خداحافظ
قدرت بازویم
جای خدا حافظ
یا علی میگویم
قدرت بازویم
جای خدا حافظ
یا علی میگویم
رمزش ، اولین رمزیه که واسه مطالبم گذاشتم
جهت یاد آوری : هولوکاست



-----------------------------------------------------------
گر به نامی شناخته باشند ما را ؛ علی است.
عید گذشت و بوی غم آمد.
-----------------------------------------------
فاتحه خوانی بود ؛
جیغ و ناله های دختر ،میان شعرخوانی مداح گمشده بود.
از این سو ،مشاور خسرو (3.000.000.000) کنار پدرم نشسته بود،
از این سوتر، پیرمردی که ولکن آبمیوهه نبود کنارم.
رفتنی هم مدیر فروش فولاد خوزستان رو دیدیم.

تیرندازی تو این مراسم و عروسی عادیه.
چند شب پیش یکی از فامیل مراسمش بود که ما هم جزء مدعوین بودیم.
بعد از تموم شدن مجلس یکی تفنگ دراورد و شروع کرد به تیر هوایی در کردن.
عجب صدایی داشت...
کل ماشین خای تو کوچه آژیرشون در اومد.
حتی بعد از اینکه جمع خصوصی شد همه میگفتن : اسم این تفنگه چی بود ؟!!

میگن یکی از نشانه های آخرالزمان اینه که مردم امر به منکر میکنند و نهی از معروف.
پس مواظب حرف و زبونمون باشیم که اول خودمون اینکار ناهنجار رو انجام ندیم ،
و ثانیا دیگران اینگونه حرفها رو به ما تلقین نکنند.
چیه؟ تهدید میکنی؟!
جرآت داری برو ادامه ...
آخر وقت بود ، بیرون غرفه بودم ، دوتا دختر جوون داشتن به کتابا نگاه میکردن.
یکیشون از دوستش کمی جدا شد ؛ ورودی غرفه بینشون شد ،همین که خواستم برم داخل یهو دختره دستمو گرفت گفت: کجا میری ؟!
تا سرشو سمتم چرخوند یه جیغی زدو بدو از سالن خارج شد.
دوستش تا بخودش اومد نفهمید چی شد ، بدو رفت دنبالش.
منم که از وضعیت حجاب تو نمایشگاه ها به اینجام رسیده بود دیگه تو هیچ نمایشگاهی غرفه نگرفتم.


+ خدا آدم لجباز رو خیلی دوست داره ؛ حال میکنه وقتی یکی بهش پیله بشه .
+ مرگ ،بهترین دلیل برای زندگی
داماد خودش رو آماده میکرد که بیاردش به خونه ای که براش خریده بود.
خاله ام خواستگاری شد و منتظر ازدواج شد.
مادرش خیلی طولش داده بود .بعد از ازدواج مادربزرگم به ماه عسل رفت.
خاله م چون اون زمانها وسیله کم بود و سفرها طولانی با اینکه مادرش مشهد بود ؛ عروسی کرد.
این جالبترین داستانی بود که از خاله م شنیده بودم.

-----------------------------------------------------------------
آنقدر به بچه شان فشار می آورند که وقتی اذان را میشنود ؛ میرود و در اتاق را روی خود قفل میکند و بعد از 20 دقیقه می آید بیرون
و وقتی از او پرسیدند نماز خواندی?
میگوید: بله
گفت:با کی میری؟
گفتش: تنها ، فقط وسایل شخصیم رو میبرم.
گفت: مشکلی نیست ، بهت میدم ،برو و زود بیا.
گفت: باشه.
اول صبح حرکت که کرد ،یکی از رفیقهاش رو دید.
رفیقش گفت: کجا به سلامتی؟
گفت: دارم میرم فلان شهر
گفتش: چه خوب ، خیلی وقته برا خواهرم تو اون شهر نامه ننوشتم ، میبریش
درجواب گفت: باشه بده
نامه در دست ، پیاده تا مقصد رفت، برگشتنی سوار شد و اومد
رفیقش فهمید پیاده و قلاده به دست رفته، گفت: چرا رفتنی ازش استفاده نکردی و پیاده رفتی؟!!
درجواب گفت: به صاحابش نگفتم؛ گفتم شاید راضی نباشه

یه مطلب مختلف
دز ادامه ببینید ...

حرم که بودم ؛از کنار پیرمرد روستایی گذشتم.
یه چند لحظه دلم براش سوخت ، آخه کتاب دعا رو دستش گرفته بود و دعا رو زمزمه میکرد ولی متاسفانه کتاب دعا رو برعکس گرفته بود.
به خودم گفتم: حتما اشتیاقی به یاد گرفتن داره ولی کدوم زاده و ولدی هست که بهش یاد بده ...
