دوباره زنی...
برای جهانی که عدالت را گم کرده است!
سمیه رامش / هرات
امروز میخواهم آرام باشم و خوب فکر کنم ! میخواهم با انرژی مثبت به زندگی نگاه کنم و به همه اتفاقات اطرافم خوش بین باشم...
فیس بوک را چک میکنم در اولین برچسب ها" مارال " را می بینم که به تنگ آمده ؛ از خشونت های رفتاری علیه زن نوشته است . اینکه زنان در جاهای متفاوت که مردان حضور داشته باشند ؛ مورد تهاجم نگاه های حریص و هرز قرار میگیرند و با هزار مشکل دیگر مواجه میشوند.
این کامنت را جواب میگویم ؛ برایم جالب است چون دقیقا چیزی است که خودم همیشه احساس کرده ام ؛ زیاد میبینم زنان و دخترانی را که زیر نگاه مردان له میشوند و حتی قدرت تنفس را هم از دست میدهند. یادم است روزهای زیادی با دختران دانشگاهی در این مورد حرف زدم ؛ دخترانی که سر کلاس درس از خجالت و شرم و بی دست و پایی به دیوار میچسبند و لرزه تمام جانشان را میگیرد. دخترانی که با تمام لیاقت نمیتوانند درس را ارائه کنند ؛ دخترانی که مورد هجوم نگاه ها و گستاخی صنفی های پسر قرار گرفته اند. دخترانی که میترسند راه بروند ؛ حرف بزنند؛ ابراز نظر کنند ؛ آنطور که میخواهند فکر کنند ؛ آنطور که میخواهند لباس بپوشند ...
حرف از لباس پوشیدن شد؛ یاد کامنت دیگر در فیس بوک افتادم ؛ نوشته بود: اینجا افغانستان است و دیموکراسی و آزادی بیان وجود دارد . اما آنچه تو می پوشی ؛ آنچه تو میگویی ... به ما مربوط است!
اینجایی که همه چیز به همه چیز مربوط است ؛ گاهی هیچ چیز به هیج کس مربوط نیست . اما من میخواهم خوش بین باشم و آرام باشم... سری به سایت های ادبی میزنم . شعر میخوانم ... لابه لای کلمات خوب میروم تا خودم را گم کنم. میروم و تمام نا آرامی هایم را میان شعرهای " نزار قبانی " فراموش میکنم. میروم تا باور کنم عشق هنوز وجود دارد ؛ دوست داشتن و زندگی جریان دارد. میروم با نوشته های "کارور" می ٱمیزم و حس ام را با شمبوریسکا و گارسیا لورکا قسمت میکنم . با براتیگان از اتوبوس پیاده میشوم و کرایه دونفر را حساب میکنم . ..
اما تلفن زنگ میزند ؛ خانم" علیزاده " پشت خط است و از اعدام زنی در پروان سخن میگوید. میگوید زن بدون اثبات جرم محکوم شده ، میگوید ... گوش ام سوت میکشد ... یک لحظه فیلم " سنگسار ثریا" جلوی چشمم رژه میرود. فیلمی که من میگفتم ؛ غیر واقعی ست و غلو شده در این فیلم...
خانم علیزاده پشت خط است و میخواهد بداند ؛ من چه احساسی دارم.
یک موج عظیم مرا پرت میکند به واقعیت ؛ به مرگ ؛ به آنچه جریان دارد؟ دوباره نا آرامم ! دوباره کسی نیست صدایم را بشنود . دوباره میخواهم فرار کنم . اما نمیشود. اما نمیشود که بروم و نباشم و هیچ چیز نشنوم . دروغ ها را نشنوم ... حقایق را نشنوم ... راست ها را ... خشونت را... نفرت را... تهاجم را.....بی صدایی را .... خودم را ....
من همه جا است . این منی که درون من زندانی است . منی که درون شهر من زندانی است و منی که درون کشور من زندانی است و منی که در جهان من اعدام میشود. این من خسته ام کرده است . هر کجا که میروم بدبختی هایش دامنگیر من است . این منی که نمیتواند مثل من های دیگر زندگی کند. این من یک زن است . زنی که زندگی اش فاجعه است ، جان اش فاجعه است ؛ تنش فاجعه است ؛ عشق اش فاجعه است ؛ نفرت اش فاجعه است ....
