«ستاره درخشان» لشکر 41 ثارالله

12 روایت از سردار شهید حاج احمد امیـنی 

گروه حماسه و جهاد دفاع پرس- محمدعلی عباسی‌اقدم: گردان 410 غواصی نیاز به معرفی ندارد. در معرفی این گردان خط شکن همین بس که سردار قاسم سلیمانی این گردان را «ستاره درخشان» لشکر 41 ثارالله نامید. گردانی که بچه‌های آن عصاره به تمام معنای فضیلت‌های مختلف بودند. فرمانده نامدار این گردان پر آوازه، شهید احمد امینی حماسه های ماندگاری را رقم زد. طوری که «علمدار لشکر» لقب گرفت. حاج احمد پس از خلق حماسه‌های بزرگ، عاقبت در عملیات والفجر 8 از اروند خروشان گذشت و به ساحل شهادت رسید.

شاگرد مولا

بچه که بود می‌رفت مکتب خانه پدر بزرگش "مولا علی" و قرآن یاد می گرفت . تقوا و درستکاری مولا علی، زبانزد مردم روستای محمد آباد بود. از هفت سالگی شروع کرد به نماز خواندن و روزه گرفتن. هر روز صبح با صدای پدر بیدار می‌شد و  به نماز می‌ایستاد. پدرش  به نماز خواندن بچه‌ها اهمیت می‌داد. جایزه تعیین می‌کرد و نخودچی کشمش توی جیبشان می‌ریخت تا نمازشان راسر وقت بخوانند. احمد هر شب قبل از خواب، می‌رفت پیش پدرش و می‌گفت: «صبح، من را زودتر از بقیه بیدار کن برای نماز. نمازم را که خواندم، خودم بقیه را بیدار می‌کنم».

بزرگ اما کوچک
جثّه‌اش ریز بود، رفت پایگاه بسیج و قرص و محکم گفت: «می‌خواهم بروم جبهه» قد و قوارهاش را که دیدند، بهش خندیدند.یکی گفت: "بچه جان! برو برّه‌ات را بچران".خیلی ناراحت شد، اما کوتاه نیامد. گفت: «پدر من یک کشاورز است. من همیشه کمکش می‌کنم. اگر لازم باشد توی جبهه گوسفند هم می‌چرانم و شیرشان را می‌دوشم».وقتی دیدند دست‌بردار نیست، فرستادند درخت‌های انار پایگاه را هرس کرد. کار هرس که تمام شد، گفت:« من عُرضه‌ هر  کاری را دارم و تا جبهه نروم، دست‌بردار نیستم».

عارف خط شکن

جلسه گذاشته بودند برای انتخاب فرمانده گردان 410، پیشنهاد اول و آخرشان "احمد امینی" بود. همه از انتخاب حاجی از ته دل راضی و خوشحال بودند. جلسه پر شوری بود.  یکی از شجاعت و بی‌باکی حاجی می‌گفت. دیگری از سرعت عمل و دلسوزی‌اش؛ آن یکی از قدرت مدیریت و فرماندهی‌اش. وقتی نوبت به قائم‌مقام لشکر رسید، گفت: "امیـنی، با ایمان و معنویتش می‌جنگد، نه از راه نظامی و تفکّر و تاکتیکِ جنگی. امینی با ایمانش خط را می‌شکند؛ کلاش و آر. پی. جی و تفنگ برایش بهانه است».

سنگ صبور

با نیروهاش رفیق بود. با کلامش بچه‌ها را نوازش می­داد. با وجود حاجی، هیچکس احساس تنهایی و غربت نمی‌کرد. مدام به سنگرها و چادرهای گردان سرکشی می­کرد. همراه رزمنده ها غذا می‌خورد. با تک‌تک‌شان نشست و برخاست داشت. با بچه‌ها درد دل  می­کرد و حرف‌هایشان را می‌شنید. بین هیچ کدام از نیروهای گردان فرق نمی‌گذاشت. به همه به طور یکسان احترام می‌کرد. حتی در تقسیم امکانات این یکسان‌نگری را رعایت می‌کرد. هیچ‌گاه به نیروهای تحــت امرش جسارت نمی‌کرد، بهترین امکانات را برای آنها تهیه می‌کرد. وقتی تمرینات سخت می‌شد، مدام می‌گفت: «بچه ها از دست من که ناراحت نیستید؟ اگر شما را اذیت می­کنم مرا ببخشید... مجبوریم که این آموزش‌ها را بگذرانیم».

وجعلنا بخوانید

گیر کرده بودند پشت خاکریزِ عراقی‌ها. قایق گشتی هر لحظه داشت نزدیک‌تر می‌شد. بچه‌ها کم مانده بود از ترس، قالب تهی کنند. بد اوضاعی بود. سوال کردند: "حاجی به نظرت چه کار کنیم بهتره؟"حاجی با آرامش همیشگی گفت: «هیچی! "وجعلنا" بخوانید! »زمزمه غریبانه بچه‌ها شروع شد. حاجی هم زیر لب آهسته می‌خواند "وجعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سداً و اغشیناهم فهم لا یبصرون" قایق عراقی هر لحظه نزدیک‌تر  می‌شد. به قدری نزدیک شد که لبه پلاستیکی‌اش گرفت به دست حاجی! لحظه سختی بود. حاجی همچنان داشت "وجعلنا" می‌خواند. بعداز چند لحظه قایق راهش را کشید و دور شد.

لیلی و مجنون

با «مهدی جعفربیگی» خیلی صمیمی‌ و رفیق بود. انگار لیلی و مجنون بودند. یک روح بودند در دو جسم.  وقتی مهدی شهید شد هر چه تلاش کردند نشد جنازه‌اش را عقب بیاورند. حاجی بدون مهدی دست و دلش برای هیچ کاری نمی‌رفت . خیلی تنها شده بود. شب‌ها عکس مهدی را جلوی صورتش می‌گرفت و زار زار گریه می‌کرد. "نیمه‌شب‌ها که می‌رفتم توی اتاقش تا دور از چشم مادر زخمهایش را پانسمان کنم، می‌دیدم عکس مهدی را گذاشته روی سجّاده نمازش و دارد اشک می‌ریزد." بدجوری دلتنگ مهدی بود.

سبقت مجاز

«حسین» برادر بزرگش بود. در عملیات والفجر یک زرنگی کرد و از حاجی سبقت گرفت و دروازه شهادت را گشود. حتی جنازه‌اش هم به عقب برنگشت. بعد از شهادت حسین، مادرش ‌گفت: «حالا که حسین شهید شده و جنازه‌اش برنگشته، وقتی می‌آیی مرخّصی، چند ماه در خانه بمان، بعد برو جبهه". اما حاجی زیر بار نرفت و گفت: «خدا آدم را بر اساس اعمال خودش مؤاخذه می‌کند. اگر حسین رفته و شهید شده، خودش سعادت‌مند شده و به خودش مربوط است. من نمی‌توانم از قافله‌ی آن‌ها عقب بمانم. هرکس جواب‌گوی اعمال خودش است».

آخرین عبور

جلسه آخر بود. چیزی به شروع عملیات والفجر 8 نمانده بود. حاجی داشت در حضور  فرماندهان قرارگاه، با حرارت وظایف گردانش را تشریح می‌کرد. سکوت خاصی بر جلسه حکم‌فرما بود. در باره نحوه عبور از اروند به قدری محکم و قاطع حرف می‌زد که فرماندهان را شک برداشت. فرمانده قرارگاه سکوت جلسه را شکست و پرسید: "آقای امیـنی، اگر دشمن وسط آب تو را دید، چه کار می‌کنی؟  وسط آب چه کار می‌توانید بکنید؟!"حاج احمد باز با قاطعیت گفت: «معلومه!"وجعلـنا"می‌خوانیم» بعد از توسّل به حضرت زهرا(س)، امید به خدا و دعای امام گفت و زد زیر گریه‌!

شب بیعت

شب آخر، شب سخت و کشنده‌ای بود. برای حاجی وداع با نیروهای گردان، خیلی سخت بود. آن شب همه را جمع کرد و از همه‌ بیعت ‌گرفت و ‌گفت: «من می‌خواهم امشب با شما بیعت کنم. شما هم باید با من بیعت کنید. شما انسان‌های با تقوی، جنگ‌جو، استوار و محکم هستید. اگر دیدید در حین عملیات زانوهای احمد امیـنی لرزید، توقّعم این است که زیر بازوهایم را بگیرید و حرکتم بدهید. شما بچّه‌های گردان باید کاری کنید که من سُست نشوم. اما من هم با شما بیعت می‌کنم. با همه‌تان پیمان می‌بندم که در میدان جنگ تنهایتان نگذارم. قول می‌دهم مردانه در کنارتان بجنگم».

نگین گردان


غواص‌ها، مثل یک نگین وسط محوّطه دوره‌اش کرده بودند. یکی موهایش را شانه می‌زد؛ آن یکی نوازشش می‌کرد. یکی دیگر خاک لباسش را می‌گرفت؛ یکی چشم دوخته بود صورت حاجی و همینطوری بی‌بهانه اشک می‌ریخت. مثل ماه می‌درخشید وسط جمع. معرکه‌ای بود تماشایی. بساط شوخی و خنده به راه بود. یکی از بچّه‌ها پیشانی حاجی را بوسید و پرسید: "حاجی، امشب دوست داری ترکش به کجای بدنت بخوره؟" بی‌‌هیچ توضیحی دست گذاشت روی پیشانی‌اش و گفت: «دوست دارم امشب یک قسمت از بدنم را در راه خدا بدهم. امام حسین(ع) در این راه سر داد، من هم دوست دارم یک قسمت از سرم باشد» وقتی خبر شهادتش  در کنار اروند رود پیچید؛ گفتند ترکش یک قسمت از سر حاجی را برده!

فدائی علی اکبر

وقتی خبر شهادت احمد به گوش مادرش رسید، یاد خداحافظی آخر احمد افتاد. آن روز احمد ساکش را برداشت و بند پوتین­هایش را محکم بست. مثل دفعه‌های پیش نبود. گرفته بود و بغض داشت. موقع خداحافظی سربه زیر انداخت و بریده بریده گفت :«مادر یک چیزی می خواهم بگویم. من همه واجباتم را انجام داده ام. حج را هم رفته ام. حالا دیگر مطمئن هستم که شهید می‌شوم». بعد رو کرد به بقیه و گفت: «توی عملیات لباس غواصی تن من است. اگر جنازه‌ام به دستتان رسید و توانستید مرا بشناسید، از روی این شورت و این زیر پیراهن سبز شناسایی­ام کنید». اشک از گونه‌های پیرزن سرازیر شد. دست‌هایش را بلند کرد و گفت: «مادر، خدا تو را رحمت کند. شیرم حلالت؛ رفتی و به آرزویت رسیدی فدای یک تار موی علی‌اکبر(ع)».

شرمنده‌تان هستم

«اگر بدی از این حقیر دیدید به خوبی‌های خودتان ببخشید و این حقیر را حلال کنید و از خداوند طلب آمرزش گناهان بنده را بکنید و به خانواده‌های شهدا و بخصوص مفقودین و اسرا احترام بگذارید و آنها را دلداری بدهید. در مراسم تشییع پیکر من لازم نیست خودتان را اذیت کنید و زحمت و تبلیغ زیادی بکنید چون من شرمنده‌تان هستم و حتماً مرا در کنار شهدای رفسنجان بخاک بسپارید؛ چون من هر چه رفیق و برادر خوب داشتم در مزار شهدا خوابیده‌اند یا جنازه‌های عزیزشان در میدان نبرد باقی مانده است».

انتهای پیام/

پهلوانی که حر انقلاب لقب گرفت

به بهانه سی و چهارمین سالگرد شهادت شهید بی مزار «پهلوان شاهرخ ضرغام»

سرویس حماسه و جهاد دفاع پرس: دفاع مقدس فرصت مغتنمی بود که بنا به فرمایش مقام معظم رهبری «استعدادهای مکنون در انسان ها به شکل عجیبی بروز کند» یکی از این استعدادها، پهلوان شهید شاهرخ ضرغام بود که با نفس مسیحایی حضرت امام خمینی(ره) شکوفا شد و در فضای معنوی جنگ رشد کرد و بالید.شاهرخ با تاثیر پذیری از خلق و خوی سردار شهید سید مجتبی هاشمی در کوره جنگ پخته شد و در جبهه جنوب حماسه های ماندگار و فراموش ناشدنی خلق کرد. این مجاهد بی باک سرانجام در هفدهم آذر 59 به درجه رفیع شهادت نائل آمد و در پیشگاه حضرت حق "روسفید" شد. به بهانه سی و چهارمین سالگرد شهادت او،  فصل هایی از زندگی بلند شاهرخ را دو باره مرور می کنیم.

فصل کودکی    

اولین روز زمستان بود. سرما داشت بیداد می کرد، اما در خانه «صدرالدین» از سوز و سرما خبری نبود، چون صاحب یک پسر کاکل زری شده بود. تولد نوزاد تپل و دوست داشتنی به منزل کوچک صدرالدین شور و حرارتی خاص بخشیده بود. اسم نوزاد را «شاهرخ» گذاشتند. شاهرخ اولین فرزند پسر صدر الدین بود. در کودکی جثه ای قوی و درشت داشت. یک سر و گردن از بچه های هم قد و قواره خودش بلندتر بود. همیشه با بچه های بزرگتر از خودش بازی می‌کرد. همه از او حساب می بردند.  شاهرخ در کنار بازی به درس و مشق هم علاقه زیادی داشت. 

فصل تنهایی

تازه وارد پانزده سالگی شده بود که گرد یتیمی بر سرش نشست و تکیه گاهش را از دست داد. پدرش بر اثر بیماری سخت فوت کرد و آنها را تنها گذاشت. مادرش چند سال مشکلات زندگی را مردانه تحمل کرد اما به ناچار تن به ازدواج مجدد داد و به خاطر شغل همسر دومش به آبادان کوچ کرد. شاهرخ در آبادان با «محراب شاهرخی» از فوتبالیست‌های معروف خوزستان آشنا شد و رفت سراغ فوتبال. بعد از بازگشت از آبادان به توصیه پسرعمویش «عبدالله رستمی» که داور بین المللی کشتی بود به سراغ کشتی رفت. هیکل و قد و قواره اش برای کشتی گرفتن ساخته شده بود. برای شروع کار ابتدا به باشگاه حمید رفت و زیر نظر استاد مجتبوی فوت و فن کشتی را آموخت. بعد ها شاهرخ به باشگاه پولاد پیوست.

فصل تلاش

بدنش بسیار قوی بود. در اولین حضور در مسابقات کشتی فرنگی به مدال قهرمانی جوانان تهران در وزن یکصد کیلوگرم دست یافت. در سال 50 در مسابقات قهرمانی کشور در فوق سنگین رده سنی جوانان پشت همه حریفان را به خاک مالید. بسیار زیبا کشتی می گرفت. قدرت بدنی، قد بلند، دستهای کشیده و استفاده صحیح از فنون کشتی به ویژه ضربه فنی از ویژگی های برجسته شاهرخ بود. اوایل دهه 50 در مسابقات انتخابی تیم ملی با «ابوالفضل انوری» از قهرمانان نامی آن دوره کشتی گرفت و مسابقه را به صورت مساوی به پایان برد. در سالهای بعد شاهرخ در مسابقات کشتی رده بزرگسالان شرکت کرد و مدال نائب قهرمانی کشتی فرنگی در بالای یکصد کیلوگرم را از آن خود ساخت.

فصل جدایی

موفقیت ها و درخشش پی در پی شاهرخ در کشتی، به ویژه کشتی «سامبو» که آن موقع مد شده بود، اسم شاهرخ را بر سر زبانها انداخته بود. در محله برو و بیایی داشت. خیلی ها از او حساب می بردند. به تنهایی «اصغر ننه لیلا» و دار و دسته اش را زده بود. یک کلام حریف نداشت. شاهرخ با اینکه قهرمان کشتی بود، اما همچنان کار درست و حسابی نداشت. از طرفی به شدت رفیق باز بود، بالاخره مشکل بیکاری و روحیه سرکش و عصیانگرش مسیر زندگی او را عوض کرد و سر از کاباره های«میامی» و «پل کارون» در آورد.

فصلِ «وصل»

شاهرخ در پس هیکل درشت و ظاهر خشن اش، باطنی متفاوت داشت. ماه رمضان همیشه روزه می گرفت و نماز می خواند. به سادات و روحانین احترام می گذاشت. در محرم و صفر به نجاستهای کاباره لب نمی زد. از بچگی علاقه شدیدی به امام حسین (ع) داشت. میاندار هیئت جوادالائمه میدان قیام بود. عاشورای سال 57 وقتی ساواک دسته کشی هیئت ها را ممنوع کرد، شاهرخ زیر بار نرفت و هر طور شده برای هیئت شان مجوز گرفت. عاشورای همان سال حرف های حاج آقا سید علی نقی تهرانی (روحانی هیئت) در باره قیام امام خمینی(ره) و جنایات شاه بر دلش نشست و او را به شدت متحول کرد و "حر" دیگری متولد شد.

فصل شیدایی

عاشورای 57 نقطه عطف زندگی شاهرخ بود. شاهرخ در محرم 57 دوباره متولد شد و به مسیر زندگی برگشت و گمشده اش را یافت. به انقلاب دل بست و شیفته و شیدای امام خمینی (ره) شد. ارادتش به حضرت امام به حدی رسید که روی سینه اش عبارت : "خمینی فدایت شوم" را خالکوبی کرد. دیگر سر از پا نمی شناخت. خواب و خوراک نداشت. روز ورود امام خمینی (ره) به میهن به عنوان عضو گروه انتظامات فرودگاه برگزیده شد. پس از زیارت و دست بوسی امام در فرودگاه برای پاسداری از انقلاب کمر همت بست و عضو کمیته ناحیه 5 شد. خودش را دربست وقف انقلاب کرده بود. تنها دارایی اش را که یک ماشین پیکان بود، فروخت و خرج بچه های مسجد و هزینه فعالیت برای انقلاب کرد. در غائله کردستان وقتی امام دستور داد «به یاری رزمندگان بروید»، بدون معطلی به کردستان رفت و در عملیات سقز از ناحیه پا مجروح شد.

فصل شجاعت

پس از حضور در درگیری های کردستان، لاهیجان، گنبد و سیستان، این بار نوبت خوزستان بود. شاهرخ در غائله خلق عرب با رشادت و جانفشانی، حماسه های ماندگاری آفرید. همین که جنگ تحمیلی شروع شد به آبادان رفت و در آنجا به گروه سید مجتبی هاشمی( فرمانده گروه فدائیان اسلام) پیوست. شاهرخ در مدت زمان اندک با فنون جنگ آشنا شد و گروه 50 نفره ای از افراد هم تیپ و قیافه خودش تشکیل داد که در نوع خود بی نظیر بود. آن روزها گروه های چریکی زیادی مثل گروه «شیران درنده» و «عقابان آتشین» در جبهه حضور داشتند. شاهرخ هم اسم گروهش را گروه «آدمخوارها» گذاشت. گروه آدمخوارها معجونی از آدم های عجیب و غریب بود. از «مجید گاوی» (گنده لات آبادان)، مصطفی ریش(فیدل کاسترو آبادان)، حسین کره‌ای گرفته تا علی تریاکی و حسین عزرائیل جزو گروه آدمخوارها بودند. البته بچه های تحصیل کرده ای هم بودند که به عشق شاهرخ در گروه آدمخوارها می جنگیدند. مثل اصغر شعله ور که فارغ التحصیل آمریکا بود و دوشادوش شاهرخ می جنگید.

فصل رشادت

«آدمخوارها» شده بودند بلای جان بعثی‌ها. چنان رعب و وحشتی به جان عراقی ها انداخته بودند که حد نداشت. شاهرخ بعدها به توصیه سید مجتبی هاشمی نام گروهش را به گروه «پیشرو» تغییر داد. شاهرخ با تاثیر پذیری از خلق و خوی سید مجتبی هاشمی روز به روز بهتر و برای ادامه مبارزه مصمم تر می شد. ضربات گروه پیشرو بر علیه عراقیها در جبهه آبادان به قدری سنگین و کشنده بود که بعثی ها از سر ترس و ناچاری برای سر بریده شاهرخ یازده هزار دینار جایزه تعیین کردند اما شاهرخ بیدی نبود که به این بادها بلرزد. سر پر شورش برای این جور کارها درد می کرد. شاهرخ  و گروهش کابوس شبانه بعثی های کارکشته ارتش عراق بودند.

فصل شهادت

دو سه روز آخر، اخلاق و رفتار شاهرخ به کلی عوض شده بود. خیلی شوخی می کرد. بر خلاف همیشه، لباس هایش تمیز و مرتب بود. دیگر از لباس های گلی و کثیف همیشگی خبری نبود.  شاهرخ سربه زیر شده بود. لباس نو می پوشید و موهایش را مرتب شانه می زد. یکپارچه داماد شده بود. آن روز (هفده آذر 59)، قرار بود روستاهای اشغال شده در شمال شرق آبادان را آزاد کنند. شاهرخ به عنوان معاون عملیات گرم نبرد با دشمن بود که ناگهان گلوله مستقیم تیربار تانک، سینه ستبرش را شکافت و سر از بدنش جدا  شد و بدین سان  شاهرخ به آرزویش رسید. پیکر مطهر او  بدست دشمن افتاد و از او چیزی نماند، نه مزاری و نه چیز دیگری. فردای  آن روز رادیو عراق با هلهله و شادی اعلام کرد : "ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم."

به قلم: محمد علی عباسی اقدم

مردی که با پاشنه چوبی آسمانی شد

یک جرعه عشق- 2

سرویس حماسه و جهاد دفاع پرس: در عملیات شکست حصر آبادان رفت روی مین و حسابی مجروح شد. پاشنه پایش هم به کلی از بین رفت. اما مثل همیشه نگذاشت کسی از این ماجرا بو ببرد. زخم پاشنه‌اش خیلی عمیق و کاری بود اما می ‌گفت: «من از این زخم های ناچیز خجالت می‌کشم.»

