مرثیه ای برای فوعه و کفریا.. برای کودکان آتش گرفته اش

همان خونی در رگهایشان هست که در رگ من و تو.همان نان و آب را می خورند که من و تو. البته انها مدتها بود چیزی نخورده بودند. این را آرامتر از جمله های دیگرم می گویم و تو هم نشنیده بگیر. آنها برای چند ماه علف می خوردند. باورت می شود علف. چرا آرامتر. چون من سمع مسلماً یا للمسلومن و لم یجبه ولیس بمسلم.

درد و رنج واژه کوچکی و حقیری است برای رنجی که انسان از شنیدن نام خود به دل می کشد.

 پس از نزدیک به سه سال با واسطه ایران و قطر می خواهند از محاصره نجات پیدا کنند. نه اینکه غمی توی چشمشان باشد. آنها از من و تو خیلی قوی ترند. روحشان به اندازه آسمان است. حتی کفن پوش مقاوم و منتظر شهادتند.

اتوبوس ها سوارشان می کنند. قطار اتوبوس ها پشت یکی از مراکز ایست وبازرسی متعلق به حرامزادگان داعش در ادلب متوقف شده بودند. هیچ خودرویی اجازه ورود به منطقه ایست و بازرسی را ندارد. یک وانت حامل چیپس وارد می شود و کودکان به باور صادقانه خود که خطری آنها را تهدید نمی کند دورادور وانت را می گیرند. می گویند آنهایی که پشت وانت بودند بسته های چیپس را باز می کردند تا چیپس ها روی زمین بریزد و کودکان گرسنه چیپس ها را از روی زمین بردارند. این کار کودکان دور وانت را بیشتر می کند و در یک لحظه.... بوم. 130 نفر که همگی زن و کودک وافراد سالمند بودند آسمانی می شوند و سند توحش داعش. سند نامردی داعش. آنها زیر قولی زدند که روی یخ امضا کرده بودند. آنها همان اشبح الرجالی هستند که علی علیه السلام وصفشان کرده بود. نامردان مرد نما.

 

تصاویر و ویدئوهایی که از این حمله در توییتر منتشر شد، اجساد سوخته و تکه تکه شده کودکان و زنانی را نشان می داد که چند کیلومتر آن طرف تر تیم های پزشکی و امدادگر منتظر رسیدن آنها بودند. گروه های مسلح شیعه مستقر در فوعه و کفریا ۳روز پیش، بعد از نهایی شدن توافقی که با میانجیگری ایران و قطر ممکن شده بود ابتدا زنان، کودکان، بیماران و زخمی ها را خارج کردند؛ افرادی که کمتر از ۲۴ساعت بعد قربانی حمله انتحاری نیروهای تروریستی تکفیری شدند. ادهم ابوالحسن، خبرنگار شبکه تلویزیونی الجزیره، در گزارشی از محل حمله گفت که «زمین با جنازه زنان و کودکان فرش شده و آمبولانس ها پر از جسد است».

درد شیعه بودن

نمی دانم کی و کجا وعده آمدنش محقق می شود؟ من عاصی خاکتر از خاک سرتاسر گناه از دیدن و شنیدن این صحنه ها دلم آتش می گیرد. او که امام عالم است چطور این مصیبت عظمی را تحمل می کند. آدم بی اختیار یاد علی اصغر می افتد. لا یوم کیومک یا ابا عبدالله

بی عقلی

بچه که بودم، منظورم بچه عقلی است، فکر می کردم ازدواج که کردم بچه اولم پسر باشد و با هم برویم کوه و جوج بزنیم و جهان فتح کنیم و آسمان را طرحی نو دراندازیم و از این حرفها و گاهی هم از هول اینکه دختردار شوم و بعد از مرگم اسمی از من نماند استرس می گرفتم و کارم به گلاب به رویتان می کشید. حتی بعد از اینکه بانویمان آمد و گفت جواب سونو نشان داده مسافرمان دختر است کمی ناراحت شدم، بی عقلی بود قبول دارم.

