لبخند زدن به صورت هیچ

گفت «چی می‌خوری؟» جوجوش تو چشمم بود چون رو زمین نشسته بودم؛ کره‌ش. گفتم «یه چیزی بخوریم وقت بگذره» گفت «تهران اینا بودم. الآن نبود. تو چطور؟» گفتم اینا رو قبلن گفتم. گفت «دوباره بگو خب! مگه آتیش‌نشونی آدرسشو تلافی می‌کنه؟» یادم نمیومد.
-من تو آنونس بازی نمی‌کنم. ننویسش! بازی نمی‌کنم. د می‌گم ننویسش!
گفت «می‌گم منم همینا رو می‌گم خب!»
-بیشترشو نمی‌گی! یعنی یادت می‌ره نگفته بودی، نمی‌گی!
گفت گشنه‌ای هنوز، گفتم ماجرا گذشتن وقته. گفت «بمی‌ی‌ی‌ی‌یرم الهی! این همه چیز بودی تو؟ نمی‌دونستی هنوز بچّه‌یی؟»
-الآن تو سرسرای یه سینماییم؟ و من ولو کف سرامیکیش و تو واستاده؟
-الآن یعنی از اوّلش؟
-بعدشم نمیری تو! فکر کن! تازه‌شم منم بگی‌نگی زنم!
-تازه تو اینی که شب داشت تو سرسرای سینما تاریک می‌شد.
-چه ربطی داره به ما؟
-چه ربطی داره به ما؟
-نریشن مریشن بود گفتی! جدّی نگیر بچّه! برا همه پیش میاد. می‌گم، پا شم؟
-بچّه تو قنداقه، گلنگدن عمّه‌تم چاقه. لابد الآن اینا منتظرن یه چیزی بین اونا پیش بیاد. اونا ماییم؟ سرسراش دقیقن کجاشه؟
وقتی درست نمی‌دونستم چی باید می‌گفتم؟ انگشت کردم تو کون فیل، هلو از کار دراومد.
-کیرم تو مردیت! یا به بیان دقیق‌تر، مردیت تو کونم!
-زنِ ماجرا منم از فرطِ روزگار ولی بابت حسن‌تعارفت ممنونم.
-خب خوش گذشت. کفایت مذاکرات! بریم دوتای دیگه شن؟
-تو برو! من دارم نیومدن رو تمرین نشسته نشسته ...
دروغ می‌گفت. رفت، عقب‌عقب که نتونم از کپلش بنویسم مثل یه سرباز مرده یا چندتا بیشتر. کی به کیه؟ یه گردان! اصلن لشکر اوکراین! می‌گم هیچِ تو تیتراژ پایانی رو تو گیومه بذارم؟ منظورم تو عنوان داستان بود. تو ببخش! گاییدم این سوپرایگومو که کشیده خیشتنمو تو خود چاهِ مستراح. ول نمی‌کنه که کثافت! بعدیش؟ جنده‌یی بودم تو مراکش. مراکش چرا؟ از جندگیمه دیگه!
دروغ چرا؟ دیشب تو اخبار بی‌بی‌سی می‌گفت جوونای مراکشی ریختن تو خیابون که این پول فوتبال رو خرج خودمون کنین و بعد از اونجا که تونسم تونست و به‌قول ممّد جهانی «من نرفتم تحصّن! به‌خاطر این و این و این و غزل خانم سیمین!» می‌دونم قانع نشدی! از کثرت شواهده. می‌گنش کوریِ بیّنات، از روشنی چشم رو زدن. یعنی همه چی انقده واضحه که می‌گی پس حتمن یه چیز دیگه‌ست، کمکم نمی‌کنی پا شم. نمی‌کنی کمکم؟ یه پیرزنِ نگم‌براتی اومده می‌گه اینطور ولو شدن مال کف ترمینال جنوب تهرونه؛ اونجا که تعاونیاش تموم می‌شن، نه سینما عصر جدیدِ دهه‌های شصت و هفتاد. نگم‌برات می‌گم نگم‌برات می‌شنوی! از این چسان‌فسان‌ژیتان‌پیتانیا نبود! خاله‌هتی‌طورم نبود! ولی بی‌تربیتی نباشه، چشم نمی‌تونی ورداری ازش، از اونایی که من یکی زورمو عمری زدم موافق باشم باهاشون. می‌گه «می‌دونی جوونیام سینما که می‌رفتم، یادمه با کی می‌رفتم، کجا ساندویچ کثیف می‌خوردیم بعدش و کلّی چیزایی که همه‌شو نمی‌شه گفت ولی فیلماش یادم نیست؟» آها! پیرزنه عینهو رمانای نصفه‌کاره‌ست! دستشو پیش میاره از اون بالا می‌گه «مال این قرص‌ودواهاست؟» چی بگم؟ رنگ‌ و وارنگ؛ بنفش و آبی و جیگری و سفید و، سفید همیشه هست، گرد و دراز و خلاصه هوس میفته آدم. میای و از بلاتکلیفی درم میاری. چی جوابشو بدم؟ میای و از بلاتکلیفی درم میاری؟ می‌پرسم: « حالا که هیچ رو گذاشتیم تو گیومه، یه علامت‌سوألم تنگش همون تو منگنه کنیم؟» عین کسخلا نگام می‌کنی. منظورم عین اونایی که به کسخلا نگا می‌کننه! «یه علامت‌سوألمون نشه؟»

شعر

انداختش تو چشام جفت چشاشو «نمی‌ذارم رد شی» گفت و شنیدم و دست بود انداختم ته دلش و:

پی چی هستی تو قلبم رقیب؟

من رفیق تو نیستم که! پی عشقتم! جاش شاعرا می‌گن درسته! لابد ایراد از لامسه‌مه! شاید چون تموم بعدازظهر زیتون می‌شکوندم سِر شده!

سر جاشه از قضا! تو هوای بین‌مونه! برا همینه درست نمی‌بینیم همو!

خوب که دقت کردم دیدم راست می‌گفت قبل این‌که بکشه راشو بره برای یه همیشه؛ همون همیشه‌ی همیشگی!

تو یکی که البت می‌دونی خورشیدم خودش پشتش به ماست

دارم درباره رفتن

مثل هر کی که می‌ره دور شه

ولی بعد چند قدم ببینی «اِ! باز روز شد که!»

و اسم شعر رو بذاری برای خورشیدهای یار، منم هی باشم بشنوم بشنوم بشنوم ...

بخش اوّل غاز نگهبان

«غاز نگهبان»

شروع:

یادم نمیاد امّا خودش جلو من قول داده بود دیگه جلق نمی‌زنه «چرا به من میگی؟» «به تو نمی‌گم!» «پس؟» و اشاره کرد به نه خیلی دور «کجا رو نگا می‌کنی؟» منظورش اون‌ور بود. تقریبن شمال رو نشون می‌داد ولی من جنوب غربی-شرقی نوشتم. یه مرد قدبلند کم‌حرف بین انگشتش و جایی که اشاره می‌کرد ایستاده بود و گاهی بگی‌نگی واستاده بود «منظورت چیز خاصّیه؟» نبود! از این نبودنای انگار نیم ساعت پیش پاشده باشه رفته باشه ده-پونزده دقه دیگه برگرده ولی تا این الانی که داره چل‌وهش دقه میشه برنگشته! مرد بلندقد کم‌حرفم معلومه رفته‌حسابه و جاش رو داده بوده به یکی تو همون قواره ولی آشناتر. مرد بلندقد کم‌حرف باشی و نری؟ از تو یه رمان معتبر فارسی انگار راه کج کردی این‌وری! یارو که جا یارو اومده ورّاجتره انگار! از کجا میگی فهمیدم؟ کیه که یادش نمونده باشه امان ماشالّا رو به هر چی بچسبونی، کم‌حرف دیگه عمرن بتونی صداش کنی! «چته امان؟» «ها؟» «چته زل زدی؟» «دارم به پمپ‌بنزین فکر می‌کنم» «من پمپ‌بنزین!» «تو که کسخل خودمی! تو صف بنزین یه بابایی یادم افتاد که نمی‌شناسیش» «یه بابایی یادت اومد فکر کنم!» «خدا رو چی دیدی؟ دیدی اونم همون آن یادم افتاده. دل اگه به دل راه نداشته باشه، چی به چی راه داره جز اونی که تو مغز مستهجنته؟» «برو تو گیومه خودت عمو!» «می‌گه به دکتر، دکتر نگو عمل بچّه‌م چل‌درصد شانس داره. من خودم یازده سال آزگار زیر حکم بودم و الانه می‌بینی عینهو دست‌ِخر جلوت عَلَمم!» «زیر چی بود؟» «زیر حکم اعدام مستهجن! یازده سال بوده و بعد شکسته شده و باقی ماجرا رو هم که گفتم!» «بچّه‌ش مرد؟» امان رو فکر می‌کردی ترکمنه! خب، ترکمنم بود؛ از اون طایفه‌هاش که کمتر زردپوستیه چهره‌هاشون و بیشتر شبیه‌مونن. مشکلش چهره‌ش نبود. اندامشم نه که فقط مشکل خاصّی نداشت، عین قزاقا کشیده و والیبالی هم بود تازه‌! مشکلش این بود که هیچ ماجرایی نمی‌تونست در موردش شکل بگیره. خودش می‌گفت «مشکل دنیاست!» از این حرفا که خودت رو بزنی به اون راه بهترتر می‌شنوی! مثلن گوشی‌ی ال‌سی‌دیش سوخته بود. گفتم «چه جالب! همه ال‌سی‌دی گوشی‌شون می‌سوزه تو گوشی‌ی ال‌سی‌دیت!» می‌گه «دلت روشن!» می‌گم «می‌گم تا آخر رمان می‌خای همین‌ فرمون تن‌نده به ماجرا باشی؟» می‌گه «یکی داره نگات می‌کنه!» می‌گم «می‌دونم!» مثل اون که وقتی داشتی لحظه اعتراف راسکولنیکوف رو می‌خوندی نگات می‌کرد! نه؟ چه غلطا! مثل وقتی که هوشیار انصاری‌فر وسطای ترجمه‌ی صیدِقزال‌آلادرآمریکاش بود! نه! غلظت بالایی داشت اونی که نگاهم می‌کرد؛ مثل یه عسل نیابتی که پشت‌به‌پشت کارش همین بوده و اون زنبوره باشی! هستم؛ زرد و سیاه و همچین زل زومی زده بود روم که انگار شاخ درآورده باشم انگار نه انگار شاخام تو همون دوران جوونی و خیره‌سری شکسته شدن و موندن شکسته. همچین می‌گم شاخام که کم مونده یاد یه کلّ رو به انقراض ارتفاعات فارسی بیفتین دست‌کم من‌باب مراعاتات نظایر یا جناسش تو فینگلیش خودمون! دوتاشون که حتی ترجه هم نزدن و جاشون هنوز عینهو دندون عقل که بعد صد دوباره در میاد، صد سالگیت ایشالا، می‌خاره و سوّمی که در اصل اوّلی بود بروبیایی داشت واسه خودش تو جام رمضون گل کرد و دیدن چون خیلی داره شاخ‌بازی در میاره زدن دستشو یا پاشو یا پاشو شکوندن چون یادم نیست پدیده فوتبال جام رمضون شده بود یا فوتبالش یا فوتبالش خالی نباشه جات پاشو در ورودی رو ببند بابت عریضه و غیره و ذالک. دیگه اگه تو یکی داری آماری ازش بگو منم دارمش ... فقط می‌دونم کمیت گلاش نرسید به علی دایی و حواشی سرمستش!

«چته؟» گفتم و «هیچ» شنفتم. دستشو زمین و زمان می‌مالید تبرّکی صورتش می‌کشید رفع و دفع بلا کنه «با کیا در ارتباط بودی؟» رو هم خود خودش پرسید «هیشششششکی» که گفتمش برخورد بهش یه‌کتی کج کرد دهنشو تا آخر رمان چپ افتاد و موند باهام. دیگه اینم من بگم با یه غلط تایپی جرمی آخرالزمون شد؟ منظورم غلط تایپی جزمیه! آخرالزمون آخرالزمونم که نه! یه چندمیلیونی مردن که مونده‌هامون بعدها گفتن «نمی‌مردن کاش!» راست و دروغش گردن مردم، خود مردم، خود خود خود مردم، خود خود مردم, زنده و مرده، مونده نمونده، قاطی؛ قاطی‌ی قاطیَم که نه! چند جوریم: اونایی که یادشون مونده، اونایی که کم مونده یادشون بره، اونایی که کم مونده یادشون بیاد، اونایی که یادشون رفته، اونایی‌که‌یادشون‌رفته‌ها دو گروهن که می‌گن تو از دوّمیاشون بودی! راستشو بگم هستی هنوزم. پس جا نمی‌خورم اگه بگی همه اینا رو از خودم درمیارم و می‌گم هی «اینا چیه؟» «اینا چیه؟» میگی «بقیه رو با خودکار بنفش بنویس!» امان از تو امان! من تو این عصرِجمعه‌یی ماه رمضون، روز قدس، شب ضربت، خودکار بنفشم کجا بود؟ از کجا گیر بیارم؟ «سوپر محل خب!» «مرده! هنوز سالش نشده ولی پارچه‌ش داره بارون می‌خوره رو دیوارش!» دیگه هیچّی نمی‌گه!

هیچّی نگفتنش: چشاش انگار که به یه ابر منگوله‌دار گیر کرده باشه به آسمون بود مثلِ مرده‌های تو فیلمای کلاسیک با صحنه‌های، و صحنه‌های، می‌گفت «وقتی بهت میگم برو گمشو ...» ... داشت آدرس می‌داد. دروغ چرا؟ دلم این‌طوریشو دوست داشت. دوست داشت من فکر کنم داره آدرس می‌ده. اورسن ولز با همه‌ی اون شکمش نیم‌خیز شد تو تابوتش و پرسید «اینا رو منم که دارم می‌گم؟» و از دهنِ من جواب داد «پارچه رو تا سر سال می‌ذارن رو دیوار خونه بمونه مگه اجاره‌نشین باشن و زودتر پا شن. حالاییا می‌گنش بنر تسلیت و رنگ مرحوم هر بار که رد میشی پریده‌تر می‌شه!»‌ به‌قولم حالا که مهدی‌اخوان‌ثالثم یا به‌قول خودِ سوّم‌شخصش سوّم‌برادران‌سوشیانثم، شاتقی زندانیِ دخترعمو طاووس در حیاطِ کوچکِ پاییز در زندان. سیمین، زلف‌آشفته و خوی‌کرده و خندان‌لب و مست، پیرهن‌چاک و غزل‌خون و صراحی‌دردست، اومده می‌گه تا اینجای رمان، روایت اونه، نشون به اون نشون که اصلن امانی تو زندگیش نبوده، پس قطعن از خودش درآورده‌ش و پس تا اینجای رمان رو خودش نوشته کرده. می‌گم «حق ندارم قانع نشم؟» شونه می‌ندازه بالا شیرین و رمان رو ادامه می‌ده.

ادامه:

باز می‌گفت «وقتی بهت میگم برو گمشو ...» ... داشت آدرس می‌داد. دروغ چرا؟ دلم این‌طوریشو دوست داشت. دوست داشت من فکر کنم داره آدرس می‌ده. «چه دلِ بوشوِگی داری تو!» آبجی راوی گفت و تو طول این رمان راوی پی آدرس درست جاییه که گم باشه تو جهانِ هایپررئالِ بودریار. تو جهانِ هایپررئالِ بودریار، گمنام که نه، ولی خیلی کم‌نام بود. خودش می‌گفت «اگه بنا باشه اینجوریاها سری تو سرا دربیارم ...» شاید فکر می‌کرد یه «ها» تنگ «اینجوریا» بذاره، مشهورترتر می‌شه؛ نه به‌عنوان یه «هاگذار» که چیزی از جنس شدّت «ترتر».

سوّم:

تنها لطفی که پدرمادرش کرده بودن بهش، این بود که روش اسم نذاشته بودن و برا همین هر اسمی که رو هر کی می‌ذاشت برای باقی عمر رو طرف می‌نشست. مثلن اون‌بار اونجا که حسین آرزوها رفته بود سر یخچال و پنیرا رو تموم کرده بود، صبح بهش گفت «سلام آقای پنیر پنیریان!» و پنیر که می‌دونست دیگه از این اسم گذاشته‌شده تا ته عمر خلاصی نداره مگه این‌که اون بعد سال‌ها هوس کنه یه اسم جدید روش بذاره، گفت «آدم پنیر پنیریان باشه شرف داره به این‌که یه اس‌هول دفاع‌مقدّسی باشه!» که همه متفق‌القول بودیم اس‌هول دفاع‌مقدّسی به هر چیزی شبیهه جز اسم و تازه عقده‌یی بودن گوینده‌ش رو نشون می‌ده. «حدّاقل من ازت متنفرم! حدّاقل من ازت متنفرم!» دوّمی رو دو بار گفت که با زنگش تو گوشم یه چارپنج‌تایی می‌شه. منظورش این بود که براش وجود دارم. نپرس کی؟ مهم برام اینه که پام این‌جوری واز شده به این رمان. پرسیدی: چه خبر از حسن صبوحی؟

من: اون‌که پاک خل شده. هر روز صبحونه‌ش رو سر ساعت، هر چی گیرش بیاد، می‌خوره، زمستون و تابستون با یه پالتو، می‌ره می‌گرده آینه پیدا کنه. می‌گه «بعضی مردمون آینه‌ن!» لابد از نظر صافی و زلالی و اینا، پیداشون که می‌کنه می‌چرخه می‌پرسه «حالا کون من کون‌تره یا کون مارلون براندو؟» اونم بدون این‌که پالتوش رو بده بالا!

تو: مارلون براندو کیه؟ آدم خوبیه؟ من می‌شناسمش؟ اسمش آشناستا!

من: مرده!

تو: ولی باسنش مثل زناست؟

من: بابا می‌گم مرده! درگذشته!

تو: خدا رحمتش کنه. شوخی با کسی که دستش کوتاهه از دنیا خوبیت نداره.

من: قهر نکن حالا. یه نون و پنیری پیدا میشه با هم بخوریم!

تو: یعنی چی پنیر تبریز اصل و گردو کاغذی و سنگک خشخاشی دوآتیشه؟ مگه غریبه‌ییم ما؟ البته مادرِ خاله ناتنیم که انقده خاله‌ریزه‌ست که تو صندوق‌عقب پیکان جوانان براش جا واز کردیم همسفرمون شه، نمی‌دونم اگزما داره یا کهیر می‌زنه که میونه با گردو و پنیر نداره، با همون خامه و عسل سروته‌ ماجرا رو هم میاریم!

من: چرتکه بندازیم کلپچ ارزون‌تر میفته، مقوّی‌ترم هست!

تو: تو این گل آفتاب؟ هواشناسی تو هفته بعد پیش‌بینی بارون کرده. آخ که می‌چسبه تو بارون. فقط واسه نوه‌ش که وجترینه، حلیم می‌گیریم و ...

من: خب تو حلیمم گوشت داره که!

تو: آخه بوقلمون می‌گن یه‌جورایی نه گوشت سفیدِ سفید محسوب می‌شه نه قرمزِ قرمز. راسته؟

من: پس نتیجه می‌گیریم گیاهه؟

تو: خوب شوخیا! حالا سر صحبت گپ می‌زنیم. خوش می‌گذره.

این دیالوگ نه: «خوش می‌گذره» رو ردینگتون هر

وقت می‌رفت آدم بکشه می‌گفت.

چاهی

�چاهی�

�چرا به خودم نگفتی؟� پرسیدم و شبحی قوی‌هیکل دم در کارگاه بود با این تابستون کش‌اومده و پالتوی تنش. انقدر وضعیّت احمقانه بود که بیشتر می‌خورد همیشه تنش بوده باشه تا که چون اواسط پاییز رو رد کردیم توی این آفتاب ملس و نوردارِ بهاری طبق قاعده‌ی تقویم این پالتوی لابد گرون رو با رگه‌های آبی و سرخ و بنفش و حصیری تو خاکستری تندش پوشیده باشه. رنگا رو بعد از این داستان دیدم و پرسیدم ولی نورداریِ آفتاب واسه اینه که تو پاییز کجکی می‌شه خورشید و تا وسطای اتاق رو آفتاب‌دار می‌کنه زود. یعنی اگه تابستون، خود تابستون بود، اونقدری نور نداشتی بزنه چشمتو و این‌طور ضدّنورش کنه عین غریبه‌های فیلم‌نوار طوری که یه آن بمونی اصلن زنه یا مرده. گفت �حصیری� به رگه‌رنگی که بعد از این داستان تو پالتوش ازش پرسیده بودم و منم ساده‌آدم مثل ارسطو عامل همه چی رو باور می‌کردم. توی داستان بودیم هنوز که پرسیدم �تو آدم عاطفی‌یی هستی؟� �چرا می‌پرسی؟� دیدین این حالتایی که جواب‌تون نمیاد چون صدتاش یه‌جا نوک زبون‌تونه و انقدر سنگینی‌ش می‌شه ازشون که نمی‌چرخه هیچ‌کدوم‌شون رو بگین و می‌گین بعدنا که دارین تعریف می‌کنین �موندم چی بگم!�؟ ولی دوباره پرسیدم �تو آدم عاطفی‌یی هستی؟� به این امید که تو این فرصت فراموش کرده باشه. یه رگه عرق رو گردنش مشغول لغزیدن و راه واز کردن بود، بداهتن به سمتِ پایین و اگه داستان‌نویس‌طور بودم از توصیف گردنش می‌فهمیدم گردن یه زنه یا مرد. �خر تب کرده؟ درآر اینا رو خب!� گفتم زده باشم به در صمیمیت و صفا. بی‌این‌که گارد جواب گرفته باشه یا رو کنه حتا بهم، صداش طوری می‌ریخت بیرون که انگار از سکوت راحت‌تر باشه: �نمی‌دونم. فکر می‌کنی بتونم بگم هستم یا نیستم؟ دیدی کسی بگه من آدم بی‌عاطفه‌یی هستم؟ من که ندیدم با این‌که فکر کنم تو عمرم به حدّ کافی آدم‌مادم دیدم. یکی از دوستام بود که وقتی می‌گفتن چرا با فلان دوستش که می‌گفتن حالشو گرفته قطع‌رابطه نمی‌کنه، می‌گفت چون من آدم عاطفی‌یی هستم و یکی دیگه رو می‌شناختم که بیشتر کفترای داداششو که رفته بود سربازی سر برید داد مادر مریضش بخوره چون می‌گفت دلش از سنگ نیست. برادره ناتنی بود ولی از پدر سوا از مادر یکی بودن یعنی مادر این مادر اونم بود. من با داداشه بودم که اومده بود مرخصّی و خون جلو چِشِشو گرفته بود و موهاش رو می‌کند عربده می‌کشید و خودشو می‌زد وقتی فهمیده بود که کفترا نه جلد جای دیگه شدن نه کار گربه و شغال بوده تارومارشون و سوپ شدن رفتن تو شکم مامانه. به مادرش گفت تو چرا چیزی نگفتی ننه، که مادره به همون زبون محلّی‌شون دراومد که از کجا باید می‌دونستم و تابلو بود دروغ می‌گه. دوستم اومد پنج‌تا کفتر زنده‌مونده رو بذاره تو جعبه کفش ببرم بدم دست اهلش، دید چارتان. آبجیش عدد دقیق کفترایی که سر بریده بود یا داده بود سر ببرن رو داشت ولی یکی‌ش کم بود هنوز. لابد یا جلد جای دیگه شده بود یا شغال و گربه ... سعید می‌گفت این‌یکی از اوناش نبود که جلد جایی بشه و زبل‌تر بود از اون‌که گزینه اوّل شکار باشه.� منتظر بودم ادامه بده و هنوزم منتظرم. ولی دیگه داشتم می‌رفتم سر کاروزندگی خودم که گفت �اونقدری قوی نبودن که نامردی نباشه به‌هم ریختن کافه‌شون. با آدمای مبادی آداب نمی‌شه تخت‌گاز بود دست‌کم به‌مدّت یه عمر.� گفتم �این تو جواب همون سوأل اوایل داستانه؟� گفت �نه پس! درباره نقش فرج سرکوهیه تو ماهنامه آدینه!� گفتم �با این‌که هنوز یه‌لنگه‌پا دم دری، چقد فاز اینجا رو ورداشتی!� و چون چیزی نگفت، خنده‌ی مسالمت‌جویانه قاطی‌ش کردم گفتم �می‌گم با این‌که هنوز یه‌لنگه‌پا دم دری چقد فاز اینجا رو ورداشتی!� تو یه عروسی مفصّل بود؛ زمون جوونیای مامان‌باباهامون. کاملن به‌نظر میومد فکرش اونجاها باشه پس باید حواسمو به چیز دیگه‌یی پرت می‌کردم که بد نباشه. این تویی که باور نمی‌کنی؟ اینو از اون نپرسیدم. یه قیچی دسته‌سیاه اینجاها بود ندیدی؟ نمی‌بینمش چون! می‌گه �میای درباره تنهایی؟� منظورش حرف زدنه. گفتم �دارم دنبال بیلچه قرمزه می‌گردم. نمی‌بینیش؟ چون بهت میاد چش‌وچال درست‌درمون‌تری داشته باشی!� نمی‌دونم چرا مقر نیومدم پی قیچی دسته‌سیاهم. می‌گه �نمیای؟� و چون با این‌که بلافاصله می‌نویسم خیلی جوابش رو ندادم و حسابی سرم رو مشغول گشتن کرده بودم، دستش تو جیب پالتوش بود �حشراتم رو دیدی؟� پرسیدم �منظورت مگس و ساس و پشه و زنبور و سوسکه؟� و چون تو اون لحظه چیز دیگه‌یی یادم نیومد با این‌که شوخی نداشتیم انداختم �حشرتو کی بیوینیم؟� و ارسطوعامل‌طور خنده قاطی‌ش کردم. مثل یه بیمارستان، سرد و بی‌واکنش همین‌طور داشت نگام می‌کرد؛ بیمارستان امام‌رضای مشهد نه با اون چنارا و کلاغاش، از این بیمارستانای توی سریالای معنوی‌ماوراییِ صداسیما. آره! چون ضدّنور بود چشماشو نمی‌دیدم ولی از نوع تکون‌نخوردنش گزیدم اینجوریه. آلارم آسانسور بیمارستان وقتی گیر می‌کرد بین طبقه‌ی ما و بعدی، حالا بعدیش بالاتر بود یا پایین‌تر رو نمی‌دونم، یکی از سمفونیای موتزارت بود. من طبقه‌ی بیمارستانِ تو تشبیهم یادم نیست، بعد می‌پرسی کدوم سمفونی‌ش؟ آر یو اوکی؟ �به نظر تو پیش‌بینی‌پذیر بودنم پیش‌پاافتاده‌م می‌کنه؟� پرسیدم که منم یه طرح سوألی کرده باشم. �بیا پیشم!� صدای خودش بود ولی به‌قول ادبا پرهیبش چیزی نشون نمی‌داد. پرسیدم �تو گفتی؟� گفت �تو پرسیدی؟� یعنی نگفت ولی به نظرم بامزه میومد اگه بگه. بعد از �بیا پیشم!� که به صداش شنیدم سکوت بود و اگه اهلش بودم یه‌جوریا هم ترسناک شده بود ماجرا! چون ترسو نیستم به ترس فرصت دادم مزه‌مزه شه و یه حالی بده به فضا ولی تپش قلبم مؤکد شده بود انگاری هی بگه �قلبتما! قلبت!� گفتم منم یه چیزی گفته باشم: �سریال هژیر رو یادته رضا شفیعی‌جم می‌رفت خونه همسایه‌شون که همسایه‌شون فیلم گودزیلا براش تعریف کنه این بیاد برای بقیه هژیرا اجرا کنه؟� منتظر بودم �نه� بگه که نگفت و این سکوت اثیری‌مثیری‌ش کشدار شده بود. از این لحاظ یادم اومد که حین پخشش مادرم پای ماهیتابه‌ی کوکو سیب‌زمینی داشت جدول حل می‌کرد و شاکی بود چرا طرّاح بی‌سواد تپش قلب رو �زربان� نوشته. پرسیدم �از کجا مطمئنی مامان؟ کتیبه آخه از این سوتیا نداره!� �از اینجا که مرض‌بانی نداریم!� درسته! اون‌وقتا حزب‌اللهیا می‌گفتن حالا که دشمن رو تو همه عرصه‌ها شکست دادیم از راه طرّاحی جدول داره اقدامات ضدّانقلابی می‌کنه. جدّی جدّی می‌گفتنا! همین الآن یادم افتاد سین کردی! گفتار؟ انگار تو این دوره‌ی داستان‌نویسیم خلاصی ندارم از پیش‌فرض کیبورد! کفتر چاهی اومدم بنویسم گفتار زد لابد به نیّت نظم گفتار میشل فوکو! حالا که رفتیم تو خاطرات، دهه هفتاد داشتم از فوکو داد سخن می‌دادم تو یه انجمنی، کریم‌الله قائمی عزیز، سایه‌ش بر سرمون مستدام باد، گیر داد �این فوکو از کجا میاره می‌خوره؟� �مرده جناب قائمی!� �همون! از کجا میاورد می‌خورد؟� و ولی فتاح‌زاده، قدیمی‌ترین دوستم تو گرگان گفت �از نوشتن خزعبلاتی مثل ایران روح یک جهان بی‌روح!� و مدیونی اگه فکر کنی اوضاع سانتیمتری یا ثانیه‌یی یا هر واحد شمارش دیگه برای بهتری‌یی بهتر شده باشه. الآن تو آذر سال صفرسه میزان مقبولیّت افکار و افرادشون به پررنگی‌ی ایده‌ی توطئه توشون بسته‌ست. فقط تو یکی از بارایی که رفتم حبس با سیاسیا یه‌جا بودم که تازه اونا غلیظ‌تر توطئه‌مدار بودن. بارای دیگه زندونیا می‌شنیدن سیاسیَم تو هواخوری میومدن سراغم از اوضاع ازم می‌پرسیدن و شکسته‌بسته تحلیلم رو می‌شنیدن، لازم می‌دیدن روشنم کنن که اصل ماجرا اون پشت چیه و بدیهیه حال کل‌کل نداشتم و عین آمار همه‌شون با یه �تو کسخل رو واسه چی گرفتن پس؟� خاصّی تو نگاشون راشونو کج می‌کردن ازم. خب نامردیَم بود دیگه! اکثر اونا سالیان سال مهمون بودن اونجا و درست نبود منی که تهِ تهش یه سال حکم گرفته بودم به اتهام تبلیغ علیه نظام، بزنم تو پرشون. به‌قول همین غریبِ آشنای همین داستان، اوایلش �اونقدری قوی نبودن که نامردی نباشه به‌هم ریختن کافه‌شون. با آدمای مبادی آداب نمی‌شه تخت‌گاز بود دست‌کم به‌مدّت یه عمر!� که البته شک دارم منظورش دقیقن همینی باشه که من می‌گم و روم نمی‌شه از خودشم بپرسم. اون بغضه گیر می‌کنه تو گلو یا ساندویچه؟ انگشت اشاره‌ی اون دستش که بیرون بود رفت سمتش، سمت اونی که این‌ور بود و پرسید �این منم؟� �چرا از من می‌پرسی؟� �سوأل رو با سوأل جواب نده!� �تو بگو چطوری جواب بدم!� انگار تعادل داستان به هم خورده. قرار بود اونی که دیگرتره و فرهیخته‌تر، اون باشه و معمولی‌تره و مشنگ‌تره من! همین‌طور ایستاده داره چرت می‌زنه با چیزای زیادش با چیزای خیلی زیادش. هشتگ اشک آندرلاین نمی‌ریزم ولی طوری که نفهمه حسّمو می‌گم بهش �دم در بده! بیا تو!� عذر میاره �ما از این چیزای هنری هستیم؛ همینایی که هم یه چیزی هستن هم نه و هم نقیضشن و تازه کف کفشام در حدّ یه النگ‌دره‌گردی گِلیه و کمرمم اونقدری که سختم باشه خم شدن و واز کردن بنداشون، درد می‌کنه. اذیت نیستم ولی اونقدری هست بگم کمردرد دارم� و انقدر خلاصم و تعطیل از باب رعایت آداب معاشرت که جای �دکتر رفتی؟� یا �نمیری دکتر؟� یا �فیزیوتراپ آشنا سراغ دارم چندتا چندتا!� گفتم �النگدره که آسفالته که!� که با بم‌ترین صداش جوابمو داد: �شاشیدم تو شخصیّت‌پردازیت!�

عذر آوردم �فکر کردم آخه من اگه همیشه طوری باشه که انگار اوّلین باره، بهتره!� نمی‌دونم قبول کرد یا نه ولی بحثو عوض کرد یعنی رفت تو خودش نه مثل مرغ کرچ، مثل، چطوری بگم؟، این دخملای تین‌ایج رو دیدین به یقه‌اسکی‌شون میان مخصوصن وقتی خردلی باشه؟ می‌دونم نتونستم برسونم منظورمو ولی دو-سه ماه بعد از این داستان گفت �توضیح واضحات بود خب!� در داشتیم می‌رفتیم از دست نیروهای خودی تو کوچه‌پس‌کوچه‌های سرپیر و میخچه‌گران که تو یه نفس تازه کردن گفت �توضیح واضحات بود خب!� و دیگه کسی دنبال‌مون نبود و قدم‌زنون برگشتیم به داستان. آفتاب داره می‌ره؟ از لحاظ سایه‌ش دارم می‌گم. نه! بارون زد. بند اومد. کلّش اندازه یه ضربه‌ی قلب آببه بیکیلا بود که پای برهنه المپیک سیدنی، نه، رم، رو فتح کرد و چل‌وشیش بار در دقیقه می‌زد. مصطفا یاوری شاعر و نقاشی که اووردوز و تموم کرد و بعدها با عبدی بهروانفر یادش کردیم گفت �چرا هیچ مرگم نمی‌شه؟� از همون دم در که بد بود پرسید �بدحال شدی یهویی!� شکل سوألی نداشت گزاره‌ش ولی منظورش سوأل بود. �یاد مصطفا یاوری افتادم، آشیل مقیمی‌پور، کاوه سلطانی، دوستای جوونمرگ مَشَدی. توشون فقط مصطفا بود که رضایت می‌داد تو اینطور نوشتنی بیاد؛ نه چون خیلی قبولم داشته باشه! از مرامش بود!� �منم تازه تهش رسیدم به معرفتای عوامونه!� �خودمونم عوامیم دیگه! می‌گم می‌شه واسه این‌که قاطی سایر سوّم‌شخصا نشی، صدات کنم غریبِ آشنای گوگوش؟� �نه! نمی‌شه!� �آخه سوءتفاهم همیشه هم حامله نیستا! پیش میاد سِر شه آدم از شدّتش!� �نه! نمی‌شه!� و به خانوم‌خانومانه‌ترین لحنش ادامه‌ش داد �هیچ‌وقت دقت کردی به همه، به همه‌شون، وقتی قلباشون از همه جا می‌زنه حتا از سینه‌بند بی‌تاب سهراب‌سپهری‌شون؟ دقت کردی به منظره وقتی چشمتم مثل شعرای نیما صفار می‌تونه بخشی از منظره باشه؟� این‌دفعه لحنش سوألی بود ولی منظورش سوأل نبود. انگار داره ذهنمو می‌خونه با این‌که می‌دونم اونی که مهمّه براش، نیستم ولی دهن وا نکرده می‌دونه چی می‌خام بگم. نکته‌ش احتمالن توی همین همه‌ست؛ تو مسأله‌ی صورت، منظورم چهره‌ست. کاش می‌تونستم توضیح بدم. قصّه مهمونای ناخونده که یادته که! سریال خونه‌ی مادربزرگه رو از روش ساختن! دیدی همه جا شدن تو؟ انگار فقط در زدنه بود که مهم بود؛ به‌قول ادبا دق‌الباب! حالا حتا اگه اون بیرونِ در مثل زیر سنگ قبر رضا گچکار خالی باشه

و کلّی ماجرا! رسوندم؟ نه؟ بیشتر بخام توضیح بدم وارد مسائل خصوصی دوستان می‌شم که درست نیست. تو نمی‌تونی همین‌طوری یهو برگردی سمت من بگی �اِ! یه آدم این‌جاست!� و دم‌تکون‌دادنمو ببینی که! درسته که کیه که از هی هر بار کشف شدن خوشش نیاد، ولی مشکل اینه که تو این‌کارو نمی‌کنی. چراش رو نمی‌دونم با این‌که سرم دائم با همه خطراتش بیرون سوراخه که تو معرض دیدت باشم. اون‌وقتا که مبارزه برامون سبک زندگی بود، با همون احوال یازده-دوازده سالگیم که از تصوّر کشته شدن قهرمانانه در راه مردم به عرش اعلاء می‌رفتم، انگار ولی یه صدایی اون گوشه‌ها نهیب می‌زد �اگه کسی نفهمه چیکار کردی و چیکارت کردن چی؟ اگه همه یادشون بره چی؟� و با این‌که می‌دونستم مهم نیست ولی مهم بود شاید چون به‌قول سعید طوسی زود بلوغ شده بودم! غریبِ آشنای گوگوش گشنه‌ش شده بود. توجیهشم این بود که �به‌هر‌حال منم یه وقتایی بچّه بودم!� منظورش احتمالن یه پریروز یا بیست‌وپنج دقه پیشه؛ قبل از این‌که این درگاه رو کامل پر مثل یه ستون تخت‌جمشید که جاهایی‌ش طبله کرده کنه. �نزدیک شدی!� اون‌وقتا یه‌ مدل قایم‌موشک‌مون، همون قایم‌باشک ادبا، این بود که به اونی که پی آدم یا چیز مخفی‌شده می‌گشت، اگه نزدیک می‌شد می‌گفتیم �سیب سیب سیب� اگه دور �گلابی گلابی گلابی� غریب آشنای گوگوش می‌گه �سیب سیب! نزدیک شدی ولی جمشید نیستم!� یعنی گودرزه یا گیتی؟ در هر حال مهم اینه که گشنه‌شه! مسلمن اگه چیزیَم واسه خوردن پیدا نشه، وقتِ تلف‌کردنی برای سوألایی از جنس �دوسَم داری؟� رو نداریم. چرا نشه پیدا؟ یه خیار سالادی رو از وسط ترکوندم، بو و صداش تا اتاق‌عقبیای همسایه‌ها هم رفت. بزرگ‌تر که از سیب‌سیب گلابی‌گلابی شده بودیم یکی از فحشای ملس‌مون تو خیابونای مشهدالرضا، چون از کوچه به میلان و بعد به خیابون اومده بودیم، �سالاتی!� بود. مثلن می‌گفت �چطوری صفار دماغ پت‌پهن؟� جوابش؟ �سالاتی!� یعنی خیار سالادی استعمال کن چون کلفت‌تره. نمی‌دونم لازمه بیشتر توضیح بدم یا نه ولی بوش پیچید آبش پاشید. نمی‌دونم چه فازیه که این خیارای قلمی خشک‌وخالی گرون‌ترن! یاد عمو سلیمون و سئله‌ش تو سرچشمه بغل بهداشت و مکتب علی همیشه که حالا پسر خوش‌تیپش کافی‌شاپش کرده پام نمی‌کشه برم و آخر شبا خیارای کلفت با پوست گاز می‌زد و می‌گفت �این خیارای ریز آب ندارن اصلن. نه آقا نیما؟� معلومه دیگه! تازه رنگ‌شونم جذاب‌تره؛ سبز موکتی! به‌هرحال منم یه‌وقتایی بچه بودم و تازه موکت مد شده بود‌ که به‌خاطر زبریش فکر می‌کردم سبزه ولی مامان مثل یه خدا قانعم کرد که خاکی‌رنگ بوده ولی هنوزم سبز برام احضار می‌شه و قلب آببه بیکیلا یه بار دیگه تپید. غریبِ آشنای گوگوش دستش رو سر فرصت درآورد از جیب پالتوش که ساندویچ کالباس مارتادلاش رو با ساندویچ کالباس مارتادلای من تاخت بزنه. پرسید �چطور فهمیدی مارتادلاست؟ خدایی، داستان‌نویسی، چیزی هستی یا کارتون مارتادلو و فیلمون رو دیدی داری میگی منم ببینم؟� اعتراف کردم �راستش فقط فکر کردم این‌طوری بهتره!� و از همون فاصله گفت �شایدم چون مامان چارتا ساندویچ درست کرده!�

نیما صفار

«زمان حال، بی‌خبری از زمان حال باشه، چی؟»

یه پلان اگزجره از نورای رنگی‌به‌رنگی و رعدوبرق و ... رو در نظر بگیر! فرق فیلم خوب با فیلم بد: اگه این پلان اوّل سکانس باشه، فیلمه خوبه، اگه آخرش، فیلمه بده! دلیلشم بگم؟ چون تو اوّلیه می‌گه «انتظار هر چیزی رو داشته باش!» و تو دوّمیه می‌گه «تفسیرش اینه!» ولی حالا اگه اون بارونه بلخره بزنه و برگای درختای جورواجور زیر بارشش که می‌زنه به شیشه و ... پیچ‌وتاب بخورن چی؟ اون‌وقت به این فکر می‌کنی «فیلم خوب و بد خر کیه؟» و حافظ‌طور کنار تارکوفسکی می‌شینی رقص جلبکا رو زیر آب روان ببینی! ما کی از استمرار روایت درمیایم؟ شاید هرگز، ولی منظورم رو می‌فهمی دیگه! کی لحظه منقطع می‌شه؟ وقتی بهش اشراف داریم؟ دقیقن برعکس! بدیهیه که همه‌ی عمر توی همین لحظه هستیم، همین زمان حال که حین روایات موجود می‌شه ولی به ندرت فارغ از روایات یا دست‌کم پایین کشیدن فتیله‌ی «استمرار»شون می‌شیم و این همون «خالی»ایه که همینگوی اون‌قدر اصرار داشت بهش! یا بخام دقیق‌ترش کنم «معطوف شدن به چیزی، همون معطوف نشدن به چیزی»‌‍ه چون چیزا تو اون استمرارا، ولو با تن‌ زدن ازشون چیز می‌شن وگرنه همیشه این «هیچ»‍ه که همه‌کاره‌س!

- چیکار داری می‌کنی؟

- دارم معطوف به چیزی نمی‌شم!

اینو حتمن لازمه آخر گپنوشت بگم: این‌که ما روایتا رو با روایتایی دیگه، یا در نهایت با روایتگریای دیگه، فقط می‌تونیم مختل کنیم، معنیش متوقف کردن میل انقطاع از روایات نیست! خوبیِ خیلی کارا اینه که «نمی‌شه انجام‌شون داد»! این‌طوری «کار می‌کنن»!

نیما صفار

خیلی سال پیش مبسوط نوشتمش و بازم لازمه حالا مختصرش کنم: #مبارزه_طبقاتی حالا اگه نه اون‌طور دیالکتیکی و دترمینیستی ولی به‌هرحال اگه نه عامل اصلیِ پیشرفت و پوست‌اندازی جوامع، که یکی از مهم‌تریناش بوده! چه #بلوک_غرب و سرمایه‌داری که پی حذف «مبارزه» بودن و کارگر و سرمایه‌دار رو تو تعاملی عارفانه و گوگوری تصویر می‌کردن و چه #بلوک_شرق که صورت‌مسأله رو پاک می‌کردن و فکر می‌کردن با بشکن زدن، دینگ، کن‌فیکون می‌شه و «طبقه» حذف، پی از کار انداختن این عامل پیش‌برنده و جهان‌ساز بوده‌ن ... شاید چون متوجّه نبوده‌ن شرط استمرار مبارزه «بقا»ی دو طرف منازعه‌ست. اینو ما ادبیاتیا که قرن‌هاست تو سروکلّه‌ی هم می‌زنیم، می‌فهمیم! خود #مارکس هم به «سرمایه» می‌گه «کار مرده» یعنی تو تمثیلش، مرگ به‌مثابه نبودن نیست!

نیما‌صفار

گپنوشت

«هیچی که هست»

«هیچی که هست»

درباره تصویر و عدم

نیما صفار - چیزی که مطمئنم اینه که کمِ کمش تا قرن‌ها بعد، این کالبد، این تن‌وروانی که ما داریم نمی‌تونه تو «قبلشم نبودیم و بعدشم نخواهیم بود» جاخوش کنه. اون واوِ لای خاستن برا اینه که دوران #نیچه هنوز قرتی‌گیریای سره‌نویسی فارسی کلید نخورده بود مخصوصن تو آلمانش! حتا خودِ بشرم دیگه اینو فهمیده! اوّلش داغ بود که گرفت نمی‌تونه با این‌همه باگِ روایتای سرراست ادیان کنار بیاد و زد زیر میز ولی حالا می‌دونیم حتا دو یَل کافه‌تِرکون #مارکس و #داروین هم تو صورت‌بندی ابراهیمی بالا میومدن واِلّا چه کمالی و چه تکاملی! بعدش سرد شدیم! داغی‌ی روایاتِ قرون خیلی تو چیز جدیدی که پیش اومده بود، «فردیّت» همراهی‌مون نمی‌کرد و اشیاء شکل به نیستی‌مون می‌دادن. شاید کلّ هنر و فلسفه و ... مدرن رو واکنش به این آبِ یخِ همیشه‌یهویی‌ی «از روایت در اومدن» بشه دید. اینا رو لازم بود بگم تا برسم به اهمیّت تصویر و اخلال و تأخیری که فقط کار خودشه و بس! همین الآن با گوشیت از روبرو عکس بگیر! بدون این‌که دنبال دیتا باشی، سی ثانیه بهش خیره شو! حالا دوباره روبرو رو سِیر کن! دیگه خودت می‌دونی چی می‌بینی! خب برگردیم سر کون‌مون! عقل مسلّط رو، که هر کارش کنی بازم تقلیل احتمالات زیستی‌مونه، دو چیز ادب می‌کنه و می‌نشونه‌ش سر جاش: محاکات و تصویر! یه‌جورایی این دوتا می‌تونن رابطه دیالکتیکی هم با هم داشته باشن. حکایت‌گری گره خورده با تصوّر و تصویرم دیر یا زود تو یه استمرار مصادره می‌شه! اینجا من که مثل باقی‌ی بروبکس داستان‌نویس گرگان طرفدار سرسخت ورّاجی، تحریف (حرف تو حرف آوردن) و عرصه‌ی لایتناهی جعلم، یه ان‌قلت مهم دارم به زعمم!: این‌که با هزاران روایت متناقض و متداخل و متنافر نمی‌شه حریف «تحت روایت بودن» شد! نیستی، تا می‌گیش، هست دیگه! این‌که با اون کارا تردیدی نهادینه می‌کنی مقابل هر کلان‌روایتی، این درست، این‌که به‌جاش تکثر و فراوونی میاری تا زیسته‌های تو و بیرون کاغذ برن به‌خورد هم، دمتم گرم، ولی چقدر اخلال می‌کنی تو تحت روایت بودن؟ چقدر «به تأخیر» می‌ندازی روایت رو؟ واضحه که الآن از طفره‌روی نمی‌گم با این‌که کار خیلی خوبیه! بیست سال پیش یه ترمی داشتیم «تولید فراموشی تو متن» که پیش رفتیم توش و می‌بینی! بازم یه تمرین: یه متنی بنویس که همه‌ش توضیح صحنه خشک باشه و نیم ساعت گذشته، بخونش و سعی کن تصوّرش کنی! غریبگی نمی‌کنن؟ نگو نه که من هر چی دیدم فیلمِ ساخته‌شده از رمان، اونایی که خوندن و دیدن رو می‌گم، از دو تجربه‌ی متفاوت می‌گن. پس تصویر که از جنس تفسیر نیست و گسست از روایته و گسل تو استمرار، چیزیه که می‌تونه اون نیستی رو که همیشه بوده و هست، توی ما بالا بیاره و ما رو مواجه کنه باهاش؛ چیزی که می‌شد با سینما پیش بیاد که نشد چون اکثریّت قریب به اتفاق فیلما، داستانی شدن و جهان روایات رو چنون تناور کردن که #بودریار بیاد از #حاد_واقعیت بگه، یا شدن مستند که اونا هم هم روایت دارن و جاهایی‌ش که گل‌درشت نیست روایته، چی بیشتر از «استناد» از جنس یه جهانِ از‌پیش‌بوده‌ست؟ این فرصت تصویرم عملن ازدست‌رفته‌ست و اگه لحظاتی از #جارموش #بلاتار #تارکوفسکی #ازو و ... می‌بینم که از تحت روایت و ماجرا و استمرار بودن خارج می‌شن، علاوه بر وجه مؤکّد «سرنوشتی» و «سپری شدنی» بودن، می‌بینی که با ریتم و مترونوم کند و پایین پیش میان. عیبش چیه؟ چون این «سر فرصت بودن» ارجاع به «بیرون» و «واقعیت» می‌ده ... دو کلان دیگه ... تمرین آخر: سکوت طولانی کن با یکی دیگه که زل به‌هم زدین انگار هر دو جز روبرویی برای هم نکنین! دیدی چه نسبتی بین چشم و نیستی هست؟

«سو به بیرون  علیه مصرف و مصادره»

درباره رمان فارسی

#نیما_صفار - پیرارسال تو گل #کرونا پرسیده کرده بودم «چرا رمان فارسی خوب نداریم؟» و حسّش نمیومد بگمش. «خوب» با چه معیاری؟ من و معیار؟ شیب و بام؟ با همون فرمون که می‌گم داستان کوتاه فارسی خوب داریم، می‌گم رمانش نه! قبول اگه داری داستان کوتاه فارسی خوب داریم، یعنی فرمون رو گرفتی و اگه همینم قبول نه، پس حلّه! قبلنا نوشته کرده بودم چرا با چیزایی مثل «ریشه‌یابی» و «آسیب‌شناسی» و هر فکری که یه کلّ هم‌بسته و مستمر رو القاء کنه مشکل دارم. پس این «چرا؟» جوابِ «چون که ...» نداره و مثل «چرا؟ محض ارا!» در نهایت می‌شه گفتش «چوووووون که!». یعنی رمان رو جون به جونش کنی یه ژانر شهریه و شهر این‌ورا تحمیلی‌تر از این شکل گرفته که بیاد درونی بشه! واسه همین اکثر رمانای فارسی‌یی که حالا یه خطٌی انداختن یا اتوبیوگرافیکن که انحصار تجربه قوام‌شون داده یا تو یه فضای ایزوله می‌گذرن یا پاستورالن و ... مطلقن پیچیدگیای روابط شهری نتونسته سرایت کنه به رمان فارسی! و حدسم اینه که نتونه هم و توضیحش یه‌خورده سخته!: چون از اون مرحله آینگی که باید درک از خودمون رو جعل می‌کردیم، گذشتیم و دیگه روابط خیلی آنتروپیک‌تر و بی‌قاعده‌تر از چیزی شدن که بشه تو یه رمان اقناع‌پذیر آوردشون وسط. رسیدم سر حرفم: «چه لزومی داره؟» چه لزومی داره یه دورنما از منظره یا به‌قول سینماییا نمای معرّف داشته باشیم که بگیم «ببین! این یه کلّه که اینش اونجاست، اونش اینجاست!» آخه دیگه کی این دروغا رو باور می‌کنه؟ بچّه سه ساله هم شکلاتش رو بدی یا ندی قبول می‌کنه خدا هست یا نیست! پس رک پیشنهادم رو می‌گم: ابداع کردن جهان‌هایی احتمالی به‌جای تلاش برای تولید یه اثر اقناع‌کننده: یعنی به‌جای متناظر کردن، و لاجرم تخفیف، روابط تو کتاب، کاری کنی تردید تو روابط بیرونش بالا بیاد. مسلّمن این کار رمان‌نویسی متعارف فارسی نیست، نه با اون «میز کار» و سنگینی ادبی نه اینایی که میان سبکش کنن و بلافاصله سطح عمومی از بی‌واسطگی تجربه رو می‌ذارن وسط، که بدیهیه نتیجه‌ش همسان‌سازیه! خب همه رمانای فارسی رو واضحه نخوندم ولی ندید می‌گم اگه رمانی «از عهده براومده باشه» یه مجموعه از همین مناظر جورواجور و سبکای نوشتن و از کامنت‌خونی به اشاره‌ی #سارا_سعیدی تا تحلیلای سیاسی و رو ... در بر می‌گیره؟ خدا نکنه! کنار هم میاره! و تنها چیزی که بهشون «کل» می‌ده جلدیه که قاب‌شون می‌گیره. از عهده‌ی چی؟ از عهده‌ی تولید چیزی که دست‌کم اندازه تجربه زیسته غلیظ و بی‌سروته و ناقص باشه و بشه واستونی‌ش جلو جناب روزمرّه! گفتم تولید؟: به جای تمنای تولید اثر یکه، هی تولید پرسپکتیو و وضعیّت منشوری کنیم. مثلن داری می‌خونی رمانت رو و سر بلند می‌کنی از گوشی یا کاغذ و بخشایی‌ش رو تعریف می‌کنی و بخشایی‌ش رو بقیه می‌گن و حرفای دیگه که زده میشه و اسم همه اینا هم می‌شه: ادامه!

یه بار نوشته بودم جلد یک خاطرات #احمد_زیدآبادی با وجود زبان معیار فخیم رومخش از اکثر رمانای فارسی رمان‌تره چون کلّی اتفاقات بدون امکان مصرف تو یه «موجبیّت دراماتیک» میان توش، حالا می‌خام یه رمان بهتر معرّفی کنم، چیزی که نزدیک‌ترینه به اون امکان که نوشته کردم: #الاق_تو_چرا_با_قافی؟ مجموعه داستان بروبکس حومه و گرگان که وقتی می‌خونی‌ش می‌بینی از پس اون «واستوندن» براومده با پرسپکتیوا و وضعیّت منشوری‌ش. چندتایی‌ش بیشتر نمونده اگه دوست داری بخری ...

قبلن نوشته کرده بودم چرا به‌نظرم #جلال_آل_احمد بیشتر از مثلن #هوشنگ_گلشیری که داستان‌نویسانه داستان نوشتن رو باب کرد، به ما امکان می‌ده یا حالا گرا می‌دم که #حسین_علیزاده که به‌وضوح روشن‌تره از #محمدرضا_لطفی نتونست اصلن تأثیر اونو بذاره! خیلی مهمّه به‌نظرم که کاری که تو هنری‌جات و امورات ذوقیه تولید می‌کنی سو به بیرون داشته باشه. دو نفری که مثال زدم به‌وضوح به تمنای مضحک «اعتلای فرهنگ» کار نمی‌کردن و گیر فکرایی بودن و سیاسی مشخصن! فکر کنم به‌جماعت قبلن علیه کارایی که مصادره‌ی این ایدئولوژی و اون جشنواره می‌شن موضع گرفتیم و من سر موضعم هستم و لازم نیست توضیح بدم که معنی‌ش مثلن بی‌خیال سیاست شدن نیست و احمقیم اگه بی‌خیال حیطه داغی مثل سیاست باشیم ولی چیزی که سرش اجماع نداریم اینه که علیه مصرف تجربه‌ی نوشتن تو قوالب و وضعیّت فرهنگی و به‌نفع همون چرندی که اثر فاخر و اینا می‌خوننم، شمشیر رو از رو ببندیم و این نمی‌شه جز با سو به بیرون داشتن؛ مخصوصن با تعدّد بیرون مثل #الاق_تو_چرا_با_قافی؟

چجوری بگمت منی که امروز ۵۶ سالم پر شد از هی خوندن این کتاب حسّ رمان بیشتری می‌گیرم تا رمانای معروف فارسی؟ چطور؟ دارم می‌خونم! سرم رو ورمی‌دارم از کاغذ و تو و بقیه رو می‌بینم و بقیه شو می‌خونم!

نیما صفار

گپنوشت

گفتیوری

قصه‌نویسی

«سه چیز کوچولو برای تعیین تکلیف نشدن»

«سه چیز کوچولو برای تعیین تکلیف نشدن»*

«چیزی جلوی چیزی را نمی‌گیرد. اگر چیزی می‌شناسید که جلوی چیزی را بگیرد، بفرمایید» #روزبه_گیلاسیان

#ترشی‌نوشت_۲۳ - لازمه گفتن فرق بین اصل مطلب و عامل تعیین‌کننده! تو مقاله #مالک_راز نوشته بودم که دیدن «چیزای اون پشت» به عنوان اصل ماجرا رو نمی‌شه تقلیل داد به روحیات عوامانه‌ی توطئه‌محور و عملن کلانانی مثل علم و دین هم دارن تو همین الگو وضعیّت‌دار می‌شن. حالا باید یه بدیهی دیگه رو بگم: عوامل آشکار و پنهانی که منجر به شرایطی میشن، الزامن هم‌ارز و هم‌جثه نیستن. بعضیاشون مهم‌ترن، موندگاری بیشتری دارن یا تأثیر ضربتی قاطع‌تر و ... و می‌‌شه گفت یه عامل آنقدر مهمه که ردّش رو میشه همه جا زد یا اگه حذفش کنیم، چیزای دیگه چیزایی دیگه میشن. حالا ولی فرق این حرف منی که مسائل رو متزلزل و لرزون و محلّ یکی‌به‌دو می‌بینم با شکل غالب تحلیل که مبتنیه بر عامل بنیادین و علت‌العلل و ... فقط تو سایز اهمیّت دادن به یه عامل نیست! تو منبعث دیدن عوامل دیگه از یه عامل یا در نهایت جمع شدن همه‌شون تحت یه ترم، خطّ فارق پیدا می‌شه. مثال می‌زنم: انسداد تاریخی خاورمیونه رو خیلی بیشتر از نفت یا مسائل ژیوپولتیک ناشی از سکولار نشدن دین می‌دونم ولی این قطعن از جنس زیربنا دیدن اقتصاد پیش مارکسیستای ارتدوکس یا اصل گرفتن وضعیّت اقلیّتی از بعضی تریبونای پست‌مدرن نیست. فرقاش: یکی‌ش مصادره شدن و خرج عوامل دیگه، اگه اصلن قائل بهش باشن، تو اون عاملی که بنیادین و محورین می‌دونن و دوّم هویّت گرفتن سلبی یا ایجابی از اون عامل! فکر کنم همین دوتا کافی باشه بفهمیم داریم از دو چیز حرف می‌زنیم.