هرگاه می پرسیدند علی آقا وضع پایت چطور است؟ سر به زیر می انداخت و می گفت: «یک خراش کوچک زیر پایم افتاده و اذیتم می کند.» تا لحظه شهادتش هیچکس متوجه نشد که پاشنه پای علی آقا چوبی است. جالب اینکه پاشنه اش را هم خودش ساخته بود. سرانجام علی آقا با همین پاشنه چوبی تا آسمان پر کشید و جواز شهادت گرفت.

مردی که با پاشنه چوبی آسمانی شد

***

شهید علی آقا ماهانی در مهر سال 1336 در شهر کرمان به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را با موفقیت درکرمان سپری کرد. بعد از اعزام به خدمت سربازی به دلیل مبارزه با رژیم پهلوی در کازرون توسط ساواک دستگیر و زندانی شد. ماهانی به دلیل مقاومت تحت شکنجه های هولناک ساواک قرار گرفت. با پیروزی انقلاب از زندان آزاد شد و به صف انقلابیون پیوست. پس از تشکیل سپاه به عضویت این نهاد در آمد. با شروع جنگ به مناطق عملیاتی اعزام شد و در لشکر 41 ثارالله کرمان مسئولیتهای مختلفی را به عهده گرفت. چندین بار از ناحیه فک، دست و پا به شدت آسیب دید. سرانجام در عملیات والفجر 3 به فوز عظیم شهادت نائل و به برادر شهیدش محمود ملحق شد. پیکر پاک این سردار عارف پس از 15 سال گمنامی به کرمان منتقل و به خاک سپرده شد تا برای همیشه تاریخ شاهد نجابت، ایستادگی و استواری مردم دیار کریمان، شهر کرمان باشد.

به قلم: محمد علی عباسی اقدم

 

از عناوین جهان، مرثیه خوان ما را بس

مراسم تجلیل از مفاخر حسینی منطقه 21 و 22

 

تجلیل از پیشکسوتان و پیر غلامان حسینی رسمی دیرینه است که از سالها پیش تاکنون به عنوان سنتی پسندیده با هدف ترویج فرهنگ عاشورا و پاسداشت سرآمدان این فرهنگ در گوشه و کنار کشور برگزار می شود. در آستانه اربعین سید و سالار شهیدان، به همت سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران دومین دوره آیین تجلیل از مفاخر حسینی در مناطق 22 گانه تهران برگزار می شود. روز شنبه هشتم آذر ماه به همت و تلاش مدیریت فرهنگی مناطق 21 و 22 ، طی مراسمی در مجموعه فرهنگی پیامبر اعظم (ص) تهرانسر از استاد حاج علی اسداللهی (پیر غلام و مداح اهل بیت) و سید احمد میر زمانی(  شاعر آئینی پیشکسوت)تجلیل شد. آنچه می خوانید چند پرده کوتاه از برنامه «پرده عشاق» است.

***

پرده اول / خانه عشق

با نیم ساعت تاخیر، برنامه «پرده عشاق» شروع می شود. رسالت بوذری، مجری مراسم ابتدا قطعه شعری کوتاه می خواند به عنوان پیش درآمد مجلس: «هر دری بسته بود جز در پر فیض حسین / این در خانه عشق است که باز است هنوز». بعد از سلام و عرض ادب می گوید: «برنامه مان با کمی تاخیر همراه شد. عیبی ندارد. برای مجلس نوکران امام حسین (ع) معطل شدن هم اجری دارد». بوذری با دکلمه شعری دیگر در وصف امام عاشقان، حال و حوای مجلس را عوض می کند. به دعوت بوذری، حجت الاسلام حمید قربانپور رئیس فرهنگ سرای تهران که میزبان مجلس است، برای عرض خیر مقدم در جایگاه قرار می گیرد.

پرده دوم/تهران، شهر مهربانی

ظرفیت سالن تکمیل است. بعضی از حاظران، ایستاده اند به تماشا. حجت اسلام قربانپور بعد از سلام و صلوات ابتدا به رسم ادب به حضار خیر مقدم می گوید. بعد یک دو بیتی در وصف شهیدان می خواند : «تمام سهمم از دنیا جوانان رشیدم بود/ حسینم کل سهمم را به پای عشق تو دادم». قربانپور دو بیتی را به پیر غلامان مدعو تقدیم می کند و می گوید: «تهران شهر مهربانی، شعار ما در سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران است و ما چه کسانی را معرفی کنیم که مهربان تر از این عزیزان پیر غلام باشد. میزبانی از این پیر غلامان که یکی پدر سه شهید و دیگری پدر دو شهید است، افتخار بزرگی است. من دست این دو بزرگوار را می بوسم».

پرده سوم/به احترام حبیب

حاج داود علیزاده نیاز به معرفی ندارد. او از پیر غلامان شناخته شده اهل بیت(ع) است که در مجالس حسینی مو سپید کرده. بوذری، مجری مراسم با خواندن قطعه شعری دیگر حاج داود را به جایگاه دعوت می کند. حاج داود بدون مقدمه می گوید: «دوست داشتم در این جلسه از ارباب بی کفن بخوانم. اما به احترام پیر غلام آقا اباعبدالله، حاج علی اسداللهی که همنام علی (ع) است، دو تا ذکر یا علی می گویم. حاج داود با خواندن «علی امام من است و منم غلام علی» شور و حال دیگری به مجلس می دهد. صدای گرم و دلنشین حاج داود، حاضران در مجلس را به وجد می آورد. نوای «علی»، «علی» در سالن طنین انداز می شود. حاج داود گریزی هم به کربلا می زند و در آخر دعا می کند و می گوید: «خدایا به احترام حبیب ابن مظاهر، این دو پیر غلام را که عمری در خانه اهل بیت خدمتگزاری کرده اند، عاقبت بخیر بفرما».

پرده چهارم/تکلیف حسینی

ظرفیت سالن همچنان تکمیل است. عده زیادی ایستاده ، برنامه ها را پیگیری می کنند. حیف که سالن کوچک است. بوذری حاج داود را با احترام و ادب بدرقه می کند.با پخش کلیپ 2 دقیقه ای باصدای استاد محمد علی کریم خانی حال و هوای مجلس عوض می شود. بوذری باز قطعه شعری کوتاه در وصف کشته مظلوم کربلا می خواند و بعد، از حجت الاسلام صالح نیا برای سخنرانی دعوت می کند. صالح نیا امام جمعه کن میهمان ویژه مراسم است. بعد از حمد و ثنای پروردگار می گوید: «بردند و سود کردند کسانی که جلسات تجلیل از مفاخر حسینی را راه انداختند. باختند و زیان کردند کسانی که از این جلسات غافل ماندند.» صالح نیا در ادامه سخنان کوتاه خود به سیره حسینی اشاره می کند و می گوید: «هدف از برپائی این قبیل مجالس این است که ما خودان را هم رنگ پیر غلامان و پدران شهدا کنیم. مثل اینها که به وظیفه شان عمل کردند.» امام جمعه کن در پایان سخنان خود می گوید:« امروز تکلیف حسینی ما تربیت جوانانی علی اکبر گونه است. »

پرده پنجم/پیر راه

برنامه بعدی مراسم، پخش یک کلیپ ویژه است. «پیر راه» عنوان کلیپ کوتاه در باره حاج علی اسد اللهی پیر غلام و مداح اهل بیت(ع) است که داغ سه جوان رشید دیده و قامتش خمیده. حاج علی از مداحان شناخته شده محله ورد آورد است که از سالها پیش در محله شان مداحی می کند. در محله ورد آورد روضه های علی اکبر، حاج علی اسداللهی معروف بود. اما از وقتی که پسرانش عبدالله ، اسدالله و مجتبی در جبهه شهید شده اند، برای حاج علی خواندن روضه شاهزاده علی اکبر سخت ترین کارهاست. دلش تاب ندارد روضه علی اکبر بخواند. حاج علی دیگر نمی تواند روضه «ارباً اربای علی اکبر» را بخواند. با پخش کلیپ «پیر راه» صدای هق هق گریه از گوشه گوشه سالم به گوش می رسد که سخت جانسوز است. حاج علی دست می کشد به محاسن سپیدش و چشم هایش نمناک می شود به وسعت دریا.

پرده ششم /زخم های عطشان

مهمان بعدی مراسم تجلیل از مفاخر حسینی، دکتر علیرضا قزوه از شاعران شناخته شده کشور است. قزوه که بیشتر به سرودن اشعار آیینی معروف است ضمن ادای احترام به حضار به ویژه به پیر غلامان حاضر در مجلس می گوید: «فکر می کردم این برنامه ، صرفاً برای تجلیل از خادمان اهل بیت (ع) است اما وقتی متوجه شدم که این پیر غلامان پدر 5 شهید هستند ، حس و حال دیگری پیدا کردم و باید شعر عاشورایی بخوانم.» دکتر قزوه بعد از خواندن قطعه ای کوتاه، شعری عاشورایی می خواند:

یکی زخیل شهیدان گوشه چمنش/ سلام ما برساند به صبح پیرهنش

 تمام دشت پر از زخم های عطشان بود / فرات پیرهنش بود و آسمان کفنش

به زیر تیغ تنش تکه تکه قربان شد / مدینه موعد او بود و کربلا وطنش

دکتر قزوه با احساس تمام شعر خوانی می کند و حضار آرام آرام می گریند و اشک می ریزند.

پرده هفتم / شهری از تبار نیکان

دکتر احمد مسجد جامعی عضو شورای شهر تهران از مهمانان ویژه مراسم است. مسجد جامعی که به احترام پیر غلامان حسینی در مجلس حاضر شده، به دعوت مجری در جایگاه مستقر می شود و بدون مقدمه می گوید: «یکی از ویژگی های شهر تهران این است که آب و گلش با محبت اهل بیت (ع) عجین شده . شاید این ویژگی را شهر دیگری نداشته باشد. در این شهری که پایه و اساس آن با محبت اهل بیت (ع) شکل گرفته طبیعی است که ما امروز شاهد این همه افراد علاقه مند و ارادتمند به آقا اباعبدالله باشیم. کسانی که پسرانشان را به یاد سیدالشهدا (ع) و فرزندان عزیزشان علی اکبر و علی اصغر به میدان جنگ فرستادند. ما افتخار می کنیم که چنین تباری داریم و عشق اهل بیت در دل ما شعله ور است.» مسجد جامعی با ادای احترام به پیرغلامان حسینی حاضر در مجلس، حاج علی اسداللهی و سید احمد میر زمانی به سخنان خود خاتمه می دهد.

پرده آخر /لوح عاشقی

«تجلیل از پیر غلامان حسینی ، تجلیل از خود حضرت سید الشهدا (ع) است.» بوذری با ذکر این جمله ، حسن ختام برنامه یعنی تجلیل از پیر غلامان را اعلام می کند. به احترام پیر غلامان، یکباره صدای صلوات در سالن طنین انداز می شود و فضای سالن را عطر آگین می کند. بوذری حاج علی اسداللهی و سید احمد میر زمانی را به جایگاه می خواند. حاج علی آرام و عصا زنان در جایگاه حاضر می شود. حاج علی به عصای خود تکیه می دهد. قامت خمیده اش را کمی بالا می گیرد و به حضار ادای احترام می کند. بعد سید احمد میر زمانی ساده و بی ریا روبروی حاضران می ایستد و به حاضران سلام می دهد. احمد مسجد جامعی به نیابت از همه، «لوح عاشقی» را به پیر غلامان آقا اباعبدالله الحسین (ع) تقدیم می کند. لحظه با شکوهی است. همه حضار یکصدا صلوات می فرستند. با سلام و صلوات برنامه پرده عشاق ویژه تجلیل ازمفاخر حسینی منطقه 21 و 22 به پایان می رسد.

گزارش: محمد علی عباسی اقدم

این گزارش روز سه شنبه 11 آذر ماه در همشهری محله 22 به چاپ رسیده است.

لبخند آخرش دیدنی بود

گفت‌وگوی دفاع پرس با خانواده دانش‌آموز شهید مجید سلیمی‌زاده

سرویس حماسه و جهاد دفاع پرس: حسابی سرش گرم درس و مدرسه بود. علاقه خاصی به درس خواندن داشت. جزء شاگردان ممتاز دبیرستان بود. وقتی برادر کوچکش محسن شال و کلاه کرد و رفت جبهه، همه تعجب کردند؛ چون مجید بیشتر از محسن توی حال و هوای جبهه بود. خیلی ها منتظر بودند که مجید کی راهی جبهه می شود اما او همچنان سرگرم درس و مشق بود تا اینکه خبردار شد امام خمینی(ره) دستور داده «جوانان باید جبهه ها را پر کنند.» اینبار مجید لحظه ای درنگ نکرد. همان روز وقتی از مدرسه برگشت، یکراست به سراغ پدرش رفت و اذن میدان خواست. دوست نداشت حرف امام بی جواب بماند. بعد از دوره آموزشی به کردستان رفت.

شهید مجید سلیمی‌زاده حین درگیری های بانه در شانزدهمین بهار زندگی خود به سوی معبود پر کشید و آسمانی شد. برای آشنایی بیشتر با این قهرمان 16 ساله به دیدار خانواده شهید در غرب تهران(شهرک نگین) رفتیم و با علی اصغر سلیمی زاده پدر بزرگوار و شهربانو کاظم پور مادر گرامی شهید به گفت و گو نشستیم.


                                                                           فرزند اول

همان اول بسم الله حاج علی اصغر دلش می گیرد و چشمهایش بارانی می شود. پیرمرد قبل از اینکه چیزی بگوید، یک آن می زند زیر گریه. اشک هایش را پاک می کند. بعد ریز می خندد. طوری که انگاری کار هر روزش است که به یاد «مجید» بغض کند و اشک بریزد. میان خنده و گریه می گوید: «مجید با بچه های دیگر فرق داشت». حاج خانم چائی و خرما را روی عسلی می گذارد، بعد آرام روی لبه مبل می نشیند. چادر گلدارش را مرتب می کند و می گوید: «بفرمایید. چائی تان یخ نکند». می خواهد چیزی بگوید. اما نمی داند از کجا شروع کند و چه چیزی بگوید بعد اینهمه سال. کمی مکث می کند و می گوید:«مجید بچه اولم بود. مجید دهم تیر 1345 در تهران به دنیا آمد. مجید یک بچه خاص بود. خیلی زود راه افتاد. زود هم زبان باز کرد. اولین کلمه ای هم که گفت، الله اکبر بود.»

صبح روز بعد

«مجید را خدا دو باره به ما داد» زن این را می گوید و بعد دلش پر می کشد سمت خراسان مثل یک کبوتر جلد. شهربانو خانم گوشه چادرش را مرتب می کند و می گوید: «مجید هنوز یک سالش تموم نشده بود که رفتیم مشهد پابوس آقا امام رضا(ع). مجید آنجا حسابی مریض شد. چند بار بردیم دکتر اما فایده نکرد. یعنی نتیجه نگرفتیم. مجید روز به روز حالش بدتر می شد. مانده بودیم با چه رویی برگردیم تهران. جواب مادرم را چی بدهیم. شب آخر بود. داشتیم آماده می شدیم برگردیم تهران. آخر شب یک سیدی آمد زیر پنجره اتاقمان شروع کرد به روضه خواندن. دیر وقت بود. گفتم اصغر یک پولی به روضه خوان بده. یک دو تومانی برد داد به سید و برگشت. صبح که از خواب بیدار شدیم مجید حالش خوب شده بود.»

مشق زندگی

حاج اصغر یک سیب سرخ پوست می گیرد و با آرامش خاصی می گوید: «مجید همین که مدرسه اش تعطیل می شد می آمد مغازه. آن وقت توی خیابان عباسی خشکشویی داشتم. مجید می آمد مغازه پشت به مشتری ها می نشست و اول تکالیفش را می نوشت. یادمه آن موقع به بچه ها زیاد مشق می دادند. بعد کتابهایش را می بست و می گذاشت داخل کیفش و شروع می کرد به کار تا 9 شب به من کمک می کرد. توی کار کردن هم زرنگ بود مثل درس خواندنش. تمیز هم کار می کرد. به خاطر اینکه مودب بود و به حرف هایم گوش می داد، خیلی دوستش داشتم. هر وقت می گفتم مجید بیا برویم مسجد ، نه نمی گفت. واقعاً بچه مومنی بود. هر وقت می رفتم مدرسه، معلم ها به احترام من از جا بلند می شدند و می گفتند: مجید یک نابغه است. همیشه معدلش 20 بود. استعداد عجیبی داشت. توی آن سن و سال درس هم می داد»

آقا معلم

با مرور خاطرات گذشته، شهربانو خانم سر ذوق می آید و می گوید: «مجید کلاس هشتم بود اما به کلاس بالاتری ها انگلیسی یاد می داد. 12 ترم انگلیسی خوانده بود. هنوز دیپلم نگرفته بود اما دیپلم زبان داشت. همسایه ای داشتیم که دو تا دختر بزرگ داشت. یکبار آمدند به مجید التماس کردند که به آنها انگلیسی یاد بدهد. مجید یک بار رفت خانه شان و دیگر هر چقدر التماس کردیم قبول نکرد. وقتی از مجید علتش را پرسیدم، گفت: «مامان دخترهای همسایه مان بی حجاب هستند. من دوست ندارم آنجا بروم». واقعاً بچه درسخوانی بود. از بچگی همین طور بود. یادم هست سه سالش هنوز تمام نشده بود که بعضی از سوره های کوچک قران را ازحفظ می خواند. بزرگتر هم که شد به قرآن خیلی علاقه داشت.»

حرف امام

«اول محسن رفت جبهه. شناسنامه اش را دست کاری کرد و رفت. خودم با ماشین بردمش راه آهن. آنجا سوار قطار شد و رفت اهواز.» حاج اصغر دست می کشد روی عکس کوچک مجید و می گوید:« محسن چند بار رفته بود جبهه اما مجید اصلاً سراغ جبهه را نمی گرفت. راستش من داشتم به مجید شک می کردم. تا اینکه یک شب آمد و گفت: «آقا جان امام خمینی فرموده که جوان ها بروند جبهه ها را پر کنند. حتی اگر پدر و مادر اجازه ندهند، مشکلی نیست» گفتم مجید دوست داری شما هم بروی جبهه؟ خندید و گفت: «آقا جان اگر اجازه ندهید، نمی روم». گفتم اجازه می دهم اما یک شرط دارد. گفت: «هر شرطی باشد قبول می کنم». گفتم خواهش می کنم اول برو دوره ببین بعد برو جبهه. مجید هم قبول کرد و رفت پادگان امام حسین(ع) دوره تکاوری دید. بعد هم سر هفته چهارم اعزام شد به کردستان.

خداحافظی آخر

روز اعزام، موقع خداحافظی مجید، باجناقم مرا کنار کشید و گفت: اگر دوست داری اجازه بده با مجید صحبت کنم تا از رفتن به جبهه منصرف شود. چیزی نگفتم. باجناقم که ارتشی بود رفت توی گوش مجید یک چیزهایی گفت تا مثلاً مجید از رفتن به جبهه منصرف شود اما مجید قبول نکرد و گفت: «من راه خودم را انتخاب کرده ام و هدفم خداست. به خاطر خدا می روم جبهه نه برای کسی دیگر». مرتب از جبهه نامه می نوشت. مجید تک تیر انداز بود. دوم بهمن 61 رفته بودند برای پاکسازی. کومله ها توی سپید رود بانه محاصره شان کرده بودند. 30 نفر بودند. نیروی کمکی نرسیده بود همه را بسته بودند به گلوله. فقط یک تیر خورده بود به قلب مجید. جنازه اش سالم بود. 11 بهمن جنازه اش را آوردند. برای آخرین بار که دیدمش انگار داشت می خندید. لبخندش هنوز خاطرم مانده. از مجید خداحافظی کردیم و او را در قطعه 28 به خاک سپردیم.

گفت و گو: محمد علی عباسی اقدم 

انتهای پیام/

به صورتم یک مشت خاک بپاش

 یک جرعه عشق - 1

وصیت کرد و گفت: «وقتی من را گذاشتند توی قبر یک مشت خاک بپاش به صورتم.»

پرسیدم: «چرا؟»

گفت: «برای اینکه به خودم بیایم. ببینم دنیایی که به آن دل بسته بودم و به خاطرش معصیت می کردم یعنی همین.»

گفتم: مگر تو چقدر گناه کرده‌ای؟

گفت: «خدا دوست ندارد بنده‌اش را رسوا کند. خودم می دانم چه کاره‌ام.»

***

جانباز شهید منوچهر مدق نفر اول سمت راست

«شهید منوچهر مدق» از نیروهای فعال لجستیک لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بود که سالها دوشادوش بچه های تدارکات لشکر بی وقفه تلاش کرد و کارنامه پر باری از خود به یادگار گذاشت. مدق از دوستان و همراهان صمیمی حاج محمد عبادیان مسئول لجستیک لشکر بود که سالها شهید عبادیان را در تدارکات لشکر همراهی کرد. او اولین بار در اردیبهشت سال 61 در منطقه عملیاتی مهران شیمیایی شد. در عملیات کربلای 5 نیز حاج عبادیان به فیض شهادت نائل آمد و مدق به شدت شیمیایی شد. بعد از پایان جنگ مدتی در لشکر 27 فعالیت کرد و سرانجام پس از تحمل 10 سال درد و رنج فراوان عاقبت در دوم آذر 79 به سوی معبود پر کشید و در جوار شهیدان آرام گرفت. «منوچهر مدق، به روایت همسر شهید» یکی از پر فروش ترین کتابهای منتشر شده در زمینه دفاع مقدس است. فیلم سینمایی «دلتنگی‌های عاشقانه» به کارگردانی رضا اعظمیان نیز بر اساس زندگی منوچهر مدق و فرشته ملکی  ساخته شده و به زندگی عاشقانه این زوج می پردازد.

* «یک جرعه عشق»، عنوان نوشته های کوتاهی است که قرار است به یاد شهدای عزیز تقدیم حضورتان کنم. این جرعه ها در خبرگزاری دفاع مقدس منتشر می شود.

افتخار می‌کنم که همسر و خواهر دو شهید هستم

مهری احدی همسر خلبان شهید اکبر بیگدلی در گفت‌وگو با دفاع پرس

اشاره: سرتیپ پاسدار خلبان شهید اکبر بیگدلی از شناخته شده‌ترین و کارآمدترین خلبان‌های نیروی هوایی سپاه بود که با بیش از 7000 ساعت پرواز با انواع هواپیماهای نظامی و غیرنظامی از خلبانان با تجربه کشور محسوب می‌شد. وی با هواپیماهای بسیاری از جمله هواپیماهای بوئینگ ۷۲۷ و ایلوشین پرواز کرد و معلم خلبان این هواپیماها بود. خلبان بیگدلی جزو موسسین نیروی هوای سپاه پاسداران به شمار می‌آمد. پایگاه قدر سپاه را فعال کرد و برای چندین سال معاون عملیات نیروی هوایی سپاه بود. سردار خلبان بیگدلی علاوه بر کار پرواز، از بنیانگذاران برخی طرح‌های صنعتی هوایی در سپاه بود. این مرد خستگی‌ناپذیر در آخرین پرواز خود از زاهدان به کرمان در شب عید غدیر 81 دچار سانحه شد و به قافله شهدا پیوست.

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، دوازده سال پیش بود که سرتیپ خلبان اکبر بیگدلی ماموریت آخر خود را نیمه تمام گذاشت و همراه با 302 نفر از نیروهای لشکر 41 ثارالله کرمان به مقصد «دوست» پرواز کرد و در شب عید غدیر از دست ساقی کوثر جام شهادت گرفت و برای همیشه آسمانی شد.  در شب عید غدیر امسال پس از سالها بی خبری پای صحبت‌های همسر گرامی شهید بیگدلی نشستیم و این اسطوره صبر و مقاومت با صبر و حوصله فراوان در باره خلبان بیگدلی  و از رشادت‌های او صحبت کرد.

فصل آشنایی

اکبر زیاد غریبه نبود. با هم رفت و آمد خانوادگى داشتیم و همدیگر را مى‌شناختیم. ما تهران زندگی می‌کردیم و آنها در زنجان.  اکبر پیش پدر و مادرش زندگی می‌کرد. از خصوصیات اخلاقى خانواده من خوشش آمده بود و ویژگی‌های اخلاقى او هم براى ما خیلى قابل توجه بود. اوایل انقلاب (سال ۵۸) آمد تهران و بی‌مقدمه مساله خواستگارى را با پدرم مطرح کرد. رک و رو راست به پدرم گفت: «با دست خالی آمده‌ام خواستگاری دختر شما. هیچى هم ندارم. هیچى! مى‌خواهم زندگى‌ام را از صفر شروع کنم. اگر مایل هستید به من اجازه بدهید که عضو خانواده شما شوم». پدرم اکبر را خوب می‌شناخت. یعنی از خصوصیات اخلاقى‌اش باخبر بود، یادم هست اکبر در آن جلسه به پدرم گفت: «سعى مى‌کنم دامادى باشم که از بچه هایتان به شما نزدیکتر باشم. جورى که شما احساس نکنید دامادتان هستم. سعى مى‌کنم که دختر شما را تا جایى که بتوانم خوشبخت کنم». با این شیرین زبانی‌هاش بود که پدرم راضی شد و با ازدواج من و اکبر موافقت کرد.

مشق تنهایی

مراسم ازدواج‌مان خیلى ساده و خودمانى برگزار شد و ما زندگی مشترک را زیر یک سقف شروع کردیم. روزهای اول زندگی‌مان در زنجان، بسیار دلتنگ بودم. دلتنگ پدر و مادرم. به خاطر همین زود برگشتیم تهران. پنج روز بعد از عروسی‌مان اکبر رفت جبهه سمت مریوان و من تنها شدم. از هر چند ماه یکبار می‌آمد مرخصی و چند روزی کنارم بود. من از همان روزهای اول یاد گرفتم که روی پای خودم بایستم و به تنهایی مدیریت زندگی را به دوش بکشم. از روز اول زندگی مشترکمان اکبر توی جبهه بود و من به تنهایی عادت کرده بودم. حتی وقتی پسرم حامد به دنیا آمد ، اکبر کنارم نبود. توی جبهه در مریوان گیر کرده بود. بعد از چند روز از تولد حامد، آمد مرخصی و دو سه روزى پیش ما بود و دو باره رفت جبهه. اکبر دلش به من قرص بود و می دانست که مشکلی پیش نمی آید. به خاطر همین با خیال راحت در جبهه حضور داشت.

بی‌ریا و سربزیر

دوست نداشت خودش را مطرح کند. کسی نبود که برود جلوی دوربین و از کارهایش تعریف کند. برای خدا کار می‌کرد. اهل رنگ و ریا نبود. چند بار توی مریوان و پاوه در محاصره دشمن مانده بود – توی برف و بوران – اما هیچوقت در باره این موضوع با کسی حرف نزد. هیچوقت نمی‌خواست کسی از این چیزها خبر دار شود. هرگز از ماموریت های ویژه‌اش به افغانستان چیزی نگفت حتی برای من که همسرش بودم. خیلی وقت‌ها از مدارک یا درجاتی که می‌گرفت خبردار نمی‌شدیم. حتی زمانی که اکبر مدرک استاد خلبانی هواپیمای ایلوشین را گرفت من خبر نداشتم.  این جور خبرها را از دیگران می‌شنیدیم. ذره‌ای غرور نداشت. خیلی متواضع بود. مادرش همیشه باحسرت می‌گفت: «من اکبر را یک بار با لباس خلبانی ندیدم». خیلی از فامیل‌های نزدیک هم خبر نداشتند که اکبر سردار سپاه هستند. بسیار متواضع و سر به زیر بود.

حالا وقتشه که کلاه از سر برداری

                    

به یاد مرتضی پاشایی و کوچ غریبانه اش

پدری که در سالروز ولادتش به شهادت رسید

گفت‌وگوی دفاع پرس با فرزند خلبان شهید ناصر تدین

اشاره: خلبان شهید ناصر تدین از شهدای غدیر است که دوازده سال پیش در سانحه هوایی سال 81 در سیرچ کرمان آسمانی شد. امیر تدین فرزند این شهید بزرگوار است. او با شور و حرارت از روزهای خوش زندگی در کنار پدرش می گوید. از ویژگی های اخلاقی شهید تدین و از روزهای سختی که بی حضور پدر سپری کرده است. وی دانشجوی رشته برق دانشگاه تهران، مدرس خوشنویسی و دارای گواهی نامه رسمی از انجمن خوشنویسان است که سبک جدیدی برای تدریس خط نستعلیق ابداع کرده است. وی علاوه بر خوشنویسی به تدوین  حرفه ای فیلم نیز علاقه مند است. امیر تدین قصد دارد در روزهای آتی دوره آموزش خلبانی را آغاز کند. متن پیش رو گفت و گوی خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس با فرزند شهید تدین است.

****
جشن تولد

اواخر شش سالگی ام بود که برادر کوچکم عرفان به دنیا آمد. با تولد عرفان، زندگی ما  وارد دور جدیدی شد. تا آن موقع من تنها فرزند خانواده بودم. یکی یکدانه و نازپرورده! ولی با تولد عرفان اوضاع خیلی فرق کرد. دیگر توجه ها نسبت به من مثل قبل نبود. از تولد عرفان فقط سه ماه گذشته بود. داشتم کم کم با قضیه عرفان کنار می‌آمدم. همه چیز خوب پیش می رفت. یک آن اتفاقی افتاد که اصلاً انتظارش را نداشتیم. آن شب جشن تولد بابا بود. قرار بود جشن تولد مفصلی برای بابا بگیریم. کیک و شیرینی هم خریده بودیم. همه چیز آماده بود. منتظر بابا بودیم که از ماموریت زاهدان برگردد. داشتم با جرثقیلم که بابا برای تولدم خریده بود بازی می کردم. مامانم هم نشسته بود جلوی تلویزیون و به اخبار گوش می داد. یک مرتبه مامان جیغ بلندی کشید و گریه کرد. همسایه ها با صدای جیغ مامانم آمدند جلوی در. از من پرسیدند: امیرجان چی شده؟ من که متوجه قضیه نبودم گفتم: هیچی! هواپیمای بابام سقوط کرده!

 

گریه ها و ناله ها

معنی «سقوط» را نمی دانستم. خیلی کوچک تر از این حرفها بودم که بفهمم چه بلایی سرمان آمده. در عرض چند دقیقه، همه همسایه ها جمع شدند توی خانه ما. من را هم به زور بردند خانه یکی از همسایه ها. از پنجره دید می زدم تا ببینم جلوی خانه مان چه خبر است. مردها جلوی بلوک مان جمع شده بودند و داشتند از سقوط هواپیما حرف می زدند. آن موقع من معنی شهادت را نمی فهمیدم و واقعاً نمی دانستم که «دیگر بابا را نخواهم دید». اینها برای من  قابل درک نبود. دوست داشتم بروم خانه خودمان اما اجازه نمی دادند. آخر شب یواشکی رفتم خانه مان. جلوی ورودی ساختمان عکس بابا را گذاشته بودند روی یک میز. یک سرباز هم با لباس نظامی کنار میز ایستاده بود و قرآن پخش می شد. از دور صدای گریه و ناله مامانم می آمد. رفتم داخل خانه. مامانم همین که چشمش به من خورد، بلند گریه کرد و گفت: امیر دیگه باباتو نمی بینی؟

روز بارانی

مامان راست می گفت. هر چقدر منتظر شدیم بابا از ماموریت برنگشت. دیگر هیچوقت بابا را ندیدم. تازه متوجه شدم که چی شده و من چه کسی را از دست داده ام. یاد آن روز بارانی افتادم. تازه می رفتم کلاس اول ابتدایی که موقع تعطیل شدن مدرسه باران شدیدی می آمد. چتر هم نداشتم. مانده بودم که چطور بروم خانه. از خیس شدن زیر باران می ترسیدم. با نا امیدی از مدرسه آمدم بیرون. صدای ماشین بابام را شنیدم. آن موقع بابا یک پیکان کرم رنگ داشت. با ماشین آمده بود سراغ من تا زیر باران خیس نشوم. آن روز پیش هم کلاسی هایم کلی پز دادم که بابام با ماشین آمده دنبال من. بابا هر جا که بود دلش پیش ما بود. حالا بابا از پیش ما رفته و دیگر کنارمان نبود. روزهای بارانی در پیش بود بی آنکه چتری بالای سرمان باشد. تنها بودیم. تنها و بی پناه.

اسطوره‌ای که جولانگهش مرز ناممکن‌ها بود

                                         به بهانه سومین سالگرد شهادت شهید تهرانی مقدم

سرویس حماسه و جهاد دفاع پرس: شهید حاج حسن تهرانی مقدم نیاز به معرفی بیشتر ندارد. در معرفی این سردار پر آوازه همین بس که مقام عظمای ولایت ایشان را «سردار عالی­قدر، دانشمند برجسته و پارسای بی ادعا » نامیدند. سردار تهرانی مقدم سالها در میان ما گمنام و بی نام و نشان به دور از هیاهوهای رایج زندگی کرد و پس از سالها مجاهدت و تلاش خستگی ناپذیر، با شهادت غرور آفرینش مشهور خوبان عالم شد. به بهانه سومین سالگرد شهادت غریبانه او فرازهای از سیره عملی آن مجاهد پرآوازه را می خوانیم.

*****
محبوب قلبها

اسمش «حسن» بود و خلقش هم حسن. اخلاق محمدی داشت با سیمایی گشاده و متبسم. هیچگاه خنده از لبانش دور نمی شد. حتی در سخت ترین شرایط.  ضمیری پاک و روشن داشت. به خاطر صمیمیت و خلق و خوی حمیده اش بود که خیلی ها پروانه وار دوستش داشتند. دوست داشتنی و محبوب قلبها بود. از بس با زیر دستانش مهربانانه و صمیمی رفتار می کرد که نیروهای تحت امرش "برادرانه" دوستش داشتند و مثل پروانه دور وجودش می چرخیدند.

مجذوب ولایت

ارادت و علاقه اش به ائمه و اهل بیت (ع) زبان زد خاص و عام بود. محبت عجیبی به بی بی دو عالم، حضرت فاطمه (س) داشت. مجذوب و شیفته بی چون و چرای ولایت بود به تمام معنا. برای برگزاری مراسم عزاداری سید و سالار شهیدان امام حسین (ع) اهتمام ویژه ای داشت. در ایام محرم و فاطمیه در منزلش خمیه عزا برپا می کرد و به سوگ و ماتم می نشست. برای عزاداری خانم فاطمه زهرا (ع) سنگ تمام می گذاشت.

                      

مرد کریم

حاج حسن بخشنده بود و کریم. به مولای خود امام حسن اقتدا کرده بود. یک خیریه بی نام و نشان داشت که علی وار دست درماندگان و بیچارگان را می گرفت و به آنها که بارشان افتاده بود، بی منت می بخشید. هر نیازمندی که به خیریه او مراجعه می کرد، در حد وسع کمک می کرد و دست خالی بر نمی گرداند. مشکل درمان بیماران نیازمند را حل می کرد. برای خیلی از نیازمندان مقرری ماهانه می داد. مثل مولایش علی (ع) دستگیر ضعفا بود.

زمزمه های عاشقانه

می گفت: «نماز نور چشم من است» به اقامه نماز در اول وقت تعصب خاصی داشت. همچنین به تعقیبات و مستحبات نماز اهمیت زیادی قائل بود. حاج حسن اهل نیایش و دعا بود. علاقه و تقید خاصی به زیارت عاشورا و دعای سمات داشت. خیلی وقتها زیارت عاشورا را با سوز و گداز خاصی زمزمه می کرد. ارادت عجیبی به سیدالشهدا(ع)  داشت. حاج حسن این ادعا را با شهادت حسین گونه اش ثابت کرد و به آرزوی دیرینه اش رسید.

14 شهیدی که هرکدام یک بند از دعای توسل را خواندند و پر کشیدند


حماسه آفرینان عملیات والفجر 8

یادمان 14 شهید دسته اخلاص گردان حمزه سیدالشهدا(س)


خبرگزاری دفاع مقدس: اسم دسته شان «دسته يك» بود ؛ كارشان هم «يك». توي گردان حمزه سيدالشهدا(س) براي خودشان اسم و رسمي به هم زده بودند. مسئولشان هم محسن گلستاني بود. بس که ريزه ميزه بودند، دسته‌شان به دسته «کودکستان گلستاني» معروف شده بود. قبل از شروع عمليات والفجر ۸ دعاي توسل جانانه‌اي خواندند و بعد به طرف خط حرکت کردند. چهارده نفر از بچه‌هاي دسته هر کدام يک بند از دعاي توسل را غريبانه زمزمه كردند. چهارده بند، چهارده نفر! شب ۲۴ بهمن (شب عمليات) به همراه بچه هاي لشكر 27 محمد رسول الله(ص) به خط زدند. «آن شب، آتش دشمن زياد بود و اين آتش براي 14 تن از بچه‌هاي دسته يک گلستان شد.»آن شب ۱۴ پرستوي عاشق غريبانه پر کشيدند و آسماني شدند. به بهانه بيست و هشتمين سالگرد عمليات غرور آفرين والفجر 8 فرازهايي از زندگي 14 مهاجر عاشق را مرور مي كنيم.

***

شهيد محسن گلستاني

روزي كه شهيد شدم،‌روز عروسي من است

آقا محسن اهل شهرستانک شهریار بود. از 12 سالگي، هم درس مي‌خواند و هم در كارگاه پشم­بافي کار مي‌کرد. پدرش هم كارگر پشم بافي بود. چند مدتي هم رفت سراغ صافكاري و نقاشي ماشين. خبره اين كار بود. به درس خواندن هم علاقه زيادي داشت. طوري كه معلم ها هميشه از تيز هوشي و پشتكارش حرف مي زدند. در يك كلمه، خيلي«آقا» و دوست‌داشتني بود. آقا محسن لباس ساده مي‌پوشيد و کم غذا مي­خورد. به ورزش خيلي علاقه داشت. گاهي بوکس کار مي‌کرد، گاهي فوتبال.انصافاً‌ فوتبالش خوب بود. بارها در مسابقات فوتبال جايزه گرفته بود. به کارهاي هنري هم علاقه داشت. با ميخ و مقداري سيم و تخته يك سنتور درست كرده بود؛ هر وقت دلش مي گرفت، ‌سنتور مي زد. در بحبوحه جنگ رفت جبهه و در عمليات والفجر ۴ از ناحيه کتف و سينه مجروح شد. در عمليات بدر نيز صورت و چشم و گوشش را ترکش گرفت. به خاطر سابقه حضور در عمليات هاي مختلف، به عنوان مسئول دسته يک گردان حمزه سيد الشهدا (س) انتخاب شد. محسن در لشكر 27 به خاطر خواندن دعاي صبحگاهي، به برادر «صباحنا» معروف بود. غير از قرائت قرآن و دعاي صبحگاهي، مداحي هم مي‌کرد. صداي خوبي داشت. اهل مشاعره هم بود. گاهي با محسن كربلايي مي نشستند و ساعت ها مشاعره مي كردند. گاهي هم روضه مي خواندند و گريه مي كردند. هميشه شال بلند سياه رنگي دور گردنش مي انداخت كه از امامزاده سبز قباي دزفول خريده بود. قبل از عمليات فاو، خواب شهادتش را ديده بود. مي‌گفت: «روزي که من شهيد شدم، روز عروسي من، آن سنگري که در آن جان مي‌دهم، حجله دامادي من و آن لباسي که به خونم آغشته شود، لباس دامادي من است.» آرزو داشت مانند حضرت فاطمه زهرا (س)شهید شود. همان طور که دوست داشت در عملیات والفجر هشت در جاده ی فاو – ام‌القصر در حالی که دو برادرش حسن و حسین مجروح شده بودند، از ناحیه ی پهلو تیر خورد و در حالی که دست به پهلو داشت در سن 25 سالگی به شهادت رسید. وصیت کرده بود: «از شما مي خواهم برايم مجلسي ساده در شان خودمان بگيريد و خرج هاي اضافي نكنيد. در عوض به محتاجان كمك كنيد.»


از راست به چپ:

ردیف ایستاده: فیاضی، حسین گلستانی، نصیرپور، اعلایی نیا، ؟ ، شهید سیروس مهدی پور، ملکی، ؟، شهید امیر عباس رحیمی، شهید محسن گلستانی

ردیف نشسته: شهید علی قابل، شهید محمد قمصری، بی بی جانی، شهید غلامرضا نعمتی، محمدی ، شهید علی رحیمی(پیش نماز دسته)، شهید محمد امین شیرازی

شهيد علي رحيمي

تمنا دارم كه از نماز دست بر نداريد

روستا زاده بود، ساده و بي ريا. اهل روستاي «ايوق». متولد 5 خرداد 1315. مردي هيکلي، چهارشانه و قوي. پيش از انقلاب سابقه فعاليت سياسي داشت و با نواب صفوي آشنا بود. «علي آقا» عيالوار و دست تنگ بود؛ نان آور سيزده فرزند.  جوان‌تر که بود در نانوايي کار مي‌کرد. وقتي نان به خانه مشتري‌ها مي‌برد، لاي نان‌ها اعلاميه‌هاي حضرت امام خميني (ره) را جا‌سازي مي‌کرد. وقتي جنگ شروع شد غيرتش قبول نكرد كه توي خانه بنشيند و تنها نظاره­گر جنگ باشد. پيرمرد مبارز بود نه اهل عافيت طلبي. براي همين به جاي خانه‌نشيني، سختي‌ها را به جان خريد و به جبهه رفت. از قضاي روزگار، گذر پيرمرد 50 ساله به «كودكستان گلستاني» افتاد كه ميانگين سني بچه هايش 15 سال بيشتر نبود. پيرمرد پيشنماز دسته شد. کار سازماني اش هم حمل مجروح بود. گاهي براي بچه‌ها خياطي هم مي‌کرد. آرزو داشت با لباس بسيجي شهيد شود، همين‌طور هم شد. شب عمليات، نارنجک پشت سرش منفجر شد و يک ترکش بزرگ به جمجمه‌اش خورد و به آسمان پر کشيد. يازده ماه بعد، پسرش جواد شهيد شد و به او پيوست. چريك پير وصيت کرده بود «اگر توانستيد جنازه حقير را از امام حسين (ع) دور نکنيد. از بچه هايم تمنا دارم كه از نماز دست بر ندارند كه همه اين خونها براي خاطر نماز ريخته مي شود كه نماز انسان ساز است.»

 

از راست به چپ: شهید سعید پورکریم،  اهری ، شهید علی قابل، شهید احمد احمدیزاده

شهيد سعيد پور كريم

شهادت لياقت مي خواهد

فرزند ارشد خانواده بود. چون عيد نوروز به دنيا آمد نامش را «سعيد» گذاشتند. تکيده و لاغر اندام بود با صورتي کشيده. چشماني سياه داشت با ابروهايي پرپشت و موهاي کرکي. آقا سعيد خوش خنده بود حتي در خواب. پدرش پيش از انقلاب سابقه فعاليت سياسي داشته و چند ماهي هم در كميته ضدخرابكاري بازداشت شده بود. سعيد شناگر قابلي بود. قايقراني را هم خوب مي‌دانست. مثل ماهي در آب شنا مي‌کرد. شانزده سال بيشتر نداشت كه شناسنامه اش را دستكاري كرد و با رضايت نامه جعلي برگه اعزام گرفت و رفت جبهه و سر از دو كوهه در آورد. سعيد آرايشگر دسته يك بود. آرايشگري را از پدرش ياد گرفته بود. پدر سعيد مغازه سلماني داشت و موهاي سعيد را هميشه چتري مي زد. قيچي سعيد مال امدادگر دسته بود. هم آرپي‌جي‌زن بود و هم خادم دسته. بيشتر وقت‌ها ظروف کثيف را جمع مي‌کرد و تر و تميز مي‌شست. اجازه نمي داد كسي به ظرف هاي نشسته دست بزند . مي گفت: «ظرف ها هميشه قسمت من بوده و كاري هم نيست كه كسي كمك كند». سعيد پورکريم با اکبر مدني هر دو خادم دسته بودند و خيلي به هم علاقه داشتند. مي گفت: « شهادت لياقتي مي خواهد كه نه هر كس آن را داراست و نه هر كس شايسته آن . پس خدايا لياقت شهادت نصيبم كن.» توي عمليات والفجر 8 تركش به ران پاي سعيد خورد و به آرزوي خود رسيد و مدال شهادت گرفت. پدرش آروز داشت كه روز دامادي سعيد خودش شانه و قيچي بردارد و موهاي آقا داماد را مرتب كند. جنازه سعيد كه آمد آقا مصيب دستي به موهاي خوني سعيد كشيد و ... توي وصيت نامه اش نوشته : «مادرم درود بر تو و مادرهاي ديگر رزمندگان كه چنين فرزنداني را در دامان خود تربيت كرده ايد . اميدوارم كه برادرانم را همچون علي اصغر ها و قاسم ها پرورش بدهي».


شهيد محمد قمصري

مبادا قلب امام را با گريه بشكنيد

يازده مهر 1348در يك خانواده پر جمعيت به دنيا آمد. ششمين فرزند خانواده بود. محمد به درس خواندن علاقه زيادي نداشت اما در عوض كشته مرده ورزش بود. عاشق پينگ‌پنگ، دوچرخه‌سواري و فوتبال. با اينكه چپ دست بود اما در بازي پينگ پونگ به خاطر مهارت ويژه اش حريف نداشت. سرش به درس و ورزش گرم بود كه امام اعلام كرد بايد جوان ها جبهه ها را پر كنند. پس از اين ماجرا محمد مدرسه را رها کرد و رفت جبهه و سر از گردان حمزه سيد الشهدا(ع) در آورد. در اثر همنشيني با بچه‌هاي درسخوان دسته يک، به درس و مشق علاقه‌مند شد. هم درس مي‌خواند و هم کمک تيربارچي دسته يك بود. گاه و بيگاه هم با گلاب قمصر، بچه‌هاي دسته را حسابي خوشبو مي‌کرد. در شب عمليات ترکش، شاهرگ پايش را قطع کرد و از شدت خونريزي به شهادت رسيد. محمد هنگام شهادت ۱۶ سال بيشتر نداشت. پيکر مثل گلش را با گلاب قمصر كاشان شستشو دادند و در بهشت زهرا به خاک سپردند. در وصيت نامه‌اش نوشته: «راضي نيستم در نبودن من گريه كنيد. مبادا دشمنان را خوشحال كنيد. مبادا قلب امام را با گريه بشكنيد. اگر من پايم را جاي پاي حسين بن علي (ع) و يارانش مي گذارم فقط براي خاطر خداست.» آقا محمد در پايان وصيت نامه اش خطاب به دبيران خود هم نوشته: «از شما مي‌خواهم که به خوبي درس بدهيد… درس شهادت و ايثار و وطن‌داري بدهيد.»


شهيد اكبر مدني

فقط براي رضاي حق طلب شهادت کردم

سوم شهريور 1348 در روستاي چهل‌رز محلات به دنيا آمد اما در محله نظام آباد تهران قد کشيد و بزرگ شد. اكبر چهارمين فرزند خانواده بود. از بچگي عاشق كشاوررزي و باغباني بود.به فوتبال هم خيلي علاقه داشت. طرفدار پر و پا قرص تيم استقلال بود. كلاس دوم متوسطه را تازه شروع کرده بود که شناسنامه‌اش را دستکاري کرد و رفت جبهه. ابتدا به کردستان اعزام شد. اولين حقوقش را که گرفت نيمي از آن را به فقرا بخشيد. مرحله بعدي به گردان حمزه سيد الشهدا (ع) پيوست. آنجا کمک آرپي‌جي‌زن و خادم دسته يک بود. دوست داشت هر طور شده براي بچه هاي دسته خدمت كند. مخفيانه آفتابه‌ها را پر از آب مي‌کرد. در هر فرصتي دعا و قرآن مي‌خواند. اكبر آرزو داشت در روستاي چهل رز باغ زيبايي داشته باشد و هر درختش را به نام يك شهيد نامگذاري كند. در شب عمليات، کوله مهمات اکبر، آتش گرفت و مظلومانه و بي صدا سوخت و با قلبي سوخته به ملاقات پروردگارش رفت. حالا «محسن گودرزي» دوست زمان جنگ اكبر در روستاي سربند اراك باغي دارد كه هر درختش را به نام يكي از شهداي دسته يك نامگذاري كرده است. اكبر توي وصيت نامه اش نوشته: «اگر من شهيد شدم نه به اين خاطر بود كه اسمي و نامي بجاي بگذارم نه به والله اين چنين نبود. فقط براي رضاي حق و تحقق بخشيدن به خون‌هاي پاک شهيدان بودکه از خدا طلب شهادت کردم.»

 

شهيد مسعود علي‌محمدپور اهر

خداوند را شکر کنيد که فرزندتان سعادت شهيد شدن را به دست آورد

مسعود نهم مرداد 1348 در تهران به دنيا آمد. از بچگي جثه‌اي نحيف و لاغر داشت اما مهربان و دوست داشتني بود. در پانزده سالگي به عضويت بسيج محله در آمد. مسعود به دليل علاقه زياد رفت سراغ رشته شنا. در شناي قورباغه و كرال مهارت عجيبي داشت. در بحبوحه جنگ، شناسنامه اش را دستكاري كرد و رفت جبهه. چون پدرش پزشكيار بود رسته امدادگري را انتخاب كرد. البته از بچگي به رشته پزشكي علاقه مند بود. در عمليات بدر به عنوان امدادگر حضور داشت. در همين عمليات به شدت زخمي شد. از ناحيه سر و جمجمه ضربه سختي خورده بود. گاهي شبها از سر درد شديد خوابش نمي‌برد. هميشه از سردرد رنج مي برد. مسعود در اعزام بعدي، گذرش به دسته يک گردان حمزه سيدالشهدا(س) افتاد و کمک آرپي‌جي‌زن دسته شد. در عمليات فاو دو باره جمجمه‌اش شکست. پشت سرش هم زخم عميق برداشت و بالاخره از دروازه شهادت گذر كرد و جواز ملاقات با خالق هستي گرفت. قرآن جيبي و ساعت خون‌آلودش سوغاتي آخر  مسعود بود كه همراه پيكرش به خانواده اش تحويل دادند. مسعود در وصيتنامه اش خطاب به پدرش نوشته: «بايد خداوند را شکر کنيد که فرزندتان در راه اسلام و دين و دفاع از آرمان‌ها، سعادت شهيد شدن را به دست آورد.»

شهيد عربعلي قابل

افتخار كنيد كه در بستر نمردم

توي شناسنامه اسمش عربعلي بود اما بيشتر علي صدايش مي كردند. علي کشتي‌گير قابلي بود. به رشته کشتي علاقه داشت. از فنون کشتي به درستي سردر مي‌آورد. لهجه يزدي داشت. وقتي رفت جبهه آنجا هم با جديت درس مي‌خواند. هميشه چند جلد کتاب درسي در ساکش پيدا مي‌شد. کمک آرپي‌جي‌زن دسته بود. با بچه‌ها کشتي مي‌گرفت. وقتي بچه‌هاي دسته گرسنه مي‌شدند از کيک يزدي و قطاب حرف مي‌زد و بچه‌ها را آرام مي‌کرد. به يادداشت نويسي علاقه مند بود. هر روز اتفاقات مهم را در دفتر كوچكش يادداشت مي­كرد. خودش در دسته يک بود و برادر ديگرش عبدالله در دسته ۳. شب عمليات با هم به خط زدند. با هم جنگيدند و هر دو در يک شب، در يک عمليات زير يک آسمان جاودانه شدند. هر دو در قطعه ۵۳ بهشت زهرا آرام گرفتند. جنازه عربعلي از سينه به پايين سوخته بود. پلاک هم نداشت. بي‌نشان بود. در وصيت نامه اش نوشته: «از اينكه شهيد شدم افتخار كنيد كه در بستر نمردم و با ديده اي باز راه خود را انتخاب كردم و به من گريه نكنيد بلكه بر مولايم حسين (ع) و حمزه سيدالشهدا(س) گريه كنيد كه كسي را نداشت برايش گريه كند.» بعد از شهادت عبداله و علي، خداوند يك پسر ديگر به خانواده قابلي داد كه اسمش را «عبدالعلي» گذاشتند يعني هم عبدالله و هم علي.

 

از راست به چپ:  شهید غلامرضا نعمتی، شهید مهدی کبیرزاده، شهید محسن گلستانی، شهید محمد علیان نژادی، مصطفی عامری، عباس حاجی باقر

شهيد غلامرضا نعمتي

دوست دارم لحظه مرگ قلبم مالامال از عشق باشد

اسمش غلامرضا بود اما مادرش جعفر صدا مي­زد. غلامرضا متولد 22 دي ماه 1347 بود. صورتي كشيده و بيني بزرگي داشت. طرفدار پر وپا قرص تيم ملوان بندرانزلي بود. به فوتبال خيلي علاقه داشت. مي خواست مهندس راه و ساختمان شود. به نقشه‌کشي علاقه‌مند بود. اوقات فراغتش را بيشتر در مسجد محل مي‌گذراند. شب‌هاي ماه رمضان تا سحر در مسجد مي‌ماند و عبادت مي كرد. هنوز پانزده سالش تمام نشده بود که مثل بچه هاي ديگر، شناسنامه اش را دستكاري كرد و برگه اعزام گرفت و با رضايت نامه مادرش رفت جبهه. ابتدا به کردستان اعزام شد. بعد به گردان حمزه سيد الشهدا(س) پيوست. غلامرضا تيربارچي دسته يک بود. در خط پدافندي هم دست از درس خواندن بر نمي داشت. يك دفتر شعر داشت كه توي آن كلي شعر يادگاري نوشته بود. در اردوگاه كرخه با مسعود علي محمد پور اهر قبرهايي كنده بودند به اسم قبرهاي دولوكس؛ شبها مي رفتند آنجا و راز و نياز مي كردند. غلامرضا توي راز و نيازهايش مي گفت: « خداوندا رحمتي كن كه من آنچنان كه تو دوست داري بميرم و در لحظه مرگ قلبم  مالامال از عشق تو باشد.»‌شب عمليات مفقود شد و جنازه‌اش هيچ‌وقت به عقب نيامد. توي وصيت نامه اش نوشته: «مادر هميشه قهرمانم كه همه زندگانيت را در رنج گذراندي تا فرزند خونين كفنت را فداي اسلام نمائيد؛ از تو تقاضا دارم كه در سوگ من صبور باشي.» تنها نشانه باقيمانده از غلامرضا يک قبر خالي در بهشت زهراست. اين قبر خالي مونس تنهايي‌هاي پدر و مادر غلامرضا  است. مادرش مي‌گويد: «هر شهيد خفته در خاک به ويژه شهيد گمنام فرزند من است.»


شهيد مهدي كبير زاده

اميدوارم خداوند مرا به عنوان قرباني قبول كند

نوجواني پر جنب و جوش اما بسيار پيچيده و عميق بود. كنجكاوي اش حد نداشت. سن و سالش كم بود اما هميشه در سوالات اساسي مطرح مي كرد. انگاري پرسش هايش تمامي نداشت. از 10 سالگي دوچرخه سواري مي كرد. چندين بار در مسابقات دوچرخه سواري مقام آورده و جايزه گرفته بود. در هنرستان برق شهيد باهنر (ستارخان) درس مي‌خواند. مهدي دوست داشت مهندس شود. در قرائت قرآن خيلي ماهر بود. چند بار در مسابقات قرآن در مدرسه و مسجد جايزه گرفته بود. هنرستان را رها کرد و رفت جبهه. ابتدا در کردستان طعم جبهه را چشيد و به مذاقش خوش آمد. در اعزام بعدي، از جنوب (دوکوهه) سر درآورد و کمک آرپي‌جي‌زن دسته «کودکستاني‌ها» شد. در واکس زدن مهارت زيادي داشت. «مهدي کبيرزاده» هفته‌اي دو شب با رضا انصاري سي جفت پوتين بچه‌ها را واکس مي‌زدند. خادم دسته بودند. آقا مهدي بچه خالصي بود هميشه مي‌گفت: «تقوا پيشه کنيد و قبل از هر کاري اول ببينيد که آن کار مورد رضاي خداوند هست يا نه و بعد انجام دهيد.». يك بار آنقدر پا پيچ حاج آقا پروازي شد كه با هم رفتند محضر آيت الله حق شناس و دستور العمل گرفتند. حاج آقا حق شناس سه دستورالعمل كوچك به اقا مهدي داده بود: اول اينكه دروغ نگوييد. دوم غيبت نكنيد و سوم قبل از اذان آماده و متوجه نماز باشيد». آقا مهدي در عمليات والفجر 8 تير خورد. تير از پشت كمرش وارد شد و از شكمش در آمد و  بالاخره مزد «سياه كاري!»هايش را گرفت. در وصيت نامه اش نوشته :‌«پدر و مادر عزيزم؛ اميدوارم كه خداوند مرا به عنوان قرباني در جهت رضاي خودش از شما قبول كند و صبر زيادي به شما بدهد . خداوند امانتي در اختيار شما قرارداده است و هر وقت بخواهد از شما مي گيرد. و اجل سراغ هر كس مي آيد. پس چه بهتر كه اجل انسان در راه خدا بسر رسدو ديگر چه سعادتي بالاتر از اين كه انسان براي رضاي خدا جانفشاني كند.»

 

 شهيد اميرعباس رحيمي

ديگر بنده دنيا نخواهم ماند

وقتي به دنيا آمد پدرش به احترام حضرت ابوالفضل العباس(ع) نامش را امير عباس گذاشت. اميرعباس متولد 29 شهريوري 1349 بود. پسري بازيگوش و شوخ‌طبع! در بازيگوشي رودست نداشت. توي شلوغ كاري دست همه را از پشت بسته بود. به خاطر علاقه‌مندي به کارهاي فني و برق، رشته برق را انتخاب کرد و رفت هنرستان. به درس حرفه و فن علاقه خاصي داشت. اتاق كارش هميشه پر بود از  راديوهاي بزرگ و كوچك. دل و روده شان را مي ريخت بيرون و تعميرشان مي كرد. عاشق اين كارها بود. در هنرستان يک ساعت اذان‌گو ساخته بود که حرف نداشت. وقتي عازم جبهه شد گذرش به كودكستان گلستاني افتاد و آنجا ماندگار شد. توي دسته به «برادر مهندس» مشهور بود. صداي سوت خمپاره را به قدري خوب تقليد مي‌کرد که همه را به اشتباه مي‌انداخت. در تقليد صداي اسلحه‌هاي ديگر مثل دوشکا، کلاش و گيرينف هم مهارت خاصي داشت. شب عمليات براي اولين بار بازيگوشي را كنار گذاشت و اين بار زرنگي كرد و از دروازه شهادت گذشت و به آسمان  پر كشيد. در وصيتنامه‌اش نوشته: «نمي‌دانم پس از اين عمليات برايم چه پيش مي‌آيد ولي از خدا مي‌خواهم که اگر باز مرا نگه داشت بداند که ديگر بنده دنيا نخواهم ماند الا به زنجير صبر.»

 

شهيد محمد عليان‌نژادي

مبادا لباس عزا به تن كنيد

26 خرداد سال 1347 در تهران به دنيا آمد. کمي لکنت زبان داشت و بعضي از حروف را سر زباني مي‌گفت. محمد پسري چهارشانه و قوي بود. بيشتر وقتها فوتبال بازي مي كرد. طرفدار دو آتشه تيم شاهين بود. دروازه‌باني‌اش حرف نداشت. هم درس ميخواند و هم ورزش مي كرد. نمره رياضي‌اش هم كه حرف نداشت. به نظم و انضباط زياد اهميت مي‌داد. دانش آموز سوم هنرستان بود كه بي خيال درس و مدرسه شد. مثل بچه هاي ديگر براي رفتن به جبهه شناسنامه اش را دستكاري كرد و سنش را كمي تغيير داد و با اين كلك، بالاخره برگه اعزام گرفت و رفت جنوب. از شانس خوبي كه داشت عضو گردان حمزه سيد الشهدا(س) شد. تخريب‌چي دسته يک. توي دسته محمد را از پوتين‌هاي کهنه و زهوار در رفته‌اش مي‌شناختند. نمره پايش به قدري کوچک بود که هيچ وقت توي تداركات پوتين اندازه پايش پيدا نمي‌شد. شب عمليات ترکش خورد پشت سرش و قفسه سينه‌اش را شکافت. يک تير هم خورد به قلبش. زيارتنامه عاشورا، عکس امام خميني، يک برس طوسي رنگ و جانماز و مهر تنها يادگاري‌هاي محمد بود که با پيکر غرقه به خونش به خانواده سپردند. در وصيت نامه اش به پد رو مادرش سفارش كرده: «مبادا هنگام از دست دادن من لباس عزا به تن كنيد.»


شهید سید حسن رضی نفر سمت راست

شهيد سيد حسن رضي

نمي خواهم وابسته دنيا باشم

پسري مودب، خوش‌اخلاق و آرام بود. سيد حسن از كوتاهي قد رنج مي برد. در رشته علوم تجربي درس مي‌خواند. به تاريخ و ادبيات و حقوق علاقه داشت. مي‌خواست دکتراي حقوق بگيرد و وکيل شود. به رشته کشتي خيلي علاقه داشت. از فنون كشتي حسابي سر در مي‌آورد. در اجراي فن زير يك خم و فتيله پيچ مهارت خوبي داشت. به نقاشي هم علاقه مند بود. بيشتر طبيعت و گل و گياه مي كشيد. دوره دبيرستان، مدرسه را رها كرد و رفت جبهه و به لشكر 27 محمد رسول الله (ص) پيوست و عاقبت به كودكستان گلستاني راه يافت. اغلب عباي کوچکي روي دوش‌ مي‌انداخت و در حسينيه حاج ‌همت نماز مي‌خواند. نماز خواندنش با ديگران فرق مي‌کرد. پدربزرگش از سادات معروف گلپايگان بود. هر وقت نامه‌اي از طرف خانواده به دستش مي‌رسيد بعد از خواندن نامه بلافاصله پاره مي‌کرد. مي‌گفت: «نمي‌خواهم به خانواده وابسته باشم.» توي عمليات ترکش سينه‌اش را شکافت و به شهادت رسيد. وقتي پيکر مطهرش را داخل قبر گذاشتند، قبر از قد و قواره شهيد خيلي بزرگتر بود. وصيت كرده بود: «اين را بدانيد كه حقير و ديگر فرزندانتان امانتي هستند از جانب خدا بدست شما و بايد آنها را به خود او بازگردانيد.»


شهيد سهيل مولايي

فرجام عاشقي شهادت است

سي شهريور سال 1348 به دنيا آمد. فرزند ارشد خانواده بود. پسري زرنگ و درسخوان. چهارم و پنجم دبستان را به صورت جهشي خواند. در دوره راهنمايي خوش درخشيد و رتبه درخشاني كسب كرد. سال سوم دبيرستان، هواي جبهه به سرش زد و آرام و قرارش را گرفت. هر طور شده رضايت پدر و مادرش را جلب كرد و با برگه اعزام رفت منطقه جنوب. بدون طي دوره آموزش نظامي به منطقه عملياتي رفت و از دو کوهه سردرآورد. جزو تدارکات دسته يک گردان حمزه بود. سهيل با بچه هاي دسته كه اغلب هم سن و سالش بودند ميانه خوبي داشت اما با سيروس مهدي پور رابطه اش بسيار صميمي بود. انگاري يك روح بودند در دو جسم. چون دروس رياضي و جبر و مثلثاتش خوب بود با سيروس  معلم سر خانه! دسته بودند و اشکال بچه‌هاي دسته را رفع مي‌کردند. سيروس مهدي پور معلم بود. سهيل با بچه هاي دسته يك در اردوگاه كرخه، روزهاي خوب و به ياد ماندني داشت. از حضور سهيل در دسته، دو ماه بيشتر نگذشته بود كه عمليات والفجر 8 شروع شد. شب عمليات تير سينه اش را شكافت و قلبش از طپش ايستاد و شاهد شهادت را در آغوش گرفت كه  فرجام عاشقي شهادت است. پيکر مطهر  سهيل سرانجام در قطعه ۵۳ بهشت زهرا (س) کنار دوستان ديگرش آرام گرفت تا ياد و نامش براي هميشه در خاطره ها زنده و جاويد باقي بماند.

شهيد محمدامين شيرازي

اي امام! من عاشق تو بودم

محمد و مهران ‌دو قلو بودند؛ بچه نازي‌آباد. پدر و مادرشان هر دو معلم بودند. محمد بچه درسخواني بود. به ادبيات علاقه خاصي داشت. هنوز ۱۷ سالش تمام نشده بود كه هوايي شد برود جبهه اما پدرش رضايت نداد. پيش از محمد، برادرش مجيد در منطقه بود. خودش را به آب و آتش زد و بالاخره شناسنامه اش را دستکاري كرد و با کپي شناسنامه برگه اعزام گرفت و رفت جبهه. در عمليات بدر دست چپش به سختي زخم برداشت و از خدمت سربازي معاف شد. در همين عمليات، برادرش مجيد مفقود شد. برادر ديگرش مهران هم در عمليات ديگر پايش را از دست داد. محمد بعد از عمليات بدر به لشكر 27 محمد رسوال الله(ص) پيوست. به خاطر جراحت دستش، پيک دسته بود. قبل از شهادت، يک تسبيح و يک شيشه عطر نزد خانواده به امانت سپرده بود تا همراه جنازه‌اش دفن کنند. در عمليات فتح فاو تركش به سينه اش خورد و در جا شهيد شد. وقتي پيکر مطهرش به تهران بازگشت، امانت‌هايش را صحيح و سالم پس دادند. محمدامين در وصيت نامه‌اش نوشته: «اي امام! من عاشق تو بودم. براي اسلام و قرآني که تو عزيزش مي‌داري و به فرمان تو قدم در راه انقلاب نهادم.»