وقتی مسافرمان آمد و برای اولین بار پرستار آورد نشانش دهد، می خواهید باور کنید یا نه وقتی سر می چرخاند از همه گذشت اما نگاهش روی من قفل کرد، نگاهش در نگاهم گره خورد و از همان زمان تاکنون بخش اعظمی از قلبم متعلق به این هیولای مهربان است.

این عضو جدید خانه ما مشکلات خاص خودش را داشته است، نفخ معده طولانی مدت، رفلاکس معده، شب نخوابی های بسیار( یعنی اشک آدم را می آورد) که هنوز هم هفته ای سه چهار روز اتفاق می افتد و مهمتر از همه سارق عشقم بوده است. بانویم را از من گرفت. مردهای فرزند دار حرف بنده را بیشتر درک می کنند... بگذریم.

اگر از مو کشیدنها و با ملاقه چوبی توی سرم کوبیدن و شب نگذاشتن که بخوابم و بیمارهایش که دلم را درد می آورد و لج بازهایش( البته بعضی وقتها خیلی خانووووم می شود) و اینکه عادت دارد وقتی دراز کشیده ام بیاید روی دهانم بنشیند و .... دیگر کارهای هیولایی اش بگذریم به همینکه نگاهم می کند و می گوید سلام، بابا گفتنش، اینکه می آید انگشت اشاره ام را می گیرد تا مرا به جایی که می خواهد ببرد، اینکه می آید و بغلم می گیرد و سفت فشارم می دهد، اینکه از دور با دستان کوچکش اشاره می کند و می گوید بیه بیه( به جای بیا بیا) و یا حتی دو تا دندان خرگوشی اش و یا نه فقط به عکس توی تلفن همراهم خوشم. گور بابای نامی که می خواهد بماند و تو این جلوه های واقعی زیبایی خداوند را از دست بدهی.

 پسرها هم خوبند ناسلامتی ما خودمان پسریم اما باید دست به تقدیر الهی داد و هرچه آمد شکر کرد. نه اینکه سرکوفت سر مادر بچه هایت بزنی که من بدبختم و دور و برم را دخترها گرفته اند و پسر می خواهم.

 یکی نیست بگوید پسر می خواهی چکار، این ژن حماقت از تو برود توی مغزش که آن هم سرکوفت پسر نداشته اش را به دختر مردم بزند. اگر خداوند شر این صهیونیست و ها داعشیان زامبی را از سرمان رفع نکرد کاش ما را از این بی عقلیها نجات دهد.

 پی نوشت: امیدوارم آن نری که سرکوفت بچه دوم دختر را به همدمش می زند آدم شود، ان شا الله یا لااقل شهید شود خانواده اش راحت شوند.

پی نوشت دویم: این زهرای ماست.

مرگ بر خود خودمان!

بارها شده در خانه نشسته ایم که تلفن زنگ می زند و آن طرف، کسی از سازمان ملل می گوید ایران جان پاشو بیا جلسه داریم. ته و توی قضیه را که در می آوریم می بینیم باز گزارشی جدید رسیده و می خواهند ما را محکوم به قطعنامه کنند.

می رویم و مثل بچه های تر و تمیز توی جلسه می نشینیم و آن آقای کت و شلوار پوشیده آن طرف میز می گوید یکی آمده گزارش داده توی کشور شما حقوق زنان رعایت نمی شود، یکی دیگر هم گفته شما ترقه بازی می کنید، از آن ترقه های بزرگ می ترکانید، نمی گذارید همجنسبازها با رفقای همجنسشان بپرند، امیر علی این هفته دو بار با شیلنگ گربه خانم کسرایی را خیس کرده است و قس علی هذا..

