دوباره زنی...

 

برای جهانی که عدالت را گم کرده است!

سمیه رامش / هرات

امروز میخواهم آرام باشم و خوب فکر کنم ! میخواهم با انرژی مثبت به زندگی نگاه کنم و به همه اتفاقات اطرافم خوش بین باشم...

 فیس بوک را چک میکنم در اولین برچسب ها" مارال " را می بینم که به تنگ آمده ؛ از خشونت های رفتاری علیه زن نوشته است . اینکه زنان در جاهای متفاوت که مردان حضور داشته باشند ؛ مورد تهاجم نگاه های حریص و هرز قرار میگیرند و با هزار مشکل دیگر مواجه میشوند.

این کامنت را جواب میگویم ؛ برایم جالب است چون دقیقا چیزی است که خودم همیشه احساس کرده ام ؛ زیاد میبینم زنان و دخترانی را که زیر نگاه مردان له میشوند و حتی قدرت تنفس را هم از دست میدهند. یادم است روزهای زیادی با دختران دانشگاهی در این مورد حرف زدم ؛ دخترانی که سر کلاس درس از خجالت و شرم و بی دست و پایی به دیوار میچسبند و لرزه تمام جانشان را میگیرد. دخترانی که با تمام لیاقت نمیتوانند درس را ارائه کنند ؛ دخترانی که مورد هجوم نگاه ها و گستاخی صنفی های پسر قرار گرفته اند. دخترانی که میترسند راه بروند ؛ حرف بزنند؛ ابراز نظر کنند ؛ آنطور که میخواهند فکر کنند ؛ آنطور که میخواهند لباس بپوشند ...

حرف از لباس پوشیدن شد؛ یاد کامنت دیگر در فیس بوک افتادم ؛ نوشته بود: اینجا افغانستان است و دیموکراسی و آزادی بیان وجود دارد . اما آنچه تو می پوشی ؛ آنچه تو میگویی ... به ما مربوط است!

اینجایی که همه چیز به همه چیز مربوط است ؛ گاهی هیچ چیز به هیج کس مربوط نیست . اما من میخواهم خوش بین باشم و آرام باشم... سری به سایت های ادبی میزنم . شعر میخوانم ... لابه لای کلمات خوب میروم تا خودم را گم کنم. میروم و تمام نا آرامی هایم را میان شعرهای " نزار قبانی " فراموش میکنم. میروم تا باور کنم عشق هنوز وجود دارد ؛ دوست داشتن و زندگی جریان دارد. میروم با نوشته های "کارور" می ٱمیزم و حس ام را با شمبوریسکا و گارسیا لورکا قسمت میکنم . با  براتیگان  از اتوبوس پیاده میشوم و کرایه دونفر را حساب میکنم . ..

اما تلفن زنگ میزند ؛ خانم" علیزاده " پشت خط است و از اعدام زنی در پروان سخن میگوید. میگوید زن بدون اثبات جرم محکوم شده  ، میگوید ... گوش ام سوت میکشد ... یک لحظه فیلم " سنگسار ثریا" جلوی چشمم رژه میرود. فیلمی که من میگفتم ؛ غیر واقعی ست و غلو شده در این فیلم...

خانم علیزاده پشت خط است و میخواهد بداند ؛ من چه احساسی دارم.

یک موج عظیم مرا پرت میکند به واقعیت ؛ به مرگ ؛ به آنچه جریان دارد؟ دوباره نا آرامم ! دوباره کسی نیست صدایم را بشنود . دوباره میخواهم فرار کنم . اما نمیشود. اما نمیشود که بروم و نباشم و هیچ چیز نشنوم . دروغ ها را نشنوم ... حقایق را نشنوم ... راست ها را ... خشونت را... نفرت را...  تهاجم را.....بی صدایی را .... خودم را ....

من همه جا است . این منی که درون من زندانی است . منی که درون شهر من زندانی است و منی که درون کشور من زندانی است و منی که در جهان من اعدام میشود. این من خسته ام کرده است . هر کجا که میروم بدبختی هایش دامنگیر من است . این منی که نمیتواند مثل من های دیگر زندگی کند. این من یک زن است . زنی که زندگی اش فاجعه است ، جان اش فاجعه است ؛ تنش فاجعه است ؛ عشق اش فاجعه است ؛ نفرت اش فاجعه است ....

زنی که جامعه ، ادبیات ، هنر،  قانون ، دین ، مذهب ، رهبران ، مردان ، زنان ، عشق ، تنفر ، عقل و ... همه چیز به او جفا کرده است . زنی که  برای هر ثانیه از زندگی اش باید تاوان پس بدهد؛ تاوان جنسیت ! تاوان زن بودن ! زن شدن ! زن ماندن!

زن را در پروان تیر باران کرده اند ؛ " زهره "میگوید: چون دو قومندان طالب او را میخواستند ... چون به او نظر د اشتند .... چون میخواستند او را  به دست بیاورند ... چون میخواستند...  چون که .... چون ... او را کشته اند. طالبانی که سردمدار دین اسلام اند . طالبانی که رییس جمهور ما آنان را برادر میخواند... طالبانی که قرار است با آنها صلح کنیم ... طالبانی که قرار است جزیی از  دولت ما باشند ... طالبانی که میخواهند این جغرافیای موهوم را با خود قسمت کنند و آنرا موهوم تر کنند.

همین طالبان که فراموش کرده ایم  با ما چه کرده اند. همین طالبان که سالها زندگی زن را ؛ داشته هایش را ، شعور اجتماعی و سیاسی زن را و عاطفه ء زن را پایمال کردند . همین طالبان که چندین سال خون این ملت را درون شیشه کردند و نوشیدند!

امروز هم نوش شان میشود ؛ خون زنان و دختران این ملت!

امروز هم درون زندگی ما ریشه دوانیده اند. در نزدیکی ما هستند وجان میگیرند . امروز هم ما خاموش ایم ! امروز هم هیچ درسی از دیروز مان نگرفته ایم. حافظه تاریخی ما دچار بحران شده است . هویت انسانی ما دچار بحران شده است و ما همچنان چشم به روی همه چیز می بندیم و دوست داریم همه چیز را نبینیم و نشنویم و باور نکنیم.

هنوز اصرار داریم صلح کنیم و برادر گفته ؛ خون خواهرانمان را بفروشیم. من میترسم، من از تمام برادرانی که برادر گفته به خواهر خود ظلم میکنند، خواهرشان را معامله میکنند و مادرشان را در بهایی نه چندان گزاف میفروشند... من میترسم . از جامعه جهانی میترسم ، از رییس دولت میترسم ، از حکومت اسلامی میترسم ، از هر آن چیزی که این روزهای جریان دارد می ترسم.

زن این جامعه میترسد، از گفتن می ترسد ، از نگفتن میترسد ، از اینکه معامله شود و یا فراموش شود میترسد. زنی که سایه اش هم توهم آمیز گشته است ؛ زنی که دیگر خوش بین نیست به هیچ کنفرانسی ؛ به هیچ معاهده ای ؛ به هیج نشستی و به هیچ وعده ای !

زنی که هر روز پیش تر از قبل زیر فشارهای مختلف له میشود. همین زن که امروز بی صدا کشته شد و فردا بی صداتر فراموش میشود ... زنی که دیوارهای اعتمادش روز به روز ویرانتر میشود و نمیداند باز دچار کدام توطئه و بازی شده است ؟ نمیداند و نمیداند...

 نمیتوان آرام ماند ؛ امروز تنها همین کلمات برای کمک کردن به من شتافته اند  و من  این کلمات را به تمام ابر مردان و ابر قدرتهای جهان تقدیم میکنم ؛ اگر چه میدانم که این کلمات را باد با خود خواهد برد ؛ اما میخواهم برای نجات چاره ای بیاندیشید ؛ قبل از اینکه زنان به دست بی عدالتی عده ای قربانی شوند ، قبل از اینکه تمام دلخوشی ها و کوشش های سالهای اخیر از بین برود ، قبل از اینکه همه دست آوردها زیر سوال برود ، قبل از اینکه برای آوردن نوش دارو دیر شود !  

