وقتی بیشتر از قبل شناختمت
وقتی قدم به قدم باهات همقدم شدم
وقتی تو خواب و بیداری می دیدمت و زندگی می کردم باهات
عمو جونم...
دلم نمی خواست از چیزهایی که می دونم به مامان بزرگ چیزی بگم
نه مامان بزرگ نه بابا نه هیچکس دیگه
چون
مطمئن بودم کسی حرفامو باور نمی کنه
حتی بعضی وقتا خودمم باورم نمی شد
مگه میشه؟
این همه اتفاق
اما کسی با خبر نشه
گذشت
روزها و ماه ها گذشت
کتاب چاپ شد
مامان بزرگ صفحه به صفحه با کتاب خاطره بازی کرد
از یه جایی به بعد
دیگه فقط اشک ریخت
اشک و اشک
اگه دستات نبود که رو شونه اش بشینه
معلوم نبود تا کی می خواد بیقراری کنه
ریحانه نوشت:
الان
من
به همون نوازش احتیاج دارم
به همون دستا
به همون نگاه
خبر نوشت:
سایت تاریخ شفاهی به بررسی و معرفی کتاب «کرّ کرماشان» نوشتهی معصومه جواهری پرداخته

این روزا خیلی عجیبه
خیلیــــــــــــــــــــــ....
عمو جونم قبول کن سخته
دل تنگ حرم باشی
محرم باشه
تاسوعا نزدیک باشه
هوا ابری باشه
صبح و شب از عمو عباس بگن
28 مهر نزدیک باشه
بعد...
چطور توقع داری من هوای عمو نکنم
از بار آخر
یا بهتر بگم خواب آخر
دیگه هیچ خوابی برام خواب نمیشه
یاد زیارت عاشورا و حرم دیوونه تر از قبلم می کنه
عمو جون...
من که تو بیداری نمی تونم راهی حرم شم
میشه یه بار دیگه...
ریحانه نوشت:
ریحانه عمو این روزا حال خوبی نداره
براش دعا کنید
که ختم به خیر بشه
عمو جونم کاش لااقل شهر خودمون بودم
که میومدم پیشت
سرم رو سنگ مزارت می ذاشتم
اونوقت آروم می شدم
غم نوشت:
ارباب تو رو به دست بریده عمو عباس
بطلب که فقط سیر نگاهت بکنم

این چند روز
دلم عجیب برای اسفند سال 78 تنگ شده
روزی که آماده رفتن شده بودم با مادرم سمت جایی که تا اون وقت ندیده بودم
اصلا نمی فهمیدم یعنی چی
اما راهی شدم
سوار ماشینی شدم که میزبانش کسی بود که تازه شناختمش
یه شهیدی که در به در دنبال اسمش بودم
و بالاخره پیداش کردم
کاروان راه افتاد
همه حال عجیبی داشتن
بعد دو ساعت رسیدیم به قصرشیرین
از اونجا باید پیاده می رفتیم
یه مسیر طولانی
اما...
هیچ کس خسته نشده بود
هنوز مزه نون و خرمایی که بهمون دادن یادمه
وقت نماز...
نقطه صفر مرزی
نزدیکترین محل به حرم ارباب
همه از کسی می گفتن که من نمی فهمیدم یعنی چی
مگه آدما با هم فرق دارن
اما الان میگم آره آدما با هم فرق دارن
خیلی...
حاج آقا ابوترابی داستانش فرق می کنه با بقیه
ریحانه نوشت:
الان
خوشحالم که چند سال عرفه ام با حاج آقا ابوترابی گذشت
ناراحتم که چرا بزرگتر نبودم تا بهتر درک کنم حال اون روزا رو
عرفه هایی که کربلایی می شد
برای من کربلا ندیده
غم نوشت:
هنوزم عکسش...
حکمت...
داستان عجیبیه که هیچ وقت ازش سر در نیاوردم
فقط وقتی باهاش رو به رو میشم یه حس عجیب دارم
حسی که نمی تونم تعریفش کنم
از وقتی راهم تغییر کرده
از وقتی دنیام تغییر کرده...
دفتر خاطراتم رو که برگ می زنم هر روزش داستانی عجیب داره
که هنوز از حکمتش هیچی نمی دونم
اون روزا
یعنی 28 شهریور 90 با کسی که آشنا شدم
که خودش برا خودش کلی داستان داشت
یه شهید گمنام از سومار
از حاج همت و مسلم که بگذریم به سنش می رسیم
بعدش عمو جونم که حسابی شرمنده شم به خاطر کوتاهی کردنم
بعد...
داداش مجید
فکر کردم این داستان با داداش مجید تموم میشه اما...
وقتی دو سال پیش بی اینکه...
وقتی خودمو سر مزار شهید حاج امینی دیدم...
شهیدی که از بچگی دنبال اسمش بودم
که ببینم کیه...
فهمیدم این داستان حالا حالاها ادامه داره
خدا جونم الان من 25 سال و چند ماه
اما هنوز...
خبری از معلم امسالم نیست
معلمی که یک سال همراهم میاد قدم به قدم
ریحانه نوشت:
معلمی که...
عکس نوشت:
خیلی دنبال عکس گشتم اما
نمی دونم چرا فقط این به دلم نشست
دیشب...
مهمان جایی بودم و بودیم
من
و...
تو
عموی مهربونم
با هم
جایی که آرزومه یه بار فقط و فقط یه بار ببینمش
نه از روی عکس
از نزدیکِ نزدیک
بعد دستمو به احترام روی سینه بذارم و بگم
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
آرزومه
آرزو...
دیشب تو خواب
من بودم و تو
و یک زیارت عاشورا با چشمای گریون...
یه حرم
یه حرم
یه
حـــــــــــــــــــــــــ ر مــــــــــــــــــــــــــ
ریحانه نوشت:
ندارد...
یعنیـــــ
برای خودم بماند بهتر است
ه م ی ن
پی نوشت:
اللهم ارزقنا حرم

این چادر را...
واین حجابم را...
دوست دارم!
خودم دوست دارم...
نه به اجبار پدر و نه به قانون مدرسه!
من خود این چادر را...
و این سیاهی تمام قد را دوست دارم...
و حاضر نیستم باتمام آرزوهای رنگانگ دنیا...
وبا تمام راحتی ها...
یا راحت تر بگویم:
<<<حاضر نیستم با تمام دنیایم عوضش کنم>>>
حجابم مال من است...
حق من است...
چه در گرماهای آتش گونه...
و چه در سرماهای سوزناک...
درست است...
گرم است...
اما مال من است!
به خنکای تابستان هم نمی فروشمش!!!!!!!!
دست و پا گیر؟؟؟؟؟؟
خب باید دست و پا را بگیرد از دست درازی ها و قدم های اشتباه!
دوستش دارم و نمی فروشمش!
آسودگی ام تا حال از باران نگاه عالمیان را خودم انتخاب کردم و دوستش دارم!
من...
چادری ام که حقش...
احساسش...
دنیایش..
و...
آرامشش را با نگاه های سنگین عوض نمیکنم!
این است دنیای من...
دنیایی چادری...
ذوق خارج از خانه بودنم به چادری بودنم است...
به این که از حق خودم دفاع کنم...
هر چه باشم و هر کجا باشم من چادری هستم...
دوستش دارم...
ریحانه نوشت:
این تمام حرفهای این روزهای من است...
راحت انتخابت کردم
امـــــــــــــآ
راحت از دستت نمی دهم
سیاه همیشه روسفید من
ه م ی ن
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غرل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی ترا کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است
محمد علی بهمنی
ریحانه نوشت:
چند وقتیه که هر چی دست به قلم میشم
که چیزی بنویسم
ناخودآگاه بدون اینکه بفهمم چرا
وقتی به برگه نگاه می کنم می بینم این شعرو نوشتم
یا وقتی زمزمه می کنم با خودم
به خودم که میام می بینم دارم این شعرو می خونم
نمی دونم حکمت یا...
ولی...
غم نوشت:
در باغ شهادت باز باز است...
این روزا
دنبال یه جوابم برای همه سوالام

گیج شدم
مثل آدمی که گم شده
غریبی داره خفه ام می کنه
غریبی که...
بیرون که میرم
در و دیوار شهر غریبه اس
آدما غریبن
صدایی نمی شنوم
فقط گنگ نگاه می کنم
و با خودم تکرار می کنم که من اینجا چکار می کنم
من...
و...
ریحانه نوشت:
عمو جونم کجایی
چرا گمت کردم
اما...
کسی که تو رو بشناسه که گم نمیشه
پس من...
پی نوشت:
چقدر هوس شلمچه کردم
کاش هیچ وقت...