بعد از کلی چانه پراکنی، هرچه می گوییم کی گزارش داده می گوید گزارش داده اند دیگر. می گویی گزارش صحیح است؟ می گوید مگر می شود گزارش دهنده ما گزارش غلط هم بدهد و در آخر ما را یک محکومیکی( این واژه را خوب بخوانید، درست نوشتمش) می کنند.

به این می گویند استکبار، یعنی چون من می گویم درست است، هیچکس حق اعتراض ندارد چون من زور و زر دارم.

نمونه استکبار را همه جا می شود دید نه فقط توی سازمان ملل و آمریکا. اگر نمی ترسید باید بگویم ما توی خودمان هم کمی مستکبریم، فقط باید زمینه و زورش را داشته باشیم.

وقتی توی اداره خودت یک معاون را به جرم فرضی دادن گزارش به بالا از کار برکنار می کنند و حتی می خواهند اخراجش کنند و وقتی تو می گویی آقا کی کفته، کی شنیده، کو گزارش و گزارش دهنده و می گویند ما بهتر می دانیم اخراجش کنیم یا نکنیم این استکبار نیست. به خدا هست. به پیر به پیغمبر هست.

بنده پیشنهاد می کنم وقتی رفتیم راهپیمایی، هر 10 تا، نه هر 100 تا مرگ بر آمریکا که گفتیم یکی هم بگوییم مرگ بر خودمان، مرگ بر خودخودمان که یادمان باشد امکان دارد ما هم مستکبر باشیم.

چه انتظار عجیبی

چه انتظار عجيبي
تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي...
عجيب تر که چه آسان ، نبودنت شده عادت ،
چه کودکانه سپرديم دل به بازي قسمت.
چه بي خيال نشستيم....!!!
نه کوششي، نه وفايي
فقط نشستيم و گفتيم:
خدا کند که بيايي...

این نخ های نامرئی

گاهی وقت ها خیلی سرمان شلوغ می شود. خودمان سرمان را بیخودی و بی هدف شلوغ می کنیم. فکر می کنیم آن کاری که می کنیم یا می خواهیم انجام دهیم همان هست که باید باشد و یا باید این کار را انجام بدهیم چون چاره ای نداریم و برای همین کار داریم زندگی می کنیم. مثلن وقتی می خواهیم از استرس کار روزانه خلاص شویم می رویم و روی مبل می افتیم و دست زیر چانه زده، فیلسوف وار به تلویزیون خیره می شویم و در حالی که با یک انگشت شبکه های مزخرف آن را( چه داخلی و آنهایی که دارند خارجی اش) را بالا و پایین می کنیم و بعد با صدای خودمان توی خودمان می گوییم، آخیش، احساس می کنم آرام شدم.

باورتان می شود این آرام شدن مثل آن سیگار کشیدن است و فقط جنبه تلقین دارد و من من و توی تو آرام نمی شوم و نمی شوی.

شده وسیله ای بخری و ببینی توی کاتالوگش نوشته این دکمه را بزن برایت اینکار را می کند، شده حتمن. شما نمی آیی بگویی من می خواهم این دکمه را بزنم و یک پالان روی این جارو برقی بگذارم و باهاش اسب سواری کنم. اگر اینکار را بکنی یکی از این لباس سفیدها که آستین بلندی هم دارد به تو می بندند و می فرستندت جایی که حسابی آقا و مودب شوی.

آن عزیزی که من و تو را آفرینش کرده، گفته الا بذکر الله تطمئن القلوب. جز با من آرام نمی شوی. حالا برو هر جانی که می خواهی بکن. مثل ناصر خسرو برو شراب بنوش تا غم جهان فراموش کنی و بعد بیایند توی خوابت بگویند چاره کار این نیست و راه قبله نشانت دهند و تو هم عارف شوی.( خیلی وقت است خدا از این مدل هدایت ها برای کسی بکار نمی برد. به قول امام کاظم که می فرماید در هر چیز که چشم می بیند لطیفه ای برای هدایت نهفته است و برای من و توی معاصر بهجت عارفان بس است که می گفت اگر در خانه کس است یک حرف بس است.

