يكي بود يكي نبود
زير كبود گنبد مينا من بودم و تو نبودي
بودي اما هنوز در دنياي من نبودي
ومن بودم يك دنيا مال خودم
همه چيزش مال من بود و همه وقتش براي من
طلوع خورشيدش مال من بود و شب مهتابيش براي من
وقتي نبودي همه چيز خوب بود
هيچ كم و كاستي نداشتم
و آزادي و رها بودنم به تمام دارايي ها و نداشته هايم مي ارزيد
اما يك روز
يك روز جمعه
يك روز جمعه مقارن ظهر
وقتي كه چشمم پر بود از آدم هاي يك شكل و يك رنگ و ذهنم پر بود از روزمرگي هاي خاص خودم
نگاهم به نگاهت تلاقي خورد
درست مثل يك فيلم نود دقيقه اي كه تند از جلوي چشمت عبورش ميدهي براي يادآوري
انگار تمام امروزم از جلو چشمانم گذشت
و درونم پر شده از يه احساس نو
نميدانم و نمي فهمم چه حسي بود اما وجودم را پر كرد و سرشار شدم از تو
فكرم شد تو
خيام شد تو
خوابم شد تو
طلوعم شد چشم گشودنت و شبم با مهتاب چشم تو به صبح مي رسيد
دل توي دلم نبود
و صبر انگار برايم شده بود ناشناخته ترين مفهوم
همه وجودت برايم شده بود خواستن و خواستن و خواستن
هر صبح كه به شب مي رسيد بيشتر
و هر شب كه مي رفت تا صبح شود عميق تر
بيقراريم را هيچ دلمشغولي ديگري نمي كاست
اين شد كه همه دلم را آوردم به زبانم و گفتم و گفتم و گفتم تا گفتي "باشد"
و من انگار آتش درونم را خنكاي و زلالي كلامت به گلستان ابراهيم مبدل كرد
اما اين حس دوام چنداني نيافت و فقط داشتنت به زبان برايم كفايت نمي كرد
تمام زندگيم تو را كم داشت
لحظات شاديم ، دقايق دلتنگي و غمم
تو را نداشت يعني معنا نداشت
دوباره سراپا شدم خواستن و خواستن و خواستن
و بلاخره به هر جد و جهد كه بود پا گذاشتي به زندگيم
امروز دقيقا 3 ماه مي شود كه پر شده زندگيم از تو
حالا كه چشم روي هم ميگذارم و مرور مي كنم اين فصل از زندگيم را ، لبخند به همراه چند قطره اي كه از انتهاي چشمم در حال فرو ريختن است عجين شده و يك نفس عميق از انتهاي وجود مي شود تلفيق تعامل احساساتم
.
.
.
دلم ميخواست رو به رويت بنشنم و چشم در چشمانت بدوزم و اينها را مستقيم به خودت بگويم
مرا بخاطر تمام آنچه از من تو را مي آزارد
مرا بخاطر تمام آنچه ميخواهم بشود اما نمي شود
مرا بخاطر آنچه گاهي به زبانم نمي آيد براي گفتن
و تمام آنچه كه گفته مي شود اما دلواژه هاي من نيست
ببخش
كه من ببخشيده ام همه دلم ، قلبم و روحم و سراسر وجودم را به تو