شلوغ
خیلی وقته که دلم میخواست بیام و دوباره شروع کنم اما دلتنگ یک ساعت آزاد و بدون دغدغه ام
خدا رو شکر میکنم بابت لطفی که بهم داشته و داره
بخاطر این شلوغی و بخاطر همه چیز
اومدم بگم که من هستم و میام به تک تک وبلاگ هاتون سر میزنم
دوستتون دارم
ارکیده؛
خیلی وقته که دلم میخواست بیام و دوباره شروع کنم اما دلتنگ یک ساعت آزاد و بدون دغدغه ام
خدا رو شکر میکنم بابت لطفی که بهم داشته و داره
بخاطر این شلوغی و بخاطر همه چیز
اومدم بگم که من هستم و میام به تک تک وبلاگ هاتون سر میزنم
دوستتون دارم
ارکیده؛
امسال با سال های گذشته تفاوت های زیادی دارد
حتی
محــــــــــــــــــرم
قدم زنان محله ی قدیمی را عبور میکنم پرچم های یا حسین (ع) از سر درها آویزان
جلوی مسجد ردیف ردیف صندلی گذاشته اند و جوانان اهل دل با سربندهای یا فاطمه و یا حسین و یا ابولفضل با شور و هیجان هر کدام به کاری مشغولند و تدارکات لازم برای عزاداری امشب را بر عهده دارند
آسید آقا را میبینم سیاه پوشیده و اینبار شالگردن سبز بر گردن انداخته قدم تندتر و احوالپرسی میکنم
میدانید آسید آقا بوی بهشت میدهد کلامش نور است و بس
وارد منزل عزیز میشوم چند جوان در حال شستن دیگ ها ودر گوشه ی دیگر حیاط خانم ها مشغول تمییز کردن سبزی هستند
تعجب میکنم امسال که قرار نبود نذر عزیز پخته بشه ؟؟!!! نذر پنجاه ساله عزیز!!!
خم میشوم و دستان همیشه معطرش را بر چشمانم میکشم و در آغوشش میکشم ،،بهشت من همین جاست همین آغوش معطر از گلاب !!!
-عزیزجون مگه نه قرار بود امسال نذرتون رو طور دیگه ای ادا کنی؟؟
چشمان سبز و همیشه خندانش بارانی میشود و ناله کنان میگوید
-مادر ، دیشب بین خوابم آقای صاحب نذر ازم خواستن امسال رو فراموش نکنم!!!!
یـــــا حسین (ع)
اشک هایم یکی پس از دیگری فرود می آیند و در تعجب هستم که چه گوییم ؟؟؟
امسال همه چی تغییر کرده امسال با گذشته فرق داره
انگشتر را در دستم میچرخانم و دیگ را هم میزنم و با چشمان بسته از صاحب این نذر
سلامتی
عاقبت بخیری ،خوشبختی ،
بازشدن گره های بسته ، چشم انتظار ها ، رفع بیکاری را میخواهم
صدای نوحه بلندتر در گوش هایم میپیچید:
میدونم راز شهادت این اشک ها رنگ خدا میگیرم با تسبیحات حضرت زهرا ....
عزاداری هاتون مقبول حق
ارکیده ؛
ســهراب ســپهری چقدر زیبا قســـم خورده و چقدر زیبا گفته :
به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم میگذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ها خواهدماند..
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود،جامه اندوه مـپوشان هرگز...!!
زندگی ذره كاهیست،
كه كوهش كردیم،
زندگی نام نکویی ست،
كه خارش كردیم،
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار،
زندگی نیست بجزدیدن یار
زندگی نیست بجزعشق،
بجزحرف محبت به كسی،
ورنه هرخاروخسی،
زندگی كرده بسی،
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دوسه تاكوچه وپس كوچه واندازه یك عمر بیابان دارد.
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم ...
امیدوارم در این روزهای تابستان ،زندگیتان به گرمی مرداد باشه
حال دلتون خوب باشه و نور عشق در قلب هایتان جاری
؛ارکیده
در کنار آنهایی باش که نور میآورند و
جادو میکنند، آنها که با چوب جادویی
کلام، گفتار، نگاه، رفتار و منشِ ویژه
خودشان تو و جهان را متحول میکنند
و همه بازیها را به هم میزنند...
