اینم میگذره...

بسلامتی اون لحظه ای که از همه دنیادلت گرفته…
نه کسی رو داری باهاش دردودل کنی…
نه دلت میخواد کسیو ناراحت کنی…
سکوت میکنی وتو دلت میگی: باشه اینم میگذره.

بسلامتی اون لحظه ای که از همه دنیادلت گرفته…
نه کسی رو داری باهاش دردودل کنی…
نه دلت میخواد کسیو ناراحت کنی…
سکوت میکنی وتو دلت میگی: باشه اینم میگذره.

خــــــــــدایا دریاب این بنده ات را…
بنده ای کہ تو خنده هاش گفت: خـــــــــــــــدایا شـــــــــــکرت !!
و تو گریه هاش گفت: خــــــــدا بــــــــــزرگه !!
و وقتی ادمات دلشو شکستن گفت: مــــــــــنم خدایی دارم.

انســان بــودن یعنــی این کــه…
وقتـــی بــا کســی مشتــاقــانه کوهــی را بالا رفتـــی…
امـــا…
رو قلــه حــس کــردی ازش بــی نـــیاز شــدی…
یــادت نــره کــه اون پاییـــن چقـــدر بهـــش نیـــاز داشتـــی.
قصه ی من و تو …
قصه ی آسمان و زمین اســـــت …
هیچ وقـــــت به هم نمـــی رسیم …
مگر قیامــــتی به پا شود …


افسانه هارو رها کن ….
دوری و دوستی کدام است؟؟
فاصله هایند که عشق را می بلعند !
من اگر نباشم دیگری جایم را پر میکند !!…
به همین سادگی …

گاهی دلتنگ می شوم
دلتنگ تر از همه دلتنگی ها
گوشه ای می نشینم و حسرت ها را می شمارم
وباختن وصدای شکستن را
نمی دانم من کدامین امید را نا امید کردم
و به کدامین دلتنگی خندیدم
که...
این چنین
دلتنگم.

همه می گویند “سخت گیر”م!
راست می گویند
همین است که انقدر “سخت”
به تو “گیر” داده ام . . .

تو فقط قـــــــــــــرار بگذار…
هــر جـای دنـیـا کـِه بـاشی به دیـدارتــو خـواهـم آمد
چـمـدان خـاطــره ها را هَم خواهـم آورد...

کاش ای تنها امید زندگانی
می توانستم فراموشت کنم
یا شبی چون اتش سوزان دل
در پناه سینه خاموشت کنم
کاش چون خواب گران از دیده ام
نیمه شب ها یاد رویت میگریخت
مرغ دل افسرده حال و بسته پر
از دیار ارزویت میگریخت
کاش ازباغ خوش رویای تو
دفتر اندیشه ام پر میگرفت
فارغ از اندیشه هجران وصل
زندگی بی عشق از سر میگرفت
کاش احساس نیاز دیدنت
از وجودم چون وجودت دور بود
در دلم اتش نمیزد ان نگاه
کاش ان شب چشمانم کور بود
کاش ان شب در گلستان خیال
ای گل وحشی نمیچیدم تو را
تا نسوزم در خزان ارزو
کاش من هرگز نمیدیدم تورا

دلتنگی...
یعنی....
این که…
تا از راه می رسی…
مثل یک کودک…
در تــــــــــــو می آویزم..

تلخی این روزهایم را ببخشید…
دیگر قندی در دلم آب نمیشود…
حسادت زنانه ام
بسیار دور اندیش است:
خیال زنی دیگر
سر به روی سینه ی تو...
میترسم...
کسی بوی تنت را بگیرد
نغمه دلت را بشنود
و تو خو بگیری به ماندنش !
چه احساســــ خط خطی و مبهمیست
این عاشقانه های ـ حسود من !
می گویند:شاد بنویس...
نوشته هایت درد دارند!
و من به یاد مردی می افتم،
که با کمانچه اش گوشه ی خیابان شاد میزد...
اما با چشم های خیس...!!


در سکوت دلنشین نیمه شب
می گذشتیم از میان کوچه ها
راز گویان هر دو غمگین هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا
تکیه بر بازوی من میداد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشی بر جان من می ریخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش
در نگاهش با همه پرهیز و شرم
برق می زد آرزوئی دلنشین
در دل من با همه افسردگی
موج میزد اشتیاقی دلنشین
زیر نور ماه دور از چشم غیر
چشمها بر یکدگر می دوختیم
هر نفس صد راز می گفتیم و باز
در تب ناگفته ها می سوختیم
نسترن ها از سر دیوارها
سر کشیدند از صدای پای ما
ماه می پائیدمان از روی بام
عشق می جوشید در رگهای ما
باز هنگام جدائی در رسید
سینه ها لرزان شد و دلها شکست
خنده ها در لرزش لبها گریخت
اشکها بر روی رویا ها نشست
چشم جان من به ناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید
نسترن ها سر بزیر انداختند
ماه را ابری به کام خود کشید
تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب می سپردم راه خویش
تا بگریم در غمش دیوانه وار
خلوتی میخواستم دلخواه خویش
فریدون مشیری
در ذهن زنانه ی من ...
مرد یعنی تکیه گاهی امن ...
در ذهن زنانه ی من ...
مرد یعنی کوه بودن .. پر از سخاوت .. پر از حیای مردانه
در کنار این ابهت .. لوس شدن های کودکانه !!!
در ذهن زنانه ی خوش بین من
مرد یعنی دوست میدارمت .. تو هر لحظه با منی !
تو مردی ..
من بی تو از تمام آفرینش بیگانه ام !
با تمام احساس های ظریفم به بودنت ...
کافیست دست رد بزنی !
میروم پی زندگی ام ... برای آرامشت
تا بدانی چقدر محترمست این آسایشت
تنها کسی که وقتی شکمش را لگد میزدم
از شدت شوق می خندید
مــــــادرم بود

پ.ن : مامان خوب و مهربونم روزت مبارک
از ییم و امید و عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه ی آتشین او خوشتر
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هرجا که نشست بی تآمل گفت
(او یک زن ساده لوح عادی بود)
می سوزم از این دو روئی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می خواهم
رو،پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق تورا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر بروی سینه نفشارد
عشقی که تو را نثار ره کردم
در سینه ی دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه ی آن دو چشم رویائی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو ،مجو،هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود مگو به او هرگز
(( فروغ فرخزاد ))

پ.ن : صبر کن ، برگرد ،
چمدان هایمان اشتباه شده است ،
دلم را به جای خاطراتت بردی !
پ.ن : آنقــدر فـــریـــادهـــایـمــ را سکــوتـــ کـــردمــ... کـــه اگـــر بــه چشمـــانــمــ بنگـــری، کـــــــــــــر میشـویــ...
وقتی به تو می اندیشم
تمام افکارم را در بر می گیری
و من بی اختیار پر میشوم از تو
حسی عجیب همه ی وجودم را سرشار می کند
ته دلم خالی و چشمانم پر می شوند
به گمانم این همان حس عشق باشد ...

ذهنم پر از تو بود و
و خالی از دیگران
ولی الان کنارم خالی از تو و
پر از دیگران
این دیگران خوب میتوانند سرم را گرم کنند
ولی هیچکس نیست
دلم را گرم کنه

گاهی دلت از زنانگی میگیرد !
میخواهی کودک باشی...
دختر بچه ای که به هر بهانه ای به آغوشی پناه می برد
و آسوده اشک می ریزد .
زن که باشی...
باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی...
هوایت که به سرم می زند
دیگر در هیچ هوایی،
نمی توانم نفس بکشم!
عجب نفس گیر است
هوایِ بی توئی!