بیداری
توی یک استخر خالی با اینکه می دونستم خالیه شیرجه زدم و با سر افتادم رو کف استخر و همه چیز سیاه شد.بعد یهو استخر پر از آب شد.خواستم شنا کنم اما انگار یه چیزی گلوم رو فشار می داد و منو می برد به کف استخر.نفس نفس زدم.خواستم فریاد بزنم و کمک بخوام اما نمی تونستم هیچ صدایی از خودم در بیارم.یهو دیدم به جای آب دارم توی خون غوطه می خورم.همه جا قرمز بود.بوی تیزی از یه جای خیلی نزدیک می اومد.نزدیک تر از حتی بدنم انگار درون خود من بود که بوی تعفن می داد. انگار مرده بودم.و این بو چقدر تند بود که بیشتر از دستی نامرئی که داشت خفه ام می کرد، نفسم رو از من می گرفت و باز نیمه جان وسط استخر خون رها می کرد.با نفس نفس هام تمام تلاش خودم رو کردم تا فریاد بزنم.کمکـــــــــــ.....و از جام پریدم.صدای خر و پف می اومد.با ترس خزیدم توی لحاف و زور زدم که چشمام رو باز نگه دارم تا بلکه خوابم نبره.