این جا را دوست دارم. یادآور منِ عزیز آن سالهاست. خانه ی کوچک و قدم های کوتاه تاتی وارش را، غم ها و شادی هایش را، همه را دوست دارم.

اکنون دخترک درونم بزرگ تر شده است با این حال هر چقدر بر تجربه های روزگاران پر نقش و نگارش اضافه کرده از دیوانگی پرشور آن روزهایش دور شده است. 

همیشه دلتنگش خواهم بود. همیشه دوستش خواهم داشت. 

 

از این به بعد جدای از کانالهای مجازی مختلف،منِ این سالهایم را اینجا می نویسم: 

http://holly0.blogfa.com/

رنگ لبخندم را می پرانم خود آگاه
صبر می کنم
و تو هم پرنده می شوی با من
می چرخیم توی اندوه های دور دست
با گروهی از مرغان ماهی خوار بر آب.
به تو می گویم احتمالش هست
شاید برویم به شرق
یا اینکه تا بنادر دور
تو با ساعت مچی
من با خرده های آینه ام
یک روز
یک روز
یک روز

سپس می نشینیم روی سیم های تلفن
در ساعت 2 نیمه شب.

چیزهایی هست برای تاریکی. گاهی فقط برای روشن ماندن خودت را می بری توی تاریکی تا آوازهایی مشکوک را حواله ی زمانی کنی که تو را روی غربال تنش مدام پس می زند.

بیا ببین! اینجا تویی، طاقباز در وسط اتاق، اما تو نمرده ای. هراز گاهی روی دنده هایت اینور و آنور میشوی. این یعنی آوردن حجتی برای دیگران!... غلت می خوری توی تاریکی و همان جا می مانی با این گمان که رنج در تاریکی تو را نجات خواهد داد. و بعد در خالی ترین اتفاق ها بی هیچ دلیل افسون می شوی. همین که  شاید فردا چیز دیگری باشد. اما چیز دیگر چیز دیگر است.مال دیگری است. دیگری غیر است. غیر فاصله است و هر چه هست جداست.

 الو... یک جسم سنگین را این طرف ترکانده اند، با سوراخ هایی بزرگ روی شقیقه.

هزار تا ماشین می آید در حوالی ما. اما حرامزاده ها! ما دیگر پخش و پلا شده ایم توی مجرای جوب ها و رد ناکامی هایمان را آب برده است.

صدا برید

پشت میزهای خالی و دود

من اما زل زده ام به شانه ات

 

_ گره خورده ای پسرک

با شاخ "سرخ" پیشبند سفید!

در کناره ها راه می روم...

در کنار خیابان هایی که بوق های سگ دارد.