بازگشت دوباره

خیلی وقت بود نیومدم اینجا

 

اما چند وقته خودت میای و خاطراتت و میخونی و چنان شیرین میخندی که تصمیم گرفتم دوباره بنویسم و تو بخونی و بخندی و منم ذوق کنم خیلی خوبه.....

 

کلاس اولت تموم شد ،باورم نمیشه اما دنیا همینه مثل همیشه خوب بودی تو مدرسه عالی بودی 

 

خانم معلمت همون اولین بار که من از درست پرسیدم گفت :آرین؟؟؟ همون کوچولوئه که صورتش خیلی نازه؟

ماههه آقاست ،کلی ازت تعریف کردن

 

حروف الفبا خیلی خوب پیش میرفت تا رسیدیم به حروف عربی و دردسراش ....واقعا چقدر سخته

 

یه چی جالب دبدم تو کلاس اول که شماها ت

از الان با کاما، علامت تعجب،صرف افعال اشنا میشید خیلی جالب بور و همینطور جمع ذهنی چندتا عدد دو رقمی

عید که شد اصرار داشتی بری کلاس دوم آخه دیگه به نظرت همه چیو یاد گرفته بودی...

خیلی هم جالب بود که فقط سواد منو قبول داشتی و هرکس هرچی میگفت تا مت تایید نمیکردم قبول نداشتی

 

توی بهمن مدرستون طرح جابر گذاشت و همه باید شرکت میکردن

من و بابا برات موجودات زیر دریا رو درست کردیم ، طرحت انتخاب شد و رفت منطقه حالا شما هم باید میدفتی برای دفاع ، اونم تنها با چهارتا داور،

ازت پرسیدم چی گفتی : گفتی هیچی گفتم مگه خودتون سواد ندارین بخونین ،مامانم همه چیو توضیح داده و به همین راحتی انتخاب نشدی :)))

 

شهریور 93

واقعا ازتنبلی خودم خجالت میکشم

 

نمیدونم چرا اما وقت ندارم...... امسال شهریور برای ما پر از تفاوت بود نه تنها تولد گل پسرمون بود بلکه امسال پسر گلی کلاس اولی میشد ....مبارک باشه هزارتا

تو این مدت که ننوشتم کلی اتفاقا افتادش....مسافرت...عروسی....جابجایی خونه ....

یه تولد دسته جمعی با فرشته های شهریوری تو سرزمین عجائب گرفتیم...کلی بهتون خوش گذشت و کلی بازی و شیطنت کردین.

روز31 شهریورم که جشن شکوفه ها بود و کلی ذوق و شوق چاشنیش بود ... خیلی خوشحالی که میخوای با سواد بشی و منم از شادیت خیلی خیلی شادم.

شب تولدت یه مهمونی خودمونی گرفتیم چونکه از امسال تصمیم دارم همه تولدتا و توی ماه مهر بگیرم که دوستات بیان.

اما یه جشن کوچولو برات گدفتم که کلی ذوق کردی.....مثلا تم باب اسفنجی بود و شام هم گیر دادی همبرگر اقای خرچنگ باید باشه و ماهم از خداخواسته قبول کردیم.

بعد از 3 ماه و اندی)شد 4 ماه و اندی)

اومدم بگم واااااااااااااااااااااااااااااااای خدا چه جوری صبح به شب میرسه ......منکه هییییییییچ کاری نمیکنم اما بازم کلی

وقت کم میارم کلــــــــــــــــــــــــــی

بسلامتی و میمنت شما وارد پیش دبستانی شدی......باشد که مبارک باشد


تا حالا که بسیار راضی و خرسندی و بیشتر از مدرسه از سرویس خوشت میاد و حس استقلال تو قلقلک میده بد جور


روز 22 شهریور با خانوما و آقایون متولد شهریور یه جشن تووووووووووووووووووووپ توی سرزمین عجایب داشتیم که به شما و ما بسیار خوش گذشت

اول که رفتیم .....چشمای شما برق میزد فکر میکنین چرا؟

از دیدن دوستان؟

از دیدن پارک؟

از دیدن اسباب بازیها؟

نخیر از دیدن اونهمه چیپس و پفک بچمون ذوق کرده بوووووووود

خلاصه جونم براتون بگه  خوب شبی بود خووووووووووووووووووب

شما یه خط در میون بازی میکردی چیپس میخوردی.....بازی میکردی.....چیپس میخوردی

خوب بود همه چی کلی بازی کردین  مسابقه دادین.....شادی کردین .......رقصیدین

تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا شنگول اومد و شما جا زدی و اومدی دیگه فقط چیپس خوردی تا بالاخره

راضی شدی بری پیش بچه ها و دور از شنگول وایستی

یه چیز جالب صداقت شما بود ......هنوز همتون پاکین مثل برگ گل ....وقتی عمو موسیقی پرسید تولد کیه و

همتون با شادی کودکانه پریدین بالا و گفتین تولد هممون خیلی جالب بودش اما کار دادین دست لیلا جون:)

بعد از کیک بری و شام رفتیم تو پارک و بازی و شادی و خدارو شکر همه چی عالی بووود

خدایا این کوچولوها همشون سالم باشن و هرچی ازت میخوان بهشون بدی ....آمین


31 شهریور جشن شکوفه ها بود و ما با هم رفتیم مدرسه  و چقدر جشن جالبی داشتین و برای من همه چی

ناخوداگاه قیاس میشد که ما تو مدارسمون اسم خواننده نمیاوردیم یعنی جراتشو نداشتیم  و تو جشن مدرسه

شما نه تنها آهنگارو میخونن از تون میخوان بیاین برقصین و مدیرتون بهتون جایزه بده (جل الخالق)

خیلی خوش گذشت و شما بسیار راضی بودی...



فردا صبح زودم خودت با سرویس رفتی مدرسه بسلامتی و میمنت


همچنان به کلاس کتفاندو ادامه میدی و کلی هم دوست داری کلاستو و نکته جالبش اینه که استاد کریمی رو از

خانوم معلمتون بیشتر دوست داری و این خیلی جالبه

معجزه مدرسه هم اینکه شبا بسیار زود میخوابی یعنی تا من بگم مسواکتو بزن و لالا سریع عمل میکنی و عاشق

چهارشنبه و پنج شنبه ها هستی که شب دیرتر بخوابی و البته متاسفانه صبح همون ساعت 6:50 پاشی:(


یکی از دوستای بسیار عزیز من آذر ماه اومدن تهران و بخاطرشون ما یه قرار گذاشتیم و بقیه دوستای مهربونمونم

دیدیم و با اینکه ما دیر رسیدیم بسیار خوش گذشت




بماند که شما چند هفته قبل اومدی و به من میگی مامان میشه من با روژا بریم سرزمین عجایب با باباهامون

بقیه بچه ها یه دفعه دیگه بیان

حالا خوبه خیلی با دخملا همبازی نمیشی اما پیشنهادتم جالب بود

همین جا هم باید اعلام کنم عاشــــــــــــــــــــــقتم پروین جووووووووووووووونم


دیگه دیگه.......

این مال تاریخ 92/6/1 هستش


شما کمربند سبز گرفتی و کلی سوژه خنده کلاس با اون قد نیم وجبیت و ادعای تکواندو کار بودنت.......

عاشق فرم اجرا کردناتم وووووووتیفان گفتنات

البته فکر کنم تا کمربند مشکی تکواندو همون کتفاندو بمونه 


نمیدونم چرا این کلمه رو درست ادا نمیکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


یه سرما خوردگی با سرفه های بد پشت سر گذاشتی حالا بگذریم شب یلدا حال هممون گرفته بود بخاطر تب بالای شما اما در عین حال عشقت به شب یلدا

البته بماند که ما پنج شنبه یه جشن داشتیم....جمعه یکی

وووووووو شنبه که شما تو مدرسه جشن داشتی و اما تب بالا اجازه نمیداد که بری مدرسه

اما صبح روز شنبه  اما تا خودش بیدار شده بود به بابام گفته بود:من یذره حال ندارم لباسای پیش دبستانیمو همین جا تنم کنید لطفا
بابامم گفته بود:پسر گلم حال نداره امروز نمیخواد بره مدرسه....
در پی همین جمله دادو بیداد آرین رفته بوده بالا که من جشن دارم من درس دارم من باید برم
و با مامانم رفتن مدرسه......

اینم از بچه های این دوره زمونه


قد کشیده گل پسر من و لاغر شدی و همش جلوی آیینه که مامان خوب شد من لاغر شدم ....ببین دیگه شکم

ندارم همش در حال فیگور گرفتن.....بقول مریم عزیزم بچه های قرن 21 دیگه  کاریشون نمیشه کرد


ارزشیابس مدرسه شروع شده و شما امروز ارزشیابی قران داشتی و برام جالبه که باید 5 تا سوره حفظ میبودی

و آیه الکرسی .....بقول بابام میخوان تا آخر سال حافظ قرآنتون کنن بی شک

و سه شنبه هم ارزشیابی ریاضی




آرین و کیارش......تنگه واشی

یه مدته بشدت عاشق فشن شدی و میری هرچی تو کمدت عجیب و غریب تنت میکنی و میای تو خونه کت واکینگ میکنی .............

عاشق تیپتم میترسم چشم بخوری:)


میدونی روابط عمومیت در حد تیم ملی....این آقاهه عربه ولی دوست صمیمی شما بود

خیلی برام جالب بود که باهاشون با زبون اشاره رابطه برقرار میکردی و وقتی نمیفهمیدن اشاره هاتو کندتر و حرفاتو

واضحتر میگفتی


عاشق ریش و سیبل هستی و بشدت منتظر داشتنشون =D


5سالگیت مبارک بهترینم:)

تولدت مبارک بهترینم

تولدت مبارک نازترینم

میدونی 5 سال گذشت....5 سالی که کل زندگیمو متحول کرده ...

نه فقط زندگی منو زندگی خیلیای دیگه رو هم دچار تغییر کرده......

نمیدونم بگم 5سال شیرین....شور ...ملس....

5 سال پر از احساس.....5 سال پر از تنوع.....5 سال پر از هر روز نو

شدن وچیزای جدید یاد گرفتن......5 ساله که یادم رفته قبلش چه خبر

بوده....

5ساله که هر روز که بیدار میشم با یه جفت چشم سیاه 

مصادف میشم....بایه بوی خوب.....با یه حس قشنگ....


پسرک نازدارم تولدامسالت خیلی خیلی با سالای دیگه

فرق داشت چراکه امسال بسلامتی دانش آموز شدی

و کلی بزرگ و آقا شدی


البته این بزرگی یه جورایی منو حسابی اذیت کردش....

چونکه امسال خیلی خیلی تابستون شلوغی داشتیم....

کل کارای تولدت مونده بود......شما هم اصرار داشتی بر

تولد دزد دریایی....فکر کن من از شنبه تا 5شنبه کارای تولدیتو کردم....

و شماهم بسیار مصر که مامان منم کمکت کنم....

مامان اجازه بده خودمم کارای تولدمو بکنم که خیلی اذیت نشی...

ووووو مامانم ....مامانم....مامانم......


ما هم تونستیم سر پسرکمونو گول بمالیم و یه جورایی سر وته

تولدوهم بیاریم...

به هر حال باشد که مبارک باشد.....و برای من فقط و فقط

خوشحالی خودت مهمه



ادامه نوشته

اردیبهشت 92

اومدم بگم که دیگه آقا شدی میدونی یعنی چی؟


یعنی؟


یعنی؟


یعنی اینکه......مدرسه ثبت نامت کردم هووووووووووووووووووووووورا 


باشد که مبارک باشد....بسلامتی و میمنت .....خیلی سخت بود .....خیلی

بین مدارس انتخابی از لحاظ کادر آموزشی:

یه مدرسه  شلوغه....یکی کثیفه....یکی سرویس بهداشتیش ....چی بگم.....یکی آبخوریش ایراد داره فاصلش با

دستشویی کمتر از 15 متره.......یکی کلاساش کم نور داره.....یکی .....


چی بگم ....دیگه اینقدر رفتم مدارس مختلف تا طبق دیده های خودم و شنیده های مادرای بچه هایی که اونجا

بودن و گفته های آموزش پرورش 2 تا مدرسه رو انتخاب کردم و در آخر شما رو تو یکی از اینا ثبت نام

کردم.....امیدوارم که انتخاب درست باشه

رفتیم باهم تست دادیم برای اینکه ببینن میتونن شمارو قبول کنن یا نه (جل الخالق)


با مدیر مدرسه رفتی تو یه اتاق و وقتی مدیر اومد بسیار خوشحال بود و گفت خانوم بچتون بسیار باهوشه و

خودشم میدونه گفتم چطور؟

گفت :آخه بهش گفتم عمو چرا اینقدر تند تند جواب سوالای منو میدی ؟

برگشته بهم گفته :آخه میدونی عمو من خیلی باهوشم....زبانمم 100 شدم ....تو مهدم از همه باهوشترم!!!

منکه خندم گرفته بود به آرین میگم آره مامان؟ میگه : بعله راستشو گفتم

خلاصه مدیر شروع کرد که بعله خیلی اعتماد به نفسش بالاست( والله تابلو بود با اون همه تعریفی که از خودت

کردی)روابط عمومیش عالیه....اول فکر میکنه بعد جواب میده....اصلا هول نمیشه.....حواسش به محیط خیلی

هست........و IQ 140 هستش و از 99% بچه ها باهوشتره

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون اصلا به حرفای مدیره گوش نمیکردم و تو دلم میگفتم حالا برای بازار 

گرمی چه هندونه ایی میده زیر  بغل بچم.....

