با کولهای از جنوب برمیگردیم
با خاطرههای خوب برمیگردیم
یک روز برای دیدن همدیگر
از سمت همین غروب برمیگردیم
(سارا)
با کولهای از جنوب برمیگردیم
با خاطرههای خوب برمیگردیم
یک روز برای دیدن همدیگر
از سمت همین غروب برمیگردیم
(سارا)
من بعد چندسال برگشتم و بین شلوغیهای زندگیم یادم به اینجا افتاد. اصلا نمیدانم مثل ده سال پیش کسی هنوز برای خودش وبلاگ میزند و مینویسد یا نه؟ حتی یادم است یکبار این وبلاگ را حذف کردم تا خاطراتم را با آن دفن کرده باشم، اما نمیدانم چرا وقتی برگشتم و اسم و رمزی را که به زور به خاطر میآوردم وارد کردم همه چیز روبرویم ظاهر شد! یاد آن روزها بخیر انگار خوابی بود که زمانی دیدم و تمام شد. آن روزها با رفقا شعر مینوشتیم و از عشق میگفتیم همه چیزمان این وبلاگها بود، با دوستان زیادی آشنا شدیم که خیلی از آنها را ندیده بودیم اما منتظر نوشتن کامنتهایشان پای نوشتههایمان میماندیم. دوران سرخوشی نوجوانی بود و در سرمان تنها شعر و احساس...
سخت است سرت به سنگی بخورد
که یک عمر به سینه می زدی
گاهی وقتی از همه چی خسته میشی و دلت اونقدر می گیره که حس میکنی سقف دنیا داره روی
سرت آوار میشه و تنهاترین انسان روی زمینی درست وقتی که دلت از آدمای این دنیا می گیره و
می شکنه خدا جایی تو رو می بره که فکرشو نمی کنی فقط چشم باز می کنی و یه گنبد طلایی رو
روبروت می بینی و اشک هایی که آروم آروم گونه هات و خیس میکنه ....
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
این قدر که خالی شده بعد از تو جهانم
فاضل نظری
همه بلدند حرف های عاشقانه بزنند
اما تعداد کمی هستند که با تو تا انتها می مانند...
در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت
بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت
از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد
در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت
رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!!
پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت
مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت
مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت
مــن از دیــار «مـنــزوی» ، او اهــل فـــردوس
یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت
ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد
زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت
ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش
امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت
دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد
دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی دلم رفت
کاظم بهمنی
______________________________________________________
اینکه بگویی دوستش داری
با اینکه بفهمد دوستش داری
فرق بزرگی می کند....
خود من یافتم در قصه ها تخم نگاهت را
تو را من کاشتم،من سایه بودم ،آب آوردم
بپرس این دست های هرزه ی آماده ی چیدن
کجا بودند وقتی کالی ات را تاب آوردم
می رسد یک روز فصل بوسه چینی در بهشت
روی تـخـتـی با رقیبـان می نشینی در بهشت
تـا خـدا بـهـتـر بسوزانـد مـرا خواهـد گذاشت
یک نمایـشگـر در آتـش ، دوربـیـنـی در بهشت
صاحب عشـق زمیـنـی را به دوزخ می بـرنـد
جا نـدارد عشق های این چنـیـنـی در بهشت
گـیـرم از روی کـرم گـاهی خـدا دعـوت کـنـد
دوزخی ها را بـرای شب نـشینی در بهشت
...بـا مـرامـی که من از تـو بـاوفـا دارم سـراغ
می روی دوزخ مـرا وقتـی بـبـیـنـی در بهشت
مـن اگـر جـای خـدا بـودم بـرای «ظـالـمـیــن»
خلق می کردم به نامت سرزمینی در بهشـت
تنهایی را ترجیح بده به تن هایی که روحشان با دیگریست
تنهایی تقدیر من نیست ترجیح من است
خواستم ناجی خودم باشم
دل بریدم از این هیاهو ها
خون من را نخورده قی کردند
دوستانی شبیه زالوها
سارا.ج
این روزها این گونه ام
فرهاد واره ای که تیشه خود را گم کرده است
این گونه بود آغازانقراض سلسله ی مردم
یاران وقتی صدای حادثه خوابید بر سنگ گور من بنویسید
که یک جنگجو که نجنگید اما شکست!!!
عشق بازی قلب با عقل است
یک نبرد همیشه در تکرار
مثل سرباز خسته از جنگم
مثل مظنون خسته از اقرار
(سارا.ج)