فکر نمی کنم ما را فراموش کند

 

گفت و گو با فریبا روان همسر مهندس شهید علیرضا باقری

خبرگزاری دفاع مقدس : بعد از آن خواب عجیب ، دیگر حوصله هیچ کاری را نداشت. می رفت پشت پنجره اتاق کارش و به انتهای باند فرودگاه خیره می شد و می گفت: «بچه ها، باور کنید انتهای همین باند هواپیما سقوط می کند و من شهید می شوم». هیچکس حرفش را جدی نمی گرفت. بچه ها سربه سرش می گذاشتند و می خندیدند. اما علیرضا جدی تر از این حرفها بود. انگاری شست اش خبر دار شده بود که خبرهایی هست. صبح ششم آذر 85 سر ساعت 7 و 38 دقیقه صبح وقتی هواپیمای آنتونوف74 سپاه وارد باند پرواز شد تا تهران را به مقصد بندرعباس ترک کند، چند قدم مانده به انتهای باند از مسیر منحرف شد و بال هواپیما به زمین کشید و در یک آن آتش گرفت و همه چیز سوخت و خواب علیرضا بالاخره تعبیر شد. به بهانه هفتمین سالگرد شهادت مهندس پرواز علیرضا باقری به سراغ همسر گرامی ایشان خانم «فریبا روان» رفتیم تا فرازهایی از زندگی شهید باقری را از زبان ایشان بشنویم. آنچه می خوانید برش های کوتاه از زندگی بلند این شهید سعید است.

*****

سایه آشنا

نشسته بوديم زير نور شمع، ‌عليرضا تند تند صحبت مي­كرد و از خودش مي گفت. انگاري براي رفتن عجله داشت. شب اولين آشنايي مان بود. چند بار خواستم سرم را بلند كنم و چهره علي رضا را ببينم اما جرات نكردم؛ خجالت كشيدم. سايه عليرضا افتاده بود روي فرش. زل زده بودم به سايه اش و با گلهاي قالي بازي مي كردم. بوي شمع پيچيده بود توي اتاق. هر چه منتظر شدیم برق نیامد. حس غريبي داشتم. عليرضا هم عجله داشت. آخر سر هم رو كرد به مادرش و گفت: «زود باشيد، برويم . من در بسيج كار دارم». شب خواستگاري هم به فكر بسيج بود.

سربزیر

عليرضا زياد غريبه نبود. پدر و مادرش را مي شناختم. پدرش دوست پدرم بود. هر دو توي اداره استاندارد كرج كار مي­كردند. پدر عليرضا راننده سرويس بود. پدر من هم راننده بود. با هم رفت و آمد خانوادگي داشتيم. به نوعي در شهرك سجاديه همسايه بوديم. مادر عليرضا اهل روضه و نذر و نياز بود. مادرم مرتب در جلسات روضه شان شركت مي­كرد. من هم چند باري كه مراسم نذري داشتند رفته بودم خانه شان. عليرضا را هم ديده بودم. اما عليرضا به قدري نجيب و با حيا بود كه شب اول آشنايي مان گفت: «من تا به حال شما را نديده بودم». از بس که سربزير بود.

 آقای خلبان

همين كه خانواده باقري رفتند. حرف و حديث ها شروع شد. عليرضا سپاهي بود. فامیل ها هی می رفتند و می آمدند و در گوشم مادرم پچ پچ می کردند : «عليرضا سپاهيه و ممكن است زندگي سختي داشته باشه. حالا هم كه خلباني مي خونه، هميشه جانش در خطره. حواستون را خوب جمع كنيد. »اما مادرم راضي بود. از عليرضا خوشش مي آمد. من هم دست كمي از مادرم نداشتم. راستش دو دل بودم. با اينكه درس مي خواندم اما از روحيات و اخلاق عليرضا خوشم مي آمد. گفتم: خدايا اگر صلاح است اين وصلت جور شود. تصميم گيرنده خودت هستي. تسليم خواست خدا شدم. وقتي ديدم خانواده ام رضايت دارند من هم شك و ترديد را كنار گذاشتم و گفتم خدايا راضي ام به رضاي تو.

                             

 سپاهی

جلسه دوم كه آمدند براي خواستگاري، عليرضا بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب و گفت: «من يك سپاهي ام با ماهي 7000 تومان حقوق. يك ماشين ژيان هم دارم. همه دارائي من همين است. هيچ چيز ديگري ندارم. البته 4 سال هم ماموريت خارج از تهران دارم». عليرضا آنقدر ساده و خودماني صحبت كرد كه من شرط و شروط هام همه اش از يادم رفت. اصلاً فراموش كردم كه مي­خواستم چي بگويم. فقط گفتم: من هم چيزي از شما نمي خواهم . تنها خواسته ام اخلاق و ديانت شماست. با اينكه تنها دختر خانواده بودم اما چيزي از عليرضا نخواستم.

 خانه کوچک

براي مراسم عقد، كلي برنامه داشتیم. براي شروع مراسم همه چيز آماده بود اما با رحلت حضرت امام برنامه مان به هم خورد و عليرضا سپاهپوش شد. عليرضا عاشق امام بود. امام خميني (ره ) را خيلي دوست داشت. قرار بود كه ما براي مراسم عقد برويم خدمت حضرت امام (ره). با رحلت امام عليرضا خيلي به هم ريخت. چون فوق العاده امام را دوست داشت. امام را مثل پدرشان مي دانست. بعد از مراسم چهلم امام، بالاخره 11 تير 68 عقد كرديم. مراسم عروسي مان هم خيلي ساده برگزار شد. فقط ميوه و شيريني داديم. در همان شهرك سجاديه زندگي مشتركمان را شروع كرديم. 4 ماه در شهرك بوديم تا اينكه ماموريت عليرضا جور شد و رفتيم اصفهان. آنجا خانه كوچكي را اجاره كرديم . عليرضا دستی به سر و روي خانه كشيد. نقاشي كرد و خانه رو براه شد. اسباب و اثاثيه را چيديم و ...

 روزهای سخت

توي اصفهان روزهاي سختي را پشت سر گذاشتيم. از لحاظ وضع مالي خيلي در مضيقه بوديم. سخت زندگي مي كرديم اما به خاطر اخلاق و صبوري عليرضا تحمل مشكلات برايم آسان بود. با وجود عليرضا اصلاً مشكلات را حس نمي كردم. در كنار عليرضا شاد بودم. چند ساعتي كه عليرضا مي رفت سركار، بال بال مي زدم كه زود برگردد خانه . با وجود ايشان خيلي راحت و آرام بودم. همين كه ماموريت عليرضا در اصفهان تمام شد، برگشتم تهران. چند مدتي در شهرك سجاديه زندگي كرديم. بالاخره سال 75 در جنت آباد يك خانه نقلي خريديم و صاحب خانه شديم. همان سال پسرم مرتضي  به دنيا آمد. آن موقع عليرضا در پايگاه قدر-نيروي هوايي سپاه- بود.

سوغات جنگ

سارا كه به دنيا آمد، خانه جنت آباد را فروختيم و خانه ديگري درميدان امام حسين(ع)  خريديم.  زندگي عادي مان جريان داشت كه عليرضا از ناحيه ريه دچار مشكل شد و ناراحتي تنفسي پيدا كرد. عليرضا به قدري تودار بود كه از مجروحيت اش چيزي نمي گفت. گويا در زمان جنگ شيميايي شده بود. گفتند بهتر است خانه تان را بفروشيد  و بروید جاي خوش آب و هوا زندگی کنید. عليرضا با چند نفر از دوستانش مشورت كرد. پيشنهاد دادند كه بروید منطقه 22 (شهرك شهيد باقري). سا ل85 وقتي اولين بار آمديم شهرك شهيد باقري تا وضعيت خانه هاي شهرك را ببينيم، همين كه به شهرك رسيديم ، يك آه بلندي كشيد و گفت: «به به ! شهرك شهيد باقري!».

 شبهای قدر

همين كه در شهرك شهيد باقري ساكن شديم ،‌عليرضا براي گرفتن مدرك مهندسي پرواز رفت اوكراين. براي گرفتن اين مدرك خيلي سختي كشيد. يك دوره دراكراين رد شد. به خاطر همين مجبور شد كه يك دوره ديگر برود. دوره دوم ماموريتش به اكران، مصادف شده بود با ماه مبارك رمضان. از اين بابت خيلي ناراحت بود. مي گفت: «حيف است كه شبهاي قدر را از دست بدهم». هر چقدر اصرار كرد كه تاريخ دوره را عوض كنند تا در ايران بماند و روزه بگيرد قبول نكردند. بالاخره رفت اكراين و 23 ماه مبارك رمضان برگشت تهران. آن شب از راه نرسيده دست مرتضي را گرفت و رفت هيئت براي احيا. گويا در اكراين در شب 21 رمضان خيلي گريه كرده بوده. آخر عليرضا اهل روضه و هيئت بود.

انتهای باند

عيد فطر همان سال خواب ديده بود كه هواپيمايشان در انتهاي باند فرودگاه سقوط مي­كند و عليرضا همراه با «علي الله يار» شهيد مي شود. البته اين خواب را به من تعريف نكرده بود اما توي پايگاه به همه دوستانش گفته بود كه من شهيد مي شوم. آنقدر اين موضوع را تكرار كرده بود كه آخر سر همكارانش گفته بودند : «عليرضا جان تو و علی الله يار هر دو مهندس پرواز هستيد، ‌هر پرواز هم يك مهندس پرواز  بيشتر نياز نداره پس چطور ممكنه كه شما با هم شهيد شويد؟» بعد به شوخی گفته بودند:« دو مهندس پرواز در يك هواپيما نمي گنجد». اما عليرضا خیلی جدی روبروي پنجره اتاق محل كارش مي ايستاد و انتهاي باند را نشان مي داد و مي گفت: «باور كنيد من همان جا، انتهای باند شهيد مي شوم». هیچکس حرف علیرضا را باور نمی کرد.

ادامه نوشته

بلند شو روضه بخوان

                         
                     گفت و گو با رقیه خلیلی مادر دانشجوی شهید "فرهاد (محمد) مروتی"

خبرگزاری دفاع مقدس: در برزخ عجیبی گیر کرده بود. مانده بود بین رفتن به جبهه و ماندن در دانشگاه کدام را انتخاب کند. هر کلکی بلد بود سوار کرد تا پدرش را راضی کند اما فایده نکرد. دنبال یک بهانه درست و حسابی بود تا پدرش را برای رفتن به جبهه مجاب کند. همینکه امام دستور داد: «هرکس بتواند تفنگ به دست بگیرد، برود جبهه»؛ بهانه‌اش جور شد. با خوشحالی ساکش را برداشت و از دانشگاه زد بیرون و آمد تهران و رضایت پدرش را گرفت. فرهاد بی‌معطلی رفت شلمچه و آنجا آرپی جی زن گردان علی اکبر (ع) شد. در عملیات کربلای ۸ هنگام آزادسازی فاو یک لحظه سینه‌اش سوخت اما اعتنا نکرد. پیش رفت اما استنشاق گاز شیمیایی راه نفسش را بست و عاقبت از نفس افتاد و نامش برای همیشه جاودانه شد. برای آشنایی بیشتر با دانشجوی شهید فرهاد (محمد) مروتی به سراغ «خانم رقیه خلیلی» مادر گرامی شهید مروتی رفتیم تا شنونده خاطرات این بانوی صبور و مهربان باشیم. این مادر عزیز که در غرب تهران (شهرک یاس) زندگی می‌کند، در سینه دردمند خود خاطرات زیادی از جگر گوشه شهیدش به یادگار دارد.

                                                                                ***

جشن تولد

اسمش «فرهاد» بود اما از اول، اسمش را زیاد دوست نداشت. می‌گفت: از اسمم خوشم نمی‌آید. هر وقت فرهاد صدایش می‌کردیم جواب نمی‌داد. می‌گفت: اسم من «محمد» است. ما هم محمد صدایش می‌کردیم. از اسم محمد خیلی خوشش می‌آمد. وقتی ۱۵ ساله شد ولیمه‌ دادیم و اسمش را رسماً محمد گذاشتیم. محمد فرزند اولم بود. نیمه شعبان ۱۳۴۵ به دنیا آمد. جشن تولدش با تولد آقا امام زمان (عج) یکی شد. خدا بیامرز پدرش ارتشی بود. به خاطر شغل همسرم آن موقع ما در شهر بروجرد زندگی می‌کردیم. تا کلاس پنجم ابتدایی در بروجرد درس خواند. محمد درسش خیلی عالی بود. حتی چند تا بچه زیر دستش بودند. در مدرسه به آن‌ها درس می‌داد. بچه‌ها در عوض به محمد کادو می‌دادند اما قبول نمی‌کرد. می‌گفت: «من برای رضای خدا به شما درس می‌دهم». وقتی انقلاب پیروز شد ما در مریوان زندگی می‌کردیم. همسرم رئیس پاسگاه مریوان بود. محمد کلاس اول راهنمایی را در مریوان خواند اما خیلی سختی کشید.

میم مثل محمد

این بچه خیلی فرق داشت. از بچگی همینطور بود. من ۶ فرزند دارم اما محمد یک چیز دیگر بود. با بچه‌های دیگر خیلی فرق داشت. نمی‌دانم چه جوری بود. فکر می‌کنم خداوند این‌ها را برای خودش آفریده بود (بغض می‌کند). برای من هم پسر بود. هم پدر و هم مادر! این طوری بگویم آقا، همه کَس و کارم بود. الان بچه‌ها می‌گویند: مامان از ما انتظار نداشته باش، مثل محمد باشیم. ما اصلاً نمی‌توانیم مثل محمد باشیم.» خیلی بامحبت بود این بچه. رفتارهای عجیب و غریبی داشت باور کنید خیلی فهمیده بود. این بچه از‌‌‌ همان اول خیلی قانع بود. همیشه لباس‌های ساده می‌پوشید. به قدری که یک روز همسایه‌مان آمد سراغ من و گفت: «ببخشید خانم مروتی، مگر محمد شلوار دیگری ندارد؟» پرسیدم چطور مگر؟ جواب داد: «همیشه یک شلوار طوسی رنگ می‌پوشد. شما چقدر این یک شلوار را می‌شوئید و اتو می‌کنید؟» گفتم: محمد شلوارهای زیادی دارد اما نمی‌پوشد. همسایه‌مان با تعجب پرسید: «وا چرا؟!» گفتم: محمد می‌گوید: «حالا که بچه‌های محل شهید می‌شوند و خانواده‌ها داغدارند، خوب نیست که من شلوارهای رنگارنگ بپوشم» محمد ضمن ساده پوشی به پاکیزگی و اتوی شلوار زیاد اهمیت می‌داد.

مدرسه ارشاد

بعد از پیروزی انقلاب همسرم انتقالی گرفت و آمدیم تهران و در محله «تولید دارو» ساکن شدیم. محمد دوره راهنمایی را در مدرسه ارشاد (مهرآباد جنوبی- سرآسیاب) با موفقیت تمام کرد. بعد در دبیرستان امام صادق (ع) دیپلم گرفت. از اول به رشته روان‌شناسی خیلی علاقه داشت. اما وقتی در کنکور سراسری شرکت کرد، در رشته ادبیات دانشگاه رازی سنندج قبول شد. ساکش را برداشت و رفت کردستان (سنندج). توی دانشگاه هم، درسش خیلی خوب بود. هم درس می‌خواند و هم در انجمن اسلامی دانشگاه فعالیت می‌کرد. چند بار خواست برود جبهه اما خدا بیامرز پدرش اجازه نداد و گفت: «پسرجان! این مملکت به جوانهای تحصیلکرده و متخصص نیاز دارد. شما درستان خوب است، اجازه نمی‌دهم بروید جبهه. اگر واجب باشد من به جای شما می‌روم.» خدا بیامرز می‌ترسید. محمد را خیلی دوست داشت. محمد هم همینطور؛ به پدرش علاقه شدیدی داشت. طوری که اگر پدرش سه روز بیشتر جایی می‌ماند یا خانه نمی‌آمد، محمد تب می‌کرد. یک بار جرات کردم و گفتم: آقا چرا نمی‌گذارید محمد برود جبهه؟ عصبانی شد و هر دو تای ما را از خانه انداخت بیرون (می‌خندد).

پی نوشت:
این گفت و گو در  خبرگزاری دقاع مقدس منتشر شده است. با تشکر فراوان از خانم شریف پور
ادامه نوشته

دشت های سبز ، لاله های سرخ


گفت و گو با ملیحه شهبازی همسر پاسدار شهید حسین پور رضا

«ورجوی» نام روستایی کوچک و با صفا در نزدیکی مراغه است. خیلی ها این روستای کوچک را با «معبد مهر» و باغ های بزرگ ومعروف انگورش می شناسند . اما خیلی های دیگر نام این روستا را به خاطر «لاله های سرخ» اش به یاد دارند. این روستای کوچک 53 شهید تقدیم انقلاب کرده است. «پاسدار شهید حسین پور رضا» از شهدای والامقام همین  روستا است که پس از سالها حماسه آفرینی در لشکر قهرمان و خط شکن 31 عاشورا عاقبت در مرحله دوم عمليات والفجر 4 در بازپس گيري کله قندي در منطقه پنجوين عراق به فیض عظیم شهادت نائل شد و به صف عاشورائیان پیوست. برای آشنایی بیشتر با این شهید سرافراز به سراغ خانم «ملیحه شهبازی» همسر گرامی شهید رفتیم. خانم شهبازی که این روزها در شهرک یاس سکونت دارد، با صبر و حوصله فراوان فرازهایی از زندگی پر برکت همسرش را بازگو کرد که می­خوانید. 

****

متولد آذر

حسین بچه روستا بود. متولد 19 آذر 1336. دوره کودکی حسین در روستای ورجوی مراغه سپری شد. بچه چهارم خانواده بود. پدرش کشاورز بود و در روستا کشاورزی و باغداری می کرد. باغ انگور داشت. حسین دوره دبستان و راهنمایی را در روستای ورجوی خواند. تا جائی که من می دانم، درسش خوب بود. علاقه داشت به مدرسه. هم درس می خواند و هم کمک حال پدرش بود.  قالی بافی هم بلد بود. هر وقت فرصت می کرد پشت دار قالی می نشست. روستای ورجوی دبیرستان نداشت. به خاطر همین برای ادامه تحصیل، رفت مراغه. دوره دبیرستان را آنجا خواند و دیپلم گرفت.

بچه های انقلاب

قبل از انقلاب می رفت پای صحبت های روحانی روستا، «حاج آقا سید رضا» می نشست. حسین اهل نماز و مسجد بود. بیشتر در مسجد «بزرگ» و مسجد «حمام» فعالیت می کرد. روزهای پنج شنبه دعای کمیل شان تعطیل بردار نبود. حسین به واسطه صحبت های حاج آقا سید رضا  با اوضاع کشور و جریانات انقلاب بیشتر آشنا شد. دلش با انقلاب بود. بعد از پیروزی انقلاب به اتفاق «یوسف ساعدی»، «محمدحسن اکرمی آذر»، «محمد حسین شهبازیان»، «غلامحسین حیدری» و برادرم «عزیز شهبازی» رفتند و در سپاه مراغه استخدام شدند. با عضویت در سپاه ، کار قالی بافی را رها کرد . بیشتر وقتش در سپاه مراغه سپری می شد.

پاسدار ساده

17 اسفند 60 آمد خواستگاری من. آن شب بدون مقدمه گفت: «من یک پاسدار ساده هستم . چیزی هم ندارم. من شاید بتوانم یک زندگی ساده برای شما فراهم کنم. شاید روی موکت زندگی کنیم. بهتر است اینها را بدانی.» آن موقع برادرم تازه شهید بود . هر چه حسین گفت من هم به خاطر شهادت برادرم قبول کردم. وقتی صحبت از مهریه شد گفت: «ملیحه، تو خواهر شهید هستی ، من هم یک پاسدارم. پس باید مهریه ات کم باشد که جوانان روستای مان به ما نگاه کنند و الگو بگیرند.» بالاخره مهریه ام 14 سکه بهار آزادی تعیین شد.  من هم خجالت کشیدم و چیزی نگفتم.

روز به یاد ماندنی

روز عروسی کلی مهمان داشتیم. اما خبری از حسین نبود. آن روز خیلی دیر کرد. همه دلواپس بودیم. بالاخره دم غروبی آمد خانه. مادر شوهرم گفت: «مثلاً امروز روز عروسی ات هست پسرجان! مجا بودی تا حالا؟ روز عروسی هم سپاه را ول نکردی؟ »حسین سرش را انداخت پایین و گفت : «ننه جان؛ باورکن خجالت کشیدم اجازه بگیرم و زودتر بیایم خانه.» مادر شوهرم گفت: شیرینی بیاورید حسین دهانش را شیرین کند. وقتی شیرینی تعارف کردند، حسین نخورد. مادرش هم چیزی نگفت. بعداً فهمیدم که آن روز حسین روزه بوده! روزهای دوشنبه و پنج شنبه روزه می گرفت. این عادتش تا آخرین روز زندگی اش ترک نشد. بالاخره روز 11 فرودین 61 عروسی کردیم و زندگی مشترکمان شروع شد.

پی نوشت: 

این گفت و گو در تاریخ 92/11/1 در همشهری محله 22 به چاپ رسیده است.

ادامه نوشته

صدای نفس هایش را می شنوم


گفت و گو با «انسیه علی بابایی لواسانی» مادر دانش آموز شهید حسین منتظری


زنگ که خورد با عجله کتابهایش را جمع کرد و دوان دوان رفت خانه و گفت: «امام پیام داده هر کس بتواند اسلحه بدست بگیرد، برود جبهه». از وقتی که برادرش محمود رفته بود جبهه ، اصلاً حال و حوصله درس خواندن نداشت. فکر رفتن به جبهه یک لحظه رهایش نمی کرد. دنبال بهانه درست و حسابی بود تا رضایت مادرش را بگیرد و برود پیش محسن. با پیام امام، بهانه اش جور شد. هر طوری که بود اجازه گرفت و رفت کردستان. دو بار رفت جبهه و برگشت سر کلاس درس. باز هوایی شد و رفت بوکان. این بار بر اثر انفجار تله کومله ها به شدت مجروح شد و پس از یک هفته تحمل جراحات شدید ، شربت شهادت نوشید و جاودانه شد. برای آشنایی بیشتر با این قهرمان 16 ساله به سراغ خانم «انسیه علی بابایی لواسانی» رفتیم و با ایشان در باره حسین گفت و گو کردیم که  می خوانید.

