بزرگترین موفقیت زندگی ام این بوده که با چشم های خودم ببینم که چه طور فراموشم می کنند
همه چیز را از نو شروع کرد....
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد
آنقدر که اشک ها خشک شوند
باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد
به چیز دیگری فکر کرد
باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد
.
شب که میشود....
ﮔﻠﻮﯾَـــﻢ ﭘُــﺮ ﻣﯽ ﺷــﻮﺩ. . . .؛
ﭘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺑُـﻐـﺾ ِِ ﺳَﻨﮕﯿـــﻦ
ﺑُـﻐﻀﯽ ﮐﻪ ﻧـــﺎﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻣﯽ ﺗﺮﮐَـــﺪ،،،،
ﻭ ﭼﺸﻤــــــــﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﭘــــــــــﺎﮎ ، ﺑــﺎﺭﺍﻧﯽ ﻣﯽﮐﻨــﺪ . . . .!!!،،
ﻭ ﺍﻣـــــﺎ ﺩﻟــﻢ . . . . ؛
ﺩﻟــﻢ ﭘُـﺮ ﻣﯽ ﺷـــﻮﺩ ﺍﺯﺩﺭﺩﻫـﺎﯾﯽ ﭘُـﺮ ﺍﺯ ﺣــــﺮﻑ،،
ﺣـﺮﻑ ﻫــﺎﯾﯽ ﻣﻤﻠـﻮﺀ ﺍﺯ ﺳﮑـــــــﻮﺕ که ﯾﮏ ﺑــﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﺩﻟـﻢ ﻓَﻮَﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻨـﺪ ﻭ
ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﯾــــﻮﺍﺭ ِِ ﻣَـﺠــﺎﺯﯼ . . . . ؛
ﺁﺭﺍﻣــــــــــ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧــــــــﺪ !!!!!
و
این کار هرشب من است!!!!
.
ی دانـم که می دانـی...

مینـویـسـم ... پـاک میـکنـم…
مینـویـسـم ... پـاک میـکنـم...
املایـم بد نیست!
از تکرار اسـمت لـذت می بـرم...
برایت می نویـسـم ... دلتنـگم ...
می دانـم که نمی خوانـی. ..
ولی ...
بیچاره دلم...
از سوختنش
اعضاء تنم
همه پروانه شدند،
چشم گريست،
ابروانم را ببين
هر دو افسرده شدند،
افتاد لرزه به دستانم و
قلبم به شمارش،
و قدم از قدمي بردارم
ميبيني
كه سست شدند پاهايم،
سينه ام پر غم و اندوه
نداني كه چه سنگين شده،
و دهانم
زِ سوزِ دلِ زارم
آتشين و مملو از آه شده،
نفسم رفت
آه،
عنقريب است كه جان هم به در آيد.
اي دوست!
برو
فاصله گير
از براي من بيچاره دگر
عطر كافور خوش است
ديدنِ شعله ي آتش به سرا
فقط از دور خوش است.
..........
بارها شنيده ام
كه بني آدم،
همه،
مثل اعضاء تن اند،
و چو عضوي به دردش آورد
آن نشيبِ روزگار،
پس نخواهد ماند ساير را قرار.
..............
من همان سوخته دل.
دست و پايم كو؟
قلبم كو؟
سينه ي سنگين من كو؟
ابروي غمگين من كو؟
نفسي نيست مرا؟
نيست دهاني پرِ از آه چرا؟
و بگوئيد
كه مرا چشمانِ گريانم كجاست؟
جانِ من كيست؟ و به قربانم كجاست؟
............
باشد اي دوست برو،
اينقدر خسته زِ اصرار مباش،
ناجيِ اين دلِ سربار مباش،
راحت باش
بسته به افسار مباش.
خوش باش
و پروانه ي اين شمعِ دل آزار مباش.
برو،
فاصله گير.
سوختنِ اين دلِ زار
-گفته بودم كه تو را-
ديدنش از دور خوش است.
خوش باش.
باز ببين،
باز دلم...،
مي سوزد،
بيچاره دلم.
دلم گرفته...
مثـل هـــوای ِ ابــری ِ شهــری خامـــوش
دلــــم تنـگ اسـت ...
