ما را به سختجانی خود، این گمان نبود...


دیریست که این خانه و این فرزند را به حالِ خود واگذاشتهام.
دست و دلم به نوشتن نمیرود. جوانتر که بودم، شورِ بیشتری برای نوشتن داشتم. آنگونه که گویند و دانید، به سانِ خیلِ انسانهای جوان و مثلاً دغدغهمندِ دیگر؛ قصدِ اصلاحِ جهان و دیگر انسانها را داشتم!
اینروزها اما آرامتر شدهام. حرفِ جدیدی دارم که بزنم؟؟ بیایم اینجا و چه بگویم؟؟ گفتنیها را زیاد گفتهاند. ما چرا به این دریایِ معرفتی، موجی اضافه کنیم و زدوخورد را شدیدتر نماییم؟
از نوشتنِ روزمرگیها و روزنوشت نیز، تا بوده، گریزان بودم. بالا بردنِ عمقِ معرفتی دیگران را بیشتر میپسندم، تا صحبت از وقایع روزانه و ناله کردنهای گاه و بیگاه.
پینوشت:
۱- بیشتر کتاب بخوانید.
۲- تحملّ دیگری و دغدغهی دیگر انسانها را در خود افزایش دهید.
۳- شما فردِ خاصی نیستید. از بالا به دیگران نگاه نکنید و دست از طعنه زدن به این و آن بردارید!
۴- هیچگاه فراموش نکنید که "از ماست که بر ماست." اگر از زندگیتان خشنود نیستید، در دنیای بیرون به دنبالِ علتش نگردید. در خودتان جستجویش کنید...
۵- باری، هنوز اینجا را به سانِ فرزندم دوست دارم و چیزی درونم را قلقلک میدهد برای نوشتن ![]()
I think that God, in creating man, somewhat overestimated his ability
Oscar Wilde
گاهی با خود میاندیشم،
خداوند قدری در خلقِ آدمی مبالغه کرده است...
همونطوری که جای دیگهای نوشته بودم و از رأی دادنِ محمد خاتمی در انتخاباتِ مجلس دفاع کرده بودم، تکرار میکنم که عرصهی سیاست عرصهی هیجان نیست. خاتمی با این کار، از خودش هزینه کرد. و این عمل واقعاً ستودنیست/
نامه مادر صُحراب اعرابی به سیدمحمد خاتمی
______________________________
حضور محترم جناب آقای خاتمی عزیز
با عرض سلام و ادب
این سومین بار است که شما را از نزدیک ملاقات می نمایم. حس عجیبی دارم، نه برای اینکه شما را به عنوان قهرمان بپرستم چون خودتان از قهرمان پروری بیزارید، فقط به این علت که آنقدر بزرگوارید که آبروی خود را هزینه آرمان های ما مردم میکنید، برعکس کسانی که نه آبرو دارند و نه حیثیت، نه اسلام را می شناسند و نه انسانیت
آقای خاتمی عزیز، روزی که شنیدم شما رای دادید اول شوک شدم ولی بعد از چند ساعت احساس کردم خیلی بزرگوارید و دست آنها را خیلی خوب خواندید و برای رسیدن به آرمان های بزرگ، همیشه همراه مردم خواهید بود، همچنانکه در هشت سال ریاست جمهوری تان آبروی مردم را در جهان حفظ کردید.
