رابطه با روزها ، ساعت ها و عمرها در نوسان اند... حادثه های پاییز در تابستان رخ
نمی دهد و اتفاق های بهاری ، زمین تا آسمان با اتفاق های زمستانی فرق دارند.
برگ ، اتفاق پاییز است...باران برای بهار می بارد و آفتاب به نام تابستان است که
می درخشد. مثل یک کمد پر از لباس گرم ، زندگی پر است از اتفاق هایی که کنار
گذاشته شده اند تا یک روز سرد زمستانی بیفتند..!
انگار کادر صحنه ی یکتای هنرمندی ما طوری تنظیم شده باشد که چه بخواهی چه
نخواهی ، یک شب مجبور باشی رد پایی که دور می شود را روی برف فضایی که
کف کوچه نقطه چین شده است دنبال کنی....اصلا انگار زمستان را برای همین
آفریده اند...برای کشف قابهایی که تصویر درون آنها را بشود قاب گرفت و مدت ها به
دیوار خاطره ها میخ کرد...
زمستان می آید تا جای نامرئی قدم هایی که تمام سال روی تن کوچه سنگینی
می کردند را به ما نشان بدهد... می آید تا خطوط در هم چرخ تمام اتوبوس های
شهر، دقیقه ها تا ایستگاه بدوند...
"برف" اتفاق سرد زمستان است که دانه دانه می افتد و می افتد و می افتد...
"زمستان" فصل افتادن اتفاق های مهم زندگی است.
پ.ن1 : بعد از سه سال اومدم...تو فصلی که عاشقشم....بالاخره دختر زمستونم دیگه 
پ.ن2 : منو که یادتون نرفته؟؟؟؟ دلم براتون تنگ شده بووود زیاد زیاد 

امضای ارغنونی : ایام عزت شما پایدار باشه...یا حق 
من عاشق اشکهایی هستم که فقط برای چند لحظه به چشم می دوند...
اشکهايی که دنيايی حرف را از عمق دل به چشم می کشانند و به همان سرعت
هم دوباره جذب دل می شوند...!
من عاشق حرفهايی هستم که فقط چشم می تواند بزند، عاشق چشمهای
مرطوبی که اشکهايشان را همه جا و برای همه کس رو نمی کنند.
پ.ن۱:ببخشید ببخشید که دیر اومدم ولی اوووومدم![]()
پ.ن۲:نظرتو بگو! این شکلی شدی تا حالا؟چه وقتایی؟زود تند بگو ببینم![]()
پ.ن۳:پیشاپیش عید همه مباااااااارک باشه...امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی باشه واسه همه به حق مهربونی خدا![]()
امضای ارغنونی:ایام عزت شما پایدار باشه...یا حق![]()
نگران فردایت نباش....
خدای دیروز و امروزت فردا هم هست.....
فردایت قشنگ.
پ.ن۱: خدایا تلاش میکنم و توکل...که با توکل به تو و تکیه بر تلاش خودم همیشه در مسیر زندگی بهترین راه ها قسمتم شوند.![]()
پ.ن۲: اینو واسه همه ی آدمای تلاشگر گفتم....الهی به حق مهربونیه خودت خدایا
دوست عزیزم بگو آمین![]()
پ.ن۳: خودت میدونی خدا چی میگم....میدونم حواست هست!!!![]()
برچسب ها:ارغنون،فردا،تلاش،امید،روشنی!
بعدا نوشت: اسپیکراتون رووووووشن...وگرنه از دست دادین![]()
امضای ارغنونی:ایام عزت شما پایدار باشه...یا حق![]()
می دانی!
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت...
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی!
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!
پ.ن۱: شده تا حالا ذهنتون تعطیل بشه؟
چیکار میکنین این وقتا؟
(تو پرانتز بگم حالا همه ننویسن زل میزنیم به آسمون و سوت میزنیم
)
پ.ن۲: با این غم نان که این روزا هممممه درگیرن باهاش طبیعیه ذهن آدم نکشه واقعا
البته این نان که میگم خودتون تا ته قصیه رو برین دیگهههههههههه!!!!!