با مدیره رفتیم کلاستونو دیدیم.....اتاق بازی رو دیدیم.....اتاق کامپیوتر....کلاس موسیقی.......ویدئو 

پروژکشنوووووووو خلاصه کلی جاهای دیدنی و دیدیم(آخه مامان جون زمان ما از این چیزا نبود که)

و اومدیم دفتز ....خانوم دفتر دار اومده و گفت .....نتیجه تست چی شد ؟ و دفترشو باز کرد که ثبت کنه منم 

فضولیم گل کرد و زیر چشمی نگاه کردم دیدم نه بابا نتیجه تست بقیه بچه ها اصلا شبیه هم نیست

70%دارن 72% و80%وووووووووو دیدم وای بد بینی کار دستم داد و روم نشد بشینم با مدیر بصورت جدی صحبت

کنم.

آخه تو اتاق کامپیوتر به من گفت اینجا آموزش کاملا ابتدایی کامپیوتر داریم البته نه در حد آی کیو آرین جان.....من

خندیدم که بابا اینا دیگه کین!!!!!!!!!!

آرین من با اینکه تو هفته 2 ساعتم با کامپیوتر کار نمیکنه یه چیزایی بلده که مخ خودم سوت میکشه و همشم زیر

سر داییشه

مدیر میگفت اگه با این بچه کار میکردین الان احتمالا خوندن نوشتن و ریاضی رو کامل بلد بود

منم گفتم :پس کی بازی میکرد؟کی بچگی میکرد؟کی شیطنت میکرد؟

مدیر گفت: من شمارو تحسین میکنم که بخاطر خودتون بچه رو استثمار نمیکنی و کلی تحسینم کرد و در ضمن

گفت خودتون بسیار باهوشید چونکه ژن هوش از مادر به پسر میرسه ....خوب ما هم بسیار سرخوش شدیم:)

خلاصه هفت خوان طی شد.....و شما بسلامتی ثبت نام شدی

حالا همش منتظری تولد بگیری و بری مدرسه به امید خدا


روز دوشنبه تو خونه بودیم و داشتیم ناهار میخوردیم یهو این تی وی یه تبلیغ کرد که صداش میومد نمیدونم چی

چی جوان کننده....به محض گفتن جوان کننده شما گفتی مامان از اونا برای من بخر .....من دوست دارم همیشه

جوون باشم.....من نمیخوام پیر بشم.....(با این جمله زدی زیر گریه )من نمیخوام فوت کنم.....

منکه شوک شده بودم نمیدونستم به حرفات بخندم یا بخاطر لحنت گریه کنم.....شما هم یکبند میگفتی من

دوست ندارم فوت کنم....بغلت کردمو گفتم ایشالله 120 ساله میشی.....همیشه سالم باشی....گفتی پیر که

میشم ....گفتم حالا حالاها نه .....اما پیری هم خوبه و دوباره گریه که نه من نمیخوام اگه پیر بشم فوت

میکنم.....من مونده بودم خدایا حالا چی بگم...هرچی میگفتم بدتر میشد....گفتم الان کوچولویی نمیفهمی بزرگ

که بشی میفهمی مامان چی میگه شما الان کودکی بزرگ میشی میشی نوجوون بعدش جوون بعدش میری

دانشگاه....میری سرکار عروسی میکنی....نی نی دار میشی....وووووووو

گفت بالاخره که چی پیر میشم و بعدش ....(سرتو با یه قیافه ناراحت تکون تکون میدادی)

گفتم حالا فعلا بیخیال شو بذار به وقتش.....گفتی :مامان (داشتی بلدرچین میخوردی)بلدرچین جوان کنندست؟

گفتم :بعله خیلی....گفتی:پس همش به من بلدرچین بده.....

گفتم :همش که نمیشه یه چی بخوری هرچی مامان بهت میده خوبه و مقوی و جوان کننده

خلاصه تا شب ما در گیر این جریان پیری بودیم.....نمیدونم چرا این قضیه این ذهنتو درگیر کرده

فقط دعا میکنم و از ته دلم میخوام خدایا هیچوقت هیچ مادریو با مریضی بچش امتحان نکن.....شنیدن حرف پیری و

مریضی هم از دهن این فرشته ها سخته چه برسه به خدایی نکرده دیدنش

آمین


یه سولا تکراریتم اینکه خدای خارج بزرگتره یا خدای ما؟

میگم مامان همه یه خدا دارن

میگی میدونم اما خداها با هم جنگ کنن کدومشون قویترن؟

مامان فقط یه خدا هست.

خودم میدونم اما خدای ترکیه چه شکلیه ؟

من:(شکلکا نیست که بگم)


یه سرما خوردگی داشتیم تو این ماه هممون اما مال شما عفونتش زده بود به چشماتون.....و اولین آمپول عمرتو

نوش جان کردی......اونم 3 عدد در 2 روز.....اما خداییش اولیشو که خوردگی (چونکه بغلت بابات بودی و آوویزون

گردنش)یه لگد تو شکم بابا حواله کردی و یک عدد به خانوم دکتر طفلکی و آخرشم نفهمیدی کی زد بیشتر 

ناراحتیت از این بود که چرا رو دستت نمیزنن و میخوان شلوارتو در بیارن و هی میپرسیدی زد؟نزد؟خون میاد؟

اما روز دوم با خودم که بودی خیلی آقاتر بودی و فقط یه کوچولو گریه کردی .

امیدوارم همیشه سالم باشی و از مریضی و بلا بدور باشی که من اشکتو برای این جور چیزا نبینم


کلاس خاله لیدا




نوروز 92

خدارو شکر میکنم که امسال هم در کنار هم سال جدیدی رو آغاز کردیم باشد که این خوشیها دایمی و این در کنار هم بودن ها همیشگی باشد

نوروزت مبارک پسرک زیبا

آخر سال 91 مخصوصا هفته آخرش من بسیار درگیر بودم کلا اسفند ماه پر کار و پر استرسی هست حالا اگه چندتا هم کار به این ماه اضافه بشه دیگه خدا داند چه شود

اما مثل همیشه خداروشکر میکنم برای وجود نازنینت که درک و فهمت خیلی بیشتر از یه پسر بچه ی 4/5 هستش حالا شاید یه مواقعی لازم باشه بهت تذکر بدم اما همون کافیه برات....فقط میتونم بگم عاشقتم و کلی از لحظه لحظه بودن باهات دارم لذت میبرم


امسال چهارشنبه سوری خیلی  لذت بردی ......البته پارسالم کلی شیطنت کردی و آتیش سوزوندی اما امسال از خیلی مونده بود به چهارشنبه سوری هر روز به من میگفتی مامان ترقه میخوام مامان فشفشک میخوام مامان هفت رنگ میخوام ...منم میگفتم باشه حالا مونده و شما گوشی رو بر میداشتی و زنگ میزدی بابا و میگفتی :بابا حامد ترقه برام بخر ....فشفشک برام بخر....هفت رنگ میخوام

خلاصه این داستان هر روز تکرار میشد تا اینکه رسیدیم به چهارشنبه سوری و شما کلی مسلح بودی اما با اولین سیگارتی که زدن جا زدی و در رفتی سمت پارکینگ

هرچی هم میگفتیم نترس نترس  فایده نداشت و حسابی جا زده بودی خلاصه بابا علی راضیت کرد بیای پیش آتیش و از اطرافیان هم خواستیم از زدن چیزای پر سر و صدا خودداری کنن.

