تعطیلات نوروز به کجا برویم
پدر از بی‌پولی گفت و قسط‌های عقب‌مانده
مادر از سختی راه و بی‌خوابی و ملافه و حمام
ساعت شد 12 نصف شب
گفتیم برویم سر اصل مطلب
یکی گفت برویم شیراز
دیگری گفت نه‌خیر مشهد
ساعت شد 5 صبح
مادر گفت بالاخره کجا برویم
پدر گفت برویم بخوابیم!  اکبر اکسیر

 

صفر را بستند

که ما به بیرون زنگ نزنیم !

از شما چه پنهان ....

ما از درون زنگ زدیم !

 

از : اکبر اکسیر

شانس

شانس ” نام مستعار خداست …….. آنجا که نمیخواهد امضایش پای داده هایش باشد …….. بارش بی وقفه ی گم نام ترین نام خدا را برایتان آرزومندم

قرن ما

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا زخوبی ها تهی است

صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست

قرن موسی چنبه ها است

 

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را درپیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

 

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

 

برتراند راسل

برتراند راسل در اواخر عمرش در ۸۷ سالگی، مصاحبه ای با روزنامه گاردین داشت. خبرنگار از او پرسید: جناب پروفسور، شما ۸۷ سال است که می گویید خدا و زندگی پس از مرگ وجود ندارد و به زودی هم از دنیا می روید؛ حال اگر از دنیا رفتید و دیدید که هم خدا هست و هم زندگی پس از مرگ، چه می کنید؟

برتراند راسل در جواب گفت: خانم خبرنگار، این خدایی که شما می گویید وجود دارد، و من می گویم وجود ندارد، بالاخره عادل است یا خیر؟

 

خانم خبرنگار: البته که عادل است.
برتراندراسل: اگر عادل باشد هیچ مشکلی نیست.
خانم خبرنگار: چرا؟!

برتراند راسل گفت: چون اگر عادل باشد به او می گویم: خدایا! یا باید دلایل فیلسوفانی را که وجود تو را اثبات می کردند، قانع کننده تر می ساختی، یا ذهن مرا ساده لوح تر و زودباورتر از این، من که نباید تاوان ضعف دلایل آن ها را بپردازم! اینکه ذهن من دیرباور است هم که دست من نیست، چون خودت ذهن مرا درست کرده ای، و گرنه اگر من آدم ساده لوح و زودباور مانند مردم کوچه و بازار بودم این دلایل ــ ولو قانع کننده نیستند ــ برای من هم قانع کننده می شدند

غرور

 


در گوشه ای از آسمان ابری شبیه سایه ی من بود
 ابری که شاید مثل من آماده ی فریاد کردن بود 
 

من رهسپار قله و او راهی دره تلاقی مان
پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود

خسته مباشی پاسخی پژواک سان از سنگ ها آمد
این ابتدای آشنایی مان در آن تاریک و روشن بود

بنشین !‌ نشستم گپ زدیم اما نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثل من زبانش در بیان درد الکن بود

او منتظر تا من بگویم گفتنی های مگویم را
من منتظر تا او بگوید وقت اما وقت رفتن بود

گفتم که لب وا می کنم با خویشتن گفتم ولی بغضی
با دستهایی آشنا در من بکار قفل بستن بود

او خیره بر من ،من به او خیره اجاق نیمه جان دیگر
 گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود

گفتم : خداحافظ کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر
پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود

تا قله شاید یک نفس باقی نبود اما غرور من
با چوبدست شرمگینی در مسیر بازگشتن بود

محمد علی بهمنی

مپرس حافظ!!!

دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس

كه چنان زو شده ام بي سر و سامان كه مپرس

كس  به  امّيد  وفا  ترك  دل و دين  مكناد

كه چنانم من از اين كرده پشيمان كه مپرس

به يكي جرعه كه آزار كسش در پي نيست

زحمتي مي كشم از مردم نادان كه مپرس

زاهد از ما به سلامت بگذر كاين مي لعل

دل و دين مي برد از دست بدانسان كه مپرس

رفتني

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
 

گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
 

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
 

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم
 

گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
 

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
 

گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
 

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
 

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
 

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

 

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
 

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
 

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
 

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
 

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
 

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
 

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
 

آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
 

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
 

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
 

ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
 

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
 

مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
 

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
 

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟

 

گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
 

آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

 

گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!

 

يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
 

گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟
 

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي
 

مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟

باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد

خانوم معلم / طنز

یه پسربچه کلاس اولی به معلمش میگه :
خانوم معلم من باید برم کلاس سوم
معلمش با تعجب میپرسه برای چی ؟
اونم میگه :
آخه خواهر من کلاس سومه اما من از اون بیشتر میدونم و باهوش ترم
توی زنگ تفریح معلمه به مدیر مدرسه موضوع رو میگه اونم خوشش میاد میگه بچه رو بیار تو دفتر من چند تا تست ازش بگیریم ببینیم چی میگه
معلمه زنگ بعد پسره رو میبره تو دفتر بعد خانوم مدیره شروع میکنه به سوال کردن
خوب پسرم بگو ببینم سه سه تا چند تا میشه اونم میگه نه تا
دوباره میپرسه نه هشت تا چند تا میشه اونم میگه هفتادو دو تا
همینجوری سوال میکنه و پسره همه رو جواب میده دیگه کف میکنه به معلمش میگه به نظر من این میتونه بره کلاس سوم
خانوم معلم هم میگه بزار حالا چند تا من سوال کنم
میگه پسرم اون چیه که گاو چهار تا داره اما من دو تا دارم؟
مدیره ابروهاشو بالا میندازه که پسره جواب میده :
پا
دوباره خانوم معلمه میپرسه:
پسرم اون چیه که تو توی شلوارت داری اما من تو شلوارم ندارم
مدیره دهنش از تعجب باز میشه که پسره جواب میده :
جیب
دوباره خانوم معلمه سوال میکنه:
اون چه کاریه که مردها ایستاده انجام میدن اما زن ها نشسته و سگ ها روی سه پا
تا مدیره بیاد حرف بیاره وسط پسره جواب میده :
دست دادن
باز معلمه سوال میکنه :
بگو ببینم اون چیه که وفتی میره تو سفت و قرمزه اما وفتی میاد بیرون شل و چسبناک
مدیره با دهان باز از جاش بلند میشه که بگه این چه سوالیه که پسره میگه:
آدامس بادکنکی
دیگه مدیره طاقت نمیاره میگه بسه دیگه این بچه رو بزارید کلاس پنجم
من خودم همه سوالهای شمارو غلط جواب دادم

دشمن خوب

خوبی دشمن میدونی چیه؟

خوبیش اینه که یه رنگه

 یا سیاس یا خاکستری.

 ولی هرچی هست یه رنگ بیشتر نداره.

بدیه رفیق نارفیقم خودت باس بدونی....

نگم بهتره...

پوتین

پشت میدون مین زمینگیر بودیم
راهی جز عبور از این میدان وحشت یا بهتر بگویم از این میدان شهادت نداشتیم
خوشبختانه
بچه های تخریبچی به موقع  اومدن
چند نفر داوطلب پیدا شد که با رفتن روی مین معبر را  باز کنن
با ذکر یا زهرا از دروازه ی شهادت رد می شدند
دیدم یکی از این بچه ها ، چند قدم که رفت ، برگشت
فکر کردیم ترسیده ، جا زده
خم شد و بند های پوتین را باز کرد ،پوتین هاشو داد به همرزمش
گفت تازه از تدارکات گردان گرفتم حیفه ، بیت الماله!
یا زهرا گفت وپابرهنه رفت. . .
داشتم با خودم به این فکر می کردم

راستی  این سه هزار میلیارد، پول چند جفت پوتینه ؟

زنجير عشق

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"

و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

***



چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".

 


همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:

"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..."

 

 

به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک

ميکنه و قول بديم كه :

نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه

 

دکتر حسابی

 انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است. همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد . عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی. دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. ‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.

مهاتما گاندی

 

به ياد داشته باش: من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.

 

 

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.

 

 

تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.

 

 

لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان.

 

 

و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى.

 

 

و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه.

 

 

ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى.

 

 

مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.

 

 

مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم.

 

 

چرا که ما هر دو انسانيم.

 

 

اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد.

 

 

تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم.

 

 

قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.

 

 

دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند.

 

 

حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند.

 

 

دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم.

 

 

چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.

 

 

من قابل ستايشم و تو هم.

 

 

يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.

 

 

به خاطر بياورى که آن‌هايى که هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى.

 

 

همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.

 

 

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند

سخنانی از کوروش کبیر

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه دشواري رسيدن به سهولت است .

* * * * * * * * ** * * * * * * * * *

وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر مي کنند، نه رفتار و عملکرد شما

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، نگراني از آن است که انسان را از بين مي برد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر همان کاري را انجام دهيد که هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه کارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه تصميم بگيري با چند نفر .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطي که آن را به کارهاي کوچکتر تقسيم کنيم .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کارتان را آغاز کنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

انسان همان مي شود که اغلب به آن فکر مي کند .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

همواره بياد داشته باشيد آخرين کليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دشوارترين قدم، همان قدم اول است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عمر شما از زماني شروع مي شود که اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است که شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.


به یاد 14 مرداد و به یاد حسین پناهی

 
من حسینم , پناهی ام
خودمو می بینم
خودمو می شنفم
تا هستم جهان ارثیه بابامه.
سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهائیاش
وقتی هم نبودم مال شما.
اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم
با من بگو یا بذار باهات بگم
سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو

ﻣﺎ ﺑدهکاریم
ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺻﻤﻴﻤﺎﻧﻪ ز ﻣﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ
ﻣﻌﺬرت ﻣﯽ ﺧﻮاهم ﭼﻨﺪم ﻣﺮداد اﺳﺖ ؟
و ﻧﮕﻔﺘﻴﻢ
ﭼﻮﻧﮑﻪ ﻣﺮداد
ﮔﻮر ﻋﺸﻖ ﮔﻞ ﺧﻮﻧﺮﻧﮓ دل ﻣﺎ ﺑﻮدﻩ اﺳﺖ

دﻩ دﻗﻴﻘﻪ ﺳﮑﻮت ﺑﻪ اﺣﺘﺮام دوﺳﺘﺎن و ﻧﻴﮑﺎﻧﻢ
ﻏﮋ و ﻏﮋ ﮔﻬﻮارﻩ هاﯼ ﮐﻬﻨﻪ و ﺟﺮﻳﻨﮓ ﺟﺮﻳﻨﮓ زﻧﮕﻮﻟﻪ هﺎ
دوﺳﺖ ﺧﻮب ﻣﻦ
وﻗﺘﯽ ﻣﺎدرﯼ ﺑﻤﻴﺮد ﻗﺴﻤﺘﯽ از ﻓﺮزﻧﺪاﻧﺶ را ﺑﺎ ﺧﻮد زﻳﺮ ﮔﻞ ﺧﻮاهﺪ ﺑﺮد
ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺎدراﻧﻤﺎن را دوﺳﺖ ﺑﺪارﻳﻢ
وﻗﺘﯽ اﺧﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ و ﺑﯽ دﻟﻴﻞ وﺳﺎﻳﻞ ﺧﺎﻧﻪ را ﺑﻪ هﻢ ﻣﯽ رﻳﺰﻧﺪ
ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺪوﻳﻢ دﺳﺘﺸﺎن را ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ
ﺗﺎ ﻣﺒﺎدا ﮐﻪ ﺧﺪاﯼ ﻧﮑﺮدﻩ ﺗﺐ ﮐﺮدﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ
ﻣﺎﺑﺎﻳﺪ ﭘﺪراﻧﻤﺎن را دوﺳﺖ ﺑﺪارﻳﻢ
ﺑﺮاﻳﺸﺎن دﻣﭙﺎﻳﯽ ﻣﺮﻏﻮب ﺑﺨﺮﻳﻢ
و وﻗﺘﯽ دﻳﺪﻳﻢ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ اﯼ ﺧﻴﺮﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ اﻧﺪ ﺑﺮاﻳﺸﺎن ﻳﮏ اﺳﺘﮑﺎن ﭼﺎﯼ ﺑﺮﻳﺰﻳﻢ
ﭘﺪران ‚ ﭘﺪران ‚ ﭘﺪراﻧﻤﺎن را
ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ دوﺳﺖ ﺑﺪارﻳﻢ

روحش شاد
یادش ماندگار

سقراط عزیز

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید . سقراط به مرد جوان گفت که همراه او به کنار رودخانه بیاید . وقتی به رودخانه رسیدند هر دو وارد آب شدند به حدی که آب تا زیر گردنشان رسید . در این لحظه سقراط سر مرد را گرفته و به زیر آب برد . مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت . سقراط جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود . سقراط از او پرسید : در زیر آب تنها چیزی که می خواستی چه بود ؟ مرد جواب داد : هوا . سقراط گفت : این رمز موفقیت است ! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد . رمز دیگری وجود ندارد .

 

میشود...نمیشود......

گاهي گمان نميكني ولي ميشود.

 

گاهي نميشود كه نميشود كه نميشود.

 

گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است.

 

گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود.

 

گاهي گداي گدايي و بخت يار نيست.

 

گاهي تمام شهر گداي تو ميشود.

شانس

در روزگاری کهن پیرمردی بود که یک پسر و یک اسب داشت . روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند : عجب شانس بدی داری که اسب فرار کرد !

روستا زاده پیر در جواب گفت : از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟ و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خُب معلومه که این از بد شانسی است !

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت . این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت . پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟

فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست . همسایه ها بار دیگر آمدند : عجب شانس بدی . کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟ چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن !

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمین دوردستی با خود بردند . پسر کشاورز پیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد . همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند : عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که . . . ؟

 

نتیجه :

همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بد بیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است .

« عَسَى أَن تَکْرَهُواْ شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَیْئًا

وَهُوَ شَرٌّ لَّکُمْ وَاللّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ »

« چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیرشما در ان بوده وچه بسا چیزی را دوست دارید و در واقع برای شما شر است خداوند داناست و شما نمیدانید »

.....

اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند.

 

 بگذار پایان تو را غافلگیر کند،

 

 درست مانند آغاز.