من یک مادرم و فرزندم را بخاطر خواسته های انسانی اش از دست دادم اما همیشه فکر می کنم چقدر خوب است همه انسان ها به خاطر دیگران از حق و آبروی خود بگذرند، بخاطر منافع ملی کشورمان، بخاطر زندانیان سیاسی در بندمان که مانند گروگان ها مورد معامله قرار می گیرند، بخاطر باقی فرزندان این مرز و بوم که همگیشان از پاک ترین و صبورترین جوانان دنیا می باشند، فرزندانی که سخت ترین روزها را گذراندند و فشارهای فراوانی را تحمل کردند و هیچگاه دست به خشونت نزدند در حالیکه شما قبول دارید این جوانان چه مشکلاتی را به جان خریدند و هنوز دارند تحمل می کنند. از کشته شدن فرزندانمان و زندانی شدن ها و توهین ها و آزارها، اما باز هم دم بر نیاوردیم و با صبوری و متانت ولی از طریق راه های مدنی جواب شایسته ای به آنها نشان دادند و خواستار آن شدند تا فضای ملتهب کشور تبدیل به فضایی دموکراتیک و قانونی شود و از راه صلح و گفت و گو به خواسته های خود پافشاری نمایند
من نیز مانند اکثر ایرانیان صلح دوست، همیشه به مفهوم صلح فکر می کنم و امیدوارم با فرمایشات شما از طریق راه های اصلاح طلبانه همگی به آشتی ملی فکر کنیم و برای رسیدن به همدلی و تفاهم، همه سطح تحمل مخالف خود را بالا ببریم و به همان اصل زنده باد مخالف من بیشتر توجه کنیم و اگر حاکمان و قضات نیز عدالت را برقرار نمایند مطمئنا بین مردم و حاکمیت همدلی بوجود خواهد آمد و این تفاهم باعث دفاع دلسوزانه از منافع ملی کشور خواهد شد و از هرگونه تحریم و جنگ جلوگیری خواهد کرد و برای رسیدن به اهداف خود این شروط را لازم می دانم پیگیری نماییم
۱- آزادی زندانیان سیاسی و آزادی خانم رهنورد و آقایان موسوی و کروبی
۲- دلجویی و حمایت از خانواده های کشته شدگان و آسیب دیدگان
۳- آزادی و رعایت حقوق شهروندی و انتخابات آزاد و آزادی احزاب و اقلیت ها و مذاهب و نهادهای مدنی و آزادی اجتماعات و روزنامه ها
به امید ایرانی آزاد و آباد و برای فرزندان آینده مان
دوستدار همیشگی شما
آمنه خاتون فهیمی
مادر صُحراب اعرابی
میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. بر خلافِ نظرِ حتی همین چند روزِ پیشم (زیاد جالب نبودم از منظرِ روحی)؛ احساس میکنم سالِ بسیار خوبی پیشِ رو خواهم داشت و اوضاع، بسیار بر وفقِ مرادم رقم خواهد خورد.
تنشهای زیادی رو تو سالِ نود پشتِ سر گذاشتم؛ و حالا که دارم فکر میکنم فقط گذرِ زمان میتونست حلشون کنه و بیقراریهای چند وقتِ اخیرم رو تسکین بده. خودم باورم نمیشه؛ ولی یکی از جملاتِ سادهی یکی از دوستام که دیشب بهم زد، تأثیرِ زیادی روم گذاشت. بطوریکه باعث شد تصمیم بگیرم این چند ماه رو هم بگذارم تا فقط بگذره و اینهمه بیقراری نکنم! الان احساسِ سبکی و رهایی بیش از حدی میکنم و خیلی خوشحالم :) احساسی که فکر میکنم حداقل پنج شیش ماهی بود که فراموشش کرده بودم و اون فردِ شاد و پرانرژیِ همیشگی نبودم.
قُد و مغرور که باشی، در مواجهه با مشکلات بیشتر دست و پا میزنی و گاه همین دست و پا زدنها باعث میشه که بیشتر فرو بری. بعد هرچقدر هم دودوتا چهارتای منطقی کنی که چرا داری فرو میری، طبعاً گیجتر میشی! گاه باید خودت رو به دستِ جریانِ آب بسپاری.
مثه شنا از عرضِ رودخانهای خروشان میمونه. اگه بخوای عرضِ رودخونهرو مستقیم شنا کنی؛ طبعاً غرق میشی. باید خودت رو بسپاری به دستِ جریان و آهسته آهسته به سمتِ دیگهی رودخونه شنا کنی و نزدیک بشی. فقط در این صورته که میتونی از عرضِ رودخونه عبور کنی. نکتهای که حتی تو کلاسای مدیریتمون هم بهمون گوشزد میکنن. ولی خب گاه وقتی در بطنِ مشکلاتی؛ نمیتونی درست تصمیم بگیری. شاید باید جرقهی سادهای زده بشه و تو ناگهان بتونی اون دیدِ معروف و راهگشا رو پیدا کنی. جرقهای که برای من دیشب زده شد و اتفاقاً مصادف شد با سالِ جدید و بهارِ طبیعت. که امیدوارم بهارِ زندگیِ فکری و رفتاریِ من نیز باشه.
سخت میگیرد جهان بر مردمانِ سخت کوش/
تا بنگشايم به قندت روزه ام - تا قيامت روزه دارم روز و شب
و خب بعدش؟ بعد از گشودن روزه ات با قندِ لبش، ميخواي چيكار كني؟ از هدفي كه بهش رسيدي سير ميشي و به اهداف ديگه اي فكر ميكني؟ به قندِ لبانِ كسانِ دگر؟
يا نكنه اخلاق مداري؟ يواش يواش ازش سير ميشي، ولي تو خودت ميريزي و بعد از چند وقت ميسرايي كه:
بيهوده تلاش ميكني عزيز
اين چايِ تلخِ زندگي،
با حبه قندِ كوچك تو
شيرين نميشود...