خلاصه تا آخر شب شما مشغول منور زدن بودی و از روی آتیش پریدن و کلی خوش گذروندی


روز عید کلی بهم کمک کردی تا باهم سفره هفت سین بندازیم

بعد از تحویل سال رفتیم عید دیدنی و تا دو روز بعد مشغول این کارا بودیم.....روز دوم رفتیم مسافرت و مشغول غرب گردی

و از همین تریبون مراتب تشکر خودمو اعلام میکنم که واقعا واقعا توی ماشین و مسافتهای طولانی شما یه دونه ایی و همتا نداری و اصلا اصلا اذیت نمیکنی و این خیلی مزیت بزرگیه چونکه  من خودم یکی چنان بلایی سر پدر مادر میاوردم که هنوز که هنوزه تعریفاش هست


جشن عید مهد کودک

گنج نامه

پالنگان (جایی که واقعا بکر و زیبا بود)



سنندج

کامیاران

اینم حسن الختام سیزده بدر

وای روم سیاه

نازگلکم.....پسرکم


عاشقتم تا حد جنون .....دیگه کم کم باید به دکتر مراجعه کنم


میدونی از وقتی آقا شدی و بزرگ دیگه نوشتنم نمیاد .....


راستش الان یا باید یه سره آپدیت کنی تا قبل از فراموشی یا باید به علت تعدد سوژه  بیخیال بشی کلا


منم این چند وقته شدم بمب حافظه یعنی کم مونده اسم و فامیلمم یادم بره

این چند وقته منو کشدی برای کریسمس که الا و بلا من جشن کریسمس میخوام مثل میکی موس

و اون کادو گنده هم مال منه......خلاصه ما هم در حد توانمون برات یه جشن کوچولو گرفتیم




بعله اینارو که میخوندی مال کیه؟

کریسمس؟ کریسمس کی بود؟دی بود!!!!!!!!!!!


روم به دیوار از اون موقع مونده تو ثبت موقت

مدیونین فکر کنین من تنبلم.......نیستم باور کنین .....باور نمیکنین؟

هر جور راحتین ...منکه تنبل نیستم





از همه چی از همه جا

گلکم....نازکم

نمیدونم وقتی بزرگ بشی وقت میذاری این نوشته های منو بخونی یه نه؟!

اما من مینویسم هم برای تو و هم برای دل خودم

خیلی چیزا در لحظه زیبان و هیجان انگیز اما به مرور زمان فراموش میشن

اما خوب یادداشتشون اینجا این خوبی رو داره که هر موقع آدم بخونتشون

همون لحظه تو ذهنش تداعی میشه و چه حسی برای یه مادر بهتر از این

همه لحظاتم با تو پر از خاطره شده مخصوصا الان

با سوالای کودکانه ات که وقتی با اون قیافه جدی میپرسیشون آدم

نمیدونه جواب بده یا بچلوندت.

من سعی میکنم جواب همه سوالاتو به بهترین نحو بدم اما بعضیاش

رو نمیدونم واقعا نمیدونم ....اگه کسی میدونه بگه

بگه بهم من به یه پسرک 4 ساله که میپرسه:

مامان خدا از چی درست شده چی بگم؟

وقتی میریم بالا پشت بوم و از هرچی که میخوره یه دونه میندازه هوا

برای خدا و من بهش میگم پرت نکن میگه برای خدا فرستادم چه توضیحی بدم

میگم مامان خدا که چیزی نمیخوره  و این وروجک با اون  قیافه حق به جانبش

میگه: چرا؟خدامگه چاق شده؟خوب قرص لاغری بخوره

چه جوابی بدم

این روزای ما شده پر از پرسش و پاسخ این از چی درست شده؟

اون از چی درست شده؟

آدم از چی درست شده ؟چه جوری درست شده؟

نمیدونم چرا دوست ندارم خیلی ذهنتو در گیر کنم اونم با چیزایی که هنوز درست و غلطش برای خودم نا معلومه اما خوب شما از جاهای مختلف میبینی میشنوی و من باید پاسخگو  باشم

مشکل من با خودم هنوز حل نشده که چرا مردم باید زنجیر بزنن برای عزاداری باید

جوابگوی شما هم باشم....هنوز مفهوم طبل و سنج و علم رو نمیفهمم باید پاسخ

بدم هنوز درگیرم که درسته همه غذا بپزن و ببرن در خونه هم دیگه سوالای شما

بی جواب میمون البته خودت برای این آخری جواب داشتی البته مثل جواب

ماری آنتوانت بود که وقتی بهش گفن مردم نون ندارن بخورن گفت:خوب شیرینی

بخورن شما هم که نمیدونستی مفهوم نذری چیه و پرسیدی بابا حامدم کلی

براتون توضیح دادن که چون امام حسین امام خوبی بوده و آدمای بد کشتنش

و رفته پیش خدا و مردم آرزویی که دارن و میخوانو میگن بهش و بعدش نذری

میدن البته بسیار مفصلتر بود توضیحشون.....و گفتن مثلا من میگم ایشالله

آرین بره دانشگاه ما هم نذری میدیم و شما بسیار جدی گفتی :نمیخواد

من درس میخونم میرم دانشگاه شما هم نگران نباش اصلا غذا هم از بیرون میخرم

یا مامان چرا آدم بدا هستن؟

یا میای عکس داریوش ارجمند رو رو مجله نشونم میدی و میگی: این امام حسینه

سوالاتو جواب میدم اما با هر سوال برای خودم یه سوال بزرگتر پیش میاد

فقط عاشقتم که بحثت کلا رو خداست و همه چی منتهی میشه به خدا

امیدوارم خودش نگهدارت باشه و همیشه مراقبت باشه گلم


حاضر جواب که بودی حاضر جواب تر شدی

روشهای تربیتی نوین رو کلا جواب کردی

میگم بخاطر کاری که کردی من باشما قهرم و تا مشکل رو حل نکنی باهات

صحبت نمیکنم ....شما میری دنبال کارت و وقتی بابا در نقش واسطه میاد و

میگه برو مامانو راضی کن خیلی جدی میگی :مامان با من قهره....من بچم

....بچتونم شماها نباید با من قهر کنین....چونکه کوچولوئم خیلی چیزارو

نمیدونم خوب خوب دلیل از این منطقی تر


بابا حامد یه تهدید بسیار بد و اشتباه داشت که تا شما کار خیلی بدی میکردی

میگفت اگه تکرار بشه باید از خونه بری بیرون و به چشم غره های منم توجه

نمیکردهرچیم میگفتم این بشه 14 سالش میره اونوقت از این تهدید خودت ضرر

میکنی اهمیت نمیداد تا یه شب که دعواتون شد شما درو وا کردی که بری و

گفتی:من دارم میرم از پیشتون

من و بابا حامد از تعجب شاخ در آوردیم من انتظار 14 سالگی و این حرکت رو

داشتم بابا هم انتظار معذرت خواهی .......


بسیار بسیار نازک نارنجی شدی بطوری که با کوچیکترین اخم سیل اشکت

روونه میشه رو لپای تپلیت .

و متذکر میشی که من هنوز خیلی چیزارو نمیدونم .......


