کم کم بار سفر میبندی و بی تفاوت از اشکهایم میگذری.اشکهایی
که روزی می گفتی نباید بیهوده ببارند و هر کدامشان را با دنیایی
برابر می دانستی اما حال چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
آنچنان سرد و بی تفاوت از کنارم می گذری که باور ندارم این خود
توئی.چه کوتاهی و اشتباهی از جانب من سر زد که حتی مجال
خداحافظی به من نمیدهی.یعنی آنقدر گناه بزرگی مرتکب شده ام
که مستحق گذشت نیستم من چه کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

جز اینکه صادقانه دوستت داشتم و دارم جز اینکه تمام بی توجهی
هایت را به دلیل خستگی ات دانستم.من فکر می کردم می توانم با
تو همسفر شوم تا ابد اما هیهات که پیوند آب و آتش و خورشید و
ماه با هم ممکن نیست.در حضور خورشید وجود تو حضور چون منی
بی معناست.چقدر مرگم بی صداست بی صدا و خاموش.می دانی
حال چگونه ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
مثل ماهی ای که از آب دور مانده است. ماهی تازه که از آب دور
می ماند با ته اکسیژن داخل آبشش نفس می کشد و خیلی تقلا
نمی کند اما بعد از لحظه ای کوتاه برای دستیابی به آب با تمام توان
خود به پایین و بالا می پرد و در آخر هم بی صدا جان می دهد.

تقدیم به کسی که با تمام وجودم عاشقش بودم.