به گمانم دردسر ها، زحمتها و كوششها تازه پس از وصل شروع ميشه، و الا تا بوده ملّت در غمِ فراق رفتارهاي قابل دفاع و تحسين برانگيزي از خودشون بُروز ميدادن!
بايد به باهم بودن ها بيشتر فكر كرد...
من مستِ می عشقم، هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی، بیدار نخواهم شد
امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه
تا روز قیامت هم، هشیار نخواهم شد
تا هست ز نیک و بد در کیسهٔ من نقدی
در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد
آن رفت که میرفتم در صومعه هر باری
جز بر در میخانه این بار نخواهم شد
از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن
از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت
وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد
چون یار من او باشد، بییار نخواهم ماند
چون غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد
تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم
تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد
چون ساختهٔ دردم در حلقه نیارامم
چون سوختهٔ عشقم در نار نخواهم شد
تا هست عراقی را در درگه او باری
بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد
+ آیا هر چه را علم نتوانست پاسخ گوید، باید به سراغ دین رفت؟
- دین و علم اصولاً همنشین و هم ردیف نیستند تا انسان بپندارد که مشکلی وجود دارد که بخشی از آن را علم انجام میدهد و بخش دیگرش را دین. این دو نمیخواسته اند تعلیم واحدی بدهند تا بگوییم یکی، نقص دیگری را میپوشاند.
نزاعی که در سده اخیر میان علم و دین رخ داد، به خاطر حرفهایی بود که دین زده بود، ولی واقعاً حرفهای دین نبود. چنین نیست که هر سخنی که پیامبر گفته، یا در قرآن آمده، دینی باشد. برخی از اینها بالعَرَض اند. یعنی به ضرورت تاریخی وارد دین شده اند. دین میتوانست از آنها تهی باشد، اما باز هم دین باشد.
نمونه هایش کتابهایی است به نام طبّ الرضا و طبّ النبی، که در آنها دستورهای طبی ذکر شده است. حتی اگر اینها موثّق و درست هم باشد، دینی نیستند و هیچکس از پیشوایان دین انتظار طبابت نداشته است. اینها بالعَرَض حضور دارند. ممکن است کسی سوالی از آنها کرده باشد و آنها هم جوابی داده باشند. این آراء علمی که در قرآن آمده، همه از همین جنس است...
عبدالکریم سروش - سنت و سکولاریسم
چند روز پیش به لطف یکی از دوستان از وجود کلاسهای استاد ملکیان در موسسه ای باخبر شدم. تصمیم گرفتم در جلسه ای از جلسات ایشان شرکت کرده و با افکار و رفتار و منش ایشان بیشتر آشنا شوم.
از اتوبوس پیاده شده و به سمت موسسه میرفتم که احساس کردم کس دیگری نیز دوشادوش من می آید؛ نگاهش کردم و گفتم: چقدر شبیه مصطفی ست؟!
خود استاد ملکیان بود! خیلی برایم جالب بود. سلام و علیکی کرده و گفتم که برای اولین بار است که میخواهم در کلاس تان شرکت کنم؛ گفت: پس شما هم میخواهید عمر خود را ضایع کنید؟! یکه ای خورده و پاسخ دادم: عمر در هر صورت ضایع میشود و میگذرد؛ مهم چگونه گذراندن و ضایع کردنش است. چند دقیقه ای با هم بودیم و گفتگو میکردیم تا به موسسه رسیدیم.
از منش و اخلاقش خوشم آمد. گویا آنگونه که می اندیشد، زیست میکند. موضوع آن جلسه نیز در باب روانشناسی اخلاق بود، که بسیار پسندیدم. مطمئنا از این به بعد هرگاه در تهران باشم؛ حتما در کلاس هایش شرکت خواهم کرد. عجالتاً این برخورد باعث شد دید و موضع بهتری نسبت به ملکیان پیدا کنم. تا در آینده چه پیش آید و چه در نظر افتد...
اضطراب مفهوم عمده ای در فلسفه اگزیستانسیالیسم میباشد. زندگی انسان فاقد هدف است؛ انسان به شکل وحشتناکی آزاد است و به سبب مسئولیت انتخابی که بر عهده دارد در اضطراب به سر میبرد...
این سوال که هدف و غرض از زندگانی انسان چیست، بارها مطرح شده و تا به حال هرگز پاسخی قانع کننده نیافته است و شاید اصلاً ممکن نباشد پاسخی به ان داده شود.
بعضی از کسانی که این سوال را مطرح کرده اند افزوده اند که اگر زندگانی هدفی نداشته باشد، از نظر آنان هیچ ارزشی ندارد. اما این تهدید هیچ چیز را تغییر نمیدهد، بلکه به نظر میرسد که حق داشته باشیم طرح سوال را مردود بشماریم.
ظاهراً چنین سوالی از خودپسندی نوع بشر، که آن را در اشکال فراوان دیگر نیر میشناسیم، ناشی میشود. چرا هیچگاه از هدف زندگی حیوانات حرفی در میان نیست؟
تنها دین است که میتواند به این سوال که هدف زندگی چیست پاسخ دهد. اگر نتیجه بگیریم که فکر هدفمند بودن زندگی کاملا وابسته به نظام دینی است، چندان به خطا نرفته ایم...
تمدن و ملالت های آن - زیگموند فروید
نظر شما خوانندگان چیست؟ آیا تابحال به این نکته اندیشیده اید؟ طرحِ سوالِ هدف از زندگی را مردود میشمارید و ناشی از خودپسندی میدانید یا...؟
گویا احمدی نژاد پس از اتفاقات اخیر و کدورت بوجود آمده بین خودش و رهبری، تفألی به حافظ زده و این بیت اومده!
مگر به تیغ اجل خیمه بر کنم ورنه
رمیدن از درِ دولت نه رسم و راه من است! ![]()
همینگوی مردان را به دو دسته تقسیم میکرد: آنهایی که تخم دارند و آنهایی که ندارند.
وی از کسانی که فقط روشنفکر هستند بیزار بود، یعنی از کسانی که با اندیشه ها سر و کار داشته باشند تا با آدمها و زندگی.
وی این شعار اخلاقی مسیحیت را که "بدی را با نیکی پاسخ گو" اعترافی بر بزدلی می انگاشت.
"به هنگام شکست، ما مسیحی میشویم!"
از تفسیرهای زندگی - ویل دورانت
در عجبم روشنفکران این مرز و بوم کجایند و چه کیونی میدهند؟! به قول بابک احمدی حتی اگر هم روشنفکر نداشته باشیم و کار روشنفکری داشته باشیم، مانده ام چرا هیچکدام از اینان بخاری ازشان بلند نمیشود و کاری نمیکنند و حرفی نمیزنند؟ مثلا مصطفی ملکیان چه غلطی دارد میکند؟ در حال اندیشیدن است؟ باقی شان چه؟ گویا آرمان گرایی و پابرجایی روی آرمان ها؛ تا قبل از انقلاب و با آن نظام فکری جواب میداد. نمیدانم شاید از مضرات یوتیلیتیاریسم است که یک مشت بچه کیونی به سان ابطحی ازمان ساخته و یا چه؟ امثال تاجزاده مگر از چه نظام فکری تبعیت میکنند؟
همه مان یاد گرفته ایم با مفاهیم و ارزشها و اندوخته هامان لاس بزنیم؛ از عقل بلافیم و طامات ببافیم!
باری کدام اندوخته ها؟ دو سه کتاب و مقاله خوانده ایم و مشتی اسم حفظ کرده ایم و در موارد ضروری از همانها دم میزنیم و لاس نیز! زهی عمق و زهی عمق! زهی بخار که از نسل ما بلند شود. مشمئز کننده شده ایم. طرفدار گفتگو هستیم و از گفتگو فرار میکنیم. تظاهر به طرفداری ازش را ترجیح میدهیم، پای عمل که میرسد، فرارمان را توجیه میکنیم و مشتی خزعبلات بخاطر عدم گفتگو تحویل طرف مقابل میدهیم.
هیچ کدام حال هیچ کار و هیچ کسی را نداریم. گشادیم و گویا از گشادی و کرختی خود لذت نیز میبریم بس که بدان خو کرده ایم. ترجیح میدهیم کسی خودش را بخاطر ما آتش بزند و کف و سوت و هویی نیز حواله اش کنیم و از فردایش؛ روز از نو و روزی از نو...
زهی تخم و زهی تخم که ماراست خدایا - چه زشت است و چه زشت است و چه نغزست خدایا!