مثـل آسمـــــــــــــان ِ بــــــی ستــاره ی ِ شـبیِ زمستــــــانـی
حــال ِ دلـــــــــــم خـــوب نیســت
خدایا
خستــه ام ...خستـــــه ...
به مــن جـــایی بــــــــــــــــــــده آنجـا
حـــــــــوالی ِ ابـــرها
دیـوار به دیــوار ِ کلبـــه ی ِ ستــــاره ها
آنجـا که همـــه جـا نـــــــــــــور است و نگــــار
می خواهـم بخوابـــــم
می خواهـــــــــــــــم در آغــــوش ِ گــــــــرم ات آرام گیــرم
دلــــم گرفتــــه ...
دلـــــم تنگــــــــــــــــــــ اسـت
دلــــم پـــرواز می خواهـد
♡️
همدیگر را پیر نکنیم...
باور کنید تک تک آدم ها زخمیاند...
هرکس...
درد خودش را دارد
دغدغهی خودش را دارد
مشغلهی خودش دارد
باور کنید...
ذهنها خستهاند
قلبها زخمیاند
زبانها بستهاند
و...
برای دیگران آرزو کنیم
بهترینها را
راحتی را
و...
همه گم شدهایم
یاری کنیم همدیگر را
تا زندگی برایمان لذتبخش شود..
آدم ها آرام آرام پیر نمیشوند..
آدمها در یک لحظه ..
با یک تلفن...
با یک جمله ...
با یک نگاه ... با یک اتفاق....
با یک نیامدن..
بایک دیر رسیدن.
بایک "باید برویم"..
وبایک "تمام کنیم" پیر میشوند
آدمها را لحظه ها پیر نمیکنند..
آدم را آدم ها پیر می کنند.
سعی ڪنیم هوای دل همدیگر را بیشتر داشته باشیم.
همدیگر را پیر نڪنیم...
♡
این پست را ســــــکوت می کنم تو بنویس !
تــــــــو بنویس ...
از دلتنگی هایت ...
از دردهایت، از حــــرف هایت ...
از هرچه دلت می گوید !
بنویس برایـــــــــم?
سلام دوستان ممنونم که تا الان منو همراهی کردین
اگه دوست داشتین وبلاگ یه ادرس دیگه هم داره دراینستاگرام
Faryad.sokot94
خوشحال میشم بهم سر بزنید
مرسی همراهان همیشگی
تخت خواب مستطیلی من...
زاویه هایش برای گوشه گیری های من جا نداشت !
تم زوج گونه اش ، خاطرات فردی من را مرور می کرد !
شب در تختی مستطیلی می خوابیم ....
در زمینی گرد روزمرگی می کنیم ....
در جهانی که آسمان اش همیشه دیر می کند !
ما خودمان را دور می زنیم و زمین هم خودش را ،
و دوباره شب ...
و انقدر ادامه می دهیم...
تا روزی ,در مستطیلی دیگر ما را خواب کنند !
یا بهتر است بگویم ,ما را خاک کنند !
و دوباره صبح ....
باز زمین می چرخد ...
با این تفاوت که دیگر من ...
در جهانی دیگر خودم را دور می زنم !
امیدوارم آنجا گرد نباشد،
مستطیلی باشد که هر روز از سر دلخوشی ...
گوشه ای از آن را ببوسم ...
من به تمام خودم عاشقم....
گاهی فکر میکنم کیستم من در این پوسته ی دوار...
در جغرافیا ی کوچک این تن...
در خیالات موهوم ولی با شوکت ...
در میان این همه آدم...!!!
گاهی فکر میکنم اگر که نباشم کجای جغرافیا دستخوش نبودن من میشود در این وادی بی تکرار تاریخ؟!!!!
گاهی فکر میکنم مگر میشود که باشم اما گویی نیستم، نبودم، نخواهم بود...
گاهی فکر میکنم هیچ چیز بدتر از انکار به بودن نیست...
شرمنده ام از خودم که این قلم جزء به افیون جور دیگری نمیچرخد...
همچون ماهی در سرزمینی بی آب ولی مملوو از سراب میمانم...
شاید که نقش تصویر تمام من در آن سراب خیالی آغاز دوباره ای شود
برای رسیدن به خوووودم تنها از سر اشتیاق...
همه ی دنیا بدانید ، من به تمام خووووودم عاشقم...
چه سنگین گذشت عصر بارانی ام