***

فرزند چهارم

اسمش «حسین» بود اما توی خانه «رضا» صدا می کردیم. حسین پانزدهم آبان 1346 در تهران – محله راه آهن- به دنیا آمد. چهارمین فرزندم بود. حسین بچگی هاش خیلی زبر و زرنگ بود. البته هر چقدر که شیطون بود عوضش با ادب و با کمال بود. با بچه های دیگر کلی فرق داشت. جور دیگری بود این بچه . کارهایی می کرد که از سن و سالش، بزرگتر بود. دوره ابتدایی را در محله راه آهن(خیابان شهید سعید خطیب) و دوره راهنمایی را در محله استخر(خیابان عباسی) خواند. درسش خیلی خوب بود. دوره راهنمایی را هنوز تمام نکرده بود که انقلاب شد و حسین از درس و مشق دست کشید.

انقلابی کوچک

اوایل انقلاب مردم شب ها می رفتند بیرون و به صورت پنهانی توی کوچه پس کوچه ها شعار می دادند و «مرگ بر شاه» می گفتند. پسر بزرگم «محمود»  هم می رفت. پشت سر محمود، حسین هم می رفت. آن موقع حسین سن و سالی که نداشت. به زور 10 سالش هم نمی شد. محمود ناراحت می شد و می گفت: «مامان؛ نذار حسین با من بیاد تظاهرات. می ترسم شب موقع تعقیب مامورها ، نتونه فرار کنه و زیر دست و پا بمونه» هر کاری می­کردم حریف حسین نمی­شدم. هر جایی که محمود می رفت، حسین جلوتر از آن حاضر می شد. جنگ که شروع شد، محمود رفت جبهه. محمود 5 سال از حسین بزرگتر بود. حسین هم کم و بیش توی مسجد جعفری (خیابان عباسی) فعالیت می کرد.

جبهه کوپنی

پاشو کرده بود توی یک کفش که اجازه بدهید من هم بروم جبهه. گفتم : حسین جان شما که سن و سالی نداری. حالا خیلی زوده شما بروی جبهه. در ضمن الان برادر بزرگت توی جبهه است. حسین بی معطلی جواب داد: «مامان جان؛ اولاً جبهه رفتن کوپنی نیست. ثانیاً شما از کی تقلید می کنید؟». گفتم: برو رساله را نگاه کن. گفت: «نه من می­خواهم از زبان خود شما بشنوم» گفتم: خوب معلوم است ما از امام خمینی(ره)  تقلید می کنیم. حسین با خوشحالی جواب داد:«خوب . امام خمینی (ره) دستور داده هر کس که بتواند اسلحه بدست بگیرد باید برود جبهه» . من دیگر حرفی نداشتم. گفتم: الان که پدرت مریض احوال است. صبر کن محمود از جبهه برگردد . محمود که آمد، نوبت شماست.

برگه اعزام

بعد از فتح خرمشهر وقتی محمود از جبهه برگشت تهران، حسین آمد سراغم و گفت:« مامان جان ، رو قول و قرارت هستی یا نه؟» بعد یک برگه از جیبش در آورد و گفت: «امضاء کن » برگه اعزام به جبهه بود. دلم نیامد زیر ورقه را امضاء کنم. دخترم به جای من امضاء کرد و بالاخره حسین هم رفت جبهه. دوره آموزشی شان توی پادگان امام حسین (ع) بود. زمستان آن سال برف سنگینی آمده بود. یک ماه بود که حسین رفته بود دوره ، خبری ازش نبود. دلم برایش خیلی تنگ شده بود. پا شدم رفتم ملاقات حسین . با هر زحمتی که بود، خودم را رساندم پادگان و بالاخره دیدمش و خاطرم جمع شد.

 

پی نوشت:

این گفت و گو درتاریخ 92/10/24 در همشهری محله 22 به چاپ رسیده است.

ادامه نوشته

تالیف زندگینامه داستانی سردار شهید محمد عبادیان

 

روزنامه نگار فعال در حوزه دفاع مقدس، از تالیف زندگینامه سردار شهید محمد عبادیان خبر داد.

 محمد علی عباسی اقدم از روزنامه نگاران فعال در حوزه دفاع مقدس در گفت‌و‌گو با خبرگزاری دفاع مقدس اظهار داشت: با توجه به ویژگی‌های اخلاقی و سلوک عملی شهید عبادیان و ضرورت معرفی این شهید والا مقام قرار شد تا زندگینامه داستانی سردار شهید تالیف شود. وی در ادامه تصریح کرد: با موافقت خانواده شهید و همراهی دکتر رضا عبادیان فرزند بزرگوار ایشان، مقدمات کار تحقیق و جمع آوری اطلاعات آغاز شده و امیدوارم با همکاری همرزمان شهید، این مرحله هر چه سریع‌تر به پایان برسد.

این نویسنده با اشاره به توانمندی و ویژگی‌های شهید عبادیان تاکید کرد: سردار شهید محمد عبادیان از شهدای شاخص لجستیک سپاه بود که در تدارکات و پشتیبانی لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) نقش موثر و تعیین کننده‌ای داشته است.وی ادامه داد: شهید عبادیان از بدو شکل گیری لشکر ۲۷ با پیشنهاد سردار شهید همت مسئولیت تدارکات لشکر را به عهده گرفت و تا آخرین نفس به عنوان مسئول تدارکات در خدمت رزمندگان لشکر همیشه پیروز ۲۷ محمد رسول الله بود.

عباسی اقدم اذعان داشت: شهید عبادیان بعد از شهادت حاج همت با انگیزه‌ای بیشتر، در خدمت لشکر بود. وی به دلیل توانمندی و روحیه ایثارگری بارز خود علاوه بر تدارکات لشکر، مسئولیت مهندسی رزمی لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) را هم پذیرفت. وی خاطر نشان کرد: عنوانی که برای کتاب انتخاب شده «مثل دریا، مثل ابر» با تاثیرپذیری از خصوصیات اخلاقی شهید عبادیان است.

عباسی اقدم در پایان با اشاره به اینکه هدف از نگارش این کتاب معرفی سیره عملی شهید عبادیان است، گفت: با توجه به سیره و سلوک عملی و ویژگی‌های اخلاقی شهید عبادیان، در حد بضاعت خود سعی خواهم کرد که به ابعاد و وجود شخصیتی این شهید بزرگوار بپردازم.

 گفتنی است؛ سردار شهید عبادیان در ۲۴ دی ماه ۶۵ در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید و پیکر این شهید بزرگوار در مشهد مقدس در کنار حرم مطهر امام رضا (ع) به خاک سپرده شد.

  

روایت دیدار


نامه منتشر نشده سرتیپ خلبان شهید اکبر بیگدلی به سرلشکر شهید احمد کاظمی

به بهانه سالگرد شهادت سردار احمد کاظمی 


بسمه تعالی 

برادر ارجمند سردار اسلام حاج احمد آقای کاظمی

سلام علیکم

با تقدیم احترام و تبریک اعیاد مبارکه ماه پر برکت شعبان خواستم خوابی که دیده بودم و چون در آن خواب شما هم بودید خدمت جنابعالی عرض نمایم.

به روال سنت سنوات گذشته در منزل ما سعی بر این بود که همه ساله جشن میلاد آقا امام زمان (ع) حتی الامکان با شکوه برگزار گردد. به همین دلیل جلو درب و داخل منزل چراغانی و اذین بندی از یک هفته قبل می شود. نیمه شعبان بعد از پایان مراسم که حدود 11 شب بود به دلیل خسته گی زود خوابیدم که درعالم رویا ، در اتاقی بودیم که حدود 4*3 بود که کنار اتاق به شیوه قدیم رخت خواب چیده بود و سفره لاستیکی که همیشه برای غذا خوردن در منزل استفاده می کنیم در وسط اتاق پهن شده و مقداری از شیرینی کیک میلاد از مراسم مانده بود در روی سفره بود که کنار سفره نفرات به ترتیب شما بودید- پدر خانم بنده و پدرم و بنده بودم که می خواستم کیک را ببرم که فی البداهه در باز شد و اقا وارد شد . چهر نورانی با قدی متوسط - چهار شانه - ریش پر پشت و حالت گرد مانند- چهره ایشان حالت طبیعی ولی نورانی ولی پایین از گردن حالت نورانی شعشعه ای مانند مثل عکش های سه بعدی براق بود. 

ما همه ایشان را می شناختیم و ایشا هم ما را می شناخت من و شما بلند شدیم دست ایشان را بوسیدیم و عبای ایشان را شما از دوش ایشان جمع و به بنده دادید که روی رخت خواب های کنار اتاق گذاشتم و همه گی دور سفره نشستیم و همه خیلی شاد بودیم. از صحبت های انجام شده خیلی خوب که اطمینان داشته باشم ندارم. غرض از نوشتن این برگه فقط به خاطر آن است که حضرتعالی هم در آن خواب تشریف داشتید. البته لازم به ذکر می باشد که هیچکس حتی خانواده ام هم از این خواب اطلاع ندارند

به امیر ظهور هر چه سریعتر آقا امام زمان (ع) و آرزوی سلامتی برای ایشان

برادر شما - اکبر بیگدلی 


پی نوشت:

چند سال پیش همسر خلبان شهید اکبر بیگدلی پس از گفت و گوی مفصل که در همشهری محله 22 به چاپ رسید، تصویری از این نامه را به بنده حقیر به عنوان یادگاری دادند. در سالگرد شهادت سردار بی بدیل اسلام شهید احمد کاظمی مناسب دیدم این نامه را منتشر کنم. امیدوارم که این دو عزیز از من راضی باشند.

خوابی که تعبیر شد


احمد قدیانی پدر شهید "اکبر قدیانی" در گفت‌وگو با دفاع مقدس:


خبرگزاری دفاع مقدس: شهید "اکبر قدیانی" از شهدای مسجد جواد الائمه (ع) است. وی مداح و موذن مسجد معروف جوادالائمه (ع) بود که سالها با رژیم پهلوی مبارزه کرد و چند بار تهدید به ترور شد. پس از پیروزی انقلاب همراه با بچه های مسجد جواد الائمه (ع) از جمله بهزاد بهزاد پور، امیر حسین فردی، مصطفی خرامان و فرج‌الله سلحشور فعالیت‌های زیادی انجام داد. با آغاز جنگ به جبهه رفت و در عملیات آزاد سازی خرمشهر شرکت کرد. اکبر قدیانی نهم اردیبشهت 61 قبل از شروع عملیات ، با بلندگوی گردان مقداد روضه آخرش را خواند و ساعاتی بعد از ناحیه گلو تیر خورد و با حنجره خونین به فیض شهادت نائل آمد. به بهانه شصتمین سالگرد تولد شهید اکبر قدیانی، با حاج احمد قدیانی پدر بزرگوار این شهید به گفت و گو نشستیم.

****


مرشد اکبر

دو ماه و دو روز مانده بود به عید که اکبر به دنیا آمد. سال 1332 که اکبرمتولد شد، منزلمان در خیابان قزوین، کوچه پمپ بنزین بود. اکبر 5 ساله بود که رفتیم سمت نیاوران، محله حصار بوعلی نزدیک کاخ نیاوران. آن موقع نانوائی داشتم. نانوائی ام کنار مسجد حصار بوعلی بود. دنبال کسی می گشتم که چیزی بلد باشد تا اکبر را بفرستم پیش اش، حلال و حرام خدا و احکام شرعی را یاد بگیرد. توی محله حصار بوعلی یک مرشد اکبری بود که اعتقادات مذهبی بالائی داشت. آدم شناخته شده ای بود. اکبر را فرستادم مسجد پیش مرشد اکبر. آنجا مسائل مذهبی ، نماز و احکام شرعی را از مرشد یاد گرفت. هنوز به مدرسه نرفته بود اما بچه های هم سن و سالش را جمع می کرد و هر چه بلد بود به آنها یاد می داد. اکبر مکبر مسجد حصار بوعلی بود. اذان هم می گفت. از بچگی خیلی تیز بود. چند بار از دست مرشد اکبر جایزه گرفته بود. اکبر اول و دوم ابتدایی را در محله نیاوران خواند تا اینکه جا عوض کردیم و آمدیم 13 متری حاجیان. آنجا خانه ای ساختیم و همسایه مسجد جواد الائمه (ع) شدیم. در خیابان سینا مدرسه ای بود به نام مدرسه دکتر نصیری که آن موقع در تهران سرآمد بود. به راحتی هر شاگردی را قبول نمی کرد. اکبر را بردم پیش دکتر نصیری و بالاخره اسمش را نوشتم برای سال سوم.


بچه‌های هیئت

اکبر هنوز سن و سالی نداشت. گمانم کلاس سوم یا چهارم ابتدایی می خواند. چادری از مادرش گرفته بود و به اتفاق بچه های محل برای امام حسین(ع) تکیه زده بود. آن موقع من تازه با حاج نادعلی کربلایی (مداح معروف) آشنا شده بودم. حاج نادعلی 500 متر جلوتر از نانوائی من، سنگکی داشت. هر سال ماه محرم ما مجلس روضه داشتیم. حاج نادعلی می آمد خانه ما و مداحی می کرد و روضه می خواند. کم کم اکبر با حاج نادعلی کربلایی بیشتر آشنا شد. یک مقداری از ایشان مداحی یاد گرفت. زیر دست کربلایی آموزش دید و رشد کرد. البته پیش کرمعلی قدیانی (دایی اش) هم کار می کرد. اکبر با همان سن و سال کمش در حسینیه خرقانی ها بلند می شد و بعد از دایی اش چند بیتی می خواند. از بچگی به امام حسین (ع) خیلی علاقه داشت . هر سال محرم که می شد توی محل ، تکیه می زدند و عزاداری می کردند. زحمت پخت و پزشان هم با خانم خرامان (مادر مهدی و مصطفی خرامان) بود. هر چه بچه ها می­خواستند خانم خرامان نه نمی گفت. میانه اش با بچه ها به قدری خوب بود که بچه ها «عمه خانم» صدایش می کردند. عمه خانم علاقه خاصی به بچه های هیئت داشت.

               


کاپیتان

اکبر از بچگی عاشق فوتبال بود. با بچه های محله مثل امیر حسین فردی، اصغر آبخضر، اکبر خاکی ، حسن صابری و حسین صابری یک تیم تشکیل داده بودند. به قدری پی توپ رفتند که کم کم تیم شان رشد کرد و توی محله اسم و رسمی به هم زدند. مرتب با تیم های دیگر مسابقه می دادند. بعد ها با فوتبالیست های محله های دیگر مثل محله جی، 30 متری جی و حسام السلطنه یک تیم قوی تشکیل دادند و اسمش را گذاشتند تیم «اتحاد». کاپیتان تیم هم اکبر بود. بچه های معروف و کار درست تیم شان غلامرضا فتح آبادی ، حسین شمس ، محمد شمس و غلامرضا بهتاش فریبا بودند. البته آن موقع برای خودشان تیم رقیب هم داشتند. رقیب شان تیم «بنفیکا» بود. این تیم هم چند بازیکن مطرح داشت. مثل حسین فرکی که آن موقع فوتبالیست شناخته شده ای بود. خلاصه کنم اکبر خیلی دنبال توپ بود. به قدری که توی بازی، مینیسک پاش پاره شد و چند روزی در بیمارستان شفا یحیائیان بستری شد.

آقای رئیس

همان قدر که اکبر به فوتبال علاقه داشت من مخالفش بودم (می خندد). نگران درس و مدرسه اش بودم. به خاطر علاقه به فوتبال در مدرسه نمره کم می آورد. تصمیم گرفتم دستش را به کاری بند کنم . یک روز دستش را گرفتم و بردم شرکت ایران کاوه. 16 سالش بود. شرکت ایران کاوه نزدیک مغازه نانوایی ام بود. همین که رفتم داخل شرکت؛ یک آقایی آمد جلوتر و گفت : «آقا شاطر کاری داشتید؟» گفتم: می خواهم دست این بچه را اینجا بند کنم. بلافاصله گفت: برو شناسنامه بچه ات را بردار بیار البته با دو تا عکس . بعد دست اکبر را گرفت و برد طبقه بالا. نگو طرف اصغر قندچی، رئیس شرکت بوده! اکبر از همان روز آنجا ماند و از بس زرنگ بود کار را قاپید. اسمش را برای پادوئی نوشته بودم اما اکبر چنان خودش را نشان داد که انبار دار شرکت شد. بعد هم حسابداری شرکت را به اکبر سپردند و بعد از چند سال هم رئیس دفتر شد.

****

پی نوشت :

این گفت و گو در تاریخ 92/10/18 در  همشهری محله 22 به چاپ رسیده است. 

ادامه نوشته

نامه ای به بهشت

                                     

                                    برسد به دست: سردار شهید محمد عبادیان  
   

سلام حاجي

اجازه بدهيد اين نامه را بي مقدمه بنويسم. راستش شما كه غريبه نيستيد، چند وقت پيش با خود قرار گذاشتم به بهانه بيست و هفتمين سالگرد شهادتت چند خطي درباره سيره اخلاقي و سلوك عملي شما بنويسم. از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان ، هر چقدر در google در باره شما سرچ كردم چيزي دستگيرم نشد. لابد مي خندي و مي پرسي اين جنگولك بازي ها ديگر چيه! Google ديگر چه جانوريه؟ حق با شماست حاجي. زمان شما كه از اين قرتي بازي ها نبود. الان جان ما به اين «موتورهاي بي جان» بند است. مثل شما كه توي آن روزگار جانتان به جان امام بند بود. حاجي جان باور كن توي اين دوره و زمانه، روزگار ما بدون «توسل» به اين موتورهاي جستجوگر لنگ است. البته اين توسل با آن توسل شما در جبهه ها خيلي توفير دارد. نسل شما نسل «توسل» و زاري بود نسل ما نسل «بازي» است. شما در آن روزگار در «جستجوي نور» بوديد و ما در اين روزگار در «جستجوي كور».
خلاصه كنم حاجي و دردسرت ندهم. هر چقدر توي google سير كردم جز چند عكس قد و نيم قد، چيزي از شما دستگيرم نشد. ياد آن جمله شعاري معروف افتادم: «عكس شهدا را مي بينيم، بر عكس شهدا عمل مي كنيم.». جان من حاجي ناراحت نباش . چه عيبي دارد ما هم هر از گاهي بزنيم توي جاده خاكي و گله گي كنيم. مي دانم شما اهل گله و شكايت نبوديد اما... بگذريم. هر چقدر بيشتر توي فضاي مجازي گشتم، چيز دندان گيري در باره سيره عملي شما نيافتم. البته حاجي جان گفته باشم ها ، تقصير از google نيست. اتفاقا!‌ محض اطلاع شما بايد بگويم كه google كارش خيلي درست است. مثل شما كه الحق كارتان درست بود. بگذار بار ديگر بگويم، تقصير google نيست . تقصير از من و ماست كه بعد از شما تنها به «عكس» شما دلخوش كرديم و تكثير نام شما. نهايت «همت» مان شد نامگذاري بزرگ ترين اتوبان پايتخت به نام «شهيد». اما به خاطر شلوغي و ترافيك سر سام آور اتوبانها و زرق و برق آسمان خراش ها! يادمان رفت كه در حاشيه «بزرگراه»ها، يك كمي هم به سيره و سلوك شهدا توجه كنيم. بزرگترين بزرگراه ها را به نام شهدا مزين كرديم اما يادمان رفت يك قدم براي معرفي بهتر سيره شهدا برداريم و به جاي تكثير عكس شهدا ، قدم در راهشان بگذاريم و سيره و روش و منش شان را تكثير كنيم.

به قول مادر شهيد اكبر مرادي، «خلاصه مي كنم، حرف خيلي است». در اين كوتاه فرصت ها بگويم از كدامين غم؟... بگذريم. وقتي از يافتن اطلاعات خوب در باره شما نا اميد شدم، دلم شكست. البته حاجي جان نَقل شما تنها نيست ها. همين چند روز پيش كه مي خواستم در باره «يل مازندران» حاج جعفر شير سوار، چيزي قلمي كنم هر چه قدر گشتم باز مطلب دندان گيري پيدا نكردم. باز دلم شكست. پس دل را زدم به دريا و تصميم گرفتم خودم آستين بالا بزنم و از تو بنويسيم. همين شد كه موضوع را با «احمد رضا»مطرح كردم . بعد با دوستان و همرزمانت. و چه با اشتياق خريدار حرفم شدند و ...

لابد تا به حال شما هم خبر دار شده ايد كه قرار است دوستان و همرزمانت يك بار ديگر دور هم جمع شوند و در باره تو بگويند. از خوبي هاي بي پايان تو حرف بزنند. از تلاش هاي بي وقفه و بي منت تو در تداركات لشكر 27 محمد رسول الله (ص) صحبت كنند. از همراهي و دوستي تو با شهيد همت و عباس كريمي و رضا دستواره بگويند. حتم دارم الان مي گويي : «نيازي به اين كارها و تعريف و تمجيدها نيست. ما به خاطر امام رفتيم جبهه و براي رضاي خدا جنگيديم.» حاجي جان الهي كه من فدات بشوم، فرمايشات شما قبول. من هم مي دانم كه جار زدن كار خوب ، دار زدن آن است. اما قربان شكلت، آخر اگر قرار باشد اين حرف ها يا به قول شما تعريف و تمجيد ها براي هميشه توي سينه پر درد دوستان و همرزمانت به يادگار بماند پس تكليف ما ها چه مي شود. نسل امروز حق دارند كه از زبان همرزمان تو بشنوند كه تو و امثال تو در دوران حاكميت عشق تا كجا با خدا عشقبازي كرده ايد. حاجي جان؛ قربان مرامت! مگر شنيدن قصه عشقبازي «ليلي»ها در «مجنون» گناه است؟ بگذار بي پرده بگويم؛ اين روزها عشق هاي آبكي ذائقه جوانان ما را تلخ كرده اند. پس بگذار جوانان امروز زلف شان را به عشقبازي شما گره بزنند و كامشان برای همیشه «شيرين» شود.

حاجی جان ؛ دیروز مجید برهمن آمد پیشم. البته نه با آن موتور پرشی قدیمی اش بلکه این بار با پژو آمد. نرسیده ترکش تیکه هاش ما را گرفت. حاجی باور کن هیج فرقی نکرده این بشر. همچنان بی تاب و بی قرار است. یک موقع فکر نکنی عوض شده ها ، نه باور کن همان جنب و جوش سابق را دارد. حاج مجید برهمن هی «بسم الله الرحمن الرحیم»گفت و یک خاطره تعریف کرد. از بستنی نیم کیلوئی خوردنتان گرفته تا پرش از ارتفاع 15 متری واسه آب تنی کردن! آخر سر هم با یک «بسم الله الرحمن الرحیم » دیگر، گفت که پای کار است. قرار شد زحمت هماهنگی با بچه ها با حاج مجید باشد. صفات الله نصیری هم sms زد(یعنی خبر داد) که من همچنان سرباز کوچک حاجی هستم . اسفندیاری هم زنگ زد و اعلام آمادگی کرد که من هم هستم ، چکار کنم.به «احمد رضا» عزیز پیام دادم که تصویری از دست نوشته ها و یادداشت های تو را برام پست کند. آدرس گرفت که بفرستد. خلاصه کنم حاجی جان، مانده سهم شما که دعایمان کنی تا این کار به سرانجام برسد و ما شرمنده شما نباشیم.

                                                                                                         یا علی مدد

پی نوشت: 

با یاری خدای بزرگ و همت خانواده و همرزمان شهید والامقام سردار محمد عبادیان از چند روز پیش مقدمات تهیه و تدوین کتابی جامع در باره سیره و سلوک عملی این شهید را شروع کرده ام. این یادداشت به همین مناسبت نوشته شده است. 

شیر مازندران؛ ناجی قلاویزان



به یاد شهید "جعفر (بهروز) شیرسوار" فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا(ع)


خبرگزاری دفاع مقدس- نامش "بهروز" بود و شهرتش "شیر سوار". الحق که اسم با مسمایی داشت. مگر نه اینکه گفته‌اند اسم "مرد" باید با مسما باشد. بهروز هم "مرد" بود و دل شیر داشت و سری نترس. قبل از انقلاب لوطی بود. در قائمشهر مازندران اسم و آوازه ای داشت. یک تنه خیابان حسن آباد را می بست. جیگر شیر داشت. اما از بخت بد، اعتقاداتش خیلی ضعیف بود تا اینکه با "آقا نجفعلی کلامی" آشنا شد و به واسطه این آشنایی، نفس مسیحایی امام خمینی (ره) به دماغش خورد و حیات دوباره یافت و به جرگه اهل ایمان پیوست. در وصف دلاورمردی‌های "حاج بهروز (جعفر) شیرسوار" همین بس که فرماندهی تیپ گردان حمزه سیدالشهدا و گردان ویژه شهدا را به عهده داشت و مدتی جانشین فرمانده تیپ یکم ل 25 کربلا بود. دی ماه، یادآور ماه عروج این شهید است و به بهانه بیست و هفتمین سالگرد این عروج ملکوتی، برگ‌هایی از زندگی با برکتش را ورق می‌زنیم.

***
لوطی محل

بهروز سال 1334 در قائمشهر به دنیا آمد. اولین فرزند خانواده بود. دوره ابتدایی را در مدرسه شاپور گذراند. برای ادامه تحصیل در دوره دبیرستان به بابل رفت و در هنرستان انوشیروان بابل در رشته برق دیپلم گرفت. درسش خوب بود اما در عوض اهل دعوا و مرافعه بود. بهروز در ابتدای جوانی به اعتقادات مذهبی زیاد مقید نبود. اما با آداب مردی و مردانگی آشنایی داشت. لوطی محل بود. در چهارراه حسن‌آباد برای خودش برو و بیائی داشت. طوری که توی محله‌شان کسی از ترس بهروز جرات نداشت متلک پرانی و جلف بازی کند. درهمان سالها، توی مغازه پدرش با زن‌های بی حجاب برخورد می‌کرد. در یک کلام،‌ زیر بار حرف زور نمی‌رفت.


 
آقا نجف

دم دمای انقلاب با "نجفعلی کلامی" (مبارز انقلابی) آشنا شد. این آشنایی مسیر زندگی بهروز را به کلی عوض کرد. بعد از این آشنایی، پای بهروز به مسجد عشقی (مهدیه) باز شد. دیگر بهروز آن بهروز سابق نبود. زیر و رو شده بود. همه چیزش عوض شده بود. حرف زدنش، نحوه برخورد و رفتارش و‌ حتی طرز نگاهش فرق می‌کرد. پاتوقش شده بود مسجد عشقی. مرتب در نماز جماعت و برنامه های مسجد سجادیه شرکت می کرد. باتشویق آقا نجف شروع کرد به مطالعه کتابهای مذهبی. هر گاه به سوال و شبهه ای برخورد می کرد با آقا نجف در میان می گذاشت. به آقا نجف ارادت داشت. احترام خاصی برای ایشان قائل بود. آقا نجف را معلم اخلاق خود می دانست. شب ها وقتی اهالی خانه به خواب می رفتند،‌ آهسته بدون آنکه کسی متوجه شود می رفت قبرستان سیاه کلا و آنجا گوشه ای خلوت می کرد و به فکر فرو می رفت.

بهروز پیروز
توی قائمشهر خیلی ها آقا نجف را می شناختند. آقا نجف اهل سیاست و مبارزه بود. بهروز هم در کنار آقا نجف، خیلی زود الفبای مبارزه را آموخت و شد یک مبارز دو آتیشه. بعد از ماجرای 17 شهریور بهروز بیش از پیش به ادامه مبارزه با رژیم شاه مصمم شد. پاتوقش مسجد عشقی بود. کمتر به خانه می رفت. هر جا فعالیتی بر علیه شاه بود،‌ می شد رد پای بهروز و دار و دسته اش را آنجا پیدا کرد. آن روزها بهروز برای سازماندهی کمیته توزیع نفت و ‌کمیته انتظامات خیلی تلاش کرد. در تصرف شهربانی و ژاندارمری هم نقش فعالی داشت. با بازگشت امام خمینی (ره) به میهن، بهروز انگار جان دو باره گرفته بود. از شادی سر از پا نمی شناخت.

گارد جنگل

همه زندگی اش را وقف انقلاب و خدمت به مردم کرده بود. اوایل پیروزی انقلاب با جمع آوری نیروهای مومن شهر،‌ حفاظت از شهر و مناطق روستایی و جنگلی را به عهده گرفت. بهروز از موسسان "گارد جنگل" قائمشهر بود. به خاطر برخورد و روابط عمومی خوبش خیلی زود در دل ها جا باز کرد. برای مقابله با تهدیدات احتمالی با جنگ در جنگل و نبردهای پارتیزانی و چریکی آشنا شد. بهروز جزء اولین افرادی بود که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آستارا را پایه گذاری کرد و مدتی نیز فرماندهی آن را به عهده گرفت. مرداد 60 مسئولیت گشت ویژه جنگل در مناطق گیلان ومازندران نیز به بهروز محول شد. بهروز برای خنثی سازی تحرکات ضد انقلاب از جوانان و نیروهای فعال در جنگل "شیرگاه" بهره گرفت و در مقابله با تهدیدات خوش درخشید.

یار چمران

با شروع جنگ به همراه دوازده نفر از بهترین نیروهای خود عازم جنگل شد. پس از دو ماه آموزش سنگین در کوه‌ها و جنگل های مازندران،‌ نیروهای کارآمد و زبده‌ای را تربیت کرد و همراه نیروها به سمت اهواز رفت و آنجا به گروه دکتر مصطفی چمران پیوست. بهروز همراه با نیروهای خود به مدت 6 ماه در کنار دکتر چمران در ستاد جنگ های نامنظم در سوسنگرد و هویزه جنگید. از سال 62 به بعد مرتب توی جبهه بود. حتی وقتی سپاه پاسداران منطقه 3 به علت نیاز شدید مانع از اعزام بهروز به جبهه شد، تهدید به استعفا کرد و بالاخره رضایت فرماندهان را گرفت و باز هم عازم جبهه شد.

پی نوشت: 

این مطلب در تاریخ 92/10/6 در خبرگزاری دفاع مقدس (سرویس جهاد و شهادت) منتشر شده است. 
ادامه نوشته

شهادت در وقت اضافه

 
ديدار با خانواده شهيدان منوچهر و ابوالفضل نكونام قديري
 
دو برادر بودند. با فاصله سني خيلي كم. با هم قد كشيدند، بزرگ شدند و درس خواندند تا اينكه پاي انقلاب  به  ميان آمد. «ابوالفضل» انقلابي دو آتشه شد آنقدر كه خيال درس و مشق را از سرش بيرون كرد. اما «منوچهر» زرنگ تر از اين حرفها بود. هم درس مي خواند و هم فعاليت مي كرد. با شروع جنگ ، بهانه ابوالفضل حسابي جور شد . درس و مدرسه را براي هميشه بوسيد و گذاشت كنار و رفت كردستان و اين بار زرنگي كرد و از دروازه شهادت گذشت. بعد از شهادت ابوالفضل، منوچهر هم هوايي شد و به عنوان دانشجوي بسيجي  رفت جنوب. چند مدتي در جبهه حضور داشت تا اينكه جنگ تمام شد و حسرت شهادت بردلش ماند. هنوز چند روزي از قبول قطعنامه 598 نگذشته بود كه عمليات مرصاد پيش آمد. منوچهر همان روز، شال و كلاه كرد و بي معطلي به گردنه چهار زبر اعزام شد و همانجا در وقت اضافه از خوان خون گذر كرد و جواز شهادت گرفت و همسايه ديوار به ديوار برادرش ابوالفضل در قطعه 27 بهشت زهرا شد.  به بهانه آشنايي با اين دو شهيد عزيز، به سراغ خانواده محترم نكونام در شهرك صدرا رفتيم. حاج عباس نكونام پدربزرگوار شهيدان كه اين روزها از بيماري كليه رنج مي برد عذر خواهي كرد و در عوض خانم «مريم ملك لو» با  خوشرويي و صبوري فراوان از دو فرزند شهيدش گفت . آنچه مي­خوانيد فرازهايي از زندگي شهيدان منوچهر و ابوالفضل نكونام قديري است.
****
بچه كارون
منوچهر بچه اولم بود. سال 42 د رتهران به دنيا آمد و ابوالفضل هم سال 44. دو سال بيشتر با هم فاصله سني نداشتند. آن موقع ما در خيابان كارون زندگي مي كرديم . منوچهر اولين نوه پدرم بود. خدا بيامرز مي آمد منوچهر را مي برد خانه خودشان . به قدري اين بچه را برده و آورده بود كه هر وقت خانه خودمان مي آمد يك ريز گريه مي كرد. اسم منوچهر را برادرم انتخاب كرد. اسم ابوالفضل را هم عمويش پيشنهاد داد. ما هم از اسم «ابوالفضل»،خوشمان آمد و شناسنامه گرفتيم. منوچهر بچه ساكت و آرامي بود اما درعوض ابوالفضل ريزه ميزه بود اما زياد شيطوني مي­كرد.
و ان يكاد
منوچهر مدرسه ابتدايي را در خيابان هاشمي گذراند. درسش عالي بود. هميشه توي مدرسه شاگرد اول مي شد. ابوالفضل هم خيلي درسخوان و با هوش بود. كلاس سوم ابتدايي بود كه معلمش گفته بود به مادرت بگو بياد مدرسه کارش دارم. رفتم مدرسه و گفتم: من مادر ابوالفضل نكونام هستم. معلمش با مهرباني گفت : «خانم اين بچه شما به قدري زرنگ و با هوش است كه هر چه من مي گويم و درس مي دهم، زود ياد مي گيرد. من چند سالي كه معلم هستم بچه اي به زرنگي ابوالفضل نديده ام. اگر تونستيد يك دعاي «و ان يكاد» برايش تهيه كنيد تا هميشه همراه ابولفضل باشد.
برق كار
سال 53-52 از خيابان كارون اسباب کشي کرديم سمت استاد معين. منوچهر و ابوالفضل دوره راهنمايي را در همان محله در مدرسه شيخ بهايي خواندند. ابوالفضل توي سه سالي كه در مدرسه شيخ بهايي بود، بين دانش آموزان مدرسه ممتاز شد و چندين بار رتبه آورد. منوچهر از بچگي به كارهاي فني خيلي علاقه داشت. توي خانه هر وسيله برقي كه خراب مي شد ،فوراً ‌درست مي كرد. به سيم كشي و تعمير وسايل برقي خيلي وارد بود. به خاطر همين رفت هنرستان. بيشتر درگير درس و مشق بود البته در بسيج مسجد امام حسين (ع) هم فعاليت مي كرد.
شعارنويس كوچك
وقتي ماجراي انقلاب و تظاهرات خياباني پيش آمد. ابولفضل هم هوايي شد. آن موقع با اينكه هنوز دوره راهنمايي را تمام نكرده بود اما فكر و ذكرش شده بود انقلاب.  يادم هست آن موقع رفته بود روي ديوار همسايه مان نوشته بود «مرگ بر شاه». اين بنده خدا كه ارتشي بود، ترسيده و موضوع را به عموي ابوالفضل گفته بود.  برادر شوهرم از ابوالفضل خواست كه برود شعار را پاك كند. ابوالفضل هم يك برس سيمي برداشت و رفت افتاد به جان ديوار همسايه. شعار را چنان پاك كرد  كه سيمان هاي ديوار هم ريخت پايين. بعد از اين ديگر رغبتي براي درس خواندن و مشق نوشتن نداشت. بيشتر پي تظاهرات و پخش اعلاميه هاي امام  خميني (ره) بود.
پی نوشت:
این گفت و گو روز سه شنبه ۳/۱۰/۹۲ با عنوان «دو کبوترُ دو پنجره ُ پرواز » در همشهری محله ۲۲ به چاپ رسیده است.
ادامه نوشته

مداحي الفباي عاشقي است

 
گفت و گو با محمد  حسين رستمي مداح و شاعر آئيني

«محمد حسين رستمي» از شاعران شناخته شده و خوش آتيه است كه از 14 سال پيش تاكنون در زمينه سرودن شعر آئيني فعاليت مي كند. اين شاعر جوان، علاوه بر شاعري به مداحي هم علاقه مند است . يعني پيش از آنكه به اسم شاعر آئيني مطرح باشد به عنوان مداح اهل بيت (ع) معروف است. رستمي به واسطه علاقه مندي به شعر آئيني و تلاش بي وقفه در اين عرصه، به موفقيت خوبي در سرودن شعر دست يافته و با كسب فيض از محضر بزرگان شعر آئيني به سروده هاي خود قوام بخشيده و حالا به عنوان يك شاعر آئيني مطرح است. شعر خواني وي در محضر مقام معظم رهبري در سال 90 در حضور شاعران برگزيده كشور، گواه روشني بر توانمندي وي در سرودن شعر آئيني است. مجموعه اي از سروده هاي اين شاعر خوش ذوق به زودي از سوي انتشارات «آرام دل» چاپ و روانه بازار كتاب خواهد شد. براي آشنايي بيشتر با اين شاعر جوان به سراغ او در محل كارش رفتيم و در مجتمع فرهنگي امام علي (ع) ساعتي ميهمان صداي گرم و حرف هاي شيرين اش شديم.
 
****
الفباي عاشقي
متولد بهارم. 13 فروردين 1366 در تهران( ميدان خراسان) به دنيا آمدم. از خوش شانسي، تولدم باتولد امام حسين (ع) - سوم شعبان- مصادف بود. به خاطر همين پدرم اسمم را گذاشت «محمد حسين». قبل از اينكه پايم به مدرسه باز شود،‌ گذرم به مجلس روضه امام حسين (ع) افتاد. پيش از اينكه از الفباي فارسي سردر بياورم، رفتم سراغ مداحي و الفباي عاشقي آموختم. از 6 سالگي شروع كردم به مداحي و نوكري امام حسين (ع). مشوقم در اين راه پدرم بود. پدرم مداح نبود اما خيلي تشويقم كرد و زحمت زيادي برايم كشيد. مداحي را از هيئت اكبريه تهران شروع كردم.

زنگ انشاء
اينكه چطور شد رفتم سراغ شعر، داستان جالبي دارد. كلاس اول راهنمايي ، معلم انشاء با صفايي داشتيم به نام صفر زاده. از ما خواسته بود در باره احساسات كبوتري كه روي سيم برق نشسته، انشائي بنويسيم. من دست به كار شدم و حرف دل كبوتر را به صورت شعر نوشتم. سر زنگ انشاء بلندشدم و گفتم : آقا اجازه من بخوانم؟  وقتي انشاء را خواندم و تمام شد ،‌آقا معلم گفت: «رستمي، اگر جامه اي از قرآن بپوشي و بگويي كه اين چيزها را خودم نوشته ام، من جامه اي از تورات مي پوشم و مي گويم دروغ است. اين ها كار تو نيست. برو بنشين سر جات» آقا معلم يك صفر هم به من داد و ماجرا تمام شد. من هم همانجا چرك نويس انشاء را پاره كرد و ريختم دور. اين ماجراي اولين شعرم بود.

غزلواره
رفتم بودم مشهد پابوس آقا امام رضا (ع). هنوز محصل بودم. گمانم آن موقع اول دبيرستان بودم. توي حرم، آقا عنايتي كرد و اولين شعر جدي آئيني ام را همانجا سرودم. اولين سروده ام غزلواره اي ساده بود. عيب و ايراد هم زياد داشت اما دوست داشتني بود. هنوز هم دوستش دارم و به عنوان يادگاري نگه داشته ام. اين ماجرا گذشت تا اينكه سال بعد دوباره زائر امام رضا(ع) شدم آنهم در ايام زيارت مخصوصه آقا. در اين سفر به طور اتفاقي با استاد شيخ رضا جعفري از شاعران شناخته شده كشور و صاحب كتاب «صبح شبنم» و «سواد آينه» آشنا شدم . اين آشنايي عنايت ديگر آقا امام رضا (ع) درحق اين حقير بود كه تا حدودي مسيرم را مشخص كرد.

سياه مشق
مرحوم مجيد سيب سرخي اولين خواننده شعرهاي من بود. اوايل كار هر شعري كه مي سرودم به زنده ياد سيب سرخي مي دادم. مجيد به عنوان اولين نفر، شعرهايم را مي خواند. هر گاه نظرش را مي پرسيدم مي گفت: «حسين جان، بيشتر شعر بنويس. اما فعلاً شعرهايت را به كسي نشان نده» آن موقع معنا و مفهوم حرفهايش را نمي فهميدم تا اينكه يك بار ناپرهيزي كردم و يكي از اشعارم را براي كسي خواندم. همين كه شعر خواني ام تمام شد. گويا شعرم به قدري بد بود كه گفت : «برو دور شعر و شاعري را خط بكش». اما مرحوم سيب سرخي شعرهايم را با صبر و حوصله مي خواند و به خوبي راهنمايي ام مي كرد.

شاگرد كوچك
پس از آشنايي با بزرگان و پيشكسوتان شعر آئيني از جمله شيخ رضا جعفري و به ويژه استاد علي اكبر لطيفيان سرودن شعر آئيني را به صورت جدي پيگيري كردم. استاد لطيفيان صاحب كتاب «سه نقطه» و «توليت آدم» بزرگواري كردند و بنده را به حضور پذيرفتند. در واقع حقير را جذب كردند. از محضر اين عزيزان، فوت و فن شعر آئيني را آموختم. البته اين دو بزرگوار علاوه بر حق استادي كه در زمينه شعر به گردن حقير دارند در بحث اخلاق و رفتار هم استاد بنده بوده و هستند. من هميشه خودم را شاگرد كوچك اين دو عزيز مي دانم. البته وقتي با استاد جعفري آشنا شدم . شعرهايم به حدي رسيده بود كه قابل ارائه در مجالس اهل بيت باشد اما با اين وجود يادم نمي آيد كه اين دو بزرگوار از شعرهاي بنده تعريف كرده باشند. هميشه به گفتن «خوب است» اكتفا كرده اند. حتي آخرين كاري كه براي استاد جعفري خواندم ايشان فرمودند: «خوب است ولي از شما توقع بيشتري دارم.» دقيقاً با همين صراحت لهجه.

 پی نوشت:
این گفت و گو با عنوان «از شعر نذری تا شعر خوانی در محضر رهبر انقلاب»روز سه شنبه ۲۷/۹/۹۲ در همشهری محله ۲۲ به چاپ رسیده است.
ادامه نوشته

برای سیروس لباس سیاه نپوشیدم


 

دیدار با خانواده معلم شهید سیروس مهدی پور

وقتی جبهه رفت، دانشجوی دانشسرای شهید بهشتی بود اما در جبهه گذرش به کودکستان گلستانی افتاد و پابست آنجا شد. کودکستان گلستانی ۲۹ نفر بیشتر عضو نداشت. اعضای کودکستان همگی جزء دسته یک، گروهان یک گردان حمزه لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) بودند و مسئولیتشان را محسن گلستانی به عهده داشت. از بس سن و سال اعضای دسته کمتر بود، این دسته به "کودکستان گلستانی" لقب گرفته بود. سیروس هم یکی از آن‌ها بود که در "دسته یک" معلمی می‌کرد و هم امدادگر بود و هم آرپی جی زن. در عملیات والفجر ۸ خیلی از بچه‌های کودکستان جواز شهادت گرفتند و جاودانه شدند، ‌سیروس هم سرانجام در ۲۴ آذر ۶۵ در عملیات "مهران" از خوان خون گذر کرد و به خیل کودکستانی‌ها پیوست. به بهانه بیست و هفتمین سالگرد شهادت وی به سراغ خانواده محترمش حاج آقا اباذر مهدی‌پور و خانم صفیه افشار در غرب تهران (شهرک چشمه) رفتیم و فرازهایی از زندگی بلند آقا معلم را ورق زدیم.

