|
سجده بر خاك به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
|
کانال رسمی " سجده بر خاک " با مدیریت اینحقیر با هدف نشر سیره شهدا و معارف اسلامی راه اندازی گردیده در صورت تمایل عضو و لینک کانال را منتشر کنید . با تقدیم احترام . سیدمرتضی بامشکی *** https://www.instagram.com/seyed.morteza.bameshki63/موضوعات مرتبط: دانلود مداحی [ شنبه ۱۳۹۸/۰۲/۰۷ ] [ 9:0 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
من با تمام وجود این اعتقاد را دارم كه شناخت و مبارزه با جریانهایی كه بین مسلمین سعی در به انحراف كشیدن انقلاب از خط اصیل و مكتبی آن را دارند. به مراتب حساستر و سختتر از مبارزه با رژیم صدام و آمریكاست! "سردار شهید محمد بروجردی" موضوعات مرتبط: پیام شهید [ چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۱۸ ] [ 9:5 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
حاجی گفته بود هر وقت نان تازه می آوری نان های قبلی را جمع کن. بعد از نماز مغرب بچه ها جمع شدن توی اتاق. وقت شام بود، نون و پنیر با چایی. همه مشغول بودند. یکهو دیدم بی سر و صدا از توی کشوی میز یک چیزی برداشت و شروع کرد به خوردن. خوب دقت کردم، دیدم نون و پنیر بیاته! مال چند روز پیش... بچه ها که فهمیدند کلی شرمنده شدند. از آن روز به بعد نه کسی نان اضافی می گرفت و نه لقمه نانی دور ریخته می شد. مروارید گمشده، شهید احمد متوسلیان، ص ۲۵ موضوعات مرتبط: خاطره [ دوشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۹ ] [ 7:57 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
به یاد دارم از سن هشت سالگى روزه اش را به طور کامل میگرفت او به قدری نسبت به ماهِ رمضان مقیّد و حساس بـود که مسافرتها و مأموریتهایش را به گونهای تنظیم میکرد تـا کوچکترین لطمه ای به روزه اش وارد نشود او هميشه نمازش را در اول وقت میخواند و ما را نیز به نمازِ اول وقت تشویق میکرد... "خلبان شهید عباس دوران" موضوعات مرتبط: خاطره [ یکشنبه ۱۴۰۴/۱۲/۰۳ ] [ 9:14 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
یه بار رفتیم مسجد محلهمون و دیدیم دختری از خونهشون فرار کرده. به حاج حمید گفتم: ایشون رو ببریم خونه خودمون. اما حاجحمید گفت: نه! تعجبکردم. آخه ایشون همیشه دستبهخیر بود... خلاصه از برخوردش ناراحت شدم؛ تا اینکه حاجی گفت: این دختر رو میبریم خونه خودشون... نگرانی دختر رو رفع کرد و به سمتِ خونهشون راه افتادیم. وقتی رسیدیم، پدرِ دختر اومد که دخترش رو بزنه؛ اما حاجحمید مانع شد و گفت: تو نون حلال به دخترت دادی که به جای هر جایی پناه برده به خونۀ خدا... این رو که گفت، پدرش نرم شد و دخترش رو بغل کرد و بوسید. بعد از این ماجرا حاجحمید و پدر اون دختر با همدیگه دوست شده و سالها با هم رفیق بودند. راوی: همسرشهید مدافع حرم سیدحمید تقوی فر موضوعات مرتبط: خاطره [ یکشنبه ۱۴۰۴/۱۰/۰۷ ] [ 9:54 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
وارد پادگان مریوان شد و رفت سراغ کارهایش. نزدیک های غروب، دیدم صورت دکتر سیاه شده و تب و لرز دارد. گفتم: "چی شده دکتر؟ خدای نکرده مریضید؟" گفت: "چیزی نیست" گفتم: "بفرستم دکتری، چیزی بیارن؟" گفت: "نه، نه! فقط گرسنه ام!" گفتم: "از کی چیزی نخوردین؟" گفت: "فکر کنم سه روزی می شه!" از سه روز پیش که من رفته بودم ماموریت؛ تا حالا چیزی نخورده بود! تمام پادگان را گشتم. غذایی پیدا نکردم. شهر هم در محاصره بود و نمی شد بیرون رفت. هر چه گشتم حتی یک دانه خرما یا قندی که بشود چای با آن شیرین کنم، پیدا نکردم. خجالت کشیدم برگردم. خانمش گفت: "بگردین نان خشک های ته سفره بچه ها رو بیارین" نان خشک هایی را که کپک نزده بود، سوا کردم، آب زدم و با شرمندگی گذاشتم جلوی دکتر و گفتم: "خجالت می کشم بگم نوش جان!" تکه ای نان برداشت، گذاشت توی دهانش، چشم هایش را مانند کسی که مشغول خوردن بهترین غذاهاست بست و شروع به جویدن نان کرد. بعد خندید و گفت: "اگه می دونستی همین نان خشک چه طمعی داره، هیچ وقت به خودت اجازه نمی دادی همچین حرف بزنی؟" بعد با خونسردی و لذت، نان خشک ها را خورد. 📚 چمران مظلوم بود، شهید مصطفی چمران، صفحات ۴۸ و ۴۹ موضوعات مرتبط: خاطره [ دوشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۱۰ ] [ 9:23 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
میگفت: شما اگر میخواهید به من خدمتی کنید، گه گاهی یادم بیاورید که من همان محمدعلی رجایی فرزند عبدالصمد و اهل قزوینم، که قبلاً دوره گردی میکردم و در آغازِ نوجوانی قابلمه فروش بودم... و هرگاه دیدی در من تغییراتی به وجود آمده و ممکن است خود را فراموش کرده باشم، همان مشخصات را در گوشم زمزمه کنید؛ این تذکر و یادآوری برای من از خیلی چیزها ارزندهتر است. 📚 حدیث جاودانگی، ص ۱۲۹ "رئیس جمهور شهید محمدعلی رجایی" موضوعات مرتبط: خاطره [ دوشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۶ ] [ 7:51 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |