نمیدونم چی بگم؟
.
.
.
منتظرم اینجا تواین نقطه که ایستادم وبه دوردست وبه یه هدف فکرمیکنمهم باز شاهد عظمتت باشم...
.
.
.
بار ها افتادم بلند شدم دست و پاهام تواین راه پرپیچ و خم زندگی زخمی شد ولی تحمل کردم....
می دونین من ادمی نبودم که وبلاگو رها کنم ولی الان زیادی تو عمق وجودم ،ایندم وخیلی چیزهای مربوط به اون شدم که نمی تونم اون طور که باید بیام وخودی نشون بدم...
دوستانم واقعادوران عالی بود
..من دوباره اگر زنده موندم این دوران رو باشما دوباره تجربه میکنم...
امسال یکی از غول های راهمو درپیشدارم.....امتحانات نهایی
شاید به گفته هام و عقیدهام بخندید...ولی من این طوری افریده شدم....این طوری بودم...وخواهم موند....
هرچند عذابم می ده ..هم منو هم اطرافیانمو(به ویژه ارام-مادرم).!
خلاصه برام دعا کنید همین که این مسیررو امسال تموم کردم می یام دوباره پررونق و باخیال جمع پشت این مانیتور و کیبورد می شینم...قربون تک تک خنده هاتون برم....سمن((ارام))








سلام ..... به همه ی کسانی که خواننده ی وبلاگ من هستند.من از ساختن وبلاگم انگیزه ی بزرگی دا رم . البته من برای هر کاری که حتی انگیزه ای در وجودم نباشد دروجودخود انگیزه ایجاد می کنم . در زندگی ام تجربه های زیادی کسب کردم. من به روزی امیدوارم که وبلاگم پربیننده باشد .به یاد داشته باشید که بیشتر مطلب های وبلاگم دست نوشته ی خودم است.امیدوادرم باخواندن ادامه ی مطالبم مرا بهتر بشناسید