                 

عکس یادگاری
چهارده سالم بود که ازدواج کردم. من اراکی هستم و حاجی اردبیلی. شانزده سالگی هم مادر شدم. آخرهای اسفند سال ۴۲ سیروس به دنیا آمد. ساعت ۹ شب بود که خدا یک پسر تپل و خوشگل با چشم و ابروی مشکی به ما داد. بچگی‌های سیروس خیلی آرام بود. اصلاً گریه نمی‌کرد. شیرش را می‌خورد و می‌خوابید تا نوبت بعدی. آن موقع منزلمان نازی آباد بود. هنوز ۴ ماهش تمام نشده بود که یکدست لباس سرهم سرمه‌ای تنش کردم و با حاجی بردیم عکاسی محل و از سیروس عکس انداختیم. اولین عکس سیروس که آماده شد، ‌ حاجی پشت عکس نوشت: "پسرم سیروس، مرد وطن پرست باش تا اجتماع شما را دوست بدارد. همیشه در زندگی راستگو و درستگار باش. امیدوارم در دنیا و آخرت خوشبخت باشی"

مدیر مدرسه

سیروس از‌‌ همان بچگی با هوش و زرنگ بود. دو سال زود‌تر فرستادیم مدرسه. دوره ابتدایی را در مدرسه نبوی اسلامی نازی آباد خواند. مدرسه‌اش خوب بود. روزهای پنج شنبه بچه‌ها را جمع می‌کردند و می‌بردند مسجد الرسول نازی آباد برای نماز خواندن. خودم به درس و مشق‌اش می‌رسیدم. حاجی ارتشی بود و خیلی فرصت نمی‌کرد به بچه‌ها برسد و با آن‌ها سر و کله بزند. خیلی به درس سیروس می‌رسیدم. هر وقت می‌رفتم مدرسه و از مدیر در باره درس سیروس می‌پرسیدم، مدیر مدرسه می‌گفت: "اینجا آقا سیروس مدیر ماست". دوره راهنمایی را در مدرسه طلیعه دانش تمام کرد و بعد به دبیرستان دارالفنون رفت. سال اول آنجا بود اما به دلیل علاقه‌ای که به درس‌های آیت الله فلسفی داشت از سال دوم به دبیرستان فلسفی رفت. هر هفته حاج آقا فلسفی برایشان درس قرآن و تفسیر می‌داد. در کنار تحصیل از فعالیت در مسجد و بسیج هم غافل نبود. عضو فعال و موثر بسیج اقتصادی مسجد "نظام مافی" بود.

پول اضافی

خدا خودش سیروس را پرورش داد. بچه پاک و زرنگی بود. یادم هست سیروس دوم ابتدائی را می‌خواند، ‌رفته بود نانوائی سنگکی محل برای گرفتن نان. نانوا به اشتباه پول اضافی به سیروس داده بود. سیروس متوجه شده و پول‌های اضافه را به شاطر داده بود. شاطر پرسیده بود: "ببینم کوچولو، پسر کی هستی؟" سیروس جواب داده بود که آقا من پسر ساعت ساز هستم. آن موقع، مغازه ساعت سازی داشتم (ساعت سازی اعتماد). شاطر همراه سیروس آمد به مغازه‌ام و گفت: "پدر جان؛ به شما تبریک می‌گویم که چنین پسری را تربیت کرده‌اید. به وجود این بچه افتخار کنید."

آقا معلم

رشته‌اش ریاضی فیزیک بود اما به معلمی خیلی علاقه داشت. همین که دیپلم گرفت گفت: "دوست دارم معلم باشم. می‌خواهم بروم تربیت معلم و امتحان بدهم." در آزمون تربیت معلم شرکت کرد و برای دبیری ریاضی در دانشسرای شهید بهشتی پذیرفته شد و به استخدام آموزش و پرورش منطقه ۵ در آمد. هم درس می‌داد و هم درس می‌خواند. سیروس دوست داشت معلم روستاهای محروم و دور افتاده باشد. تدریس "درس علوم" در روستاهای دور افتاده کن، سولقان و سنگان به سیروس سپرده شد. سیروس هم با جان و دل قبول کرد. البته دوری راه مدرسه اذیتش می‌کرد اما سیروس عاشق این کار بود. همیشه از کارهای سخت استقبال می‌کرد.


پی نوشت:

این گفت و گو در خبر گزاری دفاع مقدس منتشر شده است.

ادامه نوشته

عمه خانم


دو اپیزود از یک دیدار 

1- دیروز دو غروبی توفیق دست داد به دیدار خانواده محترم شهید اکبر قدیانی از شهدای مسجد جواد الائمه (ع) رفتم و دو ساعتی در خدمتشان بودم. حاج احمد قدیانی پدر گرامی شهید به اتفاق همسر عزیزشان دو ساعت با صبر و حوصله فراوان به سوالات حقیر در باره اکبر قدیانی پاسخ دادند. اکبر قدیانی پدر گرامی حسین قدیانی - روزنامه نگار- از شهدای مسجد جوادالائمه (ع) است که در عملیات آزاد سازی خرمشهر شهد شیرین شهادت نوشید و آسمانی شد.

2- امروز صبح مادر گرامی اکبر قدیانی تماس گرفت و گفت: « آقای عباسی، دیشب نکته ای را فراموش کردم عرض کنم. اکبر در زمان بچگی چادر منو می گرفت و به اتفاق بچه ها در کوچه مان تکیه می زدند و برای امام حسین (ع) عزاداری می کردند. مادر شهید مهدی خرامان هم همه جوره کمکشان می کرد. این مادر از بس مهربان بود که بچه ها «عمه خانم» صدایش می کردند. کار پخت و پز تکیه بچه ها با عمه خانم بود. بچه ها هر چه لازم داشتند می رفتند سراغ عمه خانم. ایشان هم بزرگواری می کرد و از هیچ کمکی دریغ نمی کرد. گفتم این نکته را یاد آوری کنم که مدیون عمه خانم نباشم. »


پی نوشت: 

مادر جان ، دعا کنید ما هم مدیون شهدا و خانواده های شهدا نباشیم. 

خداحافظ مادر

قلب مادر مسیح کردستان از تپش افتاد.

وقت «پرواز» خبرم کن


گفت و گو با «خديجه نجف آبادي فراهاني» 

مادر شهيد جواد فراهاني از شهداي اصحاب رسانه

 8 سال پيش(15 آذر84)، وقتي پرنده آهني از فرودگاه مهرآباد پرواز کرد و اوج گرفت، حامل 80 نفر از خبرنگاران، فيلمبرداران و عکاسان اعزامي به چابهار براي پوشش خبري رزمايش ارتش بود. چند دقيقه اي از پرواز هواپيماي 130-C نگذشته بود که در يک چشم به هم زدن به شدت لرزيد و در حوالي فرودگاه مهر آباد(شهرک توحيد) سقوط کرد و بدينسان دردناک ترين سانحه هوايي ايران در سال 84 رقم خورد. «جواد فراهاني» صدابردار جوان شبکه خبر صدا و سيما يکي از مسافران اين هواپيما بود که آن روز در بيست و نهمين سالروز تولدش دروازه شهادت را گشود و جواز شهادت گرفت و آسماني شد. به بهانه هشتمين سالگرد شهادت مظلومانه جواد به ديدار خانم «خديجه نجف آبادي فراهاني» مادر گرامي شهيد فراهاني رفتيم و مهمان خانه گرم و با محبت شان در غرب تهران شديم. آنچه مي خوانيد گوشه هايي از خاطرات فراوان اين مادر داغديده از جگرگوشه اش جواد فراهاني است.

*******

چشمهايش

جواد  14 آذر 55 در ميدان شهدا به دنيا آمد. بچگي هاي جواد خيلي تپل و دوست داشتني بود. وقتي مي رفتم جلسات قرآن يا توي تظاهرات شرکت مي کردم، زن هاي محل مي آمدند و جواد را از دستم مي گرفتند و هي مي بوسيدند. از بس که چشمهاي قشنگ و صورت مظلومي داشت، هر کس که مي ديد شيفته اش مي شد. هر وقت مي رفتم تظاهرات جواد را هم با خودم مي بردم. آن موقع (اول انقلاب) تازه زبان باز کرده بود. از بس مي رفتيم تظاهرات، جواد هم  ياد گرفته بود و دستهايش را مشت مي کرد و الله اکبر مي گفت. هم توي خيابان وقتي پليس ها را مي ديد، شعار مي­داد و مرگ بر شاه مي گفت.

مدرسه عمار

هنوز دو  سالش تمام نشده بود که از راه پله هاي طبقه سوم خانه مان افتاد پايين. همين طوري از پله ها يکي يکي سر خورد تا پله آخر. خيلي ترسيديم. خدا بيامرز همسرم رفت پي دکتر فياض بخش. حاج آقا با شهيد فياض بخش دوست بود. آمد خانه مان و جواد را حسابي معاينه کرد و گفت : «شکر خدا بچه طوري نشده، چيزي نيست. نگران نباشيد». وقت مدرسه اش که شد برديم مدرسه عمار توي محله نيروي هوايي (خيابان پيروزي) و ثبت نام کرديم. جواد انصافاً درسش خوب بود. دوره راهنمايي را هم توي همان مدرسه عمار خواند و تمام کرد.

تک خوان

جواد صداي خوبي داشت. مکبر مسجد بقيه الله( نيروي هوايي) بود. مکبري را كنار برادرش مهدي ياد گرفته بود. دوره راهنمايي هم در مسجد فعاليت مي کرد و هم مکبر مسجد بود. آخرهاي دوره راهنمايي رفت توي مسجد انبياء(ص)- خيابان ششم نيروي هوايي- و عضو گروه سرود مسجد شد. آنجا به خاطر صداي خوبي كه داشت تک خواني مي­کرد. تک خوان گروه سرود مسجد بود. به قدري کار گروه سرود مسجد خوب که همه جا براي اجراي برنامه دعوت مي کردند. جواد با بچه هاي گروه مي رفتند توي مراسم سالگرد شهدا يا مراسم هاي ديگر سرود مي خواندند و برنامه اجرا مي کردند. گروه سرودشان در محله خيلي معروف بود.

آيه هاي روشن

با قران خيلي مانوس بود. باعث و باني اش هم حاج آقا كاظمي بود. ايشان سواد خواندن و نوشتن درست و حسابي نداشت اما درعوض به قرآن خيلي علاقه مند بود. شب هاي جمعه بچه هاي محل را جمع مي کرد توي خانه اش و جلسه قران تشکيل مي داد. علاقه جواد به قرآن از جلسات قرآن حاج آقا کاظمي شروع شد. جواد از بچگي پاي ثابت جلسات حاج آقا كاظمي بود. همانجا هم روخواني قرآن را ياد گرفت. وقتي به دبيرستان رفت علاقه اش به قران روز به روز زيادتر شد. هر وقت مي خواست توي خانه درس بخواند اول ضبط صوت را روشن مي کرد و نوار قرآن مي­گذاشت؛ بعد مي رفت سراغ درسش. با صوت قرآن درسهايش را بهتر ياد مي گرفت. مي گفتم: جواد اينطوري حواست پرت مي شود، مواظب باش. مي گفت: «نگران نباش مامان. حواسم پرت نمي شود. تازه هر وقت به آيه هاي قران گوش مي کنم ، درس هايم را بهتر ياد مي گيرم.»

 پی نوشت:

این گفت و گو در آذر ماه سال 91 در همشهری محله 22 به چاپ رسیده است

ادامه نوشته

مردی مثل هیچکس

 

14 روایت معتبر از سلوک عملی سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی

به بهانه 14 آذر سالروز تولدش

 

سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی از شهدای شاخص نیروی هوایی ارتش است که تاکنون در باره وجوه مختلف شخصیتی ایشان مطالب زیادی گفته و نوشته شده است اما با این همه، هنوز آن طور که باید حق این شهید والامقام ادا نشده و به تعبیری به دلیل عدم معرفی شایسته، برخی از وجوه شخصیتی این عزیز سفر کرده که همواره به گمنامی مباهات می­کرد، مغفول  مانده است. به مناسبت 14 آذر سالروز تولد شهید عباس بابایی و به بهانه آشنایی مختصر با سیره و سلوک عملی این شهید بزرگوار 14 روایت از سیره ایشان را مرور می کنیم.

****

عادت زیبا

عادت عجیب و غریبی داشت. بچه که بود هر وقت لباسهایش چرک می شد، بی آنکه کسی بداند، خودش لباسها را می شست و خشک می کرد. حاضر نمی شد لباس و کفش نو بپوشد. وقتی دلیل این کار را می پرسیدند، می گفت: «در مدرسه شاگردانی هستند که وضع مالی خوبی ندارند من نمی خواهم با پوشیدن این لباسها به آنان فخر فروشی کنم».

سبحان الله

میوه خوردنش دیدنی بود. میوه های گران قیمت مثل موز و آناناس را که آن روزها دسترسی عموم مردم به آنها مشکل بود، اصلاً نمی خورد. برحسب عادت، هنگام خوردن میوه به دقت به آنها نگاه می کرد. قبل از خوردن میوه­ها آنها را در دستش می چرخاند و هی نگاه شان می کرد و می گفت: «سبحان الله ... سبحان الله.. ما باید به نعمت های الهی به طور عمیق فکر کنیم و از آنها سطحی نگذریم».

قلندر تنها

به گمنامی عادت کرده بود. دوست داشت ناشناس باشد. بیشتر وقتها موی سرش را با نمره چهار ماشین می کرد. اغلب با سری تراشیده و پیراهن و شلوار ساده در محافل حاضر می شد. قلندر بود. وقتی دلیل تراشیدن سرش را می پرسیدند می گفت: «من سرم را از ته تراشیده ام و یک قیافه معمولی به خود گرفته ام. قیافه معمولی هم هیچ وقت انسان را مغرور نمی کند».

مرد ساده

ساده بود. هرگاه از ساده پوشی و ساده زیستی اش صحبت می شد، از پاسخ دادن به راز ساده پوشی اش طفره می رفت. وقتی یکی از دوستانش در باره دلیل ساده پوشی و ساده زیستی اش زیادی اصرار کرد گفت: «هر چند دلم نمی خواست راجع به این قضیه صحبت کنم اما چون اصرار داری بدانی می گویم. انسان باید نفس را تنبیه کند و از هر چیزی که او را به رفاه و آسایش می کشاند، پرهیز کند... ».

تکرار عشق

نماز خواندنش تماشایی بود. نماز را با آرامش و خشوع زیادی می خواند. بعضی وقتها که فراغت بیشتری داشت آیه  «ایاک نعبد و ایاک نستعین» را هفت بار با چشمانی اشک بار تکرار می کرد. زیاد به این آیه توجه می کرد. انگاری اشتهایش به نماز سیری ناپذیر بود. اغلب نماز را اول وقت می خواند و دیگران را نیز به نماز اول وقت تشویق می کرد.

موافق خوان

علاقه خاصی به تعزیه خوانی داشت. از کودکی به فراخور سن و سالش در نقش های مختلف شبیه خوانی ظاهر می شد. اما در میان همه نقش ها به نقش حضرت زینب (س) علاقه عجیبی داشت. بیشتر نقش حضرت زینب را می پذیرفت. به هنگام اجرای تعزیه با پای برهنه و بدون جوراب در صحنه حاضر می شد و زار زار می گریست. با این حرکتها تماشاچیان را به شدت تحت تاثیر قرار می داد.

دلسوخته

مداح نبود اما صدای خوشی داشت. دلسوخته بود. ایام محرم در دسته های عزاداری نوحه می خواند و گریه می کرد. حتی زمانی هم که فرمانده پایگاه هوایی بود، باز هم نوحه سرایی می کرد. گاه جوراب و پوتین نظامی را در می آورد و  بند پوتین ها را به هم گره می زد و آنها را به گردن می آویخت و به میان جمعیت عزادار می رفت و بر سر و سینه می زد. عاشق امام حسین (ع) بود.


پی نوشت :

این مطلب در اذر ماه سال 90 در  روزنامه جوان به چاپ رسیده  است. 

ادامه نوشته

«خاتم» از بند محبت لحظه ای آزاد نیست


گزارشی از برنامه پرده عشاق

ویژه تجلیل از استاد محسن خیاطان (خاتم) شاعر پیشکسوت آئینی

تجلیل از پیشکسوتان و پیر غلامان حسینی رسمی دیرینه است که از سالها پیش تاکنون به عنوان سنتی پسندیده با هدف ترویج فرهنگ عاشورا و پاسداشت سرآمدان این فرهنگ در گوشه و کنار کشور برگزار می شود. امسال همزمان با ایام سوگواری سید و سالار شهیدان، سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران برنامه  «پرده عشاق» ؛ "آیین تجلیل از مفاخر حسینی" را طراحی و در مناطق 22 گانه تهران  اجرا کرد. روز چهارشنبه 13 آذر ماه به همت فرهنگ سرای تهران، طی مراسمی در مسجد جامع حضرت ولیعصر(عج) شهرک گلستان از استاد محسن خیاطان (خاتم)،  شاعر آئینی پیشکسوت کشور و مدیر هیئت ذاکرین ثارالله تجلیل شد. آنچه می خوانید چندپرده کوتاه از برنامه «پرده عشاق» است.

****

پرده اول/ بگو یا حسین(ع)

با صداي ملكوتي اذان، نمازگزاران قيام مي كنند و بار ديگر براي اقامه نماز مغرب قامت مي بندند. «هاشمي راد» امام جماعت محبوب مسجد ولی عصر (عج) مثل هميشه نماز مغرب و عشاء را سريع مي خواند و با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد (ص) نماز را تمام مي كند. لحظاتي بعد ، برنامه تجليل از استاد خياطان به طور رسمي كليد مي خورد. مجري مراسم «رسالت بوذري» چهره آشناي تلویزيون است. بوذري با «سلام بر حسين(ع)» برنامه را شروع مي كند. ابتدا چند بيت شعر مي خواند: «اگر اوج ماهي بگو يا حسين / اگر قعر چاهي بگو يا حسين...» شعر خواني و اجراي گرم بوذري ، گرمي و حلاوت خاصي به مجلس مي بخشد.

پرده دوم/ عطشان دشت خون

اولين ميهمان برنامه، «محمد متين مالكي» ذاكر خردسال اهل بيت (ع) است. با معرفي مجري، محمد متين به رسم ادب از حضار اجازه مي­گيرد. استاد خياطان رخصت مي دهد و متين پشت ميكروفن مي رود. اين ذاكر كوچك 10 سال دارد و بيش از 5000 بيت شعر آئيني حفظ است. متين با قطعه شعري زيبا  به استقبال مدح امام عاشقان مي رود. « اي حسين اي بهترين روزگار/ شاهكار خلقت پروردگار ... اي بلي گوي و بلا جوي الست/ اي ز جام سرمدي مخمور و مست....» حضار يكصدا صلوات مي فرستند. ذكر صلوات فضاي مجلس را عطرآگين مي كند. با صلوات حاضران، متين به وجد مي آيد. اين بار با صداي بلند مي خواند: «حسين اي معني درياي رحمت/ كليد اعظم درهاي رحمت ... تو اي عطشان دشت خون كه هستي؟ / كه در هر قطره خونم نشستي» متين، باتقديم يك دوبيتي زيبا به حضرت زينب (س) خداحافظي مي كند. استاد خياطان به احترامش بلند مي شود و پيشاني كوچك متين را مي بوسد.


پرده سوم / لایق وصل

«آمدم اي شاه پناهم بده». بوذري با خواندن اين مصرع درخشان از استاد حبيب چايچيان(حسان)،  از ذاكر پيشكسوت و خواننده اين قطعه معروف ،‌ دعوت مي كند كه در جايگاه مستقر شود. استاد محمد علي كريم خاني كه از آن به عنوان مداح حنجره طلايي ياد مي شود آرام پشت ميكروفون قرار مي­گيرد. به پيشنهاد مجري برنامه، شعرخواني را با شعر امام رضا (ع) شروع مي كند. «آمدم اي شاه پناهم بده/  خط اماني ز گناهم بده» طنين صداي گرم استاد دلهاي حضار را مي لرزاند. ناخودآگاه دل ها روانه حرم غريب الغربا ، سلطان خراسان مي شود. «اي حرمت ملجاء درماندگان/ دور مران از در و راهم بده» صداي گريه عاشقان امام رضا(ع) از گوشه و كنار مسجد به گوش مي رسد.  «لايق وصل تو كه من نيستم . اذن به يك لحظه نگاهم بده»

پی نوشت:

این مطلب 19 آذرماه 92 در همشهری محله 22 به چاپ رسید.

ادامه نوشته

شاعر شدم که با دل خود زندگی کنم


  امروز فرصتی پیش آمد با یکی از شاعران خوب آئینی آشنا و همکلام شدم. منظورم آقا محمد حسین رستمی از شاگران شیخ رضا جعفری و استاد علی اکبر لطیفیان است. دم ظهر در طبقه پنجم مجموعه فرهنگی امام علی (ع) به طور مفصل با رستمی در باره شعر و سابقه شاعری ایشان گفت و گو کردیم. شکر خدا گفت و گوی خوب و رضای بخشی از آب درآمد که صد البته به خاطر صبر و حوصله اقای رستمی در پاسخ گویی به سوالات ریز و درش این حقیر بود. به زودی متن گفت و گو با این شاعر جوان و خوش آتیه تقدیم حضورتان خواهد شد.  

شعر خوانی حسین رستمی در حضور مقام معظم رهبری / 15 رمضان سال 90


پی نوشت:

تیتر این پست از سروده های شاعر انتخاب شده است. 

چشمهایت!


به بهانه تولد مستانه

.

.

.

ببین زندگی چقدر زیبا شده

تو پای شعرهایم می نشینی

و من

کلمه می دزدم از چشمهایت

.

.

.

رسول یونان