کسانی که قصههای زیبا میگویند و تو را به چالش میکشند و تغییرت میدهند...
کسانی که به تو اجازه نمیدهند که خودت را دستِکم بگیری و افق زندگیات را کوچک
بپنداری...
این جادوگران با قلبهای تپنده و پر شور،
قبیله اصلی تو هستند و باید کنارشان بمانی...
ويلفرد_پترسون
کتاب را بستم و به فکر فرو رفتم چه کسانی نور می آورند؟؟؟
شاید خیلی کلیشه ای به نظر برسد اما ذهنم را درگیر کرد و تا پاسی از شب همچنان ادامه داشت !
جلوی شرکت پیاده میشوم و مثل هربار به نگهبان همیشه اخموی ساختمان با لبخند سلام میکنم که با ابروهای درهم کشیده تر سری بالا و پایین میکند ترجیح میدهم علیک سلام معنیش کنم 😁
چرا همیشه اخم آلو و عبوس است ؟ مگر یک لبخند ساده چقدر زحمت دارد؟؟ حتما یک روز میپرسم البته اگر به دوقسمت مساوی تقسیمم نکند!!😁😁
بعد از چند ساعت کار پیوسته وکلی ایزومری و طیف سنجی کردن با گردن درد از آزمایشگاه خارج شدم به اتاقم رفتم چند دقیقه ای پشت پنجره ایستادم، باورم نمیشد !!!!
بدون درنگ از ساختمان خارج شدم و کنار نگهبانی ایستادم از حضورم جا خورد و سعی کرد بیشتر اخم کند !!!
-مریض نباشه ؟
بدون توجه به حضورم با دقت باند راچسب زد و آرام او را گوشه ای گذاشت ،چشمان زیبایش درد را فریاد میزدند !!
دست نوازشی بر سرش کشید و لبخند زد !!
-میبریدش دکتر ؟
-بله
-چرا همیشه اخم میکنید؟
-تعجب کرد ،اخم کرد و در نهایت بلند قهقه زد !!!
برای بار دوم متعجب شدم آقای نگهبان همیشه اخمو و خنده؟!!!
بعد از کلی خندیدن دستی به صورتش کشید وگفت
-نمیدونم !!!
شجاع تر شدم و گفتم
-منو ببخشید همین صبح پیش خودم قضاوتتون کردم
سرش را پایین انداخت و گفت
- خدا به اون بزرگی میبخشه ، من کیم که نبخشم ؟ کمک به یه حیون زبون بسته هم کار بزرگی نبود که متعجبتون کنه ،ظاهرم عبوسه اما انسانیت حالیمه !!
بنظرم آقای نگهبان از اون افرادیه که با نگاه،رفتار و منش ویژه خودش جهان را متحول میکنه !!!
در وجود همۀ ما یک منِ شاد
یک منِ عصبانی
یک منِ افسرده
یک منِ مضطرب
وجود دارد.
امروز مثل همه ی جمعه های گذشته کوله ام را برداشته ام و راهی منزل عزیزجونم شدم البته با رعایت تمام نکات بهداشتی😃😃
صبح جمعه است ، همه جا خلوت و ساکته که بازم البته دوماهه تقریبا اوضاع همینه ،
بیخوابی شب های رمضان گریبانگیرم شده و تقریبا شب ها بیدارم و روزها نیمه بیدار ،خمیازه کشان وارد منزل عزیز میشوم
نفس عمیق آه................... بوی زندگی
از بهترین خوابهایی که دارم ایناییکه خسته دراز میکشم و عزیزجون چادرش رو میکشه روم تا بخوابم.
از عطر چادرش مست میشم
انگار قرص آرامبخش به آدم دادن،
کاش "ادکلن بوی عزیزجون " داشتم تا همه جا همراهم باشه !!!
به دنیای خواب میروم 😃
بعد از دو ساعت خواب آرام با نوازش دست هایی بهشتی بیدار میشوم
لوس میشوم و بی حرکت میمانم که کلکم را متوجه میشود و شروع میکند به بافتن موهایم ،کار موردعلاقه اش 😍
عزیزجونم از نسل مادرهاییه که تختخواب دونفره نداشت اما شب سرش رو با آقاجون خدابیامرز روی یک متکا میذاشتن،
عاشقانههاشون رو جار نمیزدند که دنیا بفهمه!!
