بزرگ شدیم...
الان که دارم مینویسم سالها از نوشته های قبلیم میگذره...
داشتم میخوندم نوشته هامو... نمیدونسم بخندم به حرفای بچه گانم یا گریه کنم که چقدر معصوم و پر انرژی بودیم و دید مثبتی به دنیا داشتیم و فکر میکردیم دنیا رو میتونیم تغییر بدیم... تا اینکه بزرگ شدیم...
احساس میکنم خیلی خیلی گذشته از اون روزا...
الان من 25 سالمه و حس میکنم 40 ساله ام...
زندگی یه جور عجیبیه...
خیلی متفاوت تر از چیزی که توی بچگی فکر میکنیم...
بزرگ شدیم...
و دیدیم زندگی خیلی سخت تر از چیزیه که فکر میکردیم...
اما همچنان روی پا ایستادیم...
نفس میکشیم...
و باید قوی باشیم...
باید تکیه گاه باشیم نه تکیه کننده...
باید محکم باشیم... باید زندگی کنیم...
راستش اصلا فکر نمیکردم بلاگفا هنوز این وب رو نگه داشته باشه روی سرورش، میگفتم بابا چندین سال گذشته، اگه من طراح وبش بودم نگه نمیداشتم :)) اصلا نمیدونم چی شد یاد این وب افتادم،کنجکاویم گل کرد گفتم بذار ببینم هنوز هستش یعنی؟ جالبیش اینه پسوردش هم یادم مونده بود با اینکه حافظه چندان قوی ندارم.
راستی الان من شدم یه توسعه دهنده وب... و اگر فرصت کنم یه وبسایت برای خودمم دارم طراحی میکنم، اگر به امید خدا دانشگاه و کار اجازه بدن تمومش میکنم و آدرسشو قرار میدم...
مطالبش رو خوندم این بلاگ رو... پیش خودم میگم اخه دقیقا دردم چی بوده اون موقع؟ :-)))
یه چیز رو همیشه یادمون باشه... هرکسی زندگی ای داره، سختیای خودشو داره، ولی باید قدر داشته هامونو بیشتر بدونیم، شاید یه روزی حسرت همینا رو بخوریم، سعی کنیم از هرچی داریم لذت ببریم و در همه حال شکر گذار باشیم... این جمله تموم زندگیه بنظر من... زندگی شاد چیزی جز این نیست...
با ارزوی موفقیت، و دل خوش...










سلام: