«غاز نگهبان»
شروع:
یادم نمیاد امّا خودش جلو من قول داده بود دیگه جلق نمیزنه «چرا به من میگی؟» «به تو نمیگم!» «پس؟» و اشاره کرد به نه خیلی دور «کجا رو نگا میکنی؟» منظورش اونور بود. تقریبن شمال رو نشون میداد ولی من جنوب غربی-شرقی نوشتم. یه مرد قدبلند کمحرف بین انگشتش و جایی که اشاره میکرد ایستاده بود و گاهی بگینگی واستاده بود «منظورت چیز خاصّیه؟» نبود! از این نبودنای انگار نیم ساعت پیش پاشده باشه رفته باشه ده-پونزده دقه دیگه برگرده ولی تا این الانی که داره چلوهش دقه میشه برنگشته! مرد بلندقد کمحرفم معلومه رفتهحسابه و جاش رو داده بوده به یکی تو همون قواره ولی آشناتر. مرد بلندقد کمحرف باشی و نری؟ از تو یه رمان معتبر فارسی انگار راه کج کردی اینوری! یارو که جا یارو اومده ورّاجتره انگار! از کجا میگی فهمیدم؟ کیه که یادش نمونده باشه امان ماشالّا رو به هر چی بچسبونی، کمحرف دیگه عمرن بتونی صداش کنی! «چته امان؟» «ها؟» «چته زل زدی؟» «دارم به پمپبنزین فکر میکنم» «من پمپبنزین!» «تو که کسخل خودمی! تو صف بنزین یه بابایی یادم افتاد که نمیشناسیش» «یه بابایی یادت اومد فکر کنم!» «خدا رو چی دیدی؟ دیدی اونم همون آن یادم افتاده. دل اگه به دل راه نداشته باشه، چی به چی راه داره جز اونی که تو مغز مستهجنته؟» «برو تو گیومه خودت عمو!» «میگه به دکتر، دکتر نگو عمل بچّهم چلدرصد شانس داره. من خودم یازده سال آزگار زیر حکم بودم و الانه میبینی عینهو دستِخر جلوت عَلَمم!» «زیر چی بود؟» «زیر حکم اعدام مستهجن! یازده سال بوده و بعد شکسته شده و باقی ماجرا رو هم که گفتم!» «بچّهش مرد؟» امان رو فکر میکردی ترکمنه! خب، ترکمنم بود؛ از اون طایفههاش که کمتر زردپوستیه چهرههاشون و بیشتر شبیهمونن. مشکلش چهرهش نبود. اندامشم نه که فقط مشکل خاصّی نداشت، عین قزاقا کشیده و والیبالی هم بود تازه! مشکلش این بود که هیچ ماجرایی نمیتونست در موردش شکل بگیره. خودش میگفت «مشکل دنیاست!» از این حرفا که خودت رو بزنی به اون راه بهترتر میشنوی! مثلن گوشیی السیدیش سوخته بود. گفتم «چه جالب! همه السیدی گوشیشون میسوزه تو گوشیی السیدیت!» میگه «دلت روشن!» میگم «میگم تا آخر رمان میخای همین فرمون تننده به ماجرا باشی؟» میگه «یکی داره نگات میکنه!» میگم «میدونم!» مثل اون که وقتی داشتی لحظه اعتراف راسکولنیکوف رو میخوندی نگات میکرد! نه؟ چه غلطا! مثل وقتی که هوشیار انصاریفر وسطای ترجمهی صیدِقزالآلادرآمریکاش بود! نه! غلظت بالایی داشت اونی که نگاهم میکرد؛ مثل یه عسل نیابتی که پشتبهپشت کارش همین بوده و اون زنبوره باشی! هستم؛ زرد و سیاه و همچین زل زومی زده بود روم که انگار شاخ درآورده باشم انگار نه انگار شاخام تو همون دوران جوونی و خیرهسری شکسته شدن و موندن شکسته. همچین میگم شاخام که کم مونده یاد یه کلّ رو به انقراض ارتفاعات فارسی بیفتین دستکم منباب مراعاتات نظایر یا جناسش تو فینگلیش خودمون! دوتاشون که حتی ترجه هم نزدن و جاشون هنوز عینهو دندون عقل که بعد صد دوباره در میاد، صد سالگیت ایشالا، میخاره و سوّمی که در اصل اوّلی بود بروبیایی داشت واسه خودش تو جام رمضون گل کرد و دیدن چون خیلی داره شاخبازی در میاره زدن دستشو یا پاشو یا پاشو شکوندن چون یادم نیست پدیده فوتبال جام رمضون شده بود یا فوتبالش یا فوتبالش خالی نباشه جات پاشو در ورودی رو ببند بابت عریضه و غیره و ذالک. دیگه اگه تو یکی داری آماری ازش بگو منم دارمش ... فقط میدونم کمیت گلاش نرسید به علی دایی و حواشی سرمستش!
«چته؟» گفتم و «هیچ» شنفتم. دستشو زمین و زمان میمالید تبرّکی صورتش میکشید رفع و دفع بلا کنه «با کیا در ارتباط بودی؟» رو هم خود خودش پرسید «هیشششششکی» که گفتمش برخورد بهش یهکتی کج کرد دهنشو تا آخر رمان چپ افتاد و موند باهام. دیگه اینم من بگم با یه غلط تایپی جرمی آخرالزمون شد؟ منظورم غلط تایپی جزمیه! آخرالزمون آخرالزمونم که نه! یه چندمیلیونی مردن که موندههامون بعدها گفتن «نمیمردن کاش!» راست و دروغش گردن مردم، خود مردم، خود خود خود مردم، خود خود مردم, زنده و مرده، مونده نمونده، قاطی؛ قاطیی قاطیَم که نه! چند جوریم: اونایی که یادشون مونده، اونایی که کم مونده یادشون بره، اونایی که کم مونده یادشون بیاد، اونایی که یادشون رفته، اوناییکهیادشونرفتهها دو گروهن که میگن تو از دوّمیاشون بودی! راستشو بگم هستی هنوزم. پس جا نمیخورم اگه بگی همه اینا رو از خودم درمیارم و میگم هی «اینا چیه؟» «اینا چیه؟» میگی «بقیه رو با خودکار بنفش بنویس!» امان از تو امان! من تو این عصرِجمعهیی ماه رمضون، روز قدس، شب ضربت، خودکار بنفشم کجا بود؟ از کجا گیر بیارم؟ «سوپر محل خب!» «مرده! هنوز سالش نشده ولی پارچهش داره بارون میخوره رو دیوارش!» دیگه هیچّی نمیگه!
هیچّی نگفتنش: چشاش انگار که به یه ابر منگولهدار گیر کرده باشه به آسمون بود مثلِ مردههای تو فیلمای کلاسیک با صحنههای، و صحنههای، میگفت «وقتی بهت میگم برو گمشو ...» ... داشت آدرس میداد. دروغ چرا؟ دلم اینطوریشو دوست داشت. دوست داشت من فکر کنم داره آدرس میده. اورسن ولز با همهی اون شکمش نیمخیز شد تو تابوتش و پرسید «اینا رو منم که دارم میگم؟» و از دهنِ من جواب داد «پارچه رو تا سر سال میذارن رو دیوار خونه بمونه مگه اجارهنشین باشن و زودتر پا شن. حالاییا میگنش بنر تسلیت و رنگ مرحوم هر بار که رد میشی پریدهتر میشه!» بهقولم حالا که مهدیاخوانثالثم یا بهقول خودِ سوّمشخصش سوّمبرادرانسوشیانثم، شاتقی زندانیِ دخترعمو طاووس در حیاطِ کوچکِ پاییز در زندان. سیمین، زلفآشفته و خویکرده و خندانلب و مست، پیرهنچاک و غزلخون و صراحیدردست، اومده میگه تا اینجای رمان، روایت اونه، نشون به اون نشون که اصلن امانی تو زندگیش نبوده، پس قطعن از خودش درآوردهش و پس تا اینجای رمان رو خودش نوشته کرده. میگم «حق ندارم قانع نشم؟» شونه میندازه بالا شیرین و رمان رو ادامه میده.
