به وبلاگ پویا گیلانی خوش آمدید
خداحافظی با دوره راهنمایی ![]()
و سلام به دبیرستان ![]()
![]()
کارنامه گرفتم مثل همیشه خیلی خوب
. امسال سال مهمیه برام دوره ی ابتدایی و تموم میکنم و وارد یه بخش جدیدی از زندگی میشم .
این روزا گذرزمان خیلی سرعت پیدا کرده انگار.
چند روزیه دادا پارسا هم داره سریعتر از قبل دایره ی لغاتش و زیاد میکنه کلمه های ممنون ، بارون و نتاشی هم اضافه شد
نتاشی همون نقاشیه البته.
به امید روزهای بهتر
یه تصمیم یهویی و رفتن به دریاچه ی شهدای خلیج فارس . ایندفعه با کلی اصرار 
بانجی سوار شدم و اینقدر خوشم اومد که دوبار تمدید کردم بلیطش و با بابا و داداش رفتیم قایق سواری . هوا سرد بود اما حسابی خوش گذروندیم .
تو یکی از روزهای اوایل مرداد که خبر چاپ داستان جدید هری پاتر و گوش میکردیم ، مامان پیشنهاد داد سری کتابهای هری پاتر و براش بگیریم و بخونم که با استقبال من مواجه شد. مامان ذوق زده از اینکه بلاخره به کتابخونی حرفه ای علاقمند شدم ، سریع دست به کار شد و سفارش خرید و پست مجموعه کامل هری پاتر و به یکی از دوستان دوران دانشجویی که کتابفروشی دارن داد و با لطف فراوون ایشون کتابها دو روزه به دستمون رسید .
تا به حال که پیشرفت خوبی داشتم و مجموعه ی سوم هری پاتر و تو دست دارم. خیلی هم ذوق زده ام از خوندنش و واقعا وقتی کتابو دست میگیرم با ولع میخونم.
امروز دقیقا دو ساله که من شدم داداش بزرگه ی پارسا کوچولو. زمان چه زود گذشت.با مامان رفتیم برای خرید کیک و یه تولد کوچولو برای پارسا گرفتیم.
مردی شدم برای خودم امروز 11 ساله شدم . روزها چقدر عجله دارن . . با تمام وجود آرزو میکنم به همه ی آرزوهای خوبم برسم .
امسال دومین سالیه که 4 نفره جشن میگیریم. با پارسا داداشی
چهارشنبه صبح زودتر از همه بیدار شده بودم و رو کاناپه دراز کشیده بودم. مامانم که تند و تند داشت به کارا میرسید. بهانه آوردم و از درد دست و کسالت می نالیدم مامان گفت حتما به خاطر شب بیداری دیشبه . آخه عمه اینجا بود. منم خوب بهانه ای داشتم برای دیر خوابیدن. اشک ریختم که نمی تونم برم مدرسه و... مامان جدی نگرفت.
ظهر طبق عادت همیشگی مامان بهم زنگ زد که مطمئن بشه رسیدم و غذا خوردم .... دید دارم گریه می کنم..
گفتم حال ندارم و تمام بدنم درد میکنه. فهمید سرماخوردم. وقتی رسید تبم خیلی بالا بود . یک ساعت یعد سرحال تر بودم . بده آدم مریض باشه تنهام باشه.
امسال بیشتر اوقاتم و تو هیئت جوانان متوسل به علی اکبر گذروندم .البته بروبچه های همکلاسیم هم بودند. مامان و بابا هم مطیع اوامر من بودند دیگه.
15 و 16 ابان 92
برای اولین بار راهی مشهد شدم . قبل از رفتن یه دفترچه برداشتم و توش ارزوها و دعاهام و نوشتم و تو همون اولین روز که رفتم و دستم و به ضریح رسوندم دعاهام و گفتم . همه رو حفظ کرده بودم و برای اولین بار تو این سفر خاطراتم و یادداشت می کردم.
به طرقبه رفتیم از باغ وحش ، چالیدره ، بازار بعثت و امامزاده یاسر و ناصر دیدن کردیم .
امروز برای اولین بار، بی بغض و گر یه رفتم مدرسه ( مدرسه ام عوض شده و خیلی سخت عادت کردم) امروز خوش حال بودم
چون از طرف مدرسه رفتیم قلعه ی سحرآمیز .
کل تعطیلات تابستون بارها برنامه ریزی کردند که ببرنم پارک ارم اما ... .
امان از این پدر و مادرها . امان از این مشغولیت های تموم نشدنی پدر و مادرها ...