بسیار بسیار شیرین زبون شدی و در تمامی حالتها در حال قربون صدقه

رفتن منی

هرچیم میگم مامان جون من قربونت برم با یه لحن جدی و یه لبخند ژوکوند

میگی نه عزیز دلم من قربونت برم.

وقتی اخم میکنم میگی خوب بیا دوتامون قربون هم بریم


در ضمن اصرار داری که منو شما هم سنیم و هرچی که مناسب سن شما نیست مناسب منم نیست و ما دوقلوییم اما به گفته خودت یکیشون عزیزتره ...جیگرتره...ماهتره.....

الهی من فدای خودشیفتگی حادت بشم مادر.


در آخر هم باید دوباره و چند باره متذکر بشم....

خدایا شکرت بی انتها بی منتها....همیشه مواظب گلهای ما باش

آرین میگه:میدونی من چقدر خدا رو دوست دارم؟ اندازه خدا دوسش دارم اندازه خود خودش



1- همچنان عاشق آهنگ آی قلبمی که با جدیت تمتم همه قلب ها را قبل میگی و برای تنوع مزغ رو جایگزین میکنی

2-یه سری گوسفند دیدی تو مسافرت و گفتیم برو با گوسفندا عکس بنداز اومدی میگم عکس گرفتی میگی نه ....قیافه باغبون گوسفندا خیلی ترسناک بود.

3- مموری دوربین رو گم کردم(خسته نباشم)عکسای رو گوشیمو ریحتم رو لب تاب الان نه تو گوشی هست و نه رو لب تاب (بیابید پرتقال فروش رو)


ادامه مطلب.....چندتا دونه عکس که برام مونده تو این وضع :-))))))))))))))

ادامه نوشته

+4

به به به به

به امید خدا میخوایم اولین پست +4 رو شروع کنیم باشد که مبارک باشد


این پسته اسمش +4 اما در واقع اتفاقات تابستونی که گذشته (موضوع انشا)

یه موقع مدیونین فکر کنین من تنبلم ...نه ....نچ....تنبل نیستم مطمئن باشین....بعله

امسال تو تابستون چندتا مسافرت رفتیم ....چندتا هم نرفتیم (خوب چیه میخواسایم بریم نشد که بشه دهههههه)


از اتفاقات فرخنده بگم برات که

1- تولد بابا حامد بودش

2- تولد خود عزیز دلم بود

3-حنا بندون دایی سعید

(حالا یه تبصره هم میزنیم )

4-عروسی دایی سعید (حالا چیه خوب ؟!!!!!!!!تاریخش که مال قبل از این پسته)

همشون مبارک باشه تا باشه جشن و عروسی و مهمونی



حالا بریم سراغ شیرین پسر

بعله شوما آقای شیرین زبونو میگم .....خود خودت

میگم که پسرکم چقدر آقاتر و مهربونتر و تو دلبروتر شده

میگم که هر چقدر بوست میکنم و بغلت میکنم بازم برام کمه و به محض اینکه ازم دور بشی دلتنگت میشم

میگم که ساعتاو روزا و ماها دارن مثل برق و باد میگذرن و من هرچی میدوم ازشون عقبم

میگم که نمیخوام حتی یه لحظه از این لحظاتو از دست بدم

میگم که تازه میفهمم مادر یعنی چی و مادری چه درد بی درمونیه

میگم که میترسم از اینکه زمان بگذره  و من تو گذشته بمونم

میگم که عاشق نصف شبام که راه میوفتی ومیای پیش من میخوابی شاید بگن من مامان بدیم اما نمیخوام این لذت و خودم با دستای خودم از خودم بگیرم .همینکه ساعت 4 یا 5 میشه خودت بی صدا میای بین ما میخوابی و کاملا میچسبی به من طوریکه هر لحظه احتمال سقوطم هست اما من ...منی که همیشه متنفر بودم بالشتم با کسی مشترک باشه یا کسی نفسش بخوره به صورتم تورو بغل میکنم و باهم میخوابیم هرچند دیگه خوابم نمیبره اما لذت گرمای تنت .....نفسای شیرینتو با هیچی عوض نمیکنم .....هوا که روشن میشه زل میزنم تو صورت خوشگلت و نمیدونم روزی چندبار خدارو بابت وجودت شکر میکنم

میگم که شبی نیست که تو بخوابی و من خودمو سرزنش نکنم بابت اینکه نکنه امروز مامان بدی بودم نکنه در حقت کم کاری کرده باشم نکنه بلد نباشم کامل باشم

میگم که فک کنم کم کم خل دارم میشم نکنه شدم ها؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


از طرز برخوردت حظ میکنم البته بسیار شیطونی که جزیی از طبیعتته و اگر نبودی من بسیار دپرس میشدم اما بجز شیطنت از شعور و درک بالات کیف میکنم

اما از تعریفای قیه حرص میخورم همه میگن چقدر پسرت فهمیدست مثل بقیه بچه ها نیست

میگم خوب تربیت شده تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدبا قیافه حق به جانب میگن :نه....نه....خودش بچه خوبیه

یعنی چیییییییییییییییییییی؟ حالا اگه بد بود من ادبش نکرده بودم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


ایندفعه یه فرهنگ لغاتم برات نوشتم :پسرک نمیخوای درست حرف بزنی جیگرم؟

از شیرین زبونیات بگم که واضحا به زبون بازی تبدیل شده بطوریکه من جلوت رسما کم آوردم یه بند داری قربون صدقه من میری و هرچی که میپوشم هر جور که آرایش میکنم میای میگی: وای عزیزم چقدر خوشگل شدی چقدر این لباست خوشگله ....خیلی بهت میاد عزیییییییییزم

چقدر رنگ لاکت(روژلب) خوشگله ....خیلی ناز شدیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

یکبند همه جای منو میبوسی و ازم تشکر میکنی....برای غذا برای پارک برای خوراکی خلاصه برای هر کارم کلی برنامه عاشقانه داریم و آقای پدر هم بسیار حسودی میکنن

اما شما که ماشالله کم نمیاری میری سراغ اون و حسابی سرشو گول میمالی و میای(بنده خدا)


بعد از عروسی دایی سعید

مامان چقدر لباست قشنگ بود ....روشو که در میاوردی خیلی بهت میومد

من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدمرسی عزیزم....لباس شوما هم خیلی بهت میومد و خوشگل شده بودی آقا دوماد

آرین: آره ....داماد شدم اما آقاهه به من نگفت با مهمونا سلام علیک کنم  ازم فیلم بگیره

من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

آرین : راستی مامان لاکتم (آرایشت) خیلی خوشگل بود گلای سرتم خیلی ناز بودن تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


میگم بابا علی بابای منه بابا حامد بابای شما

آرین: نه مامان .....بابا علی دوتا پسر داره دوتا دختر مگه نه؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


آرین: مامان خوشبحال شیر و پلنگ

من: چرا عزیزم؟

خوب باهم دوستن با هم میرن شکار باهم غذا میخورن باهم بازی میکنن اما من چی تنهام

خوب میخوای با کی دوست باشی

با تو..