پ.ن۳: ترجیحا با مرورگر فایرفاکس باز کنید وبلاگ رو!
برچسب ها: ارغنون،ذهن تعطیل،انتظار،غم نان!!!!!
امضای ارغنونی: ایام عزت شما پایدار باشه...یاحق![]()
می نویسم تا به قول شریعتی : " برهانم خود را از درد ننویسندگی! "
بخوان عزیز دل......بخوان
با تمام دل بخوان!
می بینی چطور واژه ها را غرق احساس کرده ام؟!!
نگاه کن!
می نویسم " دلتنگی "
و بعد تمامشان نقطه نقطه نقطه می گریند....
صدای هق هقشان را می شنوی؟!
![]()
امضای ارغنونی : ایام عزت شما پایدار باشه....یاحق![]()
تسلیت نوشت:

بسیار اندوهگینم
به وسعت یک دنیا![]()
برای عزیزانی که در زلزله آذربایجان شرقی کشته شدن![]()
تسلیت میگم ![]()
دوستانمون در شهرهای : اهر - ورزقان - هریس - کلیبر
خدایا...... قلبم پر از اندوه شده![]()
دعا کنیم برای شادی روح هم میهنامون![]()
![]()
هر کسی هر کمکی از دستش برمیاد انجام بده برای هم وطنامون![]()
نشکند ور بشکند باید نگاهش داشتـــــــــن
دوستی با مردم نادان سفالین کاسه ایست
بشکند ور نشکند باید به دور انداختــــــــن
پ.ن ۱: این روزا خییییییلی عمیقتر و بیشتر به مفهوم این دو بیت زیبا پی می برم....و به این نتیجه می رسم که وافعا بشکند و دور انداختن...حتی دور انداختن هم شاید واژه ای نباشه که بتونه خیلی خوب حق مطلب رو درباره ی این آدما ادا کنه....!
پ.ن ۲ : نظر شما چیه؟اصلا تا حالا شده به همچین چیزی برسین؟اگه شده چیکار کردین؟
پ.ن ۳ : برای نظر دادن به پست پایین مراجعه نمایید...با تشکر...روابط عمومی ارغنون![]()
![]()
بعدا نوشت (!) : کاش خدا بگه تو گوشم که نترس از این زمونه....این زمونه ای که خیلی با دلم نامهربونه....کاش خدا منو ببینه...ببینه چه گیج و خستم...دستمو محکم بگیره...بگه که نترس من هستم![]()
امضای ارغنونی : ایام عزت شما پایدار باشه...یا حق![]()
با سرافکندگی پیش رنجهایش.....
و بوسه بر دستهایش....
که تکیه گاه همیشگی من است.
پ.ن۱: نه نه نه اشتبااااااااااه نکنید
این نوشته به مناسبت تولد و یا روز پدر یا چیز دیگه ای نیست فقط عرض ارادتیست به پدر مهربانم...همین...یعنی همینجوری یهو دلم خوااااست![]()
![]()
پ.ن۲: فقط میدونم که هییییییچ وقت نمیتونم و نمیشه ذره ای از مهربونیاشو جبران کرد...این در مورد مادر خییییییییلی خیییییلی بیشتر صدق میکنه هاااااا
و تنها چیزی که میشه گفت اینه که همیشه از خدا بخوایم کاری کنیم که از ما راضی باشن![]()
پ.ن۳: الانم فرصت خوبیه که شما دوستای خوبم یهویی و بی مناسبت به پدر یا مادرتون یا هردو عرض ارادت داشته باشید![]()
پس هر چه میخواهد دل تنگت بوگووووی![]()
![]()
امضای ارغنونی: ایام عزت شما پایدار باشه...یا حق![]()
نیگا کن آسفالت چه نرم میشه
وقتی هوای شهر گرم میشه
لباست عینهون (!) چرم میشه
وقتی هوای شهر گرم میشه
شر شر عرق،باعث شرم میشه
وقتی هوای شهر گرم میشه
یه چیز خیلی خوبیه تو گرما
چهار قلپ آب خنک تو گرما
یه چیزیه شبیه خواب و رویا
چهار قلپ آب خنک تو گرما
فرقی نداره آسیا اروپا
چهار قلپ آب خنک تو گرما
خوشمزه تر میشه ز مغز بادوم
باد خنک یا یه نسیم آروم
تو این شبا نکن خودت رو محروم
باد خنک یا یه نسیم آروم
روی کولر نکن دیگه زیاد زوم
باد خنک یا یه نسیم آروم
سوال نوشت (!): از بچه های رادیویی کی یادشه این شعر مال کی بود و تو چه برنامه ای خونده شد؟؟؟؟؟![]()
راهنما نوشت (!): واسه راهنمایی تاریخ برنامه رو که این شعر توش خونده شد مینویسم:
۲۲ خرداد ۱۳۸۸![]()
خاطره نوشت (!): خییییییییییییلی یادش بخییییر......دلم خواااااااست![]()
بعدا نوشت (!): عزیزانی هم که رادیو گوش نمیدن حتما نظرشون رو بگن....از کامنت گذاشتن در نرین![]()
![]()
امضای ارغنونی: ایام عزت شما پایدار باشه...یا حق![]()
سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۰،سینما بهمن سالن یک،سانس ۱۲:۳۰
با اینکه چند دقیقه از آغاز فیلم اکران نشد، از همان صحنهٔ اول جذبش شدم. من را با
خودش برد به سرزمین زیبایی که انگار سال هاست از آن فاصله گرفته ام...
محو گروهبانی شدم که به دست پیرمردی دستبند زده و او را ازمیان این کوچههای
تاریک و سرد، از جلوی حجرهها و دکهها به دنبال خود میکشاند.
وقتی گروهبان ( امین حیایی) از گرم شدن با آتشی که در یک پیت حلبی روشن
شده نا امید میشود، به اصرار پیرمرد ( عزّت الله انتظامی ) که حاضر نیست شب را تا
صبح در خیابان به سر کند، به مهمان خانهٔ قدیمی سید ( زنده یاد خسرو شکیبایی)
میروند.
فیلم، داستان به صبح رسیدن این شب زمستانی است و داستان این ۳ نفر که چطور
سرنوشتشان تا صبح فردا به هم گره میخورد.
گروهبان وظیفه شناس آرزوی داماد شدن دارد و هزار و یک امید برای آینده و ترس از
اینکه مبادا مسٔولیتش به خوبی به انجام نرسد. تمام هدفش تحویل پیرمرد خلافکار به
پایگاه نیروی انتظامی در صبح فردا است.پیرمردی که دکترش میخوانند. پیرمردی که
سالهای زندگیاش را در بند بوده و در زندان طبابت کردن آموخته، طبابت، بی مدرک
پزشکی! با وجود حبس کشیدنهای بسیار عادتش شده که از قانون بگریزد، هنوز زیر
بار نمیرود و به دنبال فرصتیست تا فرار کند.
دلم برای این تبهکار متقلب پر می کشد. وقتی گروهبان مراعات سنش را نمی کند و
گاهی حتی احترامش را میشکند....
دیالوگهای فیلم را دوست دارم. لحن رک و راحت دکتر که با دنیا دیدگی اش همراه
است و کلام ساده و جوانانه گروهبان که همراه با تندی و بدبینی است ، به دلم
مینشیند.
دکتر دلتنگ مادرش است و غمگین از این که دل پیرزن را شکسته وقتی به او گفته در
مشهد است، که بدون او به مشهد آمده و هیچ گاه مادرش را به پابوس امام رضا
(ع) نبرده و به آرزوی دیرینش نرسانده است. میخواهد هر طور شده آخرین خواستهٔ
مادر را بر آورد و به نیابت از او امام رضا را زیارت کند.
سربازی که حتی در چهار دیواری مهمان خانه سید هم احساس نا امنی میکند و
هر لحظه در هراس است که مبادا مجرم از چنگش بگریزد، هرگز حاضر نیست پیرمرد
را با خود به ازدحام حرم ببرد. نیمههای شب گروهبان از دل درد به خود میپیچد و
دکتر و سید به ناچار او را با خود به درمانگاه محل میبرند. وقتی که گروهبان بد
اقبال به زیر سرم میرود،تن به سپردن این بار سنگین به سید می دهد.
سادگی و صمیمیت فیلم به دل مینشیند. صمیمیت سید، پیرمرد فرتوتی که زیر بار
مشکلات شکسته است و تاوان گذشتههای نه چندان پاک خود را پس میدهد و به
قول خودش گردنش پیش هر کس و نا کسی خم شده است... به خاطر همین
گذشته است شاید ، که او بیش از هرکس دکتر را میفهمد و به او اطمینان میکند.
و سادگی پیرزنی دهاتی که شوهرش در همان درمانگاه بستری است... و چه
صمیمانه درد دل میکند : "ای کاش کسی بود که مرا به زیارت ببرد"
اعتماد سید به دکتر خیلی بر دلم مینشیند وقتی دستبند را از دستان در بند این پیر
میگشاید که برو زیارت کن ، این مادر را هم به خاطر صوابش به پا بوس ببر و برگرد ! و
زود برگرد!
انتظار دارم که پیرمرد از اعتمادی که به او شده سو استفاده نکند. اما بر خلاف انتظارم
کارگردن این کلیشهٔ همیشگی را دنبال نمیکند. این به نظرم نقطهٔ قوت فیلم است.
دکتر به سید ساده دل خیانت میکند و پیرزن بی پناه را به گمشدههای حرم
میسپارد و مهم نیست برایش که چه بر سر گروهبان بیاید.
تعلیق صحنهٔ حرم امام خیلی زیاد است و سرعت فیلم را کند میکند و شاید بیننده
را خسته!
زیباترین صحنهٔ فیلم از نظر من صحنهٔ آخر است. صحنهٔ گره خوردن نگاه دکتر و
گروهبان. وقتی دکتر خبر دار میشود که مادرش از دست رفته بی پناه و تنها بر
سکویی مینشیند . درماندگی از نگاه خیرهاش به صحن حرم میبارد و چه
هنرمندانه نقش آفرینی میکند عزّت الله انتظامی...
به حرم بر میگردد... گروهبان و سید را میبیند، نه فرار میکند نه جلو میرود.
فقط یک نگاه. نگاهی که قلب را به درد میآورد
پ.ن۱: روح استاد شکیبایی شاد...
پ.ن۲: شب رو ببینید![]()
![]()
پ.ن۳: برای نظر دادن به پست پایین مراجعه کنید![]()
امضای ارغنونی: ایام عزت شما پایدار باشه...یا حق![]()
و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی
بهتر است بالاتر را نگاه نکنی
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد
و او آنقدر بزرگ است
که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی
اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح
خدا چندان کاری به کارَت ندارد
اجازه می دهد که عاشقی کنی
تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی
خدا با تو سختگیرتر می شود
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر
و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر
بیشتر باید از خدا بترسی
زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد
مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند
پشت سر هرمعشوقی ،خدا ایستاده است
و هر گامی که تو در عشق برمی داری
خدا هم گامی در غیرت برمی دارد
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است
و وصل چه ممکن و عشق چه آسان
خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد
و معشوقت را درهم می کوبد
معشوقت ، هر کس که باشد
و هر جا که باشد و هر قدر که باشد
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی
و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است
ناامیدی ازاینجا و آنجا
ناامیدی از این کس و آن کس
ناامیدی از این چیز و آن چیز
تو ناامید می شوی و گمان می کنی
که عشق بیهوده ترین کارهاست
و برآنی که شکست خورده ای
و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق
و آن همه عشق را تلف کرده ای
اما خوب که نگاه کنی
می بینی حتی قطره ای از عشقت
حتی قطره ای هم هدر نرفته است
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته
و به حساب خود گذاشته است
خدا به تو می گوید:
مگر نمی دانستی
که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای
و برای من بود که این همه رنج برده ای
و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای
پس به پاس این ؛
قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد
تا به تو ارزانی اش کند
فردا اما تو باز عاشق می شوی
تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر
راستی :
اما چه زیباست
و چه باشکوه و چه شورانگیز
که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!
"عرفان نظرآهاری"
پ.ن : ![]()
یاحق ![]()