توی زندگی اتفاقاتی می افتد که حکم آن نخ نامرئی را دارد و سرعتت را تنظیم می کند و می گوید: آهای عمو کجا؟ تا کی کجا؟ تا کجای ناکجا آباد؟ این نخ نامرئی گاهی تصادف است، از دست دادن عزیزی است، بیمار شدن عزیزی است.( نمونه های فراوان این نخ نامرئی توی کتاب روی ماه خدا را ببوس مصطفی مستور هست) این نخ نامرئی می خواهد بگوید کسی هست که حواستش به تو هست. کسی هست که تو را بلد است. کسی هست که می تواند حال تو را خوب کند.

آن نخ نامرئی و مکاشفه هایی که بعد از حوادث به ظاهر تلخ اما در باطن هدایتگر و شیرین رخ می دهد، می خواهد گاهی وقت ها سرمان را بالا بگیریم و به آسمان نگاه کنیم. برای آنی که آن بالا نشسته همین کافی است..

و ما ادریک هذه العکس..

مطالب امروز خود به خود رنگ و بوی شهدا گرفت. این عکس را هم که دیدم و خوشم آمد. کسی مفهوم این عکس را می فهمد که کودکی در خانه داشته باشد. کسی که اینطور می رود هیچ چیز توی این دنیا به اندازه خدا حجم روحش را پر نکرده، نمی‌کند. کودک من به اندازه کودک این عکس نیست اما کافی است مردی را که هر روز توی زندگی اش دیده در قاب در ببیند. لبخند نقلی اش آدم را خلع سلاح می کند حتی اگر کوهی از مشکلات و استرس روی دوشت داشته باشی. خدا به آنها که ندارند بدهد و به آنها دارند یکی اضافه کند.

 پی نوشت: از مفهوم این شوخی خوشمان نمی آید اما از رندی اش چرا. بنده خدایی به دوست مجرمان گفت  شما که ازدواج نمی کنی، ایشون هم که ازدواج کرده بچه دار نمیشه، ما مجبوریم مادر بچه ها رو زیاد کنیم.

 

این مطلب FREE است!

اسم مستعار

حقیقت این است
کـــه مفقودالاثــــر و شهید گمنام
فقط نام مستعار توست
آن زن هنوز هـــم
"پســــرم" صدایت می کند ...

دل است دیگر

دیدن عکست تمام سهم من است،
از تـــو

آن را هم جیره بندی کرده ام

تـا مبادا ، توقعش زیاد شود!!

دل است دیگر …

ممکن است فردا خودت را از من بخواهد !…

عزت

 

توضیح: عکس بالا به معنای تایید صد در صد احمدی نژاد نیست. او در کنار ضعف هایش مانند تمرد از امر ولی یک ویژگی بسیار بزرگ داشت. عزت داشت. به ملت ایران هم عزت بخشید. وقتی رفت توی دانشگاه کلمبا و رئیس دانشگاه ا کتلت کرد و یا رفت در لبنان بیخ گوش اسرائیل با مردم دیدار کرد از جیگرش حال کردم. وقتی مزخرفات هلوکاست را با دو سوال ساده به خوردشان داد شادمان کرد.

توضیح دوم: نظام ما می تواند صدها تا از این احمدی نژاد دارد که کنارش رحیم مشایی هم نیست. چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

یه گوله انرژی

آدم مؤمن را می‌گویند چی؟ آزارش به کسی نمی‌رسد. آدم مؤمن را می‌گویند چی؟ نماز می‌خواند، باادب است، بسیاری از ویژگی‌ها! ولی اصلاً، آخر نوعاً به ذهن‌ها خطور نمی‌کند، ببین کسی که مؤمن بود یعنی...

بنده تصورم این است که اکثر آدم‌ها موتور وجودشان نیم‌سوز دارد کار می‌کند، این‌جوری نباید زندگی کرد. خیلی باید سرحال بود! خیلی باید قدرت داشت! خیلی باید با قدرت روحی زندگی کرد!

می‌فرماید مؤمن غالباً با قدرت جسمی‌اش زندگی نمی‌کند! با قدرت روحی‌اش زندگی می‌کند! یعنی نشاطش! نشاط است که موجب می‌شود ده برابر از جسمش استفاده کند!

من حاضر هستم یک کاغذ بدهم خدمت شما و شما صدها کاغذ به دوستان‌تان بدهید، در کلاسی می‌روید معلم هستید، سر کار می‌روید با رفقا، در خانه با مهمانی، کاغذ پخش کنید، من هم کاغذ بین شما پخش کنم، همین سؤالی که از شما می‌پرسم شما از دوستان‌تان بپرسید ببینید چی جواب می‌دهند. یک آدم مؤمن چه ویژگی‌هایی دارد؟ هر چی به ذهنت می‌رسد بنویس، دو سه‌تا کلمه، هر چی به ذهنت رسید، ولی به سرعت!

من امتحان کردم یک جاهایی. گفتم وقتی می‌گویید یک آدم مؤمن اولین چیزی که به ذهن‌تان خطور می‌کند چیست؟ بنویسید. تقریباً هیچ‌وقت من ندیدم کسی جواب بدهد آدم با نشاطی است. آدم مؤمن را می‌گویند چی؟ آزارش به کسی نمی‌رسد، آدم مؤمن را می‌گویند چی؟ نماز می‌خواند، با ادب است، بسیاری از ویژگی‌ها. ولی اصلاً، آخر نوعاً به ذهن‌ها خطور نمی‌کند! ببین کسی که مؤمن بود یعنی با نشاط است. یعنی دارای قدرت روحی است! یعنی با انگیزهٔ بالا زندگی و بندگی می‌کند! یعنی از کسالت به دور است! یعنی بسیار انسان با انرژی است!

امیرالمؤمنین علی(ع) در توصیف اهل تقوا فرمودند! «دائماً نِشاطُه، بَعید کَسَلُه» کسالت از او دور است! ببینید نه اینکه کسالت ندارد! او کجا و کسالت کجا؟! «بَعید کَسَلُه» یعنی او، او کِسل بشود؟! چه حرفی می‌زنی! او یک گلوله انرژی است!

 پی نوشت: متن بالا گفته های حاج آقای پناهیان است.

چرا خامنه ای...

تصویر فوق مربوط به روزنامه کیهان سال ۱۳۶۰ و مواضع برخی از چهره های سیاسی آن روزهای ایران در مورد آیت الله سید علی خامنه ای است که قرار بود پس از ترور و شهادت محمد علی رجایی دومین رئیس جمهور ایران به ریاست جمهوری برسند.

لب ما و قصه‌ی زلف تو

لب ما و قصه‌ی زلف تو، چه توهمی! چه حکایتی!
تو و سر زدن به خیال ما، چه ترحمی! چه سخاوتی!

به نماز صبح و شبت سلام! و به نور در نسبت سلام!
و به خال کنج لبت سلام! چه تبسمی! چه ملاحتی!

وسط «الست بربکم» شده‌ایم در جمال تو گم 
دل ما پیاله، چشم تو خم، زده‌ایم جام ولایتی

به جمال، وارث کوثری، به خدا حسین مکرری
به روایتی خود حیدری  و محمدی به روایتی

«بلغ العُلی به کمالِ» تو «کشف الدُجی به جمال» تو
دل مست عالم و خال تو، صلوات بر تو که حجتی

شده رنگ چشم تو در ازل، وسط بهشت، نهر عسل
زده مهدیا! به کام غزل، لب نام تو چه حلاوتی!

