بیداری

توی یک استخر خالی با اینکه می دونستم خالیه شیرجه زدم و با سر افتادم رو کف استخر و همه چیز سیاه شد.بعد یهو استخر پر از آب شد.خواستم شنا کنم اما انگار یه چیزی گلوم رو فشار می داد و منو می برد به کف استخر.نفس نفس زدم.خواستم فریاد بزنم و کمک بخوام اما نمی تونستم هیچ صدایی از خودم در بیارم.یهو دیدم به جای آب دارم توی خون غوطه می خورم.همه جا قرمز بود.بوی تیزی از یه جای خیلی نزدیک می اومد.نزدیک تر از حتی بدنم انگار درون خود من بود که بوی تعفن می داد. انگار مرده بودم.و این بو چقدر تند بود که بیشتر از دستی نامرئی که داشت خفه ام می کرد، نفسم رو از من می گرفت و باز نیمه جان وسط استخر خون رها می کرد.با نفس نفس هام تمام تلاش خودم رو کردم تا فریاد بزنم.کمکـــــــــــ.....و از جام پریدم.صدای خر و پف می اومد.با ترس خزیدم توی لحاف و زور زدم که چشمام رو باز نگه دارم تا بلکه خوابم نبره.

آغاز

با خودم گفتم کاش کسی بود که نوشته هام رو میخوند و اینطور بود که فکر کردم دوباره بنویسم...........

همیشه تا جواب سوم

 همیشه یه سری انسانهایی وجود دارن که دلشون به حال آدم می سوزه، اصلاً واسه همین به دنیا اومدن که هی دلشون واسه آدما بسوزه و به آدم بگن اون کتاب که دستته رو بذار زمین من یه بهترشو بهت میدم که روحیه ت رو خوب کنه یا مثلاً  طوری نگات می کنن انگار می خوان تا عمق وجودت رو ببینن یا مثلاً یه لبخند زورکی تحویلت می دن وتو دلشون می گن آخی حیوونکی یا بدتر از همه کلی از فواید زندگی احمقانه شون می گن و بعدش صداشون رو نازک می کنن که حیف که زندگی تو نمی تونه مثل مال من باشه حالا البته می تونی سعیت رو بکنی  و  همیشه  هم می خوای سه تا چیز کلفت بهشون بگی که از رو برن.همیشه هم اولاْ و دوماْ رو که میگی دیگه نمی دونی سومی چی میشه و با خودت میگی کاش جوابی براش پیدا میکردم و یه روزی اگه یادم بیاد که سومی چی میشه شاید همه چیز مثل همیشه نشه.

«آنگاه پی بردم که دست کم، من در سراسر این سال های دراز، طاعون زده بوده ام و با وجود این با همه ی صمیمیتم گمان کرده ام که بر ضد طاعون می جنگم.

دانستم که به طور غیر مستقیم مرگ هزاران انسان را تأئید کرده ام و با تصویب اعمال و اصولی که ناگزیر این مرگ ها را به دنبال دارند، حتی سبب این مرگ ها شده ام.دیگران از این وضع ناراحت به نظر نمی آمدند و یا لااقل هرگز به اختیار خود درباره ی آن حرف نمی زدند.من گلویم فشرده می شد.من با آنها بودم و با اینهمه تنها بودم.وقتی که نگرانی هایم را تشریح می کردم، آنها به من می گفتند که باید به آنچه در خطر است اندیشید و اغلب دلائل مؤثری ارائه می دادند تا آنچه را که نمی توانستم ببلعم به خورد من بدهند.اما من جواب می دادم که طاعون زدگان بزرگ، آنها که ردای سرخ می پوشند....آنها هم در این مورد دلائل عالی دارند و اگر من دلائل جبری و ضروریاتی را که طاعون زدگان کوچک با استدعاد و التماس مطرح می کنند بپذیرم نمی توانم دلائل طاعونیان بزرگ را رد کنم.به من جواب می دادند که بهترین راه حق دادن به سرخ ردایان این است که اجازه ی محکوم ساختن را منحصراً در اختیار آنها بگذاریم.اما من با خود می گفتم که اگر انسان یک بار تسلیم شود دیگر دلیلی ندارد که متوقف شود.تاریخ دلیل کافی به دست من داده است، این روزگار مال کسی است که بیشتر بکشد.همه ی آنها دستخو ش حرص آدمکشی هستند و نمی توانند طور دیگری رفتار کنند»

                                                                                                              آلبر کامو- طاعون

برای تو...

اینجا زندگی ماه و مهتاب و ترانه نیست.

اینجا دیدن مرگ تو آسان تر از همه جای دنیاست

کافی ست سر خود را برگردانم

کافی ست امروز که قدم در خیابان گذاشته ام  نگاهی به آن طرف بیاندازم

و آن وقت این تو هستی که که خونت خیابان را رنگین کرده.

آن روز را یادت هست؟

یادت هست برای آخرین بار خندیدی؟

یادت هست غم سنگینی را که با هر لبخند در گوشه ی قلبت پنهان می کردی؟

یادم هست اگر به یادت نمانده که حتماَ آن روز که می رفتی بیرون، که برای آخرین بار می رفتی، خودت را در آینه دیدی و حتماَ لبخند کمرنگی گوشه ی لبهایت پیدا شد  شاید فهمیده بودی که این آخرین بارت است که در آینه نگاه می کنی و خود ت را  می بینی  که نمی توانی مثل هزاران آدم دیگر در هزاران کشور دنیا شاد باشی.

شاید می دانستی و با این وجود رفتی.

یک سال از آن روز گذشته. یک سال نه. شاید سال هاست که تو رفتی. سال هاست که برای آخرین بار خندیدی و من امروز در آینه  زنی را می بینم که خیلی شبیه توست .

لبخند کمرنگی می زنم و غمم را پشت آن پنهان می کنم و به تو سلام می کنم .

زندگی و دیگر هیچ

مثل همیشه اخم هاش تو هم بود.مثل همیشه زل زده بود به تلویزیون و مسابقه ی چرند و پرندی رو با دقت نگاه می کرد.باید زودتر می فهمیدم که اون اصلاً حواسش به برنامه نیست.که اصلاً حواسش به هیچ چیز دیگه ای هم نیست.مثل همیشه قبل از هر کاری تا از در اومدم تو روسری م رو با حرص پرت کردم گوشه ی اتاق.شاید همیشه هم از ته دل آرزو می کنم که هیچ وقت پیداش نکنم.نایلون خیار و گوجه رو پرت کردم رو میز آشپزخونه.مثل همیشه تا از بیرون میام دلم سیگار می خواد.اما این بار مثل اینکه بدشانسی آوردم چون وقتی رفتم سراغ کیفم و بعد از اون سراغ پاکت سیگار له شده م، یادم اومد که سیگار مارلبروی بدون فیلترم تموم شده.حواسم نبود که خودم آخریش روکی دود کردم.بهش می گم سیگار داری که اصلاً نگام نمی کنه.می دونم باید تا مهمونا می یان غذا رو آماده کنم.می دونم که مهمونا اصولاً آدمای مهمی ان.می دونم که هیچ کاری نکردم و وقت زیادی هم برام نمونده.می دونم که خیار و گوجه برای سالادن.می دونم که ..اه اعصابم بهم می ریزه از اینکه باید این همه چیزو بدونم.می گم تو سیگار منو کشیدی؟انگار یه نخ مونده بود،یادم نمی یاد آخریش رو کشیده باشم.مثل همیشه جواب نمیده.مجری برنامه می گه اون چه حرفی یه که اولش ک داره.داد می زنم کی....حتی روشو هم برنمی گردونه که بگه بی تربیتی چیزی.می رم که پوست کن رو پیدا کنم بلکه دلم خوش باشه که واسه شروع آشپزیم کاری کرده باشم.میگم تو پوست کن رو ندیدی.هی می گم الانه که بگه بی نظمی دیگه .اما اونم نمی گه که بیشتر بره رو اعصابم.چند دقیقه ای که می گردم دنبال پوست کن حسابی کلافه می شم.می رم کشو بالا بالایی رو یه نگاهی بندازم که بایستی برم رو صندلی و دستمو بکشم تا ته کمد که پیدا نمی شه و به جاش سرم حسابی گیج می ره و ترجیح می دم به جای هر کاری ولو بشم کف آشپزخونه و به این فکر کنم که یه نخ سیگار ممکنه که یه جایی گوشه کناری ته جیبی تو زیپ کیفی قایم کرده باشم که خودم زیاد ازش باخبر نباشم اما این جور فکر کردن ها مثل همیشه جواب نمی ده و به جاش بیشتر کلافه می شم.

حتماً فشارم اومده پایین که اینطوری کف زمین افتادم و سرم گیج میره.با خودم فکر می کنم بهتره یه آب قندی چیزی واسه خودم دست و پا کنم.اما زورم میاد از جام تکون بخورم انگاررو کاشی ی سرد آشپزخونه ولو شدن کم کم داره حالم رو بهتر می کنه بلکه از این حس حماقتی که همه ی وجودم رو گرفته خلاص شم و بتونم به دنیای اطرافم واکنش بهتری نشون بدم.

بلکه بتونم بدون سیگار مارلبروم پا شم برم غذا رو راه بندازم تا وقتی که مهمونا می یان آماده شه که لااقل بگن چه خانم خونه دارخوبی که شاید این تعریف بهم بچسبه و بتونم نیشم رو تا آخر باز کنم و مثل زنهای لپ گلی لچک به سر تو رمانهای روسی بخندم از اعماق ناکجا آباد وجودم.اصلاً از کجا معلوم، آدمی مثل من شاید از اینکه یه زن خونه دار خوب از نوع درست حسابی ش که همه کاراشون سر جاشونه و هیچ وقت پوست کنشون رو گم نمی کنن ، باشم روحیه ی خوبی بهم دست بده و از این بلاتکلیفی دربیام و بگم آخیش پس معلوم شد من چی ام.خوب حالا دیگه می تونم یه زن خوب بودن از نوع آشپزخونه ایش  رو هم تمرین کنم و همه چیزم رو سر جاشون بذارم که گاهی وقتا که مهمونایی(از نوع خونوادگی ش مخصوصاً) میان خونه م این قدر سرگردون نشم و این جوری شاید از دست فکرای مضحک و بی فایده ام هم خلاص شم و تازه به جای این که  ساعت ها بشینم و فکر کنم و هی بدتر از اون فکرای بی هویتم رو رو کاغذ یا تو هارد کامپیوتر پیاده کنم و کلاً به جای این همه وقت، می تونم یادم باشه که همه چیزام رو سر جاش بذارم و شاید حتی وقت این روهم داشته باشم که هر چند وقت یا شایدم هر روز ناخن هام رو مانیکور کنم که این قدر رنگ رو رو رفته نباشن که هر کی می بینه می گه ببینم کمبود کلسیم داری؟ شاید تونستم دلم رو به این چیزا خوش کنم و از اصل مطلبی که واقعاً کی هستم، بگذرم.شاید شاید شاید....شاید تونستم بی اعتنا باشم...به همه چیزی که برام مهمه.

 

چیزی شبیه سرما...

دلم نمیدونم چش بود.انگار گرفته بود یا شایدم از معده م بود که احساس موندگی یه چیزی رو تو اعماق بدنم داشتم.حالا نمیدونم این چیز مونده از غذایی بود که یادم نمی اومد کی خوردم یا اصلا" از یه چیز فیزیکی شیمیایی نبود.از صبح که بیدار شده بودم یه رقم صدای آژیر آمبولانس تو گوشم بود.هر چی فکر کردم یادم نیومد خونه م نزدیک بیمارستانه یا مرده شور خونه. صدای زن همسایه پایینی تو سرم پیچید.کثافت....یه چیزایی شکست. از کله ی صبح یه بند جیغ میکشید.شایدم من فکر میکردم که اینطوریه .خودمو تو آینه نگاه کردم.یه کم  وایسادم شکلک درآرم.گفتم از خونه بزن بیرون.شلوار نداشتم.به گمونم همه شلوارام شسته بودن و رو بند رخت آویزون بودن.اما هیچ یادم نیومد که چه وقتی اونا رو شستم و اصلا"کی اونا رو شسته و اصلا"اگه غیر من کسی تو این خونه زندگی میکنه کی میتونه باشه که الان هیچ کس نیست که حتا بخوام بهش بگم که چقدر زنه واحد پایینی یه جیغ میکشه.مگه نه؟گفتم دلم بستنی میخواد.اونی که یکی دیگه بود که شاید خودم بودم که داشتم شکلک در میاوردم گفت بریم بیرون.دامن پوشیدم.بیرون سرد بود.هوا تاریک بود.بستنی لیسی بود.سینما سر خیابون بود.سینما آدم و میکشید طرف خودش.فیلمی که نمایش میدادن حال آدم و به هم که نه حتا بدتر از اون دل و روده ی آدمو به هم میزد.میزانسنها بوی پفک مونده میداد.نفس چیز خوبی بود.دوباره هواسرد بود.کوچه ای که نمیدونم کجا بود تنگ بود و اتوبوس به سرعت رد شد و جلوتر وایسادو من سوار شدم و اصلا"یادم نمیومد که از کجا اومدم که حالا بخوام برم اونجا یا شایدم نه...اتوبوس تند میرفت و باد از شیشه های پایین کشیده میکوبید تو صورتم و من یادم نمی اومد که بستنی چه طعمی داشت.که دورنگ بود یا شکلاتی.بیرون همه ش خیابون بود و اتوبوس نگه داشت و راننده که چشاش سبز بود یا قهوه ای سرشو برنگردوند و گفت رسیدی.هوا دوباره سرد بود و باد تموم شده بود و صدای آژیرمی اومد.پله ها باریک بودن.صدای جیغ می اومد و دهنم تلخ بود و یادم نمی اومد که بستنی چه طعمی داشت و یادم نمی اومد که من تنهام یا اگه کسی هست کی میتونه باشه و این پله ها......آخ چقدر همه جایی که یادم نمی اومد کجان سرد بودن...آخ که دلم پتو میخواد یه پتوی گنده قد همه ی دنیا.  

.....شهر سیلی خورده هذیان داشت....بر زبان بس داستانهای پریشان داشت... 

چند وقته که هر شب کابوس می بینم.هر شب یه کابوس تکراری.هر شب از خواب می پرم.هر شب تو خواب ناله میکنم..هر شب تو خواب فریاد می زنم دست از سرم بردار....هر شب تو خواب یه مردی که صورتش سیاهه مثل زغال،به من تجاوز می کنه....و من فریاد می زنم اما کسی نمی شنوه...دیشب بعد از مدتها دوباره فیلم اپیدمیک رو دیدم..دیشب از ترس اینکه همون خوابو ببینم تا صبح نخوابیدم..انگار میدونستم خواب خیلی های دیگه تو این شهر مثل من آشفته ست...انگار میدونستم که هذیون توی ما یه اپیدمی شده..مثل بیماری ی وبا با هر اسم جدیدی که روش میذارن..تو فیلم اپیدمیک،اسم بیماری ای رو که مردم شهر مبتلاش شدند رو گداشتن دی -ان-ای حالا ما باید اسم بیماری ای رو که دچارش شدیم چی بذاریم؟...هذیون؟...تب؟...بیداری؟...

کاری که باید انجام بدیم....

خیلی کارا انجام ندادنش بهتر از اینه که بعد از انجام دادنش به خودت لعنت بفرستی.خیلی کارا هم هست که انجام ندادی اما باید براش جواب پس بدی.خیلی کارا هم هست که همیشه ی خدا دلت میخواد انجامش بدی و هیچ وقت حوصله ت نمیشه یا هی به خودت میگی بعد از اینکه مثلا" این کتاب رو خوندم یا اگه اهل کتاب نیستی که میگی بعد اینکه با بر و بچ رفتم بیرون و کله م یه هوایی خورد.یا بعد اینکه پشت سر دختره هم دانشکده ایمون حرف زدم یا بعد اینکه سبزی ها رو پاک کردم...اصلا" به من چه.هر کاری که دوست دارین و به قول بعضی ها عشقتون میکشه بکنید.حالا غرضم از این حرفا اینه که آقا ما یه کاری رو یا انجام نمیدیم یا انجام میدیم.این وسط ماهیت اون کاره یکیه.این ماییم که باید تصمیم بگیریم.حالا اومدیم و ما تصمیم گرفتیم این کار و انجام بدیم.مثلا" فلان کتابو ورمیدارم میخونم.خوب این کتاب رو اگه من بخونم یا هر کس دیگه خیلی با هم تفاوت داره.مثلا" اون برداشتی رو که من دارم اون یکی دیگه نداره یا یه جور دیگه ش رو داره.یا مثلا" اگه من برم کار پشت سر فلانی حرف زدن رو به عهده بگیرم با اینکه یکی دیگه این کارو بکنه توفیر زیادی داره.فرقشم انگار بر میگرده به ماهیت اون کار.نه به منی که کار و دارم انجام میدم.یعنی یه جورایی جاها عوض میشه.حالا از همه ی اینا که بگذریم  مسخره ترین حالت اینه که یکی رو واسه کاری که نکرده تنبیه یا تشویق کنن.مثلا" واسه سر و سامونی که به وضع اقتصادی و امنیتی یه مملکت نداده یا
قول هایی که به مردم بدبخت داده و بهش عمل نکرده و کلی چیزای دیگه تشویقش کنن.حالا از اون طرف هم خیلی ها هستن که واسه کارایی که انجام دادن دارن جواب پس میدن.کارایی که هر عقل سالمی می فهمه که این کار یه کار درسته مثل......خودتون که  حتما" میدونین.فریاد برای آزادی رو که همه میدونن جوابش چیه...............

حالا تصمیم با خودتون.اگه میخواین جزو اون دسته نباشید که کاری نمیکنن چون یا از جواب پس دادنه می ترسن یا حوصله شو ندارن یا به هر دلیل دیگه نمیرن طرفش..... اگه نمی خواین جزو اون دسته باشین خوب گفتن نداره که پاشید یه کاری بکنیم دیگه.....

اتاقی کوچک تر از خودم

سرزمین من.میراث من.هستی ی من.زندگی ی من....سرزمین من شاید همون اتاقی یه که اگه بخوام توش قدم بزنم پنج قدم یا یکی دو تا بیشتر نمی تونم بردارم و بعد به دری می رسم که همیشه قفله.و دیوارهایی که از هر طرف به من هجوم میارند و انگار میخوان استخونهام رو در هم بشکنن.پنجره ای هم هست که اگه باز بشه هوایی میاد که خوب نیست پس همیشه بسته میمونه.احساس می کنم تو این زندونی که خودم ساختم گرفتار شدم.سرزمین من شاید یه جایی بزرگتر از این اتاق بود.شاید خودم اینطور خواستم که اختیار تو انتخاب همه چیزایی که میگن مال منه نداشته باشم.شاید هم واقعیت همیشه اینه که ما نتونیم اونطور که هستیم باشیم.مایی که انگار به همه ی نبودن ها عادت کردیم.حتی اختیار.

شما چرا تعجب نمی کنید؟؟!!!!

رویاهاتو از دس نده

واسه اینکه اگه رویاها از دس برن زندگی عین بیابون برهوتی میشه که برفا توش یخ زده باشن

رویاهاتو از دس نده

واسه اینکه اگه رویاها بمیرن زندگی عین بال بریده ی یه مرغ میشه که دیگه مگه پرواز و خواب ببینه

از وقتی خیلی بچه بودم بابام همیشه وقتی می خواست یه شعری چیزی برام بخونه این شعرو می خوند تا من ناخواسته اونو حفظ شدم.و اینطوری بود که این شعر شد شعر بچگی های من.طوری که هر وقت یکی از این آدم بزرگایی که میگن اگه یه شعر بخونی بهت شکلات یا مثلا"بستنی میدم(قاعدتا" اگه نخونه شکلاته رو بهش نمیده) از این جور چیزا اگه پیش می اومد تصورش رو بکنید که یه بچه ی هفت هشت ساله یا شایدم یه کمی بیشتر(نویسنده چون حافظه ی درست حسابی در یادآوری خاطرات کودکی اش ندارد اینگونه از زیر این مسائل در میرود) آره تصورش رو بکنیدبهش بگه یه شعر از حفظ بخون و ازش انتظار یه توپ دارم قلقلی یه یا عروسک قشنگ من قرمز پوشیده یا همچو چیزایی رو داشته باشه و بچه هه یهو روشو بکنه طرف یارو که سن و سالی هم ازش گذشته و بگه رویاهاتو از دس نده و باقی ی قضایا....اون وقته که یارو بستنی یا شکلات به دست،چشماش میرن که از حدقه دربیان.با اون حالت وحشت زده که انگار روح پدر بزرگ مرحومش رو دیده رو میکنه به بچه هه و میگه بچه جون تو اصلا" میدونی رویا چی چی هستش؟اصلا" میدونی بیابون برهوت چه جور جاییه؟یا اینکه میدونی این واقعیت کوفتی که داریم توش زندگی می کنیم چیه؟تو اصلا"حالیته که مرز بین رویا و واقعیت چقدر زیاده و بچه هه هم اگه من بودم که قید بستنی و هزار تا چیز دیگه رو میزدم و می گفتم برو بابا اصلا" نخواستیم.بی جنبه چقدر تعجب میکنه.....

حالا قضیه ی امروز ما از این قرار بود که تو کلاس نشسته بودیم و من داشتم کتاب آناکارنینا رو با لذت بسیار می خوندم که یهو استاد فریاد کشید:شما چرا تعجب نمی کنید؟؟؟بچه ها که یکیشون هم بنده ی حقیر بودم با دهان باز همچون غار علی صدر و چشمان از حدقه در آمده به استاد زل زده بودیم(چون از استاد گرامی در آوردن همچون صدای مهیبی بعید بود).استاد محترم در حالیکه دستانش هوا را جارو می نمود دوباره بانگ برآورد که شما میرید سر کوچه تون که یک کیلو پیاز ناقابل بخرید میبینید قیمتش شده هزار و پونصد تومن.تعجب نمی کنید؟میرید بیرون گشت ارشاد در میاد جلوتون که خانم آرایشتو پاک کن،آقا آستینت چرا کوتاهه.تعجب نمی کنین؟بایستی بنزین رو قیمت خون باباتون بریزین تو باک کوفتی ی ماشینتون.تعجب نمی کنین؟پشت چراغ قرمز وایسادین یه پیرمردی همسن پدربزرگتون میاد پشت شیشه ی ماشینتون زار می زنه میگه به من کمک کنین.تعجب نمی کنین؟؟؟و خیلی چیزای دیگه هم گفتند که نویسنده از شدت تعجب زیاد در اون لحظه بسیاری از نکته ها را فراموش نمود(راستش من  از حالت استاد تعجب کرده بودم نه از حرفاش).بعد از همه ی اینها یه نفس راحت کشید و از بین این همه آدم روشو کرد به من و گفت:ها؟چیه؟تعجب نمیکنی؟منم گفتم نه....بعد با یه آه پر از افسوس و این حرفا گفت نسل شما چی به سرش اومده که نسبت به همه چی این قدر بی تفاوت شدین؟