به هر حال امروز رفتم. هرچند معتقدم این ربطی به قول و قرار ما نداره و بابا مامان همچنان یه پارک ارم بهش بدهکارن. سعی کردن توجیهش کنن که به هر حال اونها پولش و دادن و مدرسه ما رو برده اما بی فایده بود .
خیلی خوش گذشته . تیراندازی به آدم آهنی ها ، ماشین سواری ، ترن ، سینما 4 بعدی و... .
که این آخری باعث ترس بعضی بچه ها شده که سالن و ترک کردن از جمله خودم که آخراش در رفته بودم. تازه انتقاد هم دارم که چرابچه ها رو بردن بازی بزرگسال ها ،
وگرنه ماها که پسرهای شجاعی هستیم.
امسال رفتم کلاس سوم. مدرسه م هم که عوض شده . اول مهر باید مامانمم میرفت مدرسه. مامانمم نم مدرسه اش تغییر کرده و رفته فرزانگان 10. رسوندنم مدرسه و چند دقیقه بعد رفتن . مامانم کلی دلشوره داشت. میدونست منم نگرانم اما به روی خودش نمیاورد.
مدرسه ی من دقیقا روبروی خونه است. اصلابه خاطر همین بود که این خونه رو خر یدن . از بالا کاملا به حیاط و مدرسه مسلطن . مادربزرگی که به خاطر روزهای اول مدرسه میاد پیش ما تا من تنها نباشم طبق گزارش لحظه به لحظه به مامان خبر داد که چند باری تو حیاط مدرسه داشتم اشک هام و پاک میکردم.
اینم از مزایای شاغل بودن مامانا! خدا رو شکر مثل سه سال قبل معلم خوبی دارم . روز دوم مهر که مامان تعطیل بود اومد و با معلمم خانم پناهی آشنا شد.
امیدوارم همه ی دانش آموزا موفق و شاد باشن.
با اصرار مامان و بابا رو قانع کردم که ببرن من و کلاس روباتیک . از طرفی من و تو عمل انجام شده گذاشتن و کلاس نقاشی ثبت نامم کردن.
از سه شنبه هم باز به پیشنهاد خودم کلاس تئاتر شروع میشه. بلاخره این که روزهای یکشنبه و سه شنبه مامان تمام وقت در رکاب من هست که به کلاس هام برسم .
یکی دوباری که اعتراض کرد از خستگی ، گفتم خب تو اصرار داری برم نقاشی . کلاس های دیگه مو نمیگم فقط زوم میکنم رو همون که مامان اصرار داشت. البته خیلی کلاس نقاشیمم دوست دارم اما دوتای دیگه رو بی نهایت دوست دارم.
اوایل فکر می کردن آخه من چی از روباتیک حالیم میشه اما حالا می بینن نه ،پسر شون ذاتا مهندس روباتیکه. وقتی چیزی می سازم کلی ذوق می کنم خودم .
امروز عصر که از رادیولوژی می اومدیم یه دفعه تصمیم گرفتیم بریم آبشار تهران . جای باصفا و خوش آب و هوایی بود . من و بابا تصمیم گرفتیم بالا رفتن از کوه یخ و امتحان کنیم. البته من خیلی موفق تر از بابا بودم.
ضمنا کوه یخشم همچین کوه یخ قابل تعریفی نبود ولی همون هم سخته، مامان که جرات نکرد بیاد.
جمعه 20 اردی بهشت 92
امروز طبق هماهنگی هایی که یکی از دوستای مامان انجام داده بود ، من و بردن صدا و سیما برای شرکت در برنامه ی رنگین کمان . اگرچه خیلی علافی داشتیم و خسته شدیم اما خوش گذشت به خصوص به من.
مرحله ی اول دخترخانم ها رفتند تو استودیو و نیم ساعت دوم به پسرها رسید.
از همه جالب تر واکنش مامان باباها بود که قبل از برنامه مدام به بچه ها گوشزد می کردند که چه رفتارهایی داشته باشند و چه کارهایی نکنند. بعد هم که هر کی بچه اش و می دید چقدر ذوق می کرد و یا گله می کردند که مثلا چرا از فلان بچه اینقدر فیلم می گیرند و از بچه ی ما نه.
اگرچه اطاقی که پدرمادرها در انتظار بچه هاشون بودند اصلا مناسب نبود و غیر از یه ساندیس چیزی پیدا نمی شد ولی خب همه تو فکر بچه ها بودن و خیلی این چیزها به چشم نیومد.
و اما من ، اگرچه به اجبار رفته بود ، ولی خیلی خوش حال شده بودم . آخر هم با صدا پیشه ی پنگول ( هومن حاج عبداللهی ) و هنرپیشه ی نقش دایی عکس گرفتم . کلی هم ذوق کردم .