 

 

دست نوشته

کتاب مولانا رو برمیدارم؛ کتاب نامه های صالحی و تمام نامه هایی که ندارمشان ... همه بوی ترا دارند. عطر تو درتمام برگ ها مانده و طعم خوش  روزهایی که از ما رفتند. به این فکر میکنم که عطر ها  / کتاب ها / نامه ها و نام ها وفا دار تر اند. تو عطر خودت را گم کرده ای و بوی تنت را و نفس هایت بوی ما را دیگر فراموش کرده اند. اما کتاب ها و نام ها و نامه ها همه ما را به یاد دارند و در حافظه ام تو هنوز نشسته ای و هی میخواهی تمام لحظاتم را تصرف کنی... امروز ... دیروز و فردا را ....

 اما من با تمام تلاش ام نمیتوانم خوش بین باشم به عطری که فقط لای کتاب نفس میکشد و نمیتوانم دل خوش باشم به قرارهایی که هیچ وقت نداشتیم. حتی آغوشت این روزها مرا مسموم میکند . خوابهایم را مسموم میکند و من از ترس کابوسها شب بیقرار میشوم / بدون اینکه ترا بخواهم بی قرار میشوم و این بی قراری تمام مرا گیج میکند...

گیج گیج گیج  از این همه مسمومیت ؛ شهر پر از فریاد است و من صدای فریاد کلمات را میفهمم . این شهر کلمات را مسموم کرده است... مسموم که نه کمی انگار وخیم تر اند ؛ کمی حال بدتری دارند ؛ مردم کلمات را وادار به تن فروشی کرده اند. کلمات شهر من همه روسپی شده اند و در مقابل هیچ حراج میشوند و تن به هر کس میدهند.

من دیروز مردی دیدم که کلمه را مجبور به تن فروشی کرد؛ کلمه رفت و در گوش کسی صدا شد . کلمه زنی را در آغوش گرفت  / با زن خوابید . زن کلمه را باور کرد و جان خود را اسیر کلمات کرد. امروز اما همان کلمات برای دیگری صدا شده اند؛ برای تمام شهر...

من مانده ام و تردیدی که مرا از مولانا دور میکند /مرا از تو دور میبرد  و تو برا ی من امروز مفهوم دیگری دارد ، تو میتواند برای من همیشه " او" و یا شاید هزار مفهوم دیگر و شاید دیگر  برای من هیچ " تو " یی وجود نداشته باشد ... کلمات مرا به وحشت میرسانند. کلمات روسپی شهر که پای تمام پیمان ها مینشینند؛ کلماتی که دروغ میشوند و پای خدا را وسط میکشند . کلمات که دختران شهر را مسموم میکنند و من دختری دیدم که فکر میکرد ؛  کلمه پاک است کلمه تقدس دارد ...کلمه خدا است .

و امروز او با خدا و کلمات قهر شده و هیچ باوری او را به کتاب و کلمه و نامه پیوند نمیزند و احساس میکند" در آغاز کلمه نبود در آغاز سکوت بود "!


.......................................................................................................................

دوستان سلام !

بعداز مدتی نوشته ام ؛ منتظر نظرات شما هستم.

...