وقتی اینا رو گفت نشستم با خودم فکر کردم که اون قدر اتفاقهای عجیب سر ما اومده که اگه مثلا" به من بگن همین الان یه سفینه ی فضایی تو حیاط خونه تون پارک کرده،تعجب نمی کنم که هیچ بلکه میرم موجودات فضایی رو به کیک و چای دعوت می کنم.حالا تو این اوضاع اگه یه بچه ای صاف وایسه جلوم و شعر رویاهاتو از دس نده رو بخونه که خوبه،اگه بیاد از تئوری ی توهم عقل محض کانت هم برام حرف بزنه اصلا" تعجب نمی کنم که هیچ تازه میشینم باهاش بحث هم می کنم....خوب این بی تفاوتی هم یه جور خاصیته نسل ماست دیگه.نه؟

 

شبیه یک داستان کوتاه

ازدور دیده بودمش.شناختمش.یکراست اومد طرفم.نگام کرد.زل زدم تو چشماش.گفت خاکستر سیگارت داره میریزه رو دامنت.چند ماه بود که می دیدمش.موهاش بلند بود.اون قدر بلند که با کش می بستشون.همیشه آدمایی رو که موهاشون خیلی بلنده دوست داشتم.هول نبودم.همونجا بود که عاشقش شدم.از همون اول میدونستم که یه روزی عاشقش میشم.نشست کنارم.زل زده بود به دامنم.رودامنم یه عالمه گل های رنگی نقاشی شده بود.سیگارم تموم شد.هوا گرم نبود.یه سیگار دیگه برداشتم.زل زده بود به دامنم.دلم می خواست دود سیگارمو فوت کنم تو صورتش.نگاش کردم.فکرمو نمیخوند.بهتر شد چون همیشه از آدمایی که فکر همه رو می خونند بدم می اومد.و اون انگار هیچ وقت نمی تونست فکر هیچ کسی رو بخونه.اومد نزدیک تر.شاید میخواست گل های دامنم رو با وضوح ببینه.شایدم می خواست چنگ بزنه تو گل ها و برشون داره.من فکر اونو می خوندم.از خودم بدم اومد.دستم سرد بود.سیگار و دادم به اون دستم.دستش رو فشار دادم.دستام بوی خاکستر می داد.خندیدم.قهقهه زدم.دستش رو بردم میون گل ها.گل ها رو پس زدن.رنگها قاطی شدن.از آدمایی  که رنگ گل ها رو قاطی می کنند بدم میاد...

در باب آغاز

 بعضی کارا خیلی مهمه که چه جوری شروع بشن.یکی از این چیزا هم وبلاگ نوشتنه.یعنی همون جمله ی اولی که میخوای بنویسی تا وبلاگت با اون مثلاّ آغاز به کار کنه.حالا چه کاری...این دیگه یه بحث دیگه ست.و خوب وقتی یه کاری رو شروع کردی  یه جورایی انگار مجبوری که جورشو بکشی که رو دستت نمونه واین حرفا .چون انگار نسبت بهش یه احساس مسئولیت احمقانه ای داری.پس باید به عواقبش هم فکر کنی.حالا این کاریه که تو حداقل توش یه نقشی داری ولو احمقانه یا هر چی....بیشتر وقتها کارایی هست که تواصلاّ نمیدونی چه کسی انجامش داده یا چه وقتی به انجام رسیده یا اینکه کجا بوده.وبا اینحال اگه یه روزی فقط یه کلمه ازش بشنوی به خودت میگی انگارمن بودم که شروعش کردم.حالا باید یه کاری بکنم....بعضی وقتها شروع کردن یه چیزی خیلی مهم میشه.اون قدر مهم که همه چی روتحت تاثیر قرار میده.مثلاّا این روانشناسای خندونی که میان تو تلوزیون و میگن روزتونو نمیدونم با یه خنده ی کوفتی شروع کنین که تا آخر روز همین جوری عین خر بخندین رو تصور کنید، همچین بدم نیست که آدم روزشو با خنده ای چیزی شروع کنه.حالا جدا از همه اینایی که مثلاّ صبح بیدار میشی و تا چشمت رو باز میکنی و همین جوری که داری سقف رونگاه میکنی تا بخواد یاد حرفای جناب مستطاب پروفسور خنده بیافتی یاد مثلاّچکی میافتی که امروز بایستی پاس کنی و هر چی که بیشتر به سقف دقیق تر میشی وبیشتر فکر میکنی میبینی که نصف این پول رو هم نداری...آخ اگه اون موقع یکی از این پروفسول ها گیرم بیاد با اون قیافه ی خندونش، همچین با مشت میزنم تو دماغش که اونم مثل من زار بزنه.