برگشتن و وارسی پشت سر مهمّه! دیدی گاهی که وارد یه جدل داغ و حیثیتی می‌شیم با یکی، هر چی اون اون‌وری‌تر می‌شه ما این‌وری‌تر می‌شیم؟ من به تجربه دیده‌م با دوستای راستم که دهن‌به‌دهن می‌ذارم ناخودآگاه چپ‌تر می‌شم و با دوستای چپ، برعکس! خیلی از ماها که نوشتن و شعر و داستان و اینا رو شروع کردیم، از تمنای شدید گفتن حقیقتایی متورّم‌شده تو گلومون بود ولی تو ادامه این نموند. هم تجربه‌ی نوشتن و گفتن درباره‌ی نوشتن جاهایی دیگه بردمون هم ورود به جرگه‌ی این‌کاره‌ها، این‌کاره شدن رو مهم‌تر کرد از کاری که قرار بود بکنیم یا با ما بکنه! حالا وقتی می‌بینیم این‌همه هستن که تالی روال‌شون رو این می‌بینن که کشتار بچّه‌های فلسطینی یا اوکراینی رو «ناگزیر» بدونن، می‌شه فکر کنیم کاش فکر می‌کرد چی باعث شد از همون اوّلش توجّه سیاسی پیدا کنه! شاید اون‌وقت بشه شک کرد درباره این «تالی»ها ولی غافل نشیم که اینجا قرار نیست تو دام «اصل مطلب» و «اصالت» بیفتیم! اون #نیما_صفار نوجوون که قصیده «آبی، خاکستری، سیاه» #حمید_مصدق رو از بر بود و هیچّی از #یدالله_رؤیایی نمی‌فهمید، قرار نیست بی‌واسطه‌تر و طبیعی‌تر از الآنم فرض بشه و از این‌ورشم مسخره‌ست بیام خودم رو مجرّب‌تر بدونم چون هیچ چیزی طی نمی‌شه! منکر زمان خطّی نیستم #سارا_سعیدی ولی عقربه سرسام چرخش داره تا بگه همه چیز الآنِ بین بعد و قبل نیست. «امّا از جهتی هنوز زن نیستم!» داره می‌گه تو تلویزیون تو سریال #بی‌بی‌سی. فقط از اهمیّت ماضی نقلی و فعل مستقبل ندارم می‌گم. حرف تعدّد چشم‌اندازه به همون تعبیر #نیچه خدابیامرز!

امّا اصالت؟ هست یا نیست؟ چرت و بلاموضوعه؟ از یه جایی به بعد نفهمیدیم هیچ چیزی چرت و بلاموضوع نیست؟ جوابم سرراسته: «چیزا اصیل نیستن، اصیل می‌شن!» اینجا لازمه فرق بین «طی شدن» و «سپری شدن» رو بگم! یه نمونه خوبش میشه #قاسم_جبلی باشه! اومد فارسی رو مدل عربی خوند و بعد شد سبک «کوچه‌باغی»! داریش؟ کوچه و باغ! نه سالن کنسرت و حتا چاردیواری خونه! خود همون چیزی که می‌گیمش محیط، چیزی که انگار «بی هیچ دخالتی» از اعماق قرون اومده! حالا این رو بذار کنار زور زدن پیروان #ایرانشهری که می‌گن طبق این سند و اون قرینه «ما»یی بوده اینطور و اونطور! می‌شه بیشتر فکر کرد به این‌که چیزا چطور اصالت‌دار می‌شن ولی الآن گیر تلاقی دو مفهوم «هویت» و «منافع» هستم که واسه بیشتر فارسی‌زبونا انگار یکی شدن و می‌بینی هم به آتیش #افغان_ستیزی دامن می‌زنن هم ذوق می‌کنن از قتل‌عام بچّه‌های #غزه ...

نیما صفار

خون برگشت، من برنگشتم*

نیما صفار - در مورد #زن_کشی سریع آش‌مالاشون می‌گن «خب همه جای دنیا هست!» خب، درصد و مسائل کمّی البته خودشون کم چیزایی نمی‌گن ولی نباید تو دام آمار صرف افتاد. این‌که تو یه درگیری جسمی، مذکّر، با قدرت بدنی بیشترش، می‌تونه آسیب شدیدتری به مؤنث بزنه، یه چیزه، این‌که قانون و سنت و مذهب و ... «حق» تفوّق و برتری رو به مرد دادن، یه چیز دیگه نیست! عقب‌گرد به اعماق قرونه! قبلن نوشته بودم عبور از پهلوی به ج.ا، عبور بوده از #نرسالاری به #پدرسالاری و الآن می‌تونم دست‌کم اینو مطمئن باشم که اینا اگه با پدر #رومینا_اشرفی که سر دخترش رو برید موافقم نباشن، باهاش همدل‌ترن تا با دختری که خلاف دستور رفتار می‌کنه و البته این‌که درصد بالایی از این جنایتا بین اقلیّتای قومی و مذهبی رواج داره، تو خوشبینانه‌ترین حالتشم انگیزه بالایی به حکّام برای برخورد باهاشون نمی‌ده.

سه‌تا حرف:

۱- قانون رو دست کم نگیر اصلن! همین‌که پدر حق کشتن اولادش رو داره و فوقش به‌خاطر جنبه عمومی جرم، حبسکی می‌ره، خودش تسهیل‌گر قتله!

۱-۱- شدّت مجازات با دماسنج جامعه سنجیده می‌شه. یعنی تو ایران که همیشه یکی از بالاترین آمارای اعدام رو تو جهان داشته و منهای #کره_شمالی تو سالایی تو قیاس با جمعیّتش اوّل دنیا بوده، چند سال حبس چندون سنگینی نمی‌کنه رو ذهن و تن قاتل!

۲- قسم نمی‌خورم شاهد این صحنه نبوده‌م: «باباتون منو زد!» «خب شما اوّل زدین که!» «من که زورم بهش نمی‌رسه!» و بغض ...

۳- #حسین_سارانی که چند روزی پیش‌مون بود، ۲۱ نفر رو کشته بود. خودش می‌گفت «در واقع ۲۳» چون دوتا بخت‌برگشته رو حکومت به‌خاطر قتلاش دار زده بود. خودش معتقد بود خون یکی که به ناحق کشته، فکر می‌کرد مخبره بعد فهمید نبوده، پاش رو گرفته و گیرش انداخته و شبا میاد به خابش. قاضی می‌پرسه «اگه تونستی در بری، بازم آدم می‌کشی؟» می‌گه «من که به قصد کشتن بیرون نمی‌رم جناب رییس! کارم قاچاقه و بخشی از کارم کشتنه. مگه شما حکم اعدام صادر نمی‌کنین؟ اینم کار شماست!» پشیمون نبود. مشکل پشیمونی نیست!

مشکل «محق بودن» قاتلین #مونا_حیدری و #هایده_حسن‌زاده و هزاران قربانی دیگه‌ی #زن‌کشی اینه که این حدّ از «حق» به‌طور فردی بالا نمیاد. یه تاریخ و اخلاق و سنت پشتشه! آنی نیست. با طمأنینه‌ست و از دل نفس مطمئنه در میاد. اینه که اینقدر نفرت‌انگیزترش می‌کنه ...

*از ترانه «رو دست لیلا»ی #محسن_نامجو

#زن_زندگی_آزادی

#قتل_ناموسی