آبگینه
من و خدا و روزمرگیهام
پسر کوچولوی ما دیگه بزرگ شد. نه سال پیش در چنین روزی پا رو چشمای من و بابات گذاشتی و دنیای ما رو مادرانه و پدرانه کردی. یکماهه دنبال کادوی تولد امیرحسین بودم، پیشنهاد من کنسول بازی بود، ولی مهدی میگفت امیرحسین بهش گفته بابا میشه واسه تولدم ساعت هوشمند بخری. یکم دیر به نتیجه گیری رسیدیم و دو شبه به پاساژهای اطراف خونمون رفتیم تا پیشنهاد فروشنده ها رو بشنویم و انتخاب کنیم. کلا دوتا فروشنده اطلاعات داشتن بهنون بدن، مابقی میگفتن اینمدلارو داریم بخرید. قیمت فروشنده های حضوری یک تا دومیلیون بالاتر آز فروش آنلاین هست، بخاطر همین امروز بریم مرکز شهر و اونجا خرید کنیم. نتیجه خرید حضوری از علاالدین با پیشنهاد دم خونمون یکی شد، فقط خستگی رفت و آمد واسمون موند. از خواهرک خواستم واسمون یه کیک درست کنه. شام به پیشنهاد امیرحسین میخاستیم بریم پیتزا بخوریم ولی وقتی رسیدم خونه، خواهرک گفت کیک درست کردم، واسه بچه ها پاستا درست کنیم؟ منم سریع کیک رو با عکسای چاپ شده لاکپشت نینجا تزیین کردم و یه پاستا هم گذاشتم و با چندتا بادکنک و یه میز تزیین شده اول تولدبازی رو با حصور خواهرا و خواهرزاده هام شروع کردیم. بعد همسراشون اومدن. امیرحسین کادوش رو خیلی زیاد دوست داشت، به امیرعلی یه کرنومتر هدیه دادیم ولی امیرعلی بهمون گفت فردا صبح که از خواب بیدار شدم تولده منه و واسه منم باید ساعت هوشمند بخرین. امیرحسین با وجود خواهرزاده هام خیلی خوشحال بود و به همگی خوش گذشت البته من دوست داشتم شهربازی هم ببرمشون و شام بیرون باشیم ولی دیگه نرسیدیم. بعد رفتن مهمونا هم سریع کل خونه رو مرتب کردیم و تمام. خدایا واسه تک تک لحظات این نه سال که مارو لایق پدرومادر شدن دونستی شکر شکر شکر. زمستون گذشته خواهرم بهم زنگ زد که یه تاب آهنی بزرگ رو هماهنگ کرده بریم بار بزنیم بیاریم فعلا حیاط خونه مامانم اینا بزاریم تا بعدا که فصل بهار شد ببریم ویلای مامان اینا و اسباب تاب بازی بچه ها جور باشه. بهم گفت تو و همسرت میتونین عصری برید تاب رو بار بزنین بیارین خونه؟ دیگه من و مهدی رفتیم ولی تاب اونقد بزرگ بود که تو وانت جا نمیشد، زنگ زدیم یه آهنگر اومد پایه تاب رو از وسط برش زد، به سختی یه اسنپ وانت مناسب پیدا کردیم و تاب رو رسوندیم خونه. بعدش هم که داستانای جنگ و ... بود. بالاخره هفته پیش تاب و یه سری صندلی باغی رو به همراه اجاق گاز قبلی مامان بار زدیم فرستادیم رفت. خودمون هم رفتیم که کارای جابجایی رو انجام بدیم. یعنی از پنجشنبه صبح تا آخر شب اوووونقد کار کردیم که آخرشب تمام اعضای بدنمون درد میکرد. ولی خوب به نتیجه دلخواهمون رسیدیم. تاب جای خوبی نصب شد. صندلی ها قشنگ چیده شد. اجاق گاز عوض شد و تازه یه تخت دونفره هم اتاق خواهرک اینا سرهم کردیم که جابجایی اونم خوب تموم شد. آخرشب رفتیم تو حیاط یه چایی خوردیم و تخمه شکستیم. جمعه صبح هم برگشتیم خونمون. دوست دارم شبا تو آرامش و خلوتی بشینم تاب بخورم. هفته پیش از مدرسه امیرحسین تماس گرفتند که از ۲۱ تیرماه بچه ها به مدت ۳هفته کلاس دارند. گفتن پسر کوچک تون هم واسه پیش دبستانی بیاد مدرسه. واااای خدا قلبم امیرعلی من مدرسه ای شده. دیشب به بچه ها گفتم برید یه دوش بگیرید و کیف تون رو حاضر کنید. نفری یه دفتر و جامدادی تو کیفشون گذاشتند. خوراکی هم واسشون پچ پچ گذاشتم و پنکیک درست کردم. بعد رفتیم سراغ لباس، چند تا پیراهن مردونه آوردم، امیرحسین گفت وای مامان اینا آستین بلنده، گفتم قانون مدرسه تون هست. پیراهن هاشون رو نازک و خنک انتخاب کردیم، به همراه شلوار لی. امیدوارم ازشون ایراد نگیرن چون شلوار پارچه ای ندارن. قرار شد صبح مهدی بیاد دنبالشون، حاضرشون کنه، از زیر قرآن ردشون کنه و بعد برسونتشون مدرسه. من فک میکردم امیرعلی اولین روزشه لابد لازمه که مهدی یکم اونجا بشینه، ولی مهدی بهم زنگ زد و گفت امیرعلی اونقد ذوق داشت که دوید و رفت. برگردم خونه از خاطرات روز اول مدرسه اش واسم بگه کوچول ما. امروز صبح زود رفتیم مصلی و واسه نماز اونجا بودیم. ما از هفت تیر پیاده رفتیم سمت مصلی. واسه رفتن به داخل مصلی به سمت درهای بالای مصلی هدایت شدیم و رفتیم داخل. به خاطر جمعیت خیلی زیاد آرام آرام میشد رفت جلو. بعد از خواندن نماز سعی کردیم به سمت درهای خروجی بریم. یکساعتی طول کشید تا رفتیم بیرون. جمعیت کل اتوبان رسالت رو پر کرده بود و ما دیدیم با جمعیت موجود اصلا نمیشه سمت مترو مصلی رفت. از کنار اتوبان مدرس به سمت پایین رفتیم که خداروشکر اونجا اتوبوس بود و سوار شدیم و تا هفت تیر رفتیم. رسیدیم خونه ساعت۱۲ بود، از گرمای زیاد سر درد گرفته بودم. ناهار یه چیزی خوردیم و خوابیدیم. عصری یه قرص نوافن خوردم تا سردردم آروم شد. مهدی میگه واسه مراسم تشییع ظهر بریم میدون آزادی که بزرگتر هست و میشه حرکت کرد. خواهرام میگن صبح بریم سمت خیابان انقلاب. دوشنبه صبح از خواب بیدار شدیم، زنگ زدم خواهرم ببینم کجان که گفت مسیر تشییع تغییر کرده و از یادگار دارن به سمت آزادی میان. ما خودمون رو رسوندیم مترو شریف که گفتن ماشین تشییع از این قسمت گذشته. همه مردم از خیابان های کناری به سمت میدان آزادی حرکت میکردند، رسیدیم میدان آزادی، ماشین تشییع هم زمان با اذان ظهر رسید میدان آزادی. خیلی دلم سوخت، کاش در زمان حیات آقا حداقل در یکی از نمازهاشون شرکت کرده بودم، کاش سخنرانی هاشون رو با دقت گوش میکردم. هرچی از زمان جنگ میگذره، بیشتر اعصابم خرد میشه، چطور میشه اینطور یک کشور رو بیحرمت کرد و زد بالاترین مقامش رو کشت!! تحلیل کانال پایین تمام افکار منه: کلا ما کاری نداریم کسی مخالف اقای خامنه ای بوده یا موافق حتی فرض میگیریم الان شاه پهلوی یا قاجار و…روی سر کار بود بحث اینه که نفر اول ایران را کشته اند و این حرکت خیلی سنگینی برای ایران محسوب میشه با صدای بلند باید فریاد مقابله به مثل سر داد وگرنه دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود متاسفانه جز ایت الله مجتبی خامنه ای در سخنان