میخواهم بنویسم ؛  میخواهم خودم را و تمام زنانگی ام را روی این صفحه  /کنار همین چراغ نیمه روشن مرور کنم. میخواهم خودم را به یاد بیاورم ؛ درون ذهنم دنبال خودم میگردم ؛ خودی که دیگر نیست . همین امروز بود شاید هم دیروز و یا روزهای بار بار تکرار شده ای دیگر ؛ که  کفش هایت را روی تصویر من گذاشتی. میدان رقص بود و من انگار به آخرین آهنگ های سال لبخند میزدم و چرخش اندامم را درون نتی از آهنگی یافته بودم ؛ یک میدان رقص با نور های سرخ / سبز / بنفش و رگه های زرد و ارغوانی  ؛ هنوز لبخند روی لبهایم نماسیده بود که سنگین شدم . نگاهت اول به سراغم آمده بود و باز شاید فکرت بود که آزارم میداد … امروز دیدم جای پاهایت روی تصویر من مانده ؛ رقص من زیر آن کفش های بیهوده ء سنگین ، له شده بود و تو با غرور نشسته بودی و همچنان که زیبایی هایم را میشمردی ؛ لعنت به بودنم فرستادی.

 

 

میخواهم بنویسم و عاشقانه بنویسم تمام این درد را وقتی تمام پاشنه های کفش هایم را بریدی و برای خودت نردبانی ساختی تا دختران همسایه را بیشتر ببینی ؛ تا وقتی بیشتر و بیشتر تصویرهای دختران همسایه را دزدیدی ، خودت را عربده بزنی و هی دیوارهای خانه همسایه بلندتر شود وپاشنه های کفش های من کوتاه تر .  دیروز بود شنیدم که دختری میگفت : باید پاشنه های کفش هایمان  اندازه شعور مردها باشد ؛" تا قدم هایمان را نشکنند" ! و من از آن روز به زمین چسبیدم.

 

 

حالا از عمیق ترین سلول های این زندان به انگشتان دست دختری فکر میکنم که دیگر نامش در ذهنم نمانده ؛ همان دختری که به من نزدیک بود و رنگ خیالاتم را میدانست… همان دختر که من هر روز چشم هایش را به تماشای باران میبردم ؛ همین امروز بود که انگشتانش لاغرتر از همیشه بودند و حنای دستانش رنگ پریده بود وقتی هنوز حلقه درون دستش میدرخشید. چه ابلهانه بود این درخشش وقتی دیگر درخششی در نگاهش نیست و تو هنوز سعی میکنی نامت را به یاد بیاوری .

 

 

یاد من هم رفته تمام نام ها ؛ تمام نامه ها و نشانی تمام نشانه ها … دیگر نمیدانم رنگ سرخ چه حقیقتی دارد و سیاه چه معمایی ست و سبز؟

این مردان سیاه پوش همچنان صف کشیده اند و من از حاشیه ء گلهای سرخ این روسری و از حاشیه تمام این روزها یک عاشقانه را دزدیده بودم تا هر وقت یادی از خودم کردم عریان تر از همیشه بیهودگی دیوارها را صدا شوم.

سپيدانه

سلام ...........



گلهاي سرخ انگشتانت را 

                            مي بوسند 

 و باد 

    گيسوانت را 

... كمي بهانه خودت را بگير 

                               برگرد !



***********************************


پدرم مرد خوبي بود

        وقتي مرا به گرگ سپرد

از آن پس ؛

       كودكي ام " گرگ ام به هوايي" شد 

                                                  ناتمام !


هي فرار 

          هي ترس

                   و بلندي هايي كه من پيدايشان نميكنم...


پدر؛ وقتي شبيه خودش برايم چاه ميكند 

                                  و /  دستهايي كه مرا فرو ميبردند

                                                   د و س ت م د ا ش ت ن د 

كوتاه بخت من بود

            پيشاني ام 

                 خطوط دستانم!

  - بيچاره خدا چقدر خسته بود 

                          وقتي مرا رقم ميزد.

شبیه خودم ...

سلام دوستان !

این هم یک دست نوشته ء دیگر که میخواهد با شما نفس بکشد...

 

روز ها در مه متولد میشوند و در دود و غبار جان میدهند و این منم که میان ناباوری تمام روزها و شبها جریان دارم . درون تمام ناباوری هایی که از خودم شروع میشود و ریشه در نفس های جهان دارد. جهان این روزها شکل دیگری شده ...آدم ها و زندگی ... من سر جای خودم لق میزنم ِ انگار من سر جای خودم نیستم و جایی که من باید باشم , جای دیگری ست و این جا در ذهن هر کس جای دیگری ست!