فتادیم فتادیم بدانسان که نخیزیم - ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا
نه دامیست نه زنجیر همه بسته چرائیم؟ - چه بندست! چه زنجیر! که برپاست خدایا
پ.ن: برای عدم کج فهمی مخاطبان عزیز؛ امثال ابطحی و ملکیان و قوچانی را زهی تخم میدانم و امثال سروش و کدیور و موسوی و زیدآبادی و تاجزاده و منتظری و صانعی و حتی مثلا استاد شجریان را تخم دار!
این لینک را هم ببینید؛ حرف نداشت: لینک
ایدئولوژی به نظامی از عقاید اطلاق میشود که علت دارند، ولی دلیل ندارند...
سخن من نه از شرّ ایشان بود،
خود از شرّی بود که ایشانند...
تا به حال به اسم کوچک رحیم مشایی دقت کرده اید؟ متولد سال ۳۹ است و اسمش اسفندیار.
حال به اسم دور و بریهای خود که در حوالی این تاریخ متولد شده اند (پدران و عموها و الخ...)؛ بنگرید. از بیخ اسامی ائمه اند و مذهبی.
حال کمی تأمل کنید. مشایی در خانواده ای متولد شده که به نسبت بسیاری از خانواده های دیگر آن زمان، نه مذهبی که به نظر میهن پرست بودند. بنیه اش در چنین خانواده ای بسته شده...
نتیجه گیری را به خوانندگان وا میگذارم/
هر کس پس از سی سالگی بدبین شود، احمق است؛
و هرکس پیش از سی سالگی بدبین باشد، به شکل حیرت آوری باهوش است.
Clarence darrow
- آیا جدایی نادر از سیمین را میشود واکنشی به شرایط اجتماعی روز دانست؟
- اگر هم نخواهیم بگوییم واکنش، تبلوری از شرایط اجتماعی زمانه را در خود دارد. روزگار ما روزگار تعلیق است.
می خواهیم درست زندگی کنیم، اما پیشامدها فرصت درست اندیشیدن را در این باره از ما می گیرند.
می خواهیم به مرکز ثقلی اتکا کنیم، اما سستی و فرسودگی و بی تناسبی شان ما را به سقوط میکشاند.
نه فضای مدرن طبقه متوسط راه نجات را نشان می دهد و نه بافت سنتی موقعیت های بومی.
نه دیروزمان (پدر نادر) توان ارتباط با ما را دارد و نه فردایمان (ترمه) سرنوشتی روشن.
در چنین بزنگاه تاریخی ای، فیلم جدایی نادر از سیمین آینه ای شفاف از آویختگی نسل ما است...
دوستان و خوانندگان عزیز، کسی از طرح حذف سه یا چهار صفر از سن جنّتی، چیزی شنیده؟! ![]()
دیشب به لطف دوستی عزیز مطلع شدم که استاد حسین علیزاده در تالار وحدت اجرا دارد و شب آخر نیز هست. گویا قسمت بود که بروم؛ ساعت ۸ مطلع شدم که یک ساعت دیگر کنسرت شروع میشود و من هنوز بلیطی تهیه نکرده بودم، به هر حال دل به دریا زدیم و رفتیم و شد!
نیک اقبالی من یکی آنکه کنسرت در مایه راست پنجگاه بود و استاد علیزاده در این مایه، آثار نیکی ساخته است. کنسرت در دو بخش بود؛ بخش اول سه تار بود و پس از آنتراکت بخش دوم با تار اجرا شد و در آخر هم قطعه ترکمن بود که با ساز ابداعی علیزاده، شورانگیز، به پایان رسید.
قطعات بخش اول را نمیدانم من نشنیده بودم یا تازه بود؛ ولی قطعات تارش را شنیده بودم. حدس میزدم از قطعه سماع آسمان نیز بنوازد که همین گونه هم شد. باری قویترین اجرای استاد که آن قطعه ترکمن آخرش می بود؛ چنگی به دلم نزد...
علیزاده قطعه ترکمنی را که در نوار فریاد با استاد شجریان ارایه داده بود؛ به مراتب بهتر بود؛ هرچند آنجا کمانچه کلهر به کمکش نیز شتافت و دست علیزاده در ارایه گستره صدایی باز تر بود؛ ولی خب اجرای دیشب به گمانم از اجرای سه تارش در آلبوم ترکمن نیز ضعیف تر بود.
نمیدانم شاید علیزاده به خاطر رفع تکلیف این قطعه را اجرا کرد. به هرحال نمیشود راست پنجگاه زد و از ترکمن غافل شد. ولی برای کسی چون علیزاده و با این جایگاه؛ حیف است کنسرت هایی این چنین و از سر رفع تکلیف ارایه شود.