روزی که این راهو انتخاب کردم
روزی که یه معلم پیدا شد
روزی که الان ازش دقیقا سه سال و ده ماه و 17 روز گذشته
فکرشو نمی کردم که انقدر دنیام عوض شه
که انقدر غریبه بشم
حتی با خانواده ای که الفبامو ازشون یاد گرفتم
حالا من یه غریبه شدم
غریبه ایی که خیلی چیزا رو درک نمی کنه
و همش یه حس غریب بهم میگه نکنه دارم اشتباه میرم
و گرنه این همه تفاوت
این همه...
عمو جونم نمی دونم چیکار کنم
نمی دونم دارم درست میرم یا نه
گیج شدم حسابی
ریحانه نوشت:
می دونم دیشب خیلی تند رفتم
خیلی زیاده روی کردم
اما...
امــــــــــــــــــــــآ...
و یک خواب عمیق
چشمانم را ببندم و بی خیال همه چیز
و بعد بیدار شوم ببینم خواب بوده
همه این پریشانی ها
همه این نگرانی ها
دلم دستانت را می خواهد
که محکم دستانم را بگیری
به دلگرمی هایت نیاز دارم
به چشمانت
به بودنت
عمو جونم به خود خودت نیاز دارم
ریحانه نوشت:
چقدر دلم برای کردستان تنگ شده
برای سقز،مریوان،شهدای غریبـــــــــــ
چقدر هوس سردشت کردم
کاش اون روز هیچ وقت تموم نمی شد
کاش کسی صدام نمی کرد
بغض نوشت:
می دونم که می دونی کردستان بهانه اس
دلم برای خودت تنگ شده
عمو جونم
بین من و دلتنگی رازی است بزرگ
بزرگ تر از آنچه فکرش را می کردم
اصلا...
هر چه می گذرد من و این دنیا غریبه تر می شویم
من دور می شوم از خودم
و...
دنیا دور می شود از من
گم شدم
به هر جاده که می رسم دنبال راهنمایی می گردم
اما هر چه می گردم...
اصلا من و این تنهایی ها خو گرفته ایم به هم
وقتی نباشد
دلشوره ای عجیب دنیایم را می گیرد
مـــــــــــــــــن
ریحانه نوشت:
عمو جونم
من طاقت این دنیا رو ندارم
این دنیایی که عجیب شبیه قصه های مادربزرگ شده
انگار تکرار روزهای بچگیه
بی هیچ تغییری...
بابایی می خوام با پاهای تو راه برم
یاد بچگیام بخیر
یاد قدمایی که با اطمینان بر می داشتم
بابایی از همون موقع یادم دادی که باید قدم هام رو محکم بردارم
انقدر محکم که دنیا حرفی برا گفتن واسم نداشته باشه
بابا جونم روزت مبارک
ریحانه نوشت:
عمو جونم تو هم یه جورایی واسم عین بابایی
انقدر که بعضی جاها بجای اینکه بگم بابا جون میگم عمو جون
یه سری کارا رو از شما یاد گرفتم
یه جاهایی شاگرد مکتب شما بودم
دلم می خواد برگردم به همون روزا
که شما مراد بودی و من مرید
عمو جونم روزت مبارک
پی نوشت:
بمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاند
زتو ناز میرسد و از من نیاز
.
.
.
عجب دردسری شده سفر کربلای ما
هی بغض می کنم
هی به خودم دلگرمی میدم
اما اشکام...
ا ش ک
ارباب دلم خیلی تنگه
خیلی
دلم شکسته
از خوب نبودن خودم
از بی لیاقتیم که اجازه اومدن ندارم
اما از همه بیشتر از حرف دوستام
از اینکه بهم میگن اگه عاشقی پس چرا ارباب راهت نمیده
میگن بچه شیعه حداقل سالی یه بار کربلا رفتن روزیشه
ارباب
من بد...
اما...
تو اربابی اربابـــــــــــ.
بطلب
هنوزم پشت سر زائرات گریه می کنم ...
ریحانه نوشت:
عمو جونم
مامان بزرگ از حال دلم خبر داره
نگفته از حال شلمچه ام خبر داره
از خلوت و سجاده و...
قول داده به اسم خودتم قول داده
واسطه شو بین منو ارباب
که به خاطر تو به من کمترین نگاه کنه
اذن بده
که برای یه بارم که شده بین الحرمین رو ببینم

دنبال نشانی بودم
نه من...
همه دنبال راه حلی برای یافتن...
روزگار عجیبی بود
عجیب تر از آنکه فکرش را می کردم
هر کسی دنبال خلوتی بود و...
بهانه ای برای بی بهانه گریه کردن
من
من
مــــــــــــــــــــن
انقدر دنبال نشانی بودیم که به بی نشان ها رسیدیم
داستان شروع شد
حکایت بی نشان ها

حرف دل بود و...
حرف دلـــــــــــــــــــــ
دلم برای حریم ریحانه تنگ شده
ریحانه نوشت:
عمو جونم خیلی وقته از اون حال و هوا دورم
یه کاری کن
یه راهی نشونم بده
که باز برسم به اون حال خوب
درد نوشت:
هنوزم دستم درد داره
دردش عذابم نمیده
اما نگاه بهش خاطراتمو قلقلک میده
همین قلقلک به جای خنده ،اشکامو در میاره
دست مریزاد دنیا