 

من ادامه دارم در تردید خودم در خنده / حیرت / شک / دروغ / تعجب و در فحش هایی که از دهانی به دهان دیگر میرود و هی شکل اش را تغییر میدهد... این برای من خوب است و برای جهان و آدمهایی که هیچ نشانی از زنده بودن را در خود ندارند. دوست دارم هر روز برای دختر بچه های همسایه خنده ای شوم ؛ برای زنانی که هیچ چیز به حیرت شان نمیآورد / برای صورت های مر ده و بیجان ؛ یک حرکت ! علامت تعجبی در نگاه مردهایی که مرا فقط دورن خواب های یک شب خود میبینند و بعد فحشی میشوم در ذهن شان به اندازه تمام زنانگی هایم ...

 

هر روز یک فحش جدید تر / یک خیال شوم تر و یک دروغی که هیچ کس دوست ندارد باورش کند. زن بودن در ماجراهای این شب و روزها سخت تر از هر نوع بودن دیگری ست ... دارم کم کم شبیه ترسی میشوم؛ در چشمهای زنی که هر روز میگوید : زندگی ام خلاص است.

 

من از پایان های غم انگیز میترسم. آیینه هر روز هشدار دیگری میشود برایم ؛ برای منی که بعد از هر شانه زدن موهایم را به بند میکشم و میترسم روزی قدم هایم را در مسیری بگذارم که برایم تعیین کرده اند. مسیری که مرا به آشپزخانه میبرد , به چرخ های مرتب لباس شویی و خاکروبه ها ... میترسم روزی شعورم را در آشپزخانه جا بگذارم !

 

مادرم چقدر دوست دارد من آشپز خوبی باشم و در دعاهایش مرا مادری میبیند که با فداکاری تمام باورهایم را فراموش کرده ام و برای مردی زنده ام که هیچ دوست اش ندارم. مردی که از زن فقط خودش را میفهمد ! من درون دعاهای مادرم میمیرم و خدای من و خدای مادرم کاری برای هیچ کدام مان نمیکند...

 

و این مه و این دود هی غلیظ تر میشود ؛ همه چیز گنگ تر و تصویر هایی که دور میشوند مرا به یاد دختری می اندازد که دوست داشت شبیه خودش باشد !

سپید

 

 

حافظه ام قد نمیدهد

کجا فراموش شدم؟

یکی از همین ها ...

آیینه ای تمام قد

    چادر شب چهار متری گل شفتالو

                  سرمه دان نقره کار 

شاید هم لق زدن های کفش بلند / پیراهن بلند 

                                      در من بود

که خواهرم مرا کابوس دید

   و من / ترسیدم از اینکه مرا از دست بدهید!

همان جا فراموش شدم

دیگر دستم به خودم نرسید

                    به آرزوهایم

و حافظه ام قد نداد

               دوست داشته هایم را / نداشته هایم را

کمی فرصت بدهید

میخواهم در این گرگ و میش بود و نبود

                خودم را از کابوس هایتان / آرزوهایتان بگیرم

      به آیینه اخم کنم

به آن گلهای بیش از حد مضحک

چشم سفید شوم/  

پاهایم را به خودم پس بدهم

و دست این تق تق های بی خاصیت را رو کنم

و داد بزنم

فراموش نکنید – من هنوز زنده ام !

 

دست نوشته

 

کنار پنجره میایستم ؛ پاییز در من جریان دارد. پنجره پر از بغض من است و رنگ آسمان خاکستری سرد نگاه مرا می ماند . من می نویسمت  و نوشتن از نبودنت ؛ طعم غربتی ست که مرا از تمام آنچه بودم ؛ میگیرد. مرا پس میگیرد و  به عزای دستانی میسپارد که برایت از عشق نوشته بود...