ادامه:
باز میگفت «وقتی بهت میگم برو گمشو ...» ... داشت آدرس میداد. دروغ چرا؟ دلم اینطوریشو دوست داشت. دوست داشت من فکر کنم داره آدرس میده. «چه دلِ بوشوِگی داری تو!» آبجی راوی گفت و تو طول این رمان راوی پی آدرس درست جاییه که گم باشه تو جهانِ هایپررئالِ بودریار. تو جهانِ هایپررئالِ بودریار، گمنام که نه، ولی خیلی کمنام بود. خودش میگفت «اگه بنا باشه اینجوریاها سری تو سرا دربیارم ...» شاید فکر میکرد یه «ها» تنگ «اینجوریا» بذاره، مشهورترتر میشه؛ نه بهعنوان یه «هاگذار» که چیزی از جنس شدّت «ترتر».
سوّم:
تنها لطفی که پدرمادرش کرده بودن بهش، این بود که روش اسم نذاشته بودن و برا همین هر اسمی که رو هر کی میذاشت برای باقی عمر رو طرف مینشست. مثلن اونبار اونجا که حسین آرزوها رفته بود سر یخچال و پنیرا رو تموم کرده بود، صبح بهش گفت «سلام آقای پنیر پنیریان!» و پنیر که میدونست دیگه از این اسم گذاشتهشده تا ته عمر خلاصی نداره مگه اینکه اون بعد سالها هوس کنه یه اسم جدید روش بذاره، گفت «آدم پنیر پنیریان باشه شرف داره به اینکه یه اسهول دفاعمقدّسی باشه!» که همه متفقالقول بودیم اسهول دفاعمقدّسی به هر چیزی شبیهه جز اسم و تازه عقدهیی بودن گویندهش رو نشون میده. «حدّاقل من ازت متنفرم! حدّاقل من ازت متنفرم!» دوّمی رو دو بار گفت که با زنگش تو گوشم یه چارپنجتایی میشه. منظورش این بود که براش وجود دارم. نپرس کی؟ مهم برام اینه که پام اینجوری واز شده به این رمان. پرسیدی: چه خبر از حسن صبوحی؟
من: اونکه پاک خل شده. هر روز صبحونهش رو سر ساعت، هر چی گیرش بیاد، میخوره، زمستون و تابستون با یه پالتو، میره میگرده آینه پیدا کنه. میگه «بعضی مردمون آینهن!» لابد از نظر صافی و زلالی و اینا، پیداشون که میکنه میچرخه میپرسه «حالا کون من کونتره یا کون مارلون براندو؟» اونم بدون اینکه پالتوش رو بده بالا!
تو: مارلون براندو کیه؟ آدم خوبیه؟ من میشناسمش؟ اسمش آشناستا!
من: مرده!
تو: ولی باسنش مثل زناست؟
من: بابا میگم مرده! درگذشته!
تو: خدا رحمتش کنه. شوخی با کسی که دستش کوتاهه از دنیا خوبیت نداره.
من: قهر نکن حالا. یه نون و پنیری پیدا میشه با هم بخوریم!
تو: یعنی چی پنیر تبریز اصل و گردو کاغذی و سنگک خشخاشی دوآتیشه؟ مگه غریبهییم ما؟ البته مادرِ خاله ناتنیم که انقده خالهریزهست که تو صندوقعقب پیکان جوانان براش جا واز کردیم همسفرمون شه، نمیدونم اگزما داره یا کهیر میزنه که میونه با گردو و پنیر نداره، با همون خامه و عسل سروته ماجرا رو هم میاریم!
من: چرتکه بندازیم کلپچ ارزونتر میفته، مقوّیترم هست!
تو: تو این گل آفتاب؟ هواشناسی تو هفته بعد پیشبینی بارون کرده. آخ که میچسبه تو بارون. فقط واسه نوهش که وجترینه، حلیم میگیریم و ...
من: خب تو حلیمم گوشت داره که!
تو: آخه بوقلمون میگن یهجورایی نه گوشت سفیدِ سفید محسوب میشه نه قرمزِ قرمز. راسته؟
من: پس نتیجه میگیریم گیاهه؟
تو: خوب شوخیا! حالا سر صحبت گپ میزنیم. خوش میگذره.
این دیالوگ نه: «خوش میگذره» رو ردینگتون هر
وقت میرفت آدم بکشه میگفت.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 13:21 توسط نیما صفار
|