امیدوارم علیزاده راه لطفی را در پیش نگیرد...
تا به حال در نام آخرین ساخته اصغر فرهادی تأمل کرده اید...؟
دقت کرده اید بار ارزشی "جدایی نادر از سیمین" با "جدایی سیمین از نادر" فرق دارد؟
و به گمانم خود فرهادی به خوبی از این تفاوت آگاه بوده است و برگزیدن این نام، بی حکمت نیست.
« گر طالب بزرگی هستی، در خُردی به بزرگان بده...! »
عبید زاکانی
من از زدن این مثال خسته نمیشوم که بنگرید آیات عظام در صورت ناخوشی چه میکنند: ترجیح میدهند به لندن بروند یا بروند خود را به ضریح حضرت ببندند یا با طبالرضا درد خود را درمان کنند؟
بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطرنرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ ازما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشودهفتاد رنگ...
مردان بیشتر به دام ظرافت می افتند تا زیبایی...
« ویل دورانت »
روشنفکری، علی الاغلب، در دیار ما بر خلاف آنچه در اروپا گذشت با بی دینی و سست عقیدگی آغاز شد و با بی بندوباری در آمیخت و اغلب به مارکسیسم منتهی گردید.
میرزا آقاخان، احمد روحی و افضل الملک بی دین بودند؛ فروغی سست عقیده ای عمله ی ظلم؛ هدایت فرویدیستی بورژوا منش؛ و دشتی هوسرانی فرومایه و بی اعتقاد؛ از همه جلیل تر جلال بود که از پشت کردن به عقیده دینی شروع کرد و به سوسیالیسمی معتدل و ظلم ستیز و سنت گرا رسید و در آن ماند تا درگذشت. و در این میان چه بسیار که آمدند و چون مرغی بر کوهسار نشستند و برخاستند و نه بر آن کوه افزودند و نه از آن کاستند...!
-رازدانی و روشنفکری و دینداری-
دکتر تو هم...؟!
۱- زیاد دیده ایم که بعضی افراد، در برخی نقاط دنیا روی ذغال گداخته راه میروند؛ یا به اصطلاح خودشان و بعضی دیگر شق القمر میکنند. علاقه خاصی دارم به آن استاد استادشان -خفن شان!- بگویم بیاید جلوی خودم روی فلز گداخته -گداخته هم نبود توفیری نمیکند، داغ باشد کافیست!- راه برود، تا اولین قدم را نگذاشته، پایش بچسبد به سطح فلز و سیه روی شود هر که در او غش باشد! خسته شدم از ژانگولر بازیهای برخی افراد و در بوق و کرنا کردن برخی دیگر! علاقه خاصی داریم به ماورایی کردن و ماورایی دیدن همه چیز!

http://www.shia-news.com/fa/pages/?cid=19646
۲- برخی دوستان و افراد که ادعای مسلمانی شان گوش زمین و زمان را کر کرده است و علاقه خاصی هم دارند که با بحث و نظر، افراد دیگر را به راه راست -به زعم خودشان- بگروانند؛ زمانش که میرسد، سوت زنان به روی خودشان نمیاورند و پیدایشان هم نمیشود! به سان تبلی تو خالی فقط سر و صدا دارند!
I believe that man will not merely endure; he will prevail...
انسان نه فقط تاب خواهد آورد، بلکه استیلا خواهد یافت...
این لینک دانلود مقاله بسط بسط تجربه نبوی میباشد؛ حیفم آمده بود در ابتدا بطور کامل بگذارمش، در سه پست قبلی گزیده هایی از آن را درج کردم. نسخه ای که به من رسیده بود بسیار رنگ و رو رفته بود؛ در اینترنت که جستجو کردم نیافتمش؛ همین شد که زحمت تایپ آن بر دوش خودم افتاد. به هر حال مقاله بسیار عالی و ارزشمند میباشد به زعم این حقیر...
