ساقي افسونگر
بيدارم
شب انگار < يلدا را سركشيده است
بس طولاني و سرد
كريه تر از من ماه است
و در جام ساقي افسونگر ، شب را مي نوشيم
هر دو خسته
از ستاره هاي تكراري
خوشه اي كه هميشه پروين و
زهره اي كه صبح را نشانه رفته است .
اي ساقي افسونگر
قدحي پركن و غسلم ده
كه من غم آلود
مسافر راهي بي پايانم
كفشهايم بي رمق
مرا به زور مي كشند.