زنی که جامعه ، ادبیات ، هنر، قانون ، دین ، مذهب ، رهبران ، مردان ، زنان ، عشق ، تنفر ، عقل و ... همه چیز به او جفا کرده است . زنی که برای هر ثانیه از زندگی اش باید تاوان پس بدهد؛ تاوان جنسیت ! تاوان زن بودن ! زن شدن ! زن ماندن!
زن را در پروان تیر باران کرده اند ؛ " زهره "میگوید: چون دو قومندان طالب او را میخواستند ... چون به او نظر د اشتند .... چون میخواستند او را به دست بیاورند ... چون میخواستند... چون که .... چون ... او را کشته اند. طالبانی که سردمدار دین اسلام اند . طالبانی که رییس جمهور ما آنان را برادر میخواند... طالبانی که قرار است با آنها صلح کنیم ... طالبانی که قرار است جزیی از دولت ما باشند ... طالبانی که میخواهند این جغرافیای موهوم را با خود قسمت کنند و آنرا موهوم تر کنند.
همین طالبان که فراموش کرده ایم با ما چه کرده اند. همین طالبان که سالها زندگی زن را ؛ داشته هایش را ، شعور اجتماعی و سیاسی زن را و عاطفه ء زن را پایمال کردند . همین طالبان که چندین سال خون این ملت را درون شیشه کردند و نوشیدند!
امروز هم نوش شان میشود ؛ خون زنان و دختران این ملت!
امروز هم درون زندگی ما ریشه دوانیده اند. در نزدیکی ما هستند وجان میگیرند . امروز هم ما خاموش ایم ! امروز هم هیچ درسی از دیروز مان نگرفته ایم. حافظه تاریخی ما دچار بحران شده است . هویت انسانی ما دچار بحران شده است و ما همچنان چشم به روی همه چیز می بندیم و دوست داریم همه چیز را نبینیم و نشنویم و باور نکنیم.
هنوز اصرار داریم صلح کنیم و برادر گفته ؛ خون خواهرانمان را بفروشیم. من میترسم، من از تمام برادرانی که برادر گفته به خواهر خود ظلم میکنند، خواهرشان را معامله میکنند و مادرشان را در بهایی نه چندان گزاف میفروشند... من میترسم . از جامعه جهانی میترسم ، از رییس دولت میترسم ، از حکومت اسلامی میترسم ، از هر آن چیزی که این روزهای جریان دارد می ترسم.
زن این جامعه میترسد، از گفتن می ترسد ، از نگفتن میترسد ، از اینکه معامله شود و یا فراموش شود میترسد. زنی که سایه اش هم توهم آمیز گشته است ؛ زنی که دیگر خوش بین نیست به هیچ کنفرانسی ؛ به هیچ معاهده ای ؛ به هیج نشستی و به هیچ وعده ای !
زنی که هر روز پیش تر از قبل زیر فشارهای مختلف له میشود. همین زن که امروز بی صدا کشته شد و فردا بی صداتر فراموش میشود ... زنی که دیوارهای اعتمادش روز به روز ویرانتر میشود و نمیداند باز دچار کدام توطئه و بازی شده است ؟ نمیداند و نمیداند...
نمیتوان آرام ماند ؛ امروز تنها همین کلمات برای کمک کردن به من شتافته اند و من این کلمات را به تمام ابر مردان و ابر قدرتهای جهان تقدیم میکنم ؛ اگر چه میدانم که این کلمات را باد با خود خواهد برد ؛ اما میخواهم برای نجات چاره ای بیاندیشید ؛ قبل از اینکه زنان به دست بی عدالتی عده ای قربانی شوند ، قبل از اینکه تمام دلخوشی ها و کوشش های سالهای اخیر از بین برود ، قبل از اینکه همه دست آوردها زیر سوال برود ، قبل از اینکه برای آوردن نوش دارو دیر شود !
در يكي از آخرين روزهاي يك تابستان تهران، در هوايي دودي و خاكستري به اين دنيا آمدم و تا هنوز مجبورم نفس بكشم و خاكستري باشم .