--------------------
دیروز نامه ی "به خدا قسم خدا نیست، نیست" دکتر سروش را خواندم، شکواییه ای بود از سر رنج؛ جمله ای را بسیار در آن ارزشمند یافتم، به گمانم حدود یکسال پیش بود که در مباحث اخلاقی که با برخی دوستان داشتم؛ بسیار تلاش میکردم این حرف را بزنم؛ حال اینجا دکتر بسیار زیبا آنرا در قالب واژگان گنجانده است، و من بدین گزاره اعتقاد راسخی دارم:
« گفتمش دین همچو شراب است. آن چنان را آن چنان تر می کند. حیوانها را حیوان تر و انسان ها را انسان تر می کند... »
--------------------
و اما پاسخ به برخی دوستان که در پستهای قبل اشکالاتی مطرح کرده بودند و بی پاسخ گذارده بودمشان:
۱- دوباره تکرار میکنم، همانطور که دکتر خود نیز فرموده بود: ما هيچ وقت فهمي از قرآن را با خود قرآن نمي سنجيم، بلكه همواره فهمي از قرآن را با فهمي ديگر از قرآن مي سنجيم؛ و همه فهم ها خودشان را به قرآن مستند مي كنند.
۲- از برخی دوستان که مدام از ضروریات دین و امکان استنباط آن از قرآن دم میزدند؛ استدعا دارم تعریف خود را از ضروریات دین ارائه دهند؛ این حقیر منظور ایشان را متوجه نمیشوم. اگر اصول دین مورد نظر است که به گمانم ۳ اصل توحید و معاد و نبوت است و نه بیش تر...
۳- مدام به من گفته اید، که تفسیرهای تا بدین حد متفاوتی که از اسلام میبینید؛ را توضیح بده! دوست عزیز تفسیر متفاوت از دین یعنی آنکه: طالبان و ایران و عربستان و ترکیه و مصر و مالزی و سودان و هزار و یک کشور مسلمان دیگر؛ هر کدام خود را و تفسیر خود از اسلام را بر حق میدانند و این تفاسیر تا آنجاییکه من اطلاع دارم در بسیاری موارد در تناقض با یکدیگر است؛ و وقتی تفسیرهایی تا بدین حد متفاوت در کشورهای اسلامی مختلف میتوان دید؛ باز باید چشمها را بست و از استنباط ضروریات قطعی اسلام از قرآن سخن گفت؟
سرم کمی شلوغ بود و مشغله ها بسیار؛ فرصت نشد بحث دو پست پیشین را ادامه دهم. برخی دوستان هم خوب از فرصت استفاده کرده و به من تاختند! حال ولی خاطری آسوده دارم و وقت زیاد! دوستان هر انتقاد و خرده ای دارند را در حد توانم پاسخگو خواهم بود. فایل پی دی اف این مقاله را بطور کامل در پست بعد قرار خواهم داد. فعلا گزیده هایی از آن را قرار دادم.
درخشان ترین قسمت این مقاله؛ همینی است که در پایین علامت زده ام! معرکه است؛ از دستش ندهید...
خرمشاهي: اگر كسي توحيد و معاد و عدل و امامت را بپذيرد، اما پيامبر را صرفاً سياست مدار بداند، چه حكمي دارد؟
سروش: او غير مسلمان است، چنا نكه كراراً گفتم.
خرمشاهي: پس حداقل قبول داريد كه براي مسلمان شدن يك اصل ضروري وجود دارد؟ سؤال ديگر اينكه آيا صرفاً يك اصل ضروري وجود دارد يا اصول ديگري هم در كار است؟
سروش: دو نوع ضرورت داريم: ضرورت ديني و ضرورت منطقي. ضرورت اعتقاد به نبوّت نبي براي ديندار شمرده شدن، يك ضرورت منطقي است نه يك ضرورت درون ديني. يعني منطقاً و مطابق تعريف و توتولوژيكمان، اگر كسي نافي نبوّت نبي باشد، نافي دين است.
خرمشاهي: اگر ضروري دين نيست، چرا منكرش از دين خارج ميشود؟
سروش: اين خروج از دين به دلايل ديني رخ نمي دهد. چنين كسي به دليل تعريف دين است كه از دايرهٔ دينداري بيرون مي رود. به عبارت ديگر ضروري دين نيست، ضروري منطقي دينداري است.
شرط ضروري دينداري اعتقاد به نبوّت نبي و «ماجاء به النبي» است. فرد ديندار بايد به هرچه پيامبرش، به صفت پيامبرانه آورده است، ايمان داشته باشد. شايد پيامبر كارهايي كرده و سخناني گفته باشد كه ربطي به پيامبري اش نداشته باشد. پيروي از اين قبيل افعال و سخنان شرط ضروري دينداري نيست اما اينكه «ماجاء به النبی» دقيقاً چيست و كدام عنصرش ضروري است، اجمالاً كتاب و سنت است و تفصيلش محل بحث است.