کنار پنجره ام و هوا بدون اینکه بخواهم درون شش هایم را پر و خالی میکند و حس میکنم تو روزی از این مسیر گذشته بودی و من تمام نفس هایم را به تو داده بودم... کوچه شاهد است و این درخت چند ساله ء انار  و تمام دخترانه هایی که روزی از من لبریز بودند. تمام دوست داشتن ها و تمام دلبری های پشت به پنجره ...

 

تو کنار من و پنجره  نیستی تا ببینی این پاییز دل انار را شکافته ؛ شاخه های  پر از انارهای ترک خورده اند ؛  و برگ های رنگ باخته از سیلی روزگار هم سرخ نمیشوند ؛ سبز نمیشوند و تو میدانی من انار را دوست دارم و میدانی چقدر میشود از انار نوشت ؛ از تک انارهایی که تو برایم میاوردی ؛ از سرخی انار و ... امروز که تمام این برگ ها زرد شده اند بازهم برای نوشتن جایی و مجالی هست و تو نمیدانی ...

 کاش میشد حافظه ام را کنار بگذارم و از همین پنجره ترا صدا بزنم  ؛ برایت دست تکان دهم و سفارش یک سیگار دیگر !

سلام !

یک دست نوشته و یک سپید برای شما که به خواندن ام میایید.....

....................................................................

 

وقتی منتظر یک تماس ناموفق هستی. وقتی گوشهایت داد میزند؛صدا  

کجاست و تو در سکوت میشکنی ، خدا رنگ دیگری میگیرد . خدا دور

میشود ؛ همان موجود آسمانی مغرور / همان دور دست نیافتنی و باز

تویی که خودت را گم میکنی.

 

 

یک عمر از خدایت گفتی،خدایی که برایش میشد گل سرخی خرید وبه

یادش به آب سپرد. خدایی که بین غزل ها بود، بین شب بوها ی

سپید ... نزدیک گریه هایت بود . وقتی همه چیز رنگ دیگری میشود.

دیگر نمیشود خودت را فریب بدهی . محکم راه بروی و به چشم همه

نگاه کنی ...حالا ادامه ء همه نگاه ها به زمین میرسد؛ نه امتداد آسمان

، نه عاشقانه ئ نگاه او و نه موج دست های دوست ... فقط تویی و

سختی زمین و زمان!

 

 

وقتی تو رنگ دیگری میشود ؛ من عوض میشوم ، خدا  به یک علامت

سوال ختم میشود. زندگی دوباره به قرون ماقبل عشق برمیگردد و زمین

همان راهی میشود که همه کوه ها به هم میرسند و آدم ها هیچ به چیزی

نمیرسند ، از چرخش خبری نیست. از رسیدن حرفی نیست.

 

 

تو هنوز زیر پتو گریه هایت را میجوی ، تا مادرت صدای شکسته

شدنت را نشنود. هی با عقربه ها درگیری با زمان ! سرم میچرخد ،

آنطرف چند بسته قرص خواب و یک بسته سیگار که قایم شده  و تلفنی

بدون تماس ... خلاصه میشوم در در دودهایی که نمیتوانند دزدکی

بمیرند چند ساعت خواب مصنوعی ، خواب هایی که نمیتوانند در مقابل

واقعیت های زندگی نفس بکشند و دیوانه میشوند ، وحشت میشوند و تو

را با گریه بیدار میکنند.

 

من بیدار میشوم و جهان من بی صدا تر از همیشه ادامه پیدا میکنند در

هزاران نگاه و سوال که از مادرم شروع میشود و تمام دنیا را در بر

میگیرد. روی خط میروم و دوستانی که میخواهند باز دروغ بگویند و

دشمنانی که راست میگفتند. زندگی همین است !

 

.........................................................

 

وقتی عشق/

        در " تاج محل " خلاصه میشود

 و جهان در هوشیاری کوچه های شهر

                                  نمیشود عاشق بود

انگار سگ ها از اعتراض کوچ کرده اند

       و بی چرا

          و مست

              از محدوده ء ما گذشتند!