 مثلاّ شروع روز خودم رو میگم تا قضاوت کنید که آدم با این همه بدبختی که همین جوری براش پیش میاد،دست خودشه که بتونه بخنده یا حداقل کفرش در نیاد.....؟ تصور کنید که شب قبل با وجود خوردن یه نصفه دیازپام اونم از نوع 10  نتونی بخوابی(نصفه واسه اینکه یه دونه بیشتر نداری واسه همینم چون میخوای صرفه جویی کنی یا به قولی الگوی مصرفت رو اصلاح کنی به این خفت تن میدی ودست به تیکه کردن یه قرص فسقلی میزنی و نصفش رو شب قبل میخوری).وتازه نزدیکای صبحه که با هزار تا ترفند عجیب(حتی عجیب تر از تئوری گرف تستی کولر دکترورونف، که با یه تزریق میخواست آدمای پیر روجوون کنه)*بگیری بخوابی.هنوز یه ساعت هم نگذره که دوست عزیزت زنگ بزنه و بگه پاشو بیرونو نگاه کن.داره برف می باره و تو اون قدر کفری باشی از اینکه اونو میبینی که مثل همه ی اونایی که صبحشون رو با همون خنده ی احمقانه شروع کرده،داره میخنده و به خودش اجازه میده که شیش صبح مردم رو از خواب بیخواب کنه که هر فحشی که از دهنت در میاد نثارش کنی و تق گوشی رو بذاری و با چشمای متورمت که حالا از سرب هم سنگین تره دوباره خودتو بندازی رو تخت و فکر کنی انگار نه انگار و سعی کنی دوباره خوابت ببره ولی نه....انگار خوابت هنوز شروع نشده،با یه تلفن تموم شده و حالا هر چی زور میزنی و از این پهلو به اون پهلو میشی فایده ای جز این نداره که استخون هات هم از زور درد صدا میدن و دیگه جراُت نمیکنی که مثلاًیه بار دیگه از راست بری به چپ.و اگه بخوای از ناچاری به سقف هم نگاه کنی ،از ترس اینکه یاد بدبختی هات بیفتی از این کارهم میگذری.بعد یه ساعتی به خودت میگی حالا که دیگه خوابم نمیبره و با وجود عذاب وجدانی که بعداز فحش دادن به دوست گرامی در وجودته،بگی حداقل برم از پنجره یه نگاهی بندازم بلکه با دیدن اینکه داره برف میباره روزم خوب شروع بشه که ببینی بعله.....از برف که خبری نیست هیچ،بلکه همچین آفتاب چشم آدمو میزنه که میگی خدا رو شکر که پرده ی اتاقم اون قدر ضخیم هست که این آفتاب لعنتی تواتاقم نمیتابه .اینجاست که درمیابی که دوست گرامی شوخی ی مسخره ای رو با تونموده وکه به قیمت بد شروع شدن روزت تموم شده و اینجاست که هر چی فحش دیگه هم که بلدی نثارش میکنی وبعد همه ی این اتفاقای ناگوارمیری قهوه ای کوفت کنی که میبینی قوطی ی قهوت ته کشیده و باید به همون چای بیمزه ی به درد نخورت پناه بیاری.و همون جوری که داری چای داغ رو هورت میکشی به خودت میگی امروز تو هیچ کاری نمیتونی بکنی.و این میشه آغاز روز تو..........

*تئوری گرف تستی کولراز دکتر ورونف جز درکتاب وغ وغ ساهاب صادق هدایت وجود خارجی ندارد و فقط برای گمراه کردن خواننده آورده شده.