لب لباب بسط تجربه نبوی ==>
« اولاً شما دانشمندي را در نظر آوريد كه اهل استدلال است. آيا معقول است به او بگوييم كه چون تو ميتواني دليل بياوري و دليل آوردن به دست توست، بيا و براي فلان امر نيز دليل بياور؟ روشن است كه چنين درخواستي نامعقول است. اين نكته دربارهٔ پيامبر نيز صادق است. يعني نمي توان گفت كه چون وحي تابع پيامبر است، پس نازل كردن هر آيه اي در توان اوست. و يا او با محتواي وحي، العياذ بالله، بازي مي كند. به تمثيل دانشمند باز ميگردم. دانشمندي كه استدلال ميكند، از يك جهت او تابع دليل است و از جهت ديگر دليل تابع اوست. دانشمند با تأمل و پژوهش دليلي اقامه مي كند. لذا اوست كه دليل مي آورد و به اين معنا دليل تابع او و اطلاعات و تواناييهاي اوست. اما از سوي ديگر، او نه ميتواند براي هر امري دليل بياورد و نه هر دليلي را قانع كننده و پذيرفتني مييابد و نه مي تواند از مقتضاي برهان قاطع سرپيچي كند. لذا به اين معنا او تابع دليل است. بر همين قياس مي توان گفت كه هم پيامبر تابع وحي بود، هم وحي تابع پيامبر.
ثانياً اينكه ميگوييم وحي تابع پيامبر است معنايش اين است كه پروسه وحي تابع شخصيت پيامبر بوده، يعني آن اتفاقاتي كه ميافتد تا كشفي براي پيامبر حاصل شود، خود آن كشف و آن پروسه تابع شخصيت پيامبر و متناسب با ظرفيت اوست. درست مثل اينكه بگوييم ديدني ها تابع چشمند. يعني به تناسب قوت و ضعف و سلامت و بيماري چشم (و ساير شرايط) اشياء در دايرهٔ ديد آدمي قرار ميگيرند و به رؤيت ميرسند. دلايل نيز با شخصيت و ظرفيت و قدرت و معرفت كسي كه دليل ميآورد، متناسب هستند. دانشمندي كه عقل جبّاري دارد و از اطلاعات بيشتري برخوردار است، بهتر ميتواند استدلال كند و حرف خود را به كرسي بنشاند. در مورد پيامبر نيز مكانيسم انكشاف و دامنه آن، كاملاً متناسب با ظرفيت پيامبر و در گرو شخصيت اوست. به اين معني وحي تابع پيامبر است. به همين دليل است كه بعضي از پيامبران به وحي هاي كم دامنه تري دسترسي داشتند. منظور عرفا از كشف تام محمدي همين بود كه شخصيت پيامبر به گونه اي بود كه قدرت كشف تمام واقعيت را داشت. پروسه و مكانيسم انكشاف واقع، تابع پيامبر بود، اما خود واقع البته تابع او نبود. به عبارت ديگر، پيامبر واجد قابليت هايي بود كه به او توانايي پرده برداري از اسرار نهان را ميبخشيد. ثالثاً نكته اي كه در «بسط تجربه نبوی» آورده ام نبايد ناديده گرفته شود. آن نكته اين بود كه پيامبر شخصيتي «مؤیّد» است، يعني خزانه اي است حامل و حاوي اسرار و علوم كه اعتبارش به تأييد و تصويب الهي رسيده است. اين شخصيت وقتي مي جوشد خود را در كلامش مينهد و ميريزد، و به اين معني آنچه به نام وحي با ديگران در ميان مينهد جوششي است از آتشفشان وجودِ مؤيّد او و قطره اي است از درياي دريافت هايش. و لذا آن جوشش و آن كلام وحياني تابع اوست، نه او تابع آن كلام؛ جوششي كه رنگ و ثمر و اعتبار و تأييد شخصيت الهي جوشش گر را با خود دارد.
پيامبري كه از جبرئيل فراتر مي رود و به چيزهايي دسترسي دارد كه جبرئيل به آنها دسترسي ندارد، چه جاي آن است كه جبرئيل به او وحي كند و آموزگار او باشد؟ توجه كنيم كه آموزگاري در عالم معنا، مشابه آموزگاري در عالم ماده نيست. از نظر عرفا معني اينكه پيامبر جبرئيل را نازل مي كرد اين است كه دايرهٔ وجود پيامبر آن قدر وسيع بود كه جبرئيل هم در آن مي گنجيد؛ تجربهٔ نبوي آن قدر گسترده بود كه تجربهٔ جبرئيل هم در آن جاي مي گرفت. »