پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن
 

آزاد شو از بند خویش، زنجیر را باور نکن
اکنون زمان زندگی ست، تاخیر را باور نکن

حرف از هیاهو کم بزن، از آشتی ها دم بزن
از دشمنی پرهیز کن، شمشیر را باور نکـن

خود را ضعیف و کم ندان، تنها در این عالم ندان
تو شــاهکار خلقتی، تحـقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی، هر چیز می خواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست، تقـدیر را باور نکـن

تصویر اگر زیبا نبود، نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رســم کن، تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید
پرواز کـن تا آرزو، زنجیر را باور نکن

شعر از :مهدی جوینی 

بادبادک دست کودک را هر طرف می بُرد

باد بازیگوش
بادبادک را
بادبادک 
دست کودک را
هر طرف می بُرد
کودکی هایم
با نخی نازک به دست باد 
آویزان!

  قیصر امین پور 

 

كاش باران بودم ...

كاش باران بودم

و تن پنجره را مي شستم

و به هر كس كه پس پنجره غمگين مانده

از سر عشق ندا مي دادم

پاك كن پنجره از دلتنگي

و دل از غصه بشور

دست از غم بردار

گوش كن باران را....

كه چه خوش مي بارد

و پيامي دارد:

زندگي كوتاه است

باز كن پنجره از دلتنگي

روز نو در راه است !


((‫‏مژده ژيان‬))

دختر و بهار

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت 

اي دختر بهار حسد مي برم به تو 
عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا 
با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو 
بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي 
با ناز ميگشود دو چشمان بسته را 
ميشست كاكلي به لب آب تقره فام 
آن بالهاي نازك زيباي خسته را 
خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش 
بر چهر روز روشني دلكشي دويد 
موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او 
رازي سرود و موج بنرمي از او رميد 
خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار 
ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم 
دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار 
اي بس بهارها كه بهاري نداشتم 
خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان 
گويي ميان مجمري از خون نشسته بود 
مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب 
دختر كنار پنجره محزون نشسته بود

زمستان

شکسته شیشه ی باران

میان روز های من

همه درگیر بارانیم

همه محتاج باریدن

کنار پنجره هایی

به سوی اوج

در راهیم

من و تو خوب میدانیم

چه بی اندازه تنهاییم

سکوتت اوج میگیرد

گلویم بغض میگیرد

نه فریادی نه آشوبی

نه از این حادثه دوری

تو هم حیران حیرانی

در این چهارشنبه ی سوری

نگاهم میکنی اما 

نگاهت سرد و جان فرساست

چرا حس میکنم حنی

زمستان هم

درون چشم تو تنهاست .

دریا پژوهش

زمستان

پشت كاجستان، برف.
برف، یك دسته كلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمی میل به خواب.
شاخ پیچك و رسیدن، و حیاط.

من، و دلتنگ، و این شیشه خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشك.

یك نفر دلتنگ است.
یك نفر می بافد.
یك نفر می شمرد.
یك نفر می خواند.

زندگی یعنی: یك سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها كم نیست: مثلا این خورشید،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.

یك نفر دیشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس

سهراب سپهري

متن آهنگ چقدر دوست دارم خدا از رضا صادقی

دوست دارم خدا
هر جا برم تو با منی واسم مث جون وتنی
حرفاتو دلت که میگیره فقط حرفتو با من میزنی
هر جا برم کنارمی فرقی نمیکنه کجا
فرقی نمیکنه چقدر فاصله باشه بین ما
چقدر دوست دارم خدا
من
چقدر دوست دارم خدا
وقتی که میرقصم تو باد وقتی که میخندم با برگ
وقتی که میشم غرق در احساس بی تکرار مرگ
وقتی که بارون میشی و بی چتر میباری به من
میفهمم از آرامشت حس خوشی داری به من
چقدر دوست دارم خدا
من
چقدر دوست دارم خدا
وقتی که میچینم تو رو مثل یه گندم یا یه سیب
همجنس آدم میشم و پر میشم از حسی عجیب
هر جا که هستم با.منی هر جا که باشی عاشقم
خوشحالم از این که واسه این هم صدایی لایقم
هر جا برم کنارمی فرقی نمیکنه کجا
فرقی نمیکنه چقدر فاصله باشه بین ما
من چقدر دوست دارم خدا
من چقدر دوست دارم خدا

بازنویسی شعر کوچه فریدون مشیری- بی تو مهتاب شبی... بی تو مهتاب شبی

بی تو مهتاب شبی

باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم

خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

ادامه نوشته

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمان‌ها که پدرتنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه‌ى زمین، شــانه‌های پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند
تنــها دردم، زانوهای زخمـی‌ام بودند
تنـها چیزی که می‌شکست، اسباب‌بـازی‌هایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!
 
 
چند وقتی است آسمان هم بخیل شده است
انگار گرد مرگ را در زمین خدا پاشیده اند
اما نه
این زمین خدا نیست
زمین خدا پاک بود
آلوده اش کرده ایم.
آسمان را در جستجوی ابری کاویده ام
قدیسه ی من!
خورشید را پنهان کن و آب بیاور
برای ارواح برزخ نذری کن
شاید قبول شود و باران ببارد
زمین سوخته دلم ترک برداشته است
تو باران شو و بر من ببار
تو می توانی اشک آسمان را دربیاوری؟
شب که بخوابیم آیا دوباره صدای ترنم باران را روی سقف خانه مان خواهیم شنید؟
بالاخره خواهد بارید
می دانم دلش خواهد سوخت به حال ماها
اما نه بهتر است بگویم باران زده است
با آمدنت باران هم راه خود را به زمین باز کرد است
شمعی روشن کن
شاید دل ارواح برزخ بسوزد و رگه ای باران بفرستند
من تنها آرزو می کنم
شاید
خنکای صبح فردا را با نم تازه باران تجربه کنم
"حسین پناهی"

گفته ها

خردمند شاگردانش رابه وقت تعلیم هدایت می‌كند، به دنبال نمی‌كشاند. آن هارا به پیشروی می‌خواند، متوقف نمی‌كند. راهی پیش روی آن هامی‌گشاید، به جایی نمی‌برد. اگرشاگردی برآن شودكه خود مشتاقانه بیندیشد، می‌توان اورامعلم خوبی خواند.

کنفسیوس 

 

آموزش پر کردن یک سطل نیست، آموزش روشن کردن یک شعله است.

ویلیام باتلر ییتس، شاعر ایرلندی

 

آموزش دادن مانند یادگرفتن دوباره است.

ژوزف ژوبرت، معلم اخلاق و مقاله نویس فرانسوی

 

هیچ جانشینی برای کتاب در زندگی یک کودک وجود ندارد.

مری الن کی، نویسنده آمریکایی

 

به گونه ای زندگی کن که گویی فردا خواهی مرد. به گونه ای بیاموز که گویی برای همیشه زندگی خواهی کرد.

مهاتما گاندی

 

بزرگترین هدیه برانگیختن شوقی برای خواندن است.

الیزابت هاردویک، نویسنده و منتقد آمریکایی