زد اگر کسی در خانه‌ات و گرفت هر که نشانه‌ات
دل ماست کرده بهانه‌ات تو بگو که نمانده مسافتی

نگران شده‌اند قافله‌ها، به سر آمده‌اند حوصله‌ها 
به دعای نیل فاصله‌ها، تو بزن عصای اجابتی

لب تو گرفته به بازیم، نیِ شادم اگر بنوازیم
به نسیم یاد تو راضیم نه گلایه‌ای نه شکایتی

نه، مرا نبین، رصدم نکن، و نظر به خوب و بدم نکن 
به درت نرسیده ردم نکن تو که از تبار کرامتی

قاسم صرافان

ما بر در عشق حلقه کوبان تو قفل زده کلید برده

می دانم می دانی این روزها لااقل توی کشور من مردم بسیاری از کوچه ها را پرچم رنگی زده اند به خاطر سالروز تولد شما. می دانم می دانی بسیاری از مردم لااقل در حرف هم شده منتظر شما هستند. می دانم می دانی خیلی ها دارند هرچه تلاش دارند به خرج می دهند تا ظهور شما لااقل 5 ثانیه نزدیکتر شود. می دانم می دانی الان که توی تلویزیون دارند الهم عجل لولیک الفرج می گویند خیلی‌ها مثل من دارند با شما حرف می زنند.

 من با تلاش هایی که حتی به قول بعضی و به حقیقت نیمچه تلاش نیستند مشکل ندارم. من حتی با  ظاهرسازی ها و به ظاهر منتظر شما بودن هم مشکل ندارم. چون می دانم این تلاش های ظاهری هم از جانب شما دیده می شود. من با آن بنده خدایی که داشت حرف از فلسفه غیبت شما می زد و وقت نماز را اعتنا نکرد مشکل ندارم. من با ان مراسم جشنی که از ساعت 8 شب تا 12 طول کشید و سرمان را برد هم مشکل ندارم. من با آنهایی که فقط توی جشن شما بودند و نمی دانستند از بدحجابی بدتان می آید مشکل ندارم. من با آنهایی که توی مملکت شما دارند حقوق چند ده میلیونی میگیرند هم مشکل ندارم. من با این همه هیاهو مشکل ندارم فط نمی دانم چرا نمی آییی!؟

من با خیلی چیزهای دیگر مشکل دارم. ذبح شیعیان پارچنار، کشتن نوزاد 45 روزه آن دژبان سوری، تیر خلاص زدن به آن کودک 7 ساله عراقی، کشتن آن دختر 2 ساله عراقی که گنجشک العباره بود مشکل دارم. من با سوزاندن 50 هزار انسان در میانمار مشکل دارم. من با این حد از جهل که می گوید آدم بکش و برو بهشت مشکل دارم. من با این رودربایستی که باید اکبر و دخترش را تحمل کنم و کسی هم نیست به آنها بگوید بالای چشمت ابرو مشکل دارم. من با خودم  و بی شعوری هایی که باعث شد به شما نرسم مشکل دارم. 

 مشکل من با مشکلاتم بماند، نمی دانم چرا نمی آیی؟!

 

دو خط روضه

روضه اول: بعد از  مدتها دوری از برادر زاده ام راهی خانه پدری شدم که می دانستم آنجاست تا ببینمش. از دور که مرا دید اول تردید کرد که عمویش باشم یا نه. وقتی فهمید که مردی از دور می آید عموست، دوید. بر می گشت و پدرش را نگاه می کرد و می دوید. داد می‌زد عمو و می دوید. یاد کودکی افتادم که منتظر عمو بود و عمو را ندید. نگذاشتند ببینند. 

