به سرم زده

تنها همين چند سطر

سرماي شيشهُ حرص دوباره بوسيدنت

بخار كه ميكند

بالا ميروم از سيركي كه شلاق

تمام شيرهايش را ابستن كرده

موهايم كه اتش بگيرد

داست را بر ميداريُ

به جان گندم هاي تنم مي افتي..

دف نميزند....

دختركي كه خودش را

در گلهاي پيراهنش دفن كرده

اقا ببخشيد!؟!؟!

قيمت اين نقاشي چقدر است؟؟!!

اندام يك زن،

روي بوم خيابان...!

من موهايش را مي خواهم

بايد بفهمم،

بوي دستان همسرم را ميدهد؟؟؟؟؟؟!!

يا من!؟!

يعني من!؟

كسي غير از همخوابه ي او را

كشته ام؟؟!!؟؟؟!؟!؟؟!...



به نام خدا،

خداي محمد،اخرين پيامبر ازادي،اگاهي و قدرت

به نام خداي علي،

عدالت مظلوم،مظهر اسلام ِحق و امام انسان.

به نام خداي خانه ي فاطمه،

كه همه ي عشقو همه ي ارزو و همه ي اميد نجاتمان اين خانه ي كوچكي است كه به اندازه ي همه ي جهان بزرگ است و..

به نام خداي ابوذر،

خداي مستضعفين،خداي بيچاره شدگان تاريخو زمان.

خداي همه ي كساني كه از اغاز تا اخر زمان و قيان قائم عدل گسترجهان،شكنجه ميديدندُ ميبينند،محروم بودندُ محرومند،و اما همواره در مسير ملت ابراهيم و وراثت جهاد ادم تا حسين،و حسين تا هميشه،براي نجات ادمي در تلاش مدام و دائمي بوده اندُ هستند...

                                     (دكتر شريعتي)

 

دكتر علي شريعتي ميگفت انها از فكر تو ميترسند

 اما ما ...

سالها فكر كرديمو ترسمان بيشتر شد.

 

 

 

 

اينجا هيشكي پرنده نيست...

 

تقديمش ميكنم به اوني كه واسه ي رسيدن به يه بار پرواز كردن تودنيايي

كه مال خودش بود جنگيد و بي خبر از اين كه اون بالا يكي راه اسمونو

بسته بالهاشو گره كردو رفت به سوي ارزوهاش

اما وسط راه خورد به يه ديوار.بالهاشو قيچي كردنو گفتن بشين سر جات

اينجا هيشكي پرنده نيست.....

 

قفس تنها حس ازادي بودو

درد تنها بهانه براي فرياد زدن

خوش به حال خلوتت

در تاريكي خورشيد ميزايي

ما روي خاك

در انتظار خورشيد ميسوزيم

با تكه نان كپك زده

رفيق موش ميشوي

ما با زخم هاي كپك زده

فرار ميكنيم

اينجا موشها در كمينند

كه خر خره ام را

زنده زنده بجوند

تو انجا سرت را زير زور بالا گرفته اي

ما از ترس زور

سرمان را زير برف ميكنيم

كبك ...

كپك...

نمك....

زخمهاي تو...

بغض من...

....

نه.

خجالت ميكشم ادامه اش را بگويم.

....

تو در اوين اميري

ما در ايران اسير..

 

باید دیوانه باشی وقتی

از پنجره ماه را تماشا میکنی

و میگویی..

خدا هم سیگار میکشد؟؟؟!!

کاش کمی کوچکتر بود!

خدا،در اتاقم جا نمیگیرد

وقتی، دست به دامانش میشوم.

روبروی یک اینه گریه میکنم

از خودم خسته شدم

اینه را میشکنم اما...

چهره ی خسته ام بیشتر میشود

از خودم خسته شدم

تکه ای از اینه را روی رگم فشار میدهم

چهره ی من از من خسته شده..

بچه که بودم فکر میکردم

تنها مرده ها خاک میخورند

تو سالها خاک خورده ای شاید روزی تورا

در یک کوچه ی بن بست کشته ام

با چاقویی تیز

از خاطره های خونی

شکنجه یعنی،

عشقت را ،درون ایستگاه متروک ببینی

سلام کنی

به چشمهایت خیره شود

درون اشکهایت برقصد

و بگوید:

ببخشید شما؟؟؟؟؟!!!!..

تو در اتاقم هستی

حالا اتاق انقدر کوچک میشود

تا من در اغوشت بگیرم...