کاش میشد /

          آدم برد

             سگ آورد

اینجا را بدون ترس نفس کشید

 

 

 ***بعد از مدتی نوشتم و منتظر حرفهای شما هستم.

 

سپيد

سلام 

نشسته ام همان جا

        كنار ديوار/

               ديواري كه ترا ندارد

  - حالا

دستانت را 

         گريه هايت را

               به كدام دست / كدام دامن

                             مي سپاري؟

شنيده ام ؛

تكيه كرده اي خيال باكرگي ها را 

... 

راستي مردها دست چندم نميشوند؟


*************************************************************

ترا خريدم/

 به جان 

جهان مرا دريد 

تو يوسف !

...

انگشت نمي آورم

    نارنج نميخرم

         زيبا نمي شوم

رسوا بهترم

زيباتر از زليخاي شكسته!



تولد



یادم نیست کی به دنیا آمدم ؛ مادرم چقدر درد کشید و چطور بزرگ شدم ... یادم نمیاید کودکی ام چه رنگی بود و انگار یادم نیست مرا چگونه صدا میکنند! حافظه ام مثل یک تکه سنگ شده و مرا راه نمیدهد به دنیای قبل از این ؛ امروز هم بیدار شدم ( بعد از گریه و قرص خواب آور ) ساعت مثل هیشه چرخیده و مرا به یک روز دیگر رسانده است. روزیکه مثل همه ء روزها ست ، فقط تاریخ اش برایم آشنا تر است 12 سنبله ...چند پیام تبریکی / چند تماس و چند آف و چند خنده دروغی که روی لب هام رنگ می بازند.

25 سال پیش مثل همه ء آدمها ناخواسته به دنیا آمدم و هزاران ساعت را در بر گرفته ام تا به اینجا رسیدم . فکر میکنم 90 و ده درصد از زندگی آنچه که من میخواستم نبوده و من هی ناخواسته آمده ام تا به اینجا رسیدم ؛ جایی که هیچ جا نیست. اگر صادق باشم از خودم راضی نیستم. شاید میشد بهتر از این مسیر زندگی را طی کنم . اما من هی کلافه بودم و هی دور خودم چرخیدم و چرخیدم...من می چرخم اطرافم پر از وسایلی است که مربوط من است. میشد همه ء اینها مال من نباشند یا میشد من مال این اشیاء نباشم و در جایی دیگر و برای اشیای دیگری باشم. میشد روزها ی من رنگ دیگری میداشتند و صبح های من جور دیگری شروع میشد.


سیگار ، نوشیدن و هوای گریه دارم ... یک آهنگ که مثل من زار میزند با ریتم های من یکی میشود. هنوز منتظرم اتفاق خوبی بیافتد . دیشب به خدا گفته بودم یک هدیه به من بده . هر چی که خودت میخوای به من بده ولی فقط آرومم کن!


آرامش واژه ء قشنگی است وقتی از نداشتن اش میمیری و پر از دلشوره ای و نگرانی ، وقتی پر از گلایه از نرسیدن و نشدن و نبودن و نداشتن..... سرم گیج میرود . جلوی آینه می ایستم، یک رژ لب صورتی میزنم و گونه هایم را هم... و مدادی توی چشمم میکشم . لاک قرمز ام گم شده ، انگار با لاک زدن و آرایش کردن هم راضی نمیشوم و موهایم هی مرا اذیت میکنند . میخواهم موهایم را کم کنم ، اگر موهایم نباشند شاید کمتر پریشان شوم. یک روسری با گلهای صورتی روی شان میاندازم و چشمانم که حالا رنگ دیگری دارند... اما دوباره همان رنگ ها ... همان ...

یادم نیست ، باید خوشحال باشم یا نه ؟ یادم نیست که این روزها دردهایم را رنج هایم را کجا قایم کنم . توی کیف یا در کمد لباس ها ؟ یادم نیست مادرم خندیده بود یا نه ؟ به راه میافتم ، کوچه ها به من دهن کجی میکنند و من می آیم تمام مسیری را که بارها برگشته بودم ...