روز معلم
صبح شنبه بود منم مثه همیشه سر کلاس بودم که معاون پرورشی مدرسمون اومد وگفت براجشن امروز چه برنامه ای داری منم که هاج و واج مونده بودم گفتم حالا درس میشه وگفت پس سریع باش منم اومدم سر کلاس ونشستم به گفتن یه شعر طنز برا معلمامون به طور اتفاقی برای هر کسی یک مصرع در نظر گرفتم و هیچ منظوری از اون ها نداشتم فک کنم 5 دقه بیشتر نبود که یه چیزی رو سنمبل کردم وقرار شد که برم بخونم شروع که کردم معلوم بود هر دبیری منتظر اسم خودش برا یکی از دبیرامون که عاشقه اینه که برا بچه ها کلاس اضافی بزاری خیلی اتفاقی مصرعی نوشته بودم که این خانم غلامی وفعال جونم که حرف ندارن
یکی یه دونه ان پول در میارن
وای موقعی که شعر تموم شد همه ی دبیرا پاشدن برا تشکر وبهم گل دادن جز خانوم غلامی البته خانوم فعال هم معلوم بود داره خودشو تحمل میکنه وقتی از جلوشون رد شدم یه جوری بهم نیگا کرد که هزارتا..... توش بود.
اونجا واقعا خدارو شکر کردم که نمره های مستمر رد شده وگرنه بدبخت میشدم.
تازه خانوم فعال هم هی میگفت نه من که اصلا ناراحت نشدم اتفاقا خیلی کار خوبی کردی با من شوخی کردی وگرنه بقیه که خیلی بهشون برمیخورد با این حرفش همه بچه ها زدن زیر خنده وبرا اینکه بگه ناراحت نیست تا آخر زنگ هر چن دقه برمی گشت به سمت من ومی گفت چه شعر قشنگی گفتی آفرین....
خلاصه ظاهرا بچه ها هم از این مصرع کلی حال کرده بودن و اونا هم فک کرده بودن که من اینو به عمد گفتم
یادت هست؟
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی؛
تا یک لقمه بیشتر بخورم...
یادت هست؟ شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران
میگفتی بخور تا بزرگ بشی
آقا شیره بشی...
... خانوم طلا بشی...
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم
حتی بغض هایم را
نیچه
اما من اوج گرفتم تا چنان شوم که به زیر پاهایم بنگرم.
آیا کسی از شما هست که بتواند ایستاده بر قله های بلند بخندد؟
کسی که بر بلندای کوه ها بال میزند همه اندوه های زندگانی، نمایشهایش، و حتی خود زندگی را به ریشخند می گیرد.
(برگرفته از کتاب چنین گفت زرتشت اثر فرردریش نیچه)
عدد مرموز6174
یه چیز بگم امروز مشهد به خاطرآلودگی هواتعطیل شد اونم فقط مدارس وادارات دولتی من نمیدونم مثلا دانشجوها روشون لودگی هواتاثیرنداره که تعطیل نشدن خلاصه کلی جالب بود البته ماکه امروز بیرون بودیم اونقدرا چیزی از آلودگی هو احساس نکردم حالا ....
حال کردن ماروتعطیل کنن...

عشق دوطرفه
وقتی به نماز می ایستم
من ، تو را می خوانم… ؟!
یا تو ، مرا می خوانی …. ؟!
فقط کاش که عشق مان دو طرفه باشد . . .
دنیای نامرد
ای کاش...