بانوی ازادی

عشق را صد بار هم كه لق لقه كني

تنها كينه

از زخمهاي اين پيرمرد جزامي بيرون ميزند

بس كن مرثيه ات را

مريم را به اوين هم كه ببرند

پاي تو

از اين گليم فمنيسمي درازتر ميشود

كاش سياوش را

سنگسار ميكرد فردوسي

مشعلت را زير اين توپ بگير

تا اين اتش گلستان شود

خون لخته شده اي درون قفس ميماند

اين زخم

زخم حجامت نيست

تو اخرين جوابي

بانوي ازادي

 

بابا اب داد

ماهی از دست مادرم افتادو من

اولین نقاشی مادرم را کشیدم

...

بزرگ شدم

مادرم را درون صندوق جهازش گذاشتم

تا اینه ها سبزه های گره زده را خاک کنند

...

بابا هنوز از بازار نیامده و

مادرم گل میچیند

اقای عاقد:

لطفا لفتش ندهید

ماهی که بمیرد مادرم بله بگو نیست

...

با اجازه ی بزرگترها

بزرگ تر که شدم

بابا را به شهر بازی میبرم

تا نشانش دهم

من دیگر از چرخ و فلک گندهه نمیترسم

سلام البوم ترانه اقرار ميكنم از خانم الناز يوسفي با صداي خودشون منتشر شد براي دانلود به اين نشاني سر بزنيد

www.etefagh.blogfa.com

عمو زنجير باف

كاش دستان خدا را ميگرفتمو

دور اين توپ ميچرخيدمُ با خدا عمو زنجير باف بازي ميكردم


داد نزن

ترس خوابهاي من
از شكستنت بيشتر نيست
با لالايي هاي نگفته ي مادر
با ناله هاي شبانه ي فرشته
مي خوابم...
ترك گرفته اي
قدر پوتين هاي سربازان
بدتر از پاشنه ي پاي مادر بزرگ
داد نزن
بال شكسته
نگران ترك خوردن نيست
فرشته كه كفر نميگويد
شيطان شدن
عاقبت بچه هاي امثال من است
با خدا هم بازي ميكنم
دور خودم ميچرخم
عمو زنجير باف!
زنجير منو نبافته پاره كردندُ
از اغوش خدا
پشت اين كوه ها پرت كردند
كه بابا،با صداي گرگ هاي گرسنه
هرگز نمي ايد!!....

سرفه هاي گرامافون پير با شليكت ديگر شنيده نميشود.


ميگفت سه قدم مانده

به 2إلي كه هيچ كشته اي نداشت

تو بيش از سه قدم رفتيُ

من قبل از اين كه

شليك كني مردم..

كاش بزرگ نميشدي.....

اندازه ي ترس اسمان بزرگ ميشوي

من از افتادنت ميترسم

اسمان از منقار پرنده هايي

كه سوراخ سوراخش ميكنند

من از بزرگ شدنت ميترسم

از سوراخ اسمان

از جاذبه ي خورشيد

خودم را كنارت كوچك ميكنم

خورشيد مرا ميكشد

اما از سوراخ اسمان رد نميشوم

تو گريه نميكني

مردها گريه نميكنند

من از همين ميترسم....!

ميخواستم خدا شوم

در مزرعه اي كه مترسكي بيش نبودي

گندمها را مجبور كردم زانو بزنند

حالا جان گرفتيُ من..

طعم نعناُ دو سيب از لب هايت ميچينم

سرم گيج ميرود

نفست را كام ميگيرم

تاهم خوابه اي شوم

كه هر روز صبح

تمام شبش راعق ميزند

هزيان نگو..

پريت سالهاست بوي كپك گرفته است

لحظه هايمان را تف ميكنم

هيچ وقت نگفتي

پري دريايي ها هم مي توانند غرق شوند   

.

 

 

 

 

 

حالش همان روز خراب شد

كه هر چه رعد و برق زد

باران نباريد

دستانش انقدر دامن خدا را كشيد

كه لايه ي اوزون سوراخ شد

همين دستان باد بود كه اجاقش را كور كرد

...

حتي كارت هاي تاروت هم لال شده بودند

مهماني هايش ابوالفضل ابوالفضل شده بودو

خانه اش بوي گلاب ميداد

انقدر دخيل بسته بود

كه بازوان امامزاده ها مثل روزش سياه شده بود

اخر به هر قسمي بودحاجتش را گرفت

و امروز به راحتي فرياد ميزند

كاش بميري و من از دستت راحت شوم

 

 

 

.