من...
حال خوبمو مدیون حاج همتم
تفکر این روزامو
عاشق بودنمو
همه اتفاقای خوب زندگیمو
حتی شناختن عمویی که...
حالا همه چیزم شده
همه وجودم
اما امسالم
امسالی که کنار شهدا تحویل شد تو معراج شهدا
بوی یه دوست جدیدو می داد
یه دوستی که ...
خیلی ام غریبه نبود
فقط من باهاش غریبی می کردم
تمام مدتی که اروند بودم و بغض نشکستمو شکسته بودم
تمام مدتی که نگاهم به آب بود
فقط یکی بهم نگاه می کرد
یکی که هوای دلمو بدجوری داشت
خبر از دل بارونیم داشت
کسی که با لبخند قشنگی که به لبش داشت دیوونم می کرد
دیوونه تر از همیشه
باورم نمی شد اما...
خرازی خرازی دل مـــــــــــــــــــن
ریحانه نوشت:
عمو جونم
حاج حسین غریبه نبود
من غریبه بودم
وقتی عطرشو شنیدم
عطر تو رو داشت
دلم هواتو کرد
بوی سقز تو رو می داد
عمو جونم دلم برات تنگ شده
میشه به خوابم بیای
ه م ی ن
بعضی وقتا تو یه راهی رو انتخاب می کنی
بعضی وقتام هست که یه راهی تو رو انتخاب می کنه
راهی که اصلا احتمالم نمی دادی واردش بشی
راهی که می دونی ختم به خیر میشه
می دونی بهتر از اون پیدا نمی کنی
اما دلت ساز مخالف می زنه
گِله می کنه
هیچ رقمه باهات کنار نمیاد
شده داستان این روزای من
می دونم قدم زدن تو این راه به اوج می رسونه منو
راهی که آخرش روشنه
اصلا خود خود صراط مستقیم
اما دلم بازی در میاره
خودشو لوس می کنه
ریحانه نوشت:
عمو جونم می دونم راضی هستی به این قدم
می دونم چون حست می کنم
می بینم قدم قدم همراه قدمام شدی
خودت کمک کن
دلم کم گِله کنه
من این راهو تا آخرش برم

امروز..
امــــــــــــــــــــــروز
اوج نگفته هام راه گلومو بسته بود
نگفته هایی که به جنون می کشونه منو
امروز لبم خندانو دلم تنگ بود
حتی...
شمع های خیالی رو فوت کردم
من رد شدم
از کوچه ایی که...
من به این بیقراری ها عادت کردم
ه م ی ن
ریحانه نوشت:
امروز تمام 28هام یه جا تجمیع شد...
پی نوشت:
سنگ صبور

دلـــم را کـــــجا.....؟؟؟؟
پــــی کـــدام نخــــود ســـیاه بفرســـتم....
کــه فقـــط بهانـــه
حــــرم امـن رضــا (ع)
را گرفتــه است ...!!
ریحانه نوشت:
عمو جونم دلم از اون سفرایی می خواد
که تو راهنمایی و من...
من...
مــــــــــــــــــــــــــــن...
عمو جونم...
پی نوشت:
من و قرار بی قراری
من و این همه چشم انتظاری
من و ...

وقتی یه متنی رو می خونی و تاییدش می کنی
یعنی درکش کردی
یعنی فهمیدیش
اما شاید وقتی بهتر درکش کنی
که واسه خودت اتفاق بیفته
من الان این جمله رو بهتر از همیشه درک می کنم
مکه برای شما
فکه برای من
بالــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نمی خواهم
همین پوتین های خاکی هم می توانند من را به آسمان برسانند
وقتی جایی میری برای پیدا شدن و گم میشی
یعنی...
یعنی...
های تویی که گفتی رفتن مقدمه پرواز است...
با توام خودِ خودتـــــــــــــــــــــ
تویی که بالهایم را شکستی
من
خودم را پیدا کردم در طواف عشق
هر دور گشتن میان رمل های فکه بوی پیدا شدن می داد
ریحانه نوشت:
عمو جون ممنون
بابت همه خوبیهات
بابت تو اوج نبودن بودنات
من به همین راضیم
کاک منوچهرم
پی نوشت:
گاهی وقتا باید خودتو باور کنی...
اینجا
جایی که...
عمو جونم
چرا بعضی وقتا خیلی دیر و خیلی دور
متوجه خیلی چیزا میشم
ریحانه نوشت:
عمو جونم علی علی