عزیزجون یک میز پر از عطر و لاک و ماتیک نداره، اما بعد از حمام لپهاش گل میندازه و لباسهاش بوی عطر و صابون میده
عزیزجونی که ماکروفر و ظرفشویی نداره اما خونه ش همیشه بوی تمیزی میده
عطرِ غذاش تا سر کوچه میاد،
سبزی و نون تازهش همیشه سر سفره است
شیشههای ترشی دور حیاط چیده است
نگران مانیکور و پدیکور ناخنهاش نیست
با دستهاش کتلت درست میکنه اونقدر خوشمزه که انگشتامون رو هم باهاش میخوردیم
عزیزجون
و عزیزجون ها خود خود فرشته اند
افطار با دستپخت عزیز ،،آه خدا کاش زودتر برسه 😀😀
امیدوارم که همه ی دوستان وبلاگی عزیزم در سلامت و شادکامی باشند
اولین روز هفته ای شاد و دلخوش داشته باشید
عرض شود خدمت تک تک شما عزیزان
دوستان عزیزم کامنت های زیادی ارسال کرده اند و بعضا گله 😉که چرا کامنت های ما تایید نمیشود
باور بفرماید بنده کاملا در این جریان بی تقصیر هستم و
همه انگشت ها به سمت بلاگفا است😊
و در آخر
پوزش میطلبم از تمام کسانی که کامنت های زیبا و امید بخششون توسط بلاگفا ثبت نشد
روز و روزگارتان خوش 🌹
دوستتون دارم
ارکیده ؛
یک سال دیگه هم با همه ی بالا و پایین شدن ها با همه ی خوبی و بدی ها ،با همه ی تولد ها و مرگ ها ،با همه ی وصال ها و جدایی ها بلااخره تمام شد..
بهار امسال یک تفاوت بزرگ با همه ی بهار هایی که دیدم داره
بهار امسال شعار سلامتی سر میدهد
.
.
.
بچه بودم و حال و هوای عید را دوست داشتم اول از همه هم خرید لباس آستین پفی سفید و کفش پاشنه دار سیندرلایی
عاشق این بودم که از این مدل لباس ها بپوشم و خود را" مَگی " زنان کوچک بدانم
عاشق مَگی بودم ،الان که میبنم هنوز هم عاشق مَگی هستم
عاشق پوشیدن لباس ها و کفشم موقع سال تحویل
عیدی دادن بابا اول به شرط بوسیدن و تبریک گفتن آن وقت بود با عجله همه ی اعضای خانواده را میبوسیدم و تبریک میگفتم ، تا زودتر به عیدی ام برسم و همین هم صدای خنده ها را بلندتر میکرد
همیشه اولین عید دیدنی مان رفتن به منزل "عزیزجان" بود( البته هنوز هم هست)
مَگی میشدم و کیف بند زنجیری صورتی ام را که حاوی سه لاک قرمز و صورتی و نارنجی بودکج روی دوشم میگذاشتم و زودتر از همه جلوی در بودم تا به منزل "عزیزجان " برویم آن همه به این دلیل که "عزیزجان " خود عید بود!
اصلا الان که میبینم چقدر شیرین بود آن زمان ها از
قنادی های خوشمزه تا ظرف های آجیلی که همیشه پسته هایش خورده میشد !
از کل کل با داداش ها که چرا عیدی من از مال شما ها کمتره ؟؟؟ و کلافگی ام از توضیح آنها چرا که تو از ما کوچک تری !!!
از شکر پنیرهای "آسید آقا " که فقط مخصوص من بودند و پسر ها نه !
از ناراحتی ام روزسیزده بدر و خداحافظی و گریه ام با ماهی هایم
یادش بخــــــــــیر
امیدوارم امسال و بهار تازه از راه رسیده سال و بهاری باشه که منتظرش بودیم
دوستتون دارم
ارکیده؛
بعضی وقت ها حرف های زیادی برای گفتن هست ولی نمیدونی از کدوم بگی
از آسمون ابری زمستون، از ماه نصفه و نیمه یا از ستاره ی همیشه چشمک زن
از زمین یخ زده یا برف های جمع شده ی گوشه ی خیابون
از بوی کلر و محلول ضدعفونی کننده یا از ادکلن مارک فرد کناری !!!
از افراد ماسک زده و دستکش پوش یا از گل فروش بیخیال و بیخبر از همه جا
از شمعدونی های گوشه ی حیات عزیزجون یا از عینک جدید آسید آقا
از دلتنگیم برای بچه ها و همکاران یا از سلما یی که با گریه ازم میخواد بریم مدرسه
از شرکت تازه تاسیس که پر تلاش و پرکار و لبریز از امید داره پیش میره یا ازاسفندی که متفاوت با هر اسفنده
از خریدهای انجام نشده ی عید یا از تعطیلی های همه جا
از باشگاهی که خاموشه یا از کفش جدیدی که هنوز نپوشیدم
از اجرای موزیک دوست هنرمندی که لغو شد یا از شکستن پای دوست دیگر
از کدوم بگم ؟
این روزها همه کلافه هستیم ،خسته از وضع موجود
اما
امیدواریم که تموم میشه
که
با سلامتی و عافیت تموم میشه
تا
با لبخند به استقبال بهار بریم
و
مراقب خودتون باشید
دوستتون دارم
ارکیده؛
هوا سرده ولی زیبایی بارش برف باعث میشه پنجره رو باز کنم ،چه خوبه که همچین فرصتی رو داریم ،فرصت دیدن ریزش این دانه های سپید و زیبا
فرصت زندگی کردن
با خودم تکرار میکنم زندگی درک اکنون است ،زندگی فرصت ثانیه هاست
بی درنگ لباس میپوشم و گوشی و هندزفری بدست میزنم بیرون
شدت سرما بیشتر از چیزیه که فکرش رو میکنم ولی ارزشش رو داره ،خیره به آسمان تکرار میکنم زندگی درک اکنون است ،سرم را که پایین می آورم با چشمان ریز شده ی آقای همساده 😁
که موشکافانه نگاهم میکند رو به رو میشوم سلام میدهم و رد میشم
احتمالا میگوید این دختر دیوانه است در این سرمااا با خود حرف هم میزند !!
دلم آواز کولی وار میخواد !!!
قدم زنان و زمزمه کنان به پارک میرسم با جمعی از دختر و پسر روبه رو میشوم که مشغول برف بازی اند جیغ وفریادشان ملودی زیبایی را مینوازد با خودم میگویم پس تنها من دیوانه نیستم !!!
تصمیم دارم قدم بزنم چرا که اگر کمی بیشتر طعلل کنم قطعا قندیل میبندم
قدم اول را برداشته نداشته گوله ای محکم به سرم میخورد و دنیای پیش چشمانم تیره وتار میشود تا بخودم بیایم بعدی به کمرم میخورد ،آخه بی انصاف ها اجازه دهید به خودم بیایم😁😁
بدین صورت وارد بازیشان میشوم ،هیجان ، شور و نشاط باعث میشود فرای دنیای اطرافمان شویم آنقدر بازی ادامه دار میشود که همگی پرچم سفید را بالا میبریم
چقدر خوشحالم که در خانه نمانده ام ،چقدر خوشحالم که دوستان جدید پیدا کرده ام آن هم از هر سنی ☺
مهسا ، ملیکا ،کیمیا ،مریم ،ساغر
رضا ،کاوه ،پژمان ،محمد ،علیرضا ،مجتبی
دوستان جدیدم 😉
حسن ختام بازیمان هم شد آدم برفی و عکس یادگاری
با لبخند از آنها جدا و بسوی خانه روانه شدم
دماغم مثل توت فرنگی قرمز و اشک از چشمانم سرازیر ،همیشه همینطور بوده ام با کوچکترین سوز سرمایی چشمانم میبارند
امروز فقط برای خودم بودم
مدرسه تعطیل بود
شرکت نرفتم
و قرار با یک دوست را هم خیلی محترمانه رد کردم
گاهی لازم است که فقط برای خودمان باشیم
ارکیده؛

..
زندگی بالا و پایین های زیبایی دارد ،شاید وقتی در لحظه هستیم بنظرمان سخت و غیر قابل تحمل باشد کلافه و عصبی شویم ولی گذر زمان همه را درمان و بعدترها که میشود خاطره، لبخند بر لبمان می آورد.
