حرفی که نباید گفته میشد (فا)
سلام زینب :)
خب میخوام برات یه خاطره ای تعریف کنم
البته میتونی نخونیش
و هر جور خودت راحتی💜❤💙 و اجباری بر خوندنش نیست
امم یه دورانی بود تو دبیرستان که ما المپیاد میخوندیم
( اون موقع خودم متوجه نبودم ولی الان که دارم نگاه میکنم اون سال و سال بعدش و سال بعدش من حالم خیلی بد بود و تو اون سه سال اونقدر حالم بد بود که نمیتونستم حس کنم حالم بده! ربطی به داستان نداره ولی تو پرانتز بود)
خب اون سال ما یه مسئول داشتیم که کارا رو هماهنگ میکرد و برامون میموند تو مدرسه و اینا....
یه روز وقتی رفتم خونه پنج شنبه بود شنبه وقتی رفتم مدرسه پا تخته داشتم زنگ تفریح با گچ رو تخته چیزی میکشیدم که یکی از بچه ها گفت شنیدی فا بیمارستانه!؟ و من گفتم نه!؟
چرا!؟
گفت دیگه نمیتونه بیاد مدرسه
گفتیم چرا
گفت،گفتند از پنجره اتاقش افتاده تو خیابون.....
زینب و من اونجا وقتی که قلبم فرو ریخت فهمیدم که چقدر این فا رو دوست داشتم ولی نمیدونستم و تا حالا به احساسم اهمیت نداده بودم....
و مااز اون روز به بعد روزای خیلی سختی رو گذروندیم و فهمیدیم تو کل مدرسه همون یدونه فا بود که گذاشته بود ما بتونیم المپیاد بخونیم و با همه جنگیده بود بهخاطر ما و ما اونجا در برابر کل مدرسه و خانواده هامون بی کس شده بودیم تا اخر سال....
هر روز دعا میکردیم یه عملش موفق باشه و زنده و سالم بیرون بیاد و قطع نخاع نشه.....
بعد از یه عالم مدت..... یعنی چند ماه...
هممون با ماشی بابای زهرا هفت نفرمون رفتیم بیمارستان بقیع الله....
میدونی.... ما تا اون موقع فا رو اونطوری ندیده بودیم..... و من تحمل دیدن اشک تو چشماش رو نداشتم و هنوز یادمه..... اون همیشه ادمی بود برامون که بسیاررررررررررررررررر قوییییییییییی بود و محکم....... و اون حالتش برای خودش هم غم گنده رو گلوش بود...... بعد مامانش شروع کرد با لبخند و اینا تعریف کردن برای دوستای فا که تو اتاق علاوه بر ما بودند که اره دیشب بعد از چهار ماه وقتی خوابیده بودم کنار تختش یه هو گفت مامان باید برم دستشویی که یعنی لگن براش بیاره و مامانش تو خواب گفته بود که برو خودت دستشویی ات رو بکن و یه هو حواسش اومده بود سرجاش و رفته بود براش لگن و غیره اورده بود.....
میدونی خودشون و حتی فا موقع تعریفش لبخند میزد.... ولی چشماش یه چیز دیگه ازش میبارید..... و اشک های حلقهشده تو چشماش و بغض تو گلوش.....
و من تمام مدت غیر از چند بار سرمو انداخته بودم پایین و نمیتونستم نگاهش کنم......
من تا قبل از این با کسی تو مدرسه حرفی نمیزدم.....
ولی بعدش با فا حرف میزدم...
زینب فا کم کم خوب شد خداروشکر و کم کم با واکر راه رفت بعد لنگان لنگان و بعد الان دیگه راه میره.....
و خوبه خداروشکر
زینب یه روز مسئول پژوهش که خانم رحیمی بود و جای فا اومده بود،که تو اتاق پژوهش هم نشسته بود و پاتوق ما اتاق پژوهش بود داشت میگفت که فا به خاطر عمل هایی که کرده و مرفین هاش و اینا شبا نمیتونه بخوابه و صبح ها هم وضعیت خوبی نیست و خب مامان باباش که نمیتونند هر شب بیدار باشند کنارش
و خب دوستاش هم همچنین...
من اون روز تصمیم گرفتم شبا با فا حرف بزنم..... و شروع کردم راجع به خودم و این ور و اون ور حرف زدن.... و ما اینطوری حرف زدیم.... خب....برای من دوست خوبی بود و کمکم هم میکرد با بعضی از شرایط کنار بیام ولی اینکه دوست داشتم شباشو راحت تر صبح کنه برام مهم تربود و حالش خوب باشه و بشه..... من اول هاش نمیدونستم چی بگم .... و خب مثل همیشه خجالت هم میکشیدم ولی خب حس میکردم باید حرف زد.... و خب خیلی چیزا گفتم تو اون یه سال....و هر بار فهمیدم چقدر این ادم خوبه ولی کلا بلد نبودم بعد از خوب شدنش رابطه مون رو ادامه بدم :).....
ولی خب بعد از اینکه خوب شد و اومد دوباره مدرسه.... خب ما باز حرف میزدیم دوتایی....
یه روز ....دم در اتاق پژوهش بودیم و من یه چیزی اومد تو ذهنم....
و خب تابلو شد که من قورت دادم حرفمو و فکرمو
و گفت بگو
گفتم هم خجالت میکشم و هم چیز خوبی نیست و اینا درسته خوبی هم داره ایدم ولی کلا چیز ترسناک ومزخرفیه و حالتون رو بد میکنه
بعد گفت بگو و اینا و من گفتم.....
نمیدونم اون موقع بیانم چه جوری بود ولی ایدم این بود که اگه من جای فا بودم با اینکه این اتفاقی که افتاد خیییییییلیییییییی غم و درد و اندوه و زخم و اینا داشت..... ولی من زیر فرش اتاقم جای یکی از سنگا یه سنگ قبر با اسم خودم میزدم و تاریخ تولدشو میذاشتم روزی که افتادم و تاریخ مرگ نمیذاشتم تا یادم باشه همیشه که چه اتفاقی افتاد با اینکه ادم باید این دردو فراموش کنه و اون اتفاقات رو...
ولی یادم بمونه چیشد و برنامه هایی که ریختم چنان دقیق و منظم با یه اتفاق همشون محو شد و خدا چقدر خوبه که عمر دوباره داد و چقدر همه چیز دست اونه و هیچ برنامه ای رو نمیشه مطمئن بهش بود و خیلی چیزای دیگه.....
خب درسته حسن هاش زیاده این ایده ولی اصلا نباید هیچ وقت همچین ایده ای رو به کسی که تو اون شرایطه بیان کرد...... و الانم که یادش میوفتم اب میشم از خجالت و کاش خودش حرفایی که من زدم رو هیچ وقت یادش نمونه ....
من نمیدونم چرا دیگه با فا الان هیچ حرفی نمیزنم و حس میکنم اون از من خوشش نمیاد ولی ایشون هم جزو همون دسته از ادماست که دوست دارم باشه هنوز تو زندگیم و با این دید که متوجه خیلی از اشتباهاش شده (یعنی من متوجه این مسئله شدم و خیلی چیزارو هر چند کوچیک و کم ولی بهبود دادم)
خب
خیلی چیزای دیگه بود که دوست داشتم راجع به این موضوع و فا بگم
که خب
از حوصله ات همینقدرش هم خارجه🙈
گاه نگاری