به بهانه اینکه گفتی: "دلتنگم شده ای..."
خودم هم دلم برای خودم تنگ شده است...
از آخرین روز آن سال ها، نمی دانم چند ماه و چند روز گذشته است. از آن "سال ها" که می گویم، یعنی خودتان می دانید از چه حرف می زنم... آن سال های عجیب، آن سال های در خود فرو رفته غمگین، آن سال های رعب آور، آن همه تنهایی، آن همه غربت...
نمی گویم غربتم تمام شد که رفتم. هرگز از دنیای جدیدی حرف نمی زنم. آن سال ها، چنان با من عجین شده اند که دنیای دیگری من را به خود راه نمی دهد. خیلی وقت است که توی همان قفس مانده ام و نمی پرم. یعنی دیگر خودم را به در و دیوار نمی زنم. نه اینکه به قفسم خو کرده باشم؛ آوازم از گلو بیرون نمی آید.نه اینکه آواز خواندن فراموشم شده باشد؛ آوازم را گم گرده ام ...
دلم برای مخاطبی که نمی دانم کیست هم تنگ شده است. بنشینم و ساعت ها برایش جرف بزنم .از چه حرف بزنم؟ از که حرف بزنم؟ از وقتی مخاطبم را هم گم کرده ام، خیلی تنها شده ام. "تنها" یی که شبیه هیچ تنهایی نیست...
روزگار کمی فرق کرده است. من "مادر" شده ام. کودک بیست روزه ام را روی پاهایم تکان می دهم و برایش لالایی می خوانم. می دانم که از لالایی ام چیزی سر در نمی آورد... برای کودک بیست روزه ام با صدای محزونی لالایی می خوانم و اشکم می آید. انگار که مخاطب جدیدی پیدا کرده باشم. کسی که بی آنکه بپرسد چرا گریه می کنی، از طنین صدایم آرام بگیرد و به خواب رود ...
دلم می خواهد از دردی که کشیده ام برایش بگویم. از درد زایمان ... نمی دانم چرا توی هیچ قصه و کتابی کسی از درد زایمان برای خودش نگریسته است. من، بعد از آن روز وحشتناک، هر روز برای خودم گریسته ام... برای خودم ناله کرده ام...کودکم را در آغوش گرفته ام و اشک ریخته ام... نمی دانم چرا توی همه روایت ها، قصه آن درد عجیب، در لحظه به دنیا آمدن کودک، پایان گرفته است. من اما، تا همیشه برای خودم گریه می کنم... برای دردی که هرگز درک نخواهد شد ... برای وعده خداوند که می دانم حق است ... برای بخشیده شدن گناهانم ... برای متولد شدن دوباره ام ...