بقیه مسولین این حرف را به صراحت و جرات نمیشنویم *** اینم بدونید در جهان نفر اول یک کشور رو نمیزنن مثلا روسیه هیچگاه زلنسکی رو نزده ، یا مادرو رو مستقیم نزدن ، یا مثلا حتی قذافی و حتی صدام و … با دادگاه و غیر مستقیم هدف قرار دادند همیشه سعی بر این است که پادشاه کشی نشود و در طول تاریخ نیز همین بوده که متاسفانه امریکا این کار را علنی برای ما انجام داده و ما نه حرف انتقام و نه حرفی از بمب اتم نمیزنیم محل کارمون واسه فرزند کارکنان کمپ ورزشی ۳ماهه گذاشته بود، تو خبر نوشته بودن والیبال بسکتبال، فوتبال، پینگ پونگ، شطرنج، اولش که با مهدی صحبت کردم گفت وااای از ساعت۷صبح تا۱بعدازظهر برن ورزش کنن! چه خبره! خسته میشن! کی ببره و کی بیاره و ... با خواهرک صحبت کردم، گفت اینهمه ورزش تو یکروز خوب بچه ها گناه دارن همش باید بدو بدو کنن. منم بیخیال شدم، تا همکارم رفت پسرش رو ثبت نام کرد و اومد، برنامه ورزشی رو ۳ ورزش تو روز چیده بودند و کلاس بندی های مختلف داشت. بهم گفت واسه دوتا بچه هم تخفیف درنظر گرفتن. دیگه رفتم پسرا رو ثبت نام کنم، اولش بهم گفتن بچه ۵ساله ات رو نمیشه اسم بنویسیم، گفتم خوب اونطوری من پسر بزرگترم هم اسم نمینویسم، گناه داره بچه ام. مسول ثبت نام گفت کلاس دوتاشون رو یکمدل انتخاب کن و اینکه بچه ات از پس کار خودش برمیاد؟ گفتم اونکه حتما و با این شرط دوتاشون ثبت نام شدن. وقتی اومدم خونه و به بچه ها گفتم از شنبه قراره برید کلاس ورزش اونقد خوشحال بودن. شب که من وسایلشون رو آماده میکردم، امیرحسین اومد بهم گفت مامان اونقد هیجان دارم که خوابم نمیبره. روز اول خودم باهاشون رفتم، تو سالن نشستیم تا مسولین ورزشیمون اومدن برنامه هارو معرفی کردن، مسول هر گروه رو مشخص کردن و در نهایت یک جلسه هم واسه والدین گذاشتن و گفتن حالا با خیال راحت برید سرکارتون، بچه ها اینجا پیش ما هستن. هفته اول من خودم بچه هارو میبردم و میرفتم دنبالشون و بعد میرفتیم دنبال مهدی. از هفته پیش مهدی گفت خودم میبرمشون و این مسولیت با مهدی شد. بچه ها کلاسشون رو خیلی دوست دارن، دوست پیدا کردن، کلی ورزش یاد گرفتن، مهمتر از همه تو خونه تنها نیستن که فقط با گوشی بازی کنن، وقتی میرسن خونه اوووونقد خسته آن که فقط یه دوش میگیرن و میخابن. این اولین تجربه امیرعلی تو دور بودن از من و محیط خونه است، حضور امیرحسین کنارش خیلی کمکه ولی خودشون دوتا هم تو کلاس تو رده های مختلف قرار گرفتن و هر کدوم جداگونه دوست هم پیدا کردن. به غیر این امیرحسین کلاس زبان رو مجازی ادامه میده، و واسه امیرعلی هم با همون معلم کلاس خصوصی زبان گرفتم. معلمشون فعلا در حد آموزش لغات باهاش کار میکنه، بعد چند ترم ببینیم نتیجه اش چطوره. کاش مدرسه ها برقرار باشه و بچه ها بتونن از مهرماه برن مدرسه، بچه ها خیلی به محیط تعاملی مدرسه با دوستا و معلماشون نیاز دارن، موقع مدرسه هرشب امیرحسین بهم میگفت مامان خیلی دلم واسه مدرسه و کلاسمون تنگ شده و شبا خواب مدرسه مون رو میبینم.