خسته و گرسنه و کلافه ،کیفم را که حاوی لب تاپ بود و گویا صدکیلو وزن دارد را در دستم جا به جا کردم واز شرکت البته فقط اسمش شرکت است چرا که در حال رنگ آمیزی و دکور هستند، همه جا بوی رنگ میدهد و همین بیشتر کلافه ام میکرد بیرون آمدم ، گوشی همراهم زنگ میخورد سعی میکنم میان آشفته بازار کیفم پیدایش کنم پایم به سطل رنگ میخورد و از آنجایی که دقیقا کنار پله ها قرار دارد آنچه نباید میشد شد !!
-آخ
با این صدا به خودم می آیم و باعجله پله ها را پایین میروم ،کاملا رنگی شده !!! کت مارکش از سورمه ای به سفید تبدیل شده بود !! با تمام توانم سعی می کنم آثاری از خنده در صورت و صدایم نباشد ☺☺
نزدیک تر شدم و
گفتم : طوری شدید؟؟کمک نمیخواید ؟؟
عصبی بود حدسش سخت نبود
-اگه از سر راهم کنار بری نه!!
در همین حین به صورتش نگاه کردم و کنترل لبخند واقعا سخت تر شد
-کنارم زد و در حالی که از پله ها بالا میرفت گفت
-راحت باش بخــــــــــــند
چرخیدم و شانه هایم را بالا انداختم و زمزمه کردم
تقصیر خودش بود !!!! و خنده ام را رها کردم
ولی مانتو ام را که لکی سفید بر آن جای مانده بود افسوس به دلم گذاشت و لبخندم جمع شد !!
دنیا خیلی کوچک است و خیلی زود به هم میرسیم !!
بچه بودم که یک روز با سر وصدایی از خواب بیدار شدم وقتی علت را پرسیدم متوجه شدم بلااخره خانه روبه رویمان همان که حیاط بزرگی دارد
قرار است افراد جدید به خود ببیند و در حال اسباب آوردن هستند ،خوشحال و خندان که کاش دختری همسن من داشته باشند و همبازیم شود ولی افسوس فقط آرزو بود
کم کم دو خانواده روابط دوستانه ای پیدا کردیم و هر روز کنار هم بودیم و من هم در حیاطشان برای خودم جولان میدادم و از آنجایی که سمیه خانم و عباس آقا فقط یک پسر داشتند که اونم اونجا نبود من شدم عزیز دونه و یکه تازی میکردم سیزده سالم بود و عاشق توجه !!! ولی دیری نپایید که پسر درازشون برگشت و حس حسادتم رو تحریک کرد😁😁
کل کل و لجبازی ما دوتا شروع شد و دعوا و جنگ و قهر کار هر روزمان بود هر چه بزرگ تر ها واسط میشدند چرا ؟؟؟ فایده ای نداشت و هیچ کدام قصد کوتاه آمدن نداشتیم
چند سال از آن روزها میگذرد ما از آن محل نقل مکان کردیم و عباس آقا اینا هم رفتند خارج از کشور خیلی طول کشید تا دوریشان را تحمل کنم ولی خب زمان حلش کرد
دنیا کوچک است !!!
امروز رفتم شرکت ، شیک و تمییز شد ، همه دوستان دوران دانشگاهم هستند و اینجا رو تازه تاسیس کردند البته با کمک یک عضو جدید !!!
مشغول خوندن کاتالوگ کار بودم که صدایی آشنا توجه ام رو جلب کرد ،
بلاخره همه دور هم جمع شدیم ولی عضو جدید و درواقع مدیرعامل که هنوز اسمش را نپرسیده ام برایم آشناست !!!
هر چه بیشتر صحبت میکند بیشتر به فکر فرو میروم و خاطرات گنگ یکی پس از دیگری از ذهنم عبور میکنند ،
با شیدا گفتن دوستم سربلند میکنم آهسته زمزمه میکنم امکان نداره!!!
چشم هایش همان خاکستری هاست !!!
لبخند میزند
گیج هستم
موقع خروج آهسته جوری که فقط من بشنوم گفت
وقتی سطل رنگ رو شوت کردی واقعا نشناختی؟؟
نزدیک تر شد
بازهم لبخند آشناتر
بزرگ شدی کوچولو
با بهت گفتم
....
باورش سخت است ولی با تمام وجود درک کردم که عجب بازی دنیا دقیق و حساب شده اس
لحظات زندگیتون سرشار از غافلگیری های شیرین 😉😉😉
ارکیده؛