افکار دیگران
مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندويچ مي فروخت.
چون گوشش سنگين بود، راديو نداشت، چشمش هم ضعيف بود، بنابراين روزنامه هم نمي خواند.
او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بودومحاسن ساندويچ هاي خودرا شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش مي ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچ تشويق مي کرد و مردم هم مي خريدند.
کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زيادتر کرد.وقتي پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت.
سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت:پدر جان، مگر به اخبار راديو گوش نداده اي؟ اگر وضع پولي کشور
به همين منوال ادامه پيدا کند کار همه خراب خواهد شد و شايد يک کسادي عمومي به وجود مي آيد.
بايد خودت را براي اين کسادي آماده کني.
پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار راديو گوش مي دهد و روزنامه هم مي خواند پس حتماً آنچه مي گويد صحيح است.
بنابراين کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوي خود را هم پايين آورد
وديگردرکنار دکه خود نمي ايستاد ومردم را به خريد ساندويچ دعوت نمي کرد.
فروش او ناگهان شديداً کاهش يافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.
کسادي عمومي شروع شده است.
آنتوني رابينز يک حرف بسيار خوب در اين باره زده که جالبه بدونيد
انديشه هاي خود را شکل ببخشيد درغيراينصورت ديگران انديشه هاي شما را شکل مي
دهند. خواسته هاي خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما برنامه ريزي مي کنند.
آغوش خدا
پیش خدا حسرت هیچ بیش و کمی نداشت
دل از خدا برید و بر زمین نشست
صد بار عاشق شد و دلش شکست
به هر طرف نگاه کرد راهش بسته بود
یادش امد دل خدا را شکسته بود
سه شعر از سه دیدگاه
تو به من خندیدی و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
رمزگشایی
اگر
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
برابر باشد با
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26
آنگاه داریم
Hard work (تلاش سخت)
H+A+R+D+W+O+R+K
8+1+18+4+23+15+18+11=98%
Knowledge (دانش)
K+N+O+W+L+E+D+G+E
11+14+15+23+12+5+4+7+5=96%
Love (عشق)
L+O+V+E
12+15+22+5=54%
خیلی از ما فکر میکردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟!!!
پس چه چیز 100% زندگی را میسازد؟؟؟
(پول) Money
M+O+N+E+Y
13+15+14+5+25=72%
Leadership (رهبری)
L+E+A+D+E+R+S+H+I+P
12+5+1+4+5+18+19+9+16=89%
پس برای رسیدن به اوج چه کنیم؟
.
.
(نگرش) Attitude
1+20+20+9+20+21+4+5=100%
.اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد
نگرش همه چیز را عوض میکند
نگرشت را عوض کن همه چیز عوض میشود
پرسیدم..... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با کمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ، آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه پرسشم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آیین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق ویژگی تو باشد ، نه رابطه ویژه تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ، زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست.
دو چیز را همیشه فراموش كن:
خوبي كه به كسي مي كني
بدي كه كسي به تو مي كند
هميشه به ياد داشته باش:
در مجلسي وارد شدي زبانت را نگه دار
در سفره اي نشستي شكمت را نگه دار
در خانه اي وارد شدي چشمانت را نگه دار
دنيا دو روز است:
يك با تو و يك روز عليه تو
روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.
به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد
به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد
به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد
دو چيز را از هم جدا كن:
عشق و هوس
چون اولي مقدس است و دومي شيطاني، اولي تو را به پاكي مي برد و دومي به پليدي.
در دنيا فقط 3 نفر هستند كه
بدون هيچ چشمداشت و منتي و فقط به خاطر خودت خواسته هايت را بر طرف
ميكنند، پدر و مادرت و نفر سومي كه خودت پيدايش ميكني، مواظب باش كه از
دستش ندهي و بدان كه تو هم براي او نفر سوم خواهي بود.
چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ
در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده ميكني؟ مانند تيري زهرآلود يا آفتابي
جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟
بدان كه قلبت كوچك است پس نميتواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.
هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها اجزای كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.
هميشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا و تنها به او توكل كن، آنگاه مي بيني كه چگونه پیش از اينكه خودت دست به كار شوي ، كارها به خوبي پيش مي روند.
از خدا خواستن عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است.
از خلق خدا خواستن خفت است، اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.
پس هر چه مي خواهي از خدا بخواه و در نظر داشته باش كه براي او ناممكن وجود ندارد و تمام ناممكن ها فقط براي شماست.
اهلی کردن
شازده کوچولو پرسید: اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن.
شازده کوچولو گفت: ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: معلومه. یعنی تو الان واسه ی من یه پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگه.
نه من احتیاج به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه ی تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگه. اما اگه منو اهلی کردی هر دوتامون به هم احتیاج پیدا می کنیم.
تو واسه ی من میون همه ی عالم یه موجود یگانه ای میشی ومن هم برای تو.
اما اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم رو چراغون کرده باشی.آن وقت صدای پایی رو میشناسم که با هر صدای دیگه ای فرق می کنه.تازه.نگاه کن.اون جا.اون گندمزار را می بینی؟ برای من که نون بخور نیستم گندم چیز بی فایده ای هست. پس گندمزار هم من رو به یاد چیزی نمی اندازه.اسباب تاسفه.اما تو. تو موهات رنگ طلاست.
پس وقتی اهلی کردی محشر میشه! گندم که طلایی رنگه.من رو یاد تو می اندازه.و از این به بعد صدای بادی رو هم که توی گندمزار می پیچه دیگه دوست خواهم داشت...
روباه ساکت شد و مدت درازی شازده کوچولو رو نگاه کرد.
اون وقت گفت: اگه تو دلت می خاد.منو اهلی کن!
شازده کوچولو جواب داد: دلم که می خاد.اما وقت چندانی ندارم. باید برم دوستانی پیدا کنم واز کلی چیزها سر در بیارم.
روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کنه می تونه سر دربیاره. آدما دیگه برای سر در آوردن از چیزهای دیگه خیلی وقت ندارن.
همه چیزو حاضرو آماده از دکان ها می خرن.
اما چون دکانی نیست که دوست معامله کندآدم ها مونده اند بدون دوست.
تو اگر دوست می خواهی خب بیا منو اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: راهش چیه؟
روباه جواب داد: باید خیلی خیلی حوصله کنی.اولش یه خرده دورتر از من. می گیری این جوری میون علف ها می شینی
من هم زیر چشمی هی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمیگیچون همه ی سو تفاهم ها زیر سر زبون هست.
عوضش می تونی هر روز یه خرده نزدیک تر بهم بنشینی.
فردای اون روز دوباره شازده کوچولو آمد.
روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز امده بودی.
مثلا اگر سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی. من از ساعت سه تو دلم قند اب میشه.
و هرچه ساعت جلوتر بره بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم.
ساعت چهار که شد دلم بنا می کنه به شور زدن و نگران شدن.
اون وقته که قدر خوشبختی و دوست داشتن رو یواش یواش می فهمم!
ما عاشق نیستیم اما میشویم
اما کاش وقتی نیستی باشی و باشی تا هستی.
وخدایم بخشنده است
بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد
خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح
نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده.
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت
قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم
که انگار همین یک بنده را دارم و توچنان غافلی که گویا صد ها خدا داری…!!!!
آدم ها
بعضی وقت ها آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما دوستشان نداریم.
به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم را همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!
برخی ما را سر کار می گذارند، برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد. برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پر کنیم.
برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند...
گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم.
گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری. گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده.
او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی، راه بیفتی، حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: "شاید روزی به هم برسیم ..."، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است.
این آغاز، این زایش، برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست.
و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی ...

شاید بیشتر از تمـــــــام داشتــه هــــایــش- دوست می دارد
حالا ببین اگر خودش، غـــــــرورش را بـــه خـــــاطــــر تـــــو، نادیده بگیرد ،
چه قدر دوســتت دارد !
و این را بِفهــــــــــــم آدمیــــــــــزاد !

خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد,دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد