حرفی که نباید گفته میشد (فا)

سلام زینب :)

خب میخوام برات یه خاطره ای تعریف کنم

البته میتونی نخونیش

و هر جور خودت راحتی💜❤💙 و اجباری بر خوندنش نیست

امم یه دورانی بود تو دبیرستان که ما المپیاد میخوندیم

( اون موقع خودم متوجه نبودم ولی الان که دارم نگاه میکنم اون سال و سال بعدش و سال بعدش من حالم خیلی بد بود و تو اون سه سال اونقدر حالم بد بود که نمیتونستم حس کنم حالم بده! ربطی به داستان نداره ولی تو پرانتز بود)

خب اون سال ما یه مسئول داشتیم که کارا رو هماهنگ میکرد و برامون میموند تو مدرسه و اینا....

یه روز وقتی رفتم خونه  پنج شنبه بود شنبه وقتی رفتم مدرسه پا تخته داشتم زنگ تفریح با گچ رو تخته چیزی میکشیدم که یکی از بچه ها گفت شنیدی فا بیمارستانه!؟ و من گفتم نه!؟

چرا!؟

گفت دیگه نمیتونه بیاد مدرسه

گفتیم چرا

گفت،گفتند از پنجره اتاقش افتاده تو خیابون.....

زینب و من اونجا وقتی که قلبم فرو ریخت فهمیدم که چقدر این فا رو دوست داشتم ولی نمیدونستم و تا حالا به احساسم اهمیت نداده بودم....

و مااز اون روز به بعد روزای خیلی سختی رو گذروندیم و فهمیدیم تو کل مدرسه همون یدونه فا بود که گذاشته بود ما بتونیم المپیاد بخونیم و با همه جنگیده بود بهخاطر ما و ما اونجا در برابر کل مدرسه و خانواده هامون بی کس شده بودیم تا اخر سال....

هر روز دعا میکردیم یه عملش موفق باشه و زنده و سالم بیرون بیاد و قطع نخاع نشه.....

بعد از یه عالم مدت..... یعنی چند ماه...

هممون با ماشی بابای زهرا هفت نفرمون رفتیم بیمارستان بقیع الله....

میدونی.... ما تا اون موقع فا رو اونطوری ندیده بودیم..... و من تحمل دیدن اشک تو چشماش رو نداشتم و هنوز یادمه..... اون همیشه ادمی بود برامون که بسیاررررررررررررررررر قوییییییییییی بود و محکم....... و اون حالتش برای خودش هم غم گنده رو گلوش بود...... بعد مامانش شروع کرد با لبخند و اینا تعریف کردن برای دوستای فا که تو اتاق علاوه بر ما بودند که اره دیشب بعد از چهار ماه وقتی خوابیده بودم کنار تختش یه هو گفت مامان باید برم دستشویی که یعنی لگن براش بیاره و مامانش تو خواب گفته بود که برو خودت دستشویی ات رو بکن و یه هو حواسش اومده بود سرجاش و رفته بود براش لگن و غیره اورده بود.....

میدونی خودشون و حتی فا موقع تعریفش لبخند میزد.... ولی چشماش یه چیز دیگه ازش میبارید..... و اشک های حلقهشده تو چشماش و بغض تو گلوش.....

و من تمام مدت غیر از چند بار سرمو انداخته بودم پایین و نمیتونستم نگاهش کنم......

من تا قبل از این با کسی تو مدرسه حرفی نمیزدم.....

ولی بعدش با فا حرف میزدم...

زینب فا کم کم خوب شد خداروشکر و کم کم با واکر راه رفت بعد لنگان لنگان و بعد الان دیگه راه میره.....

و خوبه خداروشکر

زینب یه روز مسئول پژوهش که خانم رحیمی بود و جای فا اومده بود،که تو اتاق پژوهش هم نشسته بود و پاتوق ما اتاق پژوهش بود داشت میگفت که فا به خاطر عمل هایی که کرده و مرفین هاش و اینا شبا نمیتونه بخوابه و صبح ها هم وضعیت خوبی نیست و خب مامان باباش که نمیتونند هر شب بیدار باشند کنارش

و خب دوستاش هم همچنین...

من اون روز تصمیم گرفتم شبا با فا حرف بزنم..... و شروع کردم راجع به خودم و این ور و اون ور حرف زدن.... و ما اینطوری حرف زدیم.... خب....برای من دوست خوبی بود و کمکم هم میکرد با بعضی از شرایط کنار بیام ولی اینکه دوست داشتم شباشو راحت تر صبح کنه برام مهم تربود و حالش خوب باشه و بشه..... من اول هاش نمیدونستم چی بگم .... و خب مثل همیشه خجالت هم میکشیدم ولی خب حس میکردم باید حرف زد.... و خب خیلی چیزا گفتم تو اون یه سال....و هر بار فهمیدم چقدر این ادم خوبه ولی کلا بلد نبودم بعد از خوب شدنش رابطه مون رو ادامه بدم :).....

ولی خب بعد از اینکه خوب شد و اومد دوباره مدرسه.... خب ما باز حرف میزدیم دوتایی....

یه روز ....دم در اتاق پژوهش بودیم و من یه چیزی اومد تو ذهنم....

و خب تابلو شد که من قورت دادم حرفمو و فکرمو

و گفت بگو

گفتم هم خجالت میکشم و هم چیز خوبی نیست و اینا درسته خوبی هم داره ایدم ولی کلا چیز ترسناک ومزخرفیه و حالتون رو بد میکنه

بعد گفت بگو و اینا و من گفتم.....

نمیدونم اون موقع بیانم چه جوری بود ولی ایدم این بود که اگه من جای فا بودم با اینکه این اتفاقی که افتاد خیییییییلیییییییی غم و درد و اندوه و زخم و اینا داشت..... ولی من زیر فرش اتاقم جای یکی از سنگا یه سنگ قبر با اسم خودم میزدم و تاریخ تولدشو میذاشتم روزی که افتادم و تاریخ مرگ نمیذاشتم تا یادم باشه همیشه که چه اتفاقی افتاد با اینکه ادم باید این دردو فراموش کنه و اون اتفاقات رو...

ولی یادم بمونه چیشد و برنامه هایی که ریختم چنان دقیق و منظم با یه اتفاق همشون محو شد و خدا چقدر خوبه که عمر دوباره داد و چقدر همه چیز دست اونه و هیچ برنامه ای رو نمیشه مطمئن بهش بود و خیلی چیزای دیگه.....

 

خب درسته حسن هاش زیاده این ایده ولی اصلا نباید هیچ وقت همچین ایده ای رو به کسی که تو اون شرایطه بیان کرد...... و الانم که یادش میوفتم اب میشم از خجالت و کاش خودش حرفایی که من زدم رو هیچ وقت یادش نمونه ....

 

من نمیدونم چرا دیگه با فا الان هیچ حرفی نمیزنم و حس میکنم اون از من خوشش نمیاد ولی ایشون هم جزو همون دسته از ادماست که دوست دارم باشه هنوز تو زندگیم و با این دید که متوجه خیلی از اشتباهاش شده (یعنی من متوجه این مسئله شدم و خیلی چیزارو هر چند کوچیک و کم ولی بهبود دادم)

 

خب

خیلی چیزای دیگه بود که دوست داشتم راجع به این موضوع و فا بگم

که خب

از حوصله ات همینقدرش هم خارجه🙈

 

به نظرم یکی از بزرگترین نعمت هایی که خدا بهمون داده و شکرش واجبه ورزشه
به نظرم بعد از نماز و روزه و قران خوندن و انس با قران ورزش از اهم واجباته

اگه ورزش نبود واقعا من زنده نمیموندم تو بین این همه غم و ناراحتی و درگیری و کار و....
شکرا لله شکرا لله شکرا لله

چه خوب بردیم روسیه رو 😍😍😍😍😍

تا حالا دوتا کنکور ارشد تو یه روز دادید!؟
اونم دوتا سخت و حل کردنی و مسئله ومسئله و مسئله ...
با اینکه دوسشون داشتم ولی اینکه از هفت صبح تا هفت شب کنکور بدی اونم دوجای مختلف ...هیچی از کمر و گردن و مغز و چشم برام نموند.....

وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَى ﴿۱۷﴾ 

قَالَ هِيَ عَصَايَ أَتَوَكَّأُ عَلَيْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَى غَنَمِي وَلِيَ فِيهَا مَآرِبُ أُخْرَى ﴿۱۸﴾

قَالَ أَلْقِهَا يَا مُوسَى ﴿۱۹﴾ 

فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعَى ﴿۲۰﴾ 

قَالَ خُذْهَا وَلَا تَخَفْ سَنُعِيدُهَا سِيرَتَهَا الْأُولَى ﴿۲۱﴾

وَاضْمُمْ يَدَكَ إِلَى جَنَاحِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ آيَةً أُخْرَى ﴿۲۲﴾ ...

خدا فقط پرسید: " آن چیست در دست تو ؟ " موسی گفت: " این عصای من است بر آن تكيه می‌دهم و با آن براى گوسفندان‌م برگ مى‌تكانم و كارهاى ديگرى هم از آن برمی‌آيد... " . . . همیشه به این آیه که می‌رسم، از خودم می‌پرسم چرا جناب موسی در جواب خدای مهربان یک کلمه نگفت " این عصاست"... و تمام! چرا این همه توضیح واضحات داد برای خدایی که از همه چیز آگاه است؟ و همیشه می‌رسم به این که اگر کسی، کسی را بسیار دوست داشته باشد، منتظر است که او چیزی بگوید... چیزی بپرسد... چیزی بخواهد... تا آن وقت هر چه را که در دل دارد ببافد به دل زمین و آسمان و به قدر چند جمله‌ای هم که شده بیش‌تر با محبوب‌ش حرف بزند... حتی به قدر کلمه‌ای بیش‌تر... ...لحظه‌ای حتی!

خوشحالم که اینجارو برا خودم دارم

دلم میخواد به یکی بگم که بیا و بریم بیرون و باهم قدم بزنیم ....
تا من حالم خوب بشه....ولی دلم هیچ کدوم از ادم هایی که میشناسم رو نمیخواد....دلم هیچ کس رو نمیخواد.....

متینه

ببخشید اینقدر بدم...

به وقت امشب

دلم میخواد یکی پیدا بشه فردا منو ببره یه وری....
دلم میخواد فردا برم یه جایی که مرحم گذاشته بشه روی زخم های روحم....روی حال بدم...

امیری حسین (ع) ...

من مثل بقیه خوب نیستم که انتخابم کنی....ولی میتونم که عاشقت باشم...

ده شهریور ۹۷،عروسی

تو گند زدن به حالم استادید...

"توکل"

حس میکنم معنی توکل درونم جریان نداره و خیلی از حالت توکل دورم...
چرا بلد نیستم و از مفهوم این کلمه اینقدر دورم!؟
توکل...

امتحانات ترم :/

چقققققققدر من حالم بده....
چققققققققدر من استرس دارم.....
چقدر من حالم بده....
نمیدونم چرا و درک نمیکنم که چرا من سر امتحانای ترم اینقدر استرس شدید میگیرم اخه و حالم بد میشه....
چرا همه مثل شریفی نیستن....و چرا نمیفهمند من نمیتونم ترم هامو خوب بدم و در طول ترم هی امتحان بگیرند خب و امتحان ترمی وجود نداشته باشه که من اینقدر داغون بشم....
خدایا...
اه....
اصلا نمیتونم متمرکز بشم...
اصلا نمیتونم مسلط بشم به استرسم و درس بخون....
و حتی چیزی که میخونمم درک نمیکنم و یاد نمیگیرم و چیزایی که بلد بودم هم یادم رفته و نمیتونم درست بهشون دست رسی پیدا کنم....
اه...

جام جهانی،ایران-مراکش

بردیمممم😍

سیزدهم اردیبهشت نود و هفت

سلام امم خیلی وقته چیزی ننوشتم

نمیدونم چرا الان یهو تصمیم گرفتم باز شروع کنم بنویسم! امم

خب طبیعتا خیلی وقتا که گذشته و خب زندگیه دیگه ؛کلی اتفاق میوفته توش...

مثل یه سیبیه که از بالای درخت داره میوفته زمین و تو این بین هزار تا اتفاقات براش میوفته و هزاران دور دور خودش میچرخه ...

نمیدونم چی بگم و از کجا باید بگم

الان من ترم چهارم داره تموم میشه و دو سال از اون وقت کنکور دادن گذشته...حالا که به این دو سال دارم فکر میکنم نمیدونم چرا تو ذهنم فقط انگار یه سال گذشته

حس میکنم کارایی که تجربه کردم در حد یه سال بود فقط...

بذارید چندتا از کارامو بشمارم برای خودم: دو ترم اول تو مدرسه خودمون و فائزون درس دادم ،تابستون پارسال دوتا اگه اشتباه نکنم کارسوق اجرا کردم،از تابستون تا الان تو گروه روباتیک دانشگاهمون دارم کار میکنم ،تابستون مسابقه ریاضی رفتم،امسال هم اگه خدا بخواد میرم انشالله،از تابستون پارسال با مدرسه قرآن دانشگاه تهران آشنا شدم و دارم میرم کلاسای تدبرش رو،البته این ترم چون تایماش نخورد بهم مجبورم غیر حضوریشو برم که خیلی سخته اینطوری :/ ،تابستون هم کلاسای حفظ متینه رو رفتم ...اگرچه به نظرم خیلی کار خوب و ارزشمندیه ،نمیدونم چرا به نظرم اصلا توانایی حفظ ندارم و بی استعدادم و اعتماد به نفس و پشت کارمم ضعیفه تو این موضوع...

کاش یه فرجی بشه و دیدم نسبت به این موضوع بهتر بشه و شروع کنم باز حفظ کنم...

به نظرم تو این مدت هنوز کار خاصی نکردم و چیز خاصی هم یاد نگرفتم و نشده که با چیزی که یاد گرفتم کار خاصی بکنم

دلم میخواد زودتر این وضع رو عوض کنم و با سرعت و قدرت بیشتری پیشرفت کنم....

واقعا پیشرفت... انشالله.

انشالله این نوشته ها هم ادامه خواهد یافت😊😉

ف.ا

دلم میخواد مثل همیشه مسخره بازی دربیاری و باهم بخندیم ...

ف.ا

خیلی وقتا نگفتم که میدونم ولی میدونستم که داری به چی و کی فکر میکنی...

خیلی وقتا به روی خودم نیاوردم که چی داره میشه...

ولی اینو دارم میگم که ...که میخوام بدونی که میدونم و حواسم بهت هست...که دوست دارم...مواظب خودت باش...

ف.ا

گاهی خیلی نگرانت میشم...خیلی...

م راقب خودت باش...

امیدوارم همه چیز خوب پیش بره...

حالم از دانشگاه مان و جو مزخرفش بهش میخورد... یاده دوران قبل پیامبر در عربستان میوفتم... لعنت به این دانشگاهی که...

والله مع الصابرین

ادامه نوشته

امروز.

من میخوام راجع به امروز یه عکس بذارم اینستا ولی...میترسم ...

میخوام کلی هم اینجا بگم...ولی نمیتونم و گفتنم نمیاد😢

دلم میخواد ولی نمیتونم....

حرفام...احساسام...شنیده هام...دیده هام... فکرام...

نمیدونم چرا نمیشه...

رویکرد حداقلی!

یک ماجرایی در بعضی از برنامه ریزی های شهر، وجود دارد به نام : " رویکرد حداقلی" . رایج ترین و معروف ترین کاربردش هم تعیین "سرانه " های کاربری های شهری است. سطوح کاربری ها را بر جمعیت تقسیم می کنیم و یک عددهایی به دست می آوریم. بعد هم یک جدول 3 ستونی می کشیم و کاربری و سرانه ی موجود و سرانه ی پیشنهادی را جلویش می نویسیم. که خب یعنی حد اقل. واضح ترین اش هم سرانه فضای سبز است. که کاربردش توی شهر، بیش از این که به تفریح و این ها مربوط باشد، مربوط به زنده ماندن آدم هاست. که خب یک حد اقلی باید درخت و چمن و سبزجات(!) داشته باشد یک شهر که آدم ها بتوانند که تویش نفس بکشند. از آن کمترش می شود معادل بیماری و مرگ و این ها. در واقع این سرانه، این طوری وارد بازی برنامه ریزی شهری شد که، تحت هر شرایطی یک حداقل هایی حفظ شوند. ریشه ی این سرانه حساب کردن ها هم، بر می گردد به دوران مدرنیسم و داستان هایش. نوع آدمیزاد، به عنوان یک موجودی تلقی شد که خب یک قلب دارد، 2 تا شش، نیاز به آب و غذا دارد و خب طبیعتا یک مقداری جا هم اشغال می کند. از روی همین مقدار جایی که آدم اشغال می کند هم، بعد ها، "مسکن حد اقل" سر و کله اش پیدا شد. (همین حداکثر 75 متر زیر بنای مسکن مهر هم از همین جاها پیدایش شده راستش را بخواهید). حساب کردند که یک آدم برای زندگی به حداقل 9 متر جا نیاز دارد. برای خیلی چیز ها یک حد اقلی حساب شد. مسکن، مدرسه، فضای سبز، معابر،... مثلا حد اقل مدرسه این طور حساب می شود که هر یک بچه چقدر جا می گیرد و دفتر مدرسه و دستشویی و این ها را هم بهش اضافه می کنند. یا حداقل فضای سبز واقعا یک حساب های زیستی ای دارد که از آن کمترش سلامتی آدم ها تهدید می شود. بعد یک وقتی، که معلوم نیست دقیقا کی، این کلمه ی سرانه ی حداقل، تبدیل شد به سرانه ی استاندارد. ( شاید مثلا هر چیز پر مصرفی غیر استاندارد است! و خب یک آدم استاندارد، از یک حدی بیشتر نباید نفس بکشد مثلا! ) خلاصه. در یک فرایند نامحسوسی، این کلمه ساخته شد. و خیلی هم جدی گرفته شد. بعد مثلا هر سازمانی برای خودش یک جدول سرانه های استاندارد ارائه داد. آدم های برنامه ریز هم از روی این جدول ها، چه جدول ها و چه نقشه ها که تولید نکرده اند... کدام شهرها را با کدام شهرها که مقایسه نکرده اند... بعد حتی فراموش شد که اصلا این سرانه ها چه طور حساب شده بودند. "حد اقل" بودن شان، فراموش شد. (یا به فراموشی سپرده شد شاید.) یک اتفاق جالبی هم می افتد گاهی. مثلا آدم نگاه می کند توی جدول های پیشنهادی یک طرحی، می بیند که سرانه ی یک چیزی را که موجود بوده، با سرانه های استاندارد (همان حد اقل ها ) مقایسه کرده اند و بعد مثلا دیده اند که زیاد تر است و باید کم بشود مثلا! (در مورد مثال واضح فضای سبز فرض کنید که کم کردن فضای سبز موجود چه معنی ای می دهد در عمل . یعنی مثلا یک درخت هایی را قطع کنیم. به طور مثال! ) بعد گاهی حتی این جمله ها را آدم می خواند یا می شنود که مثلا : فلان سرانه ی موجود، با سرانه ی استاندارد فاصله دارد اما خب، کافی است! توی این سیستم سرانه، به طبقات و این ها هم معمولا کاری ندارند. به عملکرد ها هم کاری ندارند. صرفا نقشه ی کاربری های همکف کفایت می کند معمولا. (مثلا فرقی نمی کند که گل فروشی است یا بقالی یا بانک یا داروخانه. تجاری است! ) و صد البته، خاصیت بعدی این سرانه بازی ها، این است که وقتی کاربری های یک شهری مساوی آن کاربری های استاندارد (حداقل) می شود، دیگر خیال همگان تخت می شود. یعنی یک جورهایی این حد اقل ها به جای هدف قالب می شوند کم کم. این چرندیات را نوشتم که بگویم، آدم، بعضی وقت ها، توی یک شرایطی، روال زندگی اش، می شود طبق این رویکرد حداقلی. یک حد اقلی را در کارهای مختلفش برای زنده ماندنش ، در نظر می گیرد. بعضی وقت ها یک خبطی هم می کند و این حد اقل را به آدم ها اعلام هم می کند. و آن ها هم به جای خواسته هایش، می شنوند. بعد طولی نمی کشد که یک جور نامحسوسی، این حد اقل، تبدیل می شود به استاندارد! بعد ممکن است بعضی ها حتی از این کلمه ی استاندارد، برداشت " ایده آل" هم بکنند. و خب، قرار نیست که آدم به همه ی ایده آل هایش برسد که! نتیجه اش به گمانم چندان دور از ذهن نیست. "تو اصلا همیشه آدم ایده آل طلبی بودی." " همیشه با خودخواهی سر ایده آل هات پافشاری می کنی." " تو آدم یکدنده ای هستی که حاضر نیستی از خواسته هات کوتاه بیایی." و ... همین. شب به خیر!

ته ته دلم...

ادامه نوشته

تولد پایان نوزده سالگی...

بسم الله...

(با اجازه از شالگردن برای استفاده از سبکش)

سکانس اول*:

نوشته ی عطی زیر پست اینستا(م منم ،ع عطیه):

(

_ع:چهارشنبه خوبه بریم؟

_م:اره خوبه میام.

_ع:حتمن میای دیگه؟

_م:اگه مشکلی پیش نیاد اره.

_ع:ببین اگه نمیای بگو ها!!!

_م:میام!

ع:اقا بیای ها!

_م: 😐عطیه میام دیگه!عه !چقدر میگی!حالا اگه خودت نمیخوای بیای وبرات مشکله خب بگو راحت نیستی ونیا!

_ع:😅نه اقامنکه میام.فقط میخوام مطمعن شم😅 ....

وقتی رسیدی منتظر بودی بریم دانشگاه داشتیم میرفتیم که یهووقتی ریحانرو دیدی تعجب کردی!

بعد طاهره اومد وتعجبت بیشتر شد!

هیچی طبق اون چیزی که تو ذهنت بود پیش نرفت

بهم گفتی زنگ بزنم ملیکا بیاد!گفتم نمیشه سرش شلوغه!

خیلی ناراحت شدی!یعنی،خیلی خیلی ناراحت شدی

فکر کردی ازقصد زنگ نمیزنم یاشایدم بعدش فکر کردی ملیکا واقعن نمیخواد بیاد.

وقتی یهو ملیکا اومد چشماتو گرفت تعجب کردی!

وقتی یهو همون موقه زهرا اومد تعجب کردی!

رفتیم غذا سفارش بدیم!

وقتی یهو تولدتو تبریک گفتیم تعجب کردی!

وقتی یهو کادو تولد منو دادی تعجب کردم:)...

میبینی؟

میبینی خیلی وقتا هیچی مطابق اون چیزی که تو ذهنمونه پیش نمیره!

همه چی با پیش بینی هامون فرق داره

ممکنه قبلش کلی برداشت بد داشته باشیم چون نمیدونیم قراره چی بشه!

اما اون اخرش،محدثه اون اخرش میفهمیم همیشه داشته بهترین اتفاق میفتاده؛)

#روشن_باش_رفیق

)

امروز کاری کردند که اصلا باورم نمیشد...کاری که اشکمو درآورد...

کاری نمیدونم باید بخندم یا گریه کنم...

اگرچه نابودم بابت رتبه ها ولی کاری کردند باهام که اصلا نمیتونم بگم...

فقط میتونم بگم خیلی دوسشون دارم...

 

این پست ادامه دارد...

شکست.

بسم الله...

میدونید...بعضی دردا رو نمیشه به آدما گفت...هر چقدرم که بگند میفهممت...نمیفهمند...

حتی اگه بگی...مسخرت میکنند و میگند برو بابا...مگه مهمه!؟

آره...مهمه...

برای من...مهمه...

خیلی مهم...

وقتی به عطیه برمیگردم و اصلا حواسم نیست ولی حرفی میزنم که حتی جیگر خودم برای خودم میسوزه...

آره...مهمه...

هرچی خانواده بخواد جدی نگیره...باز مهمه...البته میدونم براشون مهمه...ولی باز به روی خودشون هنوز نمیارند...

مسیر زندگی عوض شده...

چرا باید این همه باهاش مبارزه میکردم که بگم نه،بالاخره برش میگردونم...

همه دیگه واقعا فهمیدند اوج افتادمو....

دیشب افتادم...دیگه تمام...

البته همون سه سال پیش افتادم...

ولی اون روز بلند شدم و به مسخرگی گرفتم افتادنمو و ادامه دادم به جنگ...

ولی حالا...

دیگه جنگیدن اصلا معنایی نداره...

اصلا دیگه چیزی نیست برای جنگیدن....

تمام شد...

تمام فکرا....تمام کارا....تمام راه ها...تمام برنامه ها...

همه چیز... همه....

شکست

شکست

شکست.

فیلم ایستاده در غبار :)

بالاخره رفتم و فیلم ایستاده در غبار رو دیدم

عالی بود...

چیز زیاد و حرفه ای از سینما نمیدونم ولی قد عقل خودم و دونسته هام اگه بخوام بگم...

خیلی جاها دیگه فراموش میکردی که فیلمه و مستند نمیبینی...

انتخاب دوربینا،زوایای تصویر،نوع  فیلم برداری،انتخاب بازیگر،کارگردانی...همشون اونقدر خوب بودن که آدم رو سر ذوق میاوردن برای دیدن فیلم...

یکی از بهترین جاهای فیلم به نظر من شهادت شهید وزوایی بود....

همیشه فقط اسم خیابونو شنیده بودم و دیده بودم  ولی به نظرم اونجا که شهید میشند و میذارند ایشون رو روی موتور که روحیه بچه ها حفظ بشه و پاهاشون کشیده میشه رو زمین عالی بود...

 

امروز

ادامه نوشته

بسم الله.

سلام.

اوضاع خیلی متفاوت شد.

کنکور تمام شد.به هر مزخرفی و گندی که بود بالاخره تمام شد...

اما...

تمام امیدها و آرزوها و کارهایی هم که میخواستم بکنم هم نابود شده...

کنکور تمام شده اما...

اما اوضاع، بدتر و سخت تر از ایام کنکور به سر میشود...

به قدری سخت و مزخرف است که...

حال دقیقا همان شعر که اسم وبلاگ است را دارم...

حس آدمی را دارم که در انفرادی کردنش و دست و پایش را بستند و نمیگذارند هییییچ کاری بکند و اجازه هییییییچ کاری ندارد...و زجر...

داغونم...له....

فقط هر روز درحال دعا برای اتمام امروزم هستم...درحالی که پسه ذهنم هم امیدی برای فردای بهتر ندارم...بلکه فردا ممکن است بدتر هم باشد ...و این صبر...حداقل به اندازه روز گذشته نباشد و خفه ترم کند...

بله...داغون.

 

امروز بهترین روز زندگیم بود

کنکور😐

بالاخره کنکور تموم شد