روضه دوم: میدانی دنیای کسی بودن یعنی چه؟ می دانی شادی و یا غم بودن کسی چه معنایی دارد؟ شده به آب و آتش بزنی تا کسی را شاد کنی که دلت تو هم شاد شود؟  کودکم چند روزی بیمار بود، گلاب به رویتان شیری را که می خورد بالا می آورد. مادرش نگران می شد و مجبور بودیم برای رفع نگرانی همدممان به چند دکتر و دو بیمارستان برویم. بعد از تجربه تجویزهای مختلف به گمانم دل خداوند بزرگ برای یکی از دستهای بلند شده به دعا سوخت و کودکمان بهبود یافت. کودک تپل و سرحال در دوره نقاهت بسیار بی حال بود و از خنده های قبلی اش هم خبری نبود. برای تنها کسی که می خندید نگارنده یعنی پدرش بود. روزی همدممان به گمانم غروبی بود که تماس گرفت و گفت بیا خانه، کودک تو را ببیند و بخندد و دلم شاد شود.

 نگارنده پیش خود خیال می کند شاید مادری در سال سال 61 هجری هم دلش برای خنده کودکش تنگ شده بوده که می خواست جرعه ای آب یه فرزندش برسد تا خنده ای از اصغرش ببیند و دلش شاد شود..... لا یوم کیومک یا ابا عبدالله..

پی نوشت: زهرای من دارد شش ماهه می شود...

به طی الارض نیاز نداریم

 

وقت طلاست. کسی معنی این حرف را می فهمد که نگاهی به پشت سرش کرده و می بیند نمی داند چطور 30 سال، 40 سال و 50 سال از عمرش گذشته و به آنچه که می خواسته نرسیده است. دکتر نشده که بخواهد برای یک کودک معجزه کند و زنده نگهش دارد. مهندس نشده که مدرسه ای بسازد و در آن کودکان زحمتکش و آفتاب سوخته درس بخوانند و دکتر سطر قبلی شوند. استاد دانشگاه نشده که مهندس تربیت کند و سطر قبل. نویسنده نشده که داستان بنویسد و از غربت شیعه در عصر جاهلیت مدرن بگوید.

زمان به قول حضرت امیر( علیه السلام) مانند ابر گذراست و هیچکاه برای کسی که عزم جزم ندارد از زمانش درست استفاده کند کشدار نمی شود، با برکت نمی شود. وقتی به وقت نماز اول وقت احترام نمی گذاری نماز نفرینت می کند و به کارهای دیگرت نمی رسی، این را از خودم نمی گویم، حدیثش را داریم. وقتی می آیی و خانه و زمانت را با دیدن فیلم و سریال هدر می دهی حق بده برکت نفرستند برای زمان هایی که می خواهی به قول خودت و در خیالت کارهیا مهم انجام بدهی. اصلن برکت در زمان مال کسی است که از خودش سابقه خوبی نشان داده باشد. مثلن علامه طباطبایی می خواسته ریاضی یاد بگیرد زمانی از ظهر را که هیچکس کلاس نمی رفته و آفتاب عراق از آدم پف فیل می ساخته می رفت خانه استاد. حق بده خدا به وقت و زمانش برکت بدهد و تفسیر المیزان بنویسد.

 اینجور آدمها حق شان هست که طی الارض داشته باشند تا زمانشان بیخودی صرف قدم زدن نشود. بروند کار مهمتری کنند. البته شاید فلسفه طی الراض این نباشد اما فکر کردن به این مطلب خالی از لطف نیست که چرا ما طی الارض نداریم و بعضی دارند. ان بعضی زمانشان را درست مدیریت می کنند  در خدمت خدای سبحان هستند. ما نیستیم.

ما حتی حال نداریم کتابی همراه خود کنیم. اگر هم همراه کردیم حال نداریم آن را در مواقعی که در انتظار هستیم وا کنیم و بخوانیم. این کتاب بود. قرآن را که اصلن بوسیدیم و گذاشتیم کنار. این رکن دیگر حدیث ثقلین را.

کی می خواهیم به هوش بیاییم و از زمان خود درست استفاده کنیم معلوم نیست. از کی باید شروع کنیم و لیاقت نشان بدهیم تا خدا به وقت ما برکت بدهید و کاری بزرگ کنیم که در خور زمانی که توش هستیم، زمانی که مرد عزیز آخرالزمان نیاز به یاری دارد، باشیم نمی دانم. از قرائت روزانه یک صفحه قرآن کریم و اقامه نماز اول وقت شروع کنیم.

6 دلیل برای مصرف کالای داخلی

پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR در مطلب پیش رو برخی از مهم‌ترین دلایل «مصرف کالای داخلی» در بیانات رهبر انقلاب مرور کرده است:
 
۱. ایجاد استقلال اقتصادی و سیاسی 

«ما تا به کار ایرانی و سرمایه‌ی ایرانی احترام نگذاریم، تولید ملی شکل نمیگیرد؛ و اگر تولید ملی شکل نگرفت، استقلال اقتصادی این کشور تحقق پیدا نمیکند؛ و اگر استقلال اقتصادی یک جامعه‌ای تحقق پیدا نکرد - یعنی در مسئله‌ی اقتصاد نتوانست خودش تصمیم بگیرد و روی پای خود بایستد - استقلال سیاسی این کشور تحقق پیدا نمیکند؛ و اگر استقلال سیاسی یک جامعه‌ای تحقق پیدا نکرد، بقیه‌ی حرفها، جز حرف، چیز دیگری نیست. تا یک کشور اقتصاد خود را قوی نکند، پایدار نکند، متکی به خود نکند، مستقل نکند، نمیتواند از لحاظ سیاسی و فرهنگی و غیره تأثیرگذار باشد.» ۱۳۹۱.۰۱.۰۱ 
 
۲. ایجاد کار و اشتغال 

«عزیزان من! شما وقتی که یک جنس داخلی را خرید میکنید به‌جای جنس تولید خارجی، هم به همین اندازه کار و اشتغال ایجاد کرده‌اید.» ۱۳۹۳.۰۱.۰۱ 

 
۳. افزایش ابتکارات تولیدکنندگان 

«عزیزان من! شما وقتی که یک جنس داخلی را خرید میکنید ...هم کارگر ایرانی را وادار کرده‌اید به اینکه ابتکار خودش را بیاورد میدان؛ جنس داخلی که مصرف شد، آن کننده‌ی کار، ابتکاراتی دارد، این ابتکارات را روز‌به‌روز افزایش خواهد داد» ۱۳۹۳.۰۱.۰۱ 
 
۴. افزایش ثروت ملی 

«شما وقتی که جنس داخلی مصرف میکنید، ثروت ملّی را افزایش داده‌اید.» ۱۳۹۳.۰۱.۰۱ 
 
۵. کاهش تورم 

«مصرف داخلی، تولید داخلی را افزایش میدهد؛ تولید داخلی که افزایش پیدا کرد... بیکاری برطرف میشود. تولید که رونق بگیرد، یعنی تورم کم بشود، گرانی کم بشود، اشتغال افزایش پیدا کند؛ اینها همه به هم متصل است. یک سر این قضیه دست ما مردم است، که مصرف خودمان را چگونه انتخاب کنیم.» ۱۳۹۱.۰۶.۰۲ 
 
۶. کنترل نقدینگی 

«باید راهی پیدا کنید که نقدینگیِ افزایش‌‌یافته کنترل شود. خب، این روشن است؛ اگر در مقابل نقدینگی تولید وجود داشته باشد، کالا وجود داشته باشد، کمبود وجود نداشته باشد، مشکلی را ایجاد نمیکند؛ اگر چنانچه نه، نقدینگی بیش از تولید کالا در داخل یا به شکل درستِ واردات بود، طبعاً مشکل ایجاد میکند.» ۱۳۹۱.۰۵.۰۳