خوب منکه باهات دوستم

نه کو؟باید همیشه با من دوست باشی باهم بازی کنیم دیگه نه کار کنی نه ظرف بشوری نه غذا بپزی


امسال نه روز تولدت خوشحال بودی نه حنابندون و نه عروسی

البته حقم داشتی خیلی تنها میموندی بخاطر مراسما....بخاطر خریدای من و عروس و بقیه

خوب پسرکم ظرفیتش کمه دیگه مگه نه عسلکم؟

خوشحال میشویم



آهان اینم یادم اومد بسیار زیاد حساسی که کسی دعوات کنه اونم در حد اخم

فقط کافیه این اتفاق بیافته که تا یه مدت طرفو اصن تحویا نگیری و یه جوریی رفتار کنی که انگار اصن نمیبینیش یا وجود نداره برات


دایی سعید و زندایی برات یه تخم دایناسور خریدن که باید میذاشتیمش تو آب تا از تخم دربیاد

گذاشتیمش تو آب

بعد از 12 ساعت

بعداز24 ساعت

بعداز48 ساعت

بچه بدنیا اومد به مبارکی



عاشق خونواده ایی و همش میگی الان کی کمه و کی اضافست امیدوارم همیشه خونواده همه بچه ها پایدار باشه و خدا خودش همه خونواده هارو از گزند نامحرمان حفظ کنه آمین


این غرورت منو کشته نمیدونم باهات چه کنم وقتی که ناراحت میشی میریزی تو خودت و سعی میکنی گریه نکنی فقط خودتو کنترل میکنی ......مامان جون راحت باش شما بچه ایی .....نمیخواد تریپ مردونگی برداری


در آخر هم بگم که خدا آخر و عاقبت همه مارو به خیر کنه که اوضاع درست بشه بد زمونه ایی شده بدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد



خدایا شکرت میکنم هزاران هزار بار بخاطر اینکه مارو لایق دونستی و یه فرشته رو دادی بهمون که مراقبش باشیم پس خودتم کمکمون کن که بتنیم از پس این مسولیت بزرگ بر بیایم


عکسای آتلیه هم بعدا میذارم برات و کلی هم از هنرات و ژستایی که میدادی برات میگم که خود آقاهه مونده بود و میخواست استخدامت کنه


ادامه مطلب

ادامه نوشته

4 امین تولد عزیز دلم

        تولدت مبارک

 

عزیزترین موجود روی زمینی برام و اینو از ته دلم میگم

 

اما نمیتونم و نمیدونم چه جوری بگم و بنویسم

 

انگری برد کوچولوم ۴ ساله شد

ادامه نوشته

یه ذره جبران کنیم

سلام جیگر مامی

سلام عسل مامی

سلام عشق مامی

سلام عمر مامی

سلام نازنینم

سلام مهربونم

اینا مکالمات صبحگاهی ما هستش اما  فکر نکنین من گویندم و آرین شنونده

کاملا قضیه برعکسه من شنونده وآرین گوینده چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب چرا داره برای اینکه پسرک من با خروس نسبت داره و اگر قبل از دمیدن صبح بخوابه به محض جیک جیک گنجشکا بیداره و هوای گرگ و میش رو به عنوان صبح جا میزنه میگید نه! بفرمایید بیاید ببینید

خلاصه ما که نتونستیم شمارو بخوابونیم که هیچ ....حسرت از خواب بیدار کردنتم بر دلم مونده

 البته بجای مامی گاهی آری استفاده میشه اما بیشتر مواقع مامی چون جزء حفظیاته

هر وقت از خستگی غش کنی هر جایی خوابت میبره


این پست صرفا برای تکذیب پست قبله و هیچ ارزش دیگه ایی نداره

احساس کردم تو پست قبلی زیادی نق زدم و کلی مامان بدی شدم حالا اومدم درستش کنم

ازت تعریف کنم یعنی از دوتامون تعریف کنم چه کنم مادرم دیگه ......

وقتی مامانای دیگه از این ناراحتن که بچشون همش پای کامپیوتره یا حتی بعضیاشون افتخار میکنن

که بچشون کار با کامپیوترو بلده من کلی به خودم و ایضا شما میبالم که مادر فدات بشه از

کامپیوترخیلی سر در نمیاری و میدونی اصلا جزء وسایل شما محسوب نمیشه در مورد کار باهاش

 که خیلی وارد نیستی فقط در حد اینکه باهاش مجیک انگلیش ببینی و نرم افزار فوتو استودیو پینت

رو استفاده کنی....

البته گاهی اوقات یه چشمه هایی ازت دیدم که اندر کف میمونم مثلا کار با کیبوردت برعکس من

خیلی خوبه و خیلی واردی .....منم یه مدت دنبال معلمت بودم که بالاخره فهمیدم اینا کار داییته و شما

هم که از هیچکی به اندازه اون درس نمیگیری و خیلی راحت آموزش های دایی رو قبول میکنی

کاملا استاد شدی اما کو مجال استفاده

مثلا دیدم بهت میگه آری برو اوست  رو خاموش کن و شما میگی: اوست تامپیولت خودت؟

دایی : بعله..........شما میدویی و اونو خاموش میکنی

عاشق بازی انگری برد هم هستی اما فدات بشم که فقط نگاه میکنی بازیشو .....و عاشقشون شدی


بازی موبایلم کلا نمیدونی چیه بجزززززززززززززززززززززز گوشی زندایی نفیسه

اونم ماهی یکبار ....فکر نکنم بد باشه؟!!!!!!!!!!!!!!


این عکستو دوست دارم چون مثل لقبت که بابا حامد بهت داده :مورچه


رفته بودیم جایی و چندتا پسر بچه هم سن وسالتم اونجا بودن اما همه سر گرم بازی با دستگاههای

بازیشون ....الهی من قربونت برم که شما درست و حسابیم سر در نمیاوردی که چه خبره اما به

شدت دسته میخواستی و وقتی بهت میدادن خوب بلد نبودی تو محیط مجازی بازی کنی اما تو محیط

واقعی چرا خوب بلد بودی و با دسته اونارو اجرای زنده میکردی ....همه از دستت ریسه میرفتن منم

اولش یذره شرمنده شدم که پسرم خیلی بدویه ...اما بعدش گفتم کلا ۴ سالشم تموم نشده بذار فعلا

بدوی باشه

حتی مامان یکی از پسرا گفت: مگه خودش ندارهههههه؟

من: نه عزیزم براش خیلی زوده

اون: واااااااااااااا چرا همش یذره از پسر من کوچیکتره!!!!!!!!!!!

من : خوب برای پسر شما هم یه ۱۰ سالی زوده


از وقتی شبکه پرشین تون اومده کلی مامانا دعاش میکنن و خیلی ماماناهم نفرینش میکنن که الهی بترکه 

اما از نظر من خیلی خوبه فقط عیبش اینه که باید هی شماره کانالشو عوض کنی و تمومیم نداره فکر

 نکنین برای آرین میگم ها!!!!!!!!!!!!!!!!نه بچم تایم تی ویش همیشه ثابته بجز مواقعی که من خیلی

حالم بد باشه

اما بابای بچم خیلی حرف گوش نکنه زورم بهش میرسه ها اما نمیخوام بچم شاهد صحنه های خشن و

 درد ناک باشه


کلی کلمات زیبای انگلیسی یاد گرفتی اونم با لهجه خیلی قشنگ منم سعی میکنم چیزی یادت ندم و

همشو سپردم به سی دی های زبان اصلی....تازه فهمیدم لهجه من مثل افغانیا میمونه البته نه فقط من

همه ما بچه های جنگه

چند وقت پیشم کلی سورپرایزم کردی با نوشتن چند تا حرف انگلیسی


بازم بگم که پسرم کلی آقا شده  واسه خودش مردی شده

۱-گاهی ظرف میشوره

۲-سیب زمینی و هویج پوست میکنه (نزنین وایییییییییی...........با پوست کن)

۳-ظرفارو برامون جمع میکنه ....ظرفارو میاره میچینه

۴- پذیرایی بلده و زووووورشم زیااااااااااااااااااااااااااااد(ماشالله) 

۵- اتاقشو جمع میکنه

۶- لباساشو مرتب میکنه

۷- مسواکشو مرتب میزنم (من باید بزنم براش)

۸-اسباب بازیاش و سر جای خودشون میذاره

و

و

و

و

و

حالا تو دلتون نگید سمیه جادوگره؟ معجزه بلده؟ با از ما بهتران سرو کار داره؟

نه سمیه فقط داره از تکنیک مریم (تی تی)استفاده میکنه

برگه شکلای خوشحال و گاهی ناراحت

دیگه الکیم براش هدیه نمیخرم چونکه زیادی لوس شده بودی

رفتیم تو اسباب بازی فروشیه آرین با ذوق میگه: (مامااااااااااااان ببین من همه همه همه ئ اینارو دارم)


خدارو شکر میکنم بخاطر وجودت

بخاطر اینکه بچه شیطونی هستی اما رو مخ نیستی من اصلا تحمل بچه رو مخ ندارم

بچه هایی که لوسن....گریه زیاد میکنن......دادای ناجور میزنن

خیلی اوقات من بهت یاد میدم فریاد بکشی و خودتو خالی کنی مثل تو تونلا ....تو حموم.....تو

جنگل .....تو دشت

اما نه همیشه.........

خیلی وقتا بهت میگم اگر ناراحتی راحت گریه کن تا خالی بشی

خیلی وقتا لوست میکنم اما همه چی حد داره نه؟


خوشحالم از اینکه باهم هستیم و به سه تامون خیلی خوش میگذره

خوشحالم که هنوز اونقدر کودک درونم فعاله که باهات سوار سرسره میشم(البته بزرگاش نه این

فسقلیاش که پاهام برسه زمین ...اونا رو دوست ندارم )

باهات مسابقه میدم

باهم تاب میخوریم

اما شما با من رو چمنا غلت نمیزنی

خلاصه بابا حامد میگه تو پارک باید مواظب دوتا بچه هام باشم یکیش شره اون یکییم از راه بدر

میکنه

اما نمیدونم چرا مردم هی چپ چپ راست  راست نگام میکنن و سر تکون میدن

اما خوب برای من همون قدر این نگاه ها مهمه که آلودگی آبهای خلیج بافین مهمه

عشق آتیش بازیم از بابا جونت بهت رسیده و ما هفته ایی یکبار باید در دل طبیعت آتش بیافروزیم تا

خطری خونه زندگیمونو تهدید نکنه

از پشمک میترسی مامان جون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


در آخر بازم خدایا ممنونتم و شاکر اونم بی حدو حساب

 

چی بگم والاااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!

از کجا بگم من؟

از شیطنتا؟

از خرابکاریا؟

از پر توقعیا؟

ازحاضر جوابیا؟

از اعمال سلیقه هات؟

 

 

خلاصه نمیدونم از کجا بگم و از کجا شروع کنم.......

از عید تا به حال کلی اتفاقای جور وا جور افتاده اما کو حافظه مادر .....کو وقت مادر.....که

بیام اینجا و برات ثبتشون کنم؟

دلم میخواد جز به جز خاطراتت ثبت بشه اما واقعا الان یه جوری شدی که اگر یک دقیقه ازت

چشم بردارم ۱۰۰ ٪ موجب پشیمانیه و باید چهارچشمیمراقبت باشیم هر چند با وجود این هم بازم

برات اتفاقای جورواجور و گاهی اوقات بد میافته.....

 

مثل اونشب که من داشتم تو آشپزخونه ظرفای شامو جمع میکردم شما هم طبق معمول داشتی

برای خودت بالا پایین میپریدی و با بابا حامد شمشیر بازی میکردی یهو تلفن بابا حامد زنگ زد و

بابا گفت :سلام جناب سروان .....با شنیدن این جمله انگارکه شما شدی اسپند و با سرعت نور

شروع کردی به دویدن و یهووووو..........

انگار یکی هلت داد و با سر رفتی تو میز وسط مبلا .....بابا تلفنشو پرت کرد و پرید شمارو بغل

کنه من اما از آشپزخونه تا برسم اونجا بنظرم یه ۱۰۰۰ کیلومتری شد  اما تو این مدت همش فکر

میکردم اگر دستت از رو چشمت بردارم چی میبینم!

اومدی بغلم و حسابی گریه کردی دیدم تمام سمت چپ صورتت داغونه ....به بابا گفتم اگر

میذاشت یخ میذاشتیم خوب بود نه؟

فکر نکنم بذاره درد داره.....

آرین بدن مامانو ببین بعد از  پینت بال چقدر کبوده اگه بذاری برات یخ بذاریم   صورت شما این

شکلی نمیشه .....

در کمال ناباوری مرد کوچولوی خونه ما اجازه داد و هیچی نگفت .....منکه طاقت ندارم روی

جایی از بدنم که ضرب دیده یخ بذارن اما این فسقلی گذاشت و بعد با برنامه دنس ساکت شد

اما فرداش جاهایی که ما دلمون نیومده بود و نمیدونستیم که ضرب دیده تماما کبود شدن و دوتا

خط هم روی صورت نازت افتاده که هنوزم جاش هست و فقط امیدوارم خوب بشه و جاش نمونه

این از این ......

 


جونم برات بگه که با دوستای نتیمون رفتیم پارک آبشار و بسیار خوش گذروندیم . کلی شماها

بازی کردی و ما ها هم به لطف بابای مهربون و هنرمند روژا کوچولو  هم کلی با هم حرف زدیم

و هم کلی صاحب عکسای زیبا از شماها شدیم دست گلشون درد نکنه.....

مانی جون و آرین

البته اونجا بود که من فهمیدم توی تربیت فرزند چقدر خوب عمل کردم

روژا و سوگل و مانی و آرین

 

 آرین بسیار تمیز

 خوشتیپ ...جیگریا

 قربون قیافه خسته و شیطونت

به به چه عکسی

و بقیه هم فهمیدن علت گردن درد من چیه

شماها توی یه منقل که اونجا بود چنان کبابی درست کردین که من همش فکر میکنم چقدر اون

نفری که با ذوق و شوق میره تو اون منقل کباب درست کنه بیچارست چونکه کلا اشتهاشو از

دست میده

پسر ما هم اولش خوشتیپ و تمیز بودش ههههه

آرین اخرش ما رو به جرم اغفال دخترا میگیرن ....حالا از من گفتن

 


یه مسافرت چند روزه هم داشتیم که اونجا بود من فهمیدم شما چقدر سوسول تشریف داری وقتی

همه بچه ها الاغ میدیدن و دوست داشتن برن سوارش بشن شما میگفتی :میشه بریم موح سواری؟

به به چه تیپی(بعد از دوبار عوض کردن لباس به این تیپ زیبا رسیدیم )

 

 

 


نمایشگاه گل و گیاه.....اما گل من از همش قشنگتره


وقتی میگم بیا رو چمنا غلت بزنیم میگی مامان کار بدیه روی زمین حیوونا غلت میزنن

 

وقتی مگس . زنبور و پشه میبینی و با حالت بسیار عصبی میخوای از اون جا بریم

ووو خیلی چیزای دیگه که یادم نمیاد


یه مهمونیم دوست خوبمون مامان عیسی جون گرفت که من بسیار دوست داشتم برم که قسمت

نشد اما با دیدن عکسا کلی لذت بردم و کلی هم خودمم مذمت کردم که چرا هی استعداد نقاشی

شما رو زیر سوال میبردم....من کلا فاکتور سنو حذف کرده بودم هههههه


از نظر شما هر خرابکاریو پادشاه انجام میده

با دوستاتون میرید شهرستان

هر موقع هر حیوونیو به اسم فارسی صدا میزنید و جواب نمیده به اسم انگلیسی صدا میزنی

با وجود جلوگیری بسیار زیاد من برای ندیدن کارتونای خشن اما وقتی میگم یه چیزی از رو

زمین بردار میگی :بمبه؟ بمب نیست؟ میترکه؟نمیترکه؟

از لحاظ یادگیری زبان هم بازم من شرمنده شما شدم وقتی که دیدم چندتا کلمه بلدی و چه جوری

جمله هارو تکرار میکنی

مهد کودک نمیری .....منم چونکه مامان سخت گیری نیستم گذاشتم به میل خودت هر موقع

خواستی بری اینم از من مادر.... حالا بقیه دلشون خواست بیان پشت سر من بگن خیلی

بیخیاله ......اما برای بعضی مواقع بهترین کار بیخیالیه

مثل الان


مهربونیات خیلی زیاده وقتی داریم با ماشین جایی میریم و شما پیره زنی ببینی میگی:آخی مامان

پیره مواظبش باش و وقتی رد میشیم میگی :خدا کنه بقیه ماشیناهم مواظبش باشن

مامان اصلا بیا ببریمش خونه خودمون از اون قرصا بهش بدیم تا جوون بشه و خوشحال


خوب حالا گله گذاری :

به طرز وحشتناکی حرف گوش نکن شدی و لات

خطرناک شدی در حد المپیک.....بازی مورد علاقت آتیش بازیه خودتون برید تا ته خط

از همه مهمتر . بدتر اینکه عاشق شبکه پرژین تون شدی و منم بی اعصاب از تی وی دیدن شما

و هرروز در حال اختراع یه بازی جدید برای سرگرمی بیشتر.....


من خوابم و شما خروس کوچولو بیدار.....اومدی بالا سر من و میگی :مامان ...مامان تو زنده ایی!.......من:


 مامان من کباب میخوام الان....

نخیر ساعت ۱۱ وقت کباب نیست .....

ای خدا حالا من با این شکم گشنه چکار کنم!!!!!!!!!!!!


کلا جدیدا کلمات قصار بسیار استفاده میکنی و گل واژه میگی مامان به فدات


الهی من بشخصه فدای اون مهربونیت بشم مامی

 


پی نوشت: اینجانب از همین تریبون اعلام مینمایم ای دوستانی که در بلاگفا وبلاگ دارید بدانید و آگاه باشید من بیادتونم و بسیار به شماها سر میزنم اما نمیدانم به کدامین گناه ناکرده محکوم شدم که نمیتوانم نظرات زیبای خودمو براتون درج کنم.

جدی شما میدونین چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شروع سال یکهزاروسیصدونودویک

عشقکم....عمرکم....عروسکم....خوشگلکم.....سال نوی شما مبارک

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

امیدوارم سال خوبی پیش روی هممون باشه.......

این ۵ عیدی که با منی یکیش تو شکمم :) ۴ تاش بیرون .....اما یکی از یکی وابسته تر و غیر قابل باورتر که اون ۲۷ تا عیدای قبلیو من چه جوری میگذروندم ....یادم نیست ....شما یادتون میاد به منم بگید

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

نوروز ۹۱ هم خوب بود و به خوشی گذشت ایشالله بقیه سال هم بر همین منوال پیش بره

مسافرت میخواستیم بریم یزد و کرمان بخاطر بدی آب و هوا کنسل شد و با هم یه سری به شمال زدآپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفایم  حالا من نمیدونم با چه منطقی....... بماند

خلاصه کلی آتیش سوزوندی و به معنای واقعی هر کاری دلت خواست کردی

یه سرم به کاشان و نطنز و ابیانه زدیم که اونجا دیگه من دلم میخواست از دست شما خود زنی بکنم.....اما بجز خرابکاریات در کل خیلی همسفر خوبی هستی و اصلا اذیت نمیکنی تو ماشین یا توی گشت و گذار......اینم گفتم بعدا نگی مامانم بی چشمو روهه........

 خلاصه کلام عزیزکم دردو بلات روی سرم مامان جونی

 

همچنان عاشق منه و من خواهرشم ......اون دامادو من عروسش

تو راه شمال تو ماشین بابا علی بود با خاله و مامانی......با من تلفنی حرف زد که سریع بیا منو برسون دریا ...منم گفتم چشم  الان میبرمت مامان جون

بعدش خواهرم میگه  تلفنو قطع کرده وبرگشته با غصه گفته :سمیه بهم جواب رد داده ....گفته فقط عروس بابا حامدم میشه ....عروس من نمیشه .....

مامان زده زیر خنده  از لحنش و جملاتش.....برگشته خیلی جدی به مامانم گفته : من اعصابم خورده .....چرا بهم میخندی!!!!!!!!!!!!!!!!

هرچی از حاضر جوابیات و شیرین زبونیات بگم کم گفتم و اصلا یادم نمیمونه  که بخوام بگم اما خیلی قشنگ حرف میزنی و من عاشق لحن با ادبتم مثلا آب میخوای میگی: سمیییه جان بی زحمت اگر سرپایی یه لیوان آب بهم بده

یا بابا حامد جان میشه من باهات بازی کنم(بپرم رو شکمت)

همسایه زنگ خونه باباعلی رو زده صبح زود آرین آیفونو برداشته :

آرین : بلللللله

........

آرین :آقای عباسپور تو اتاقشون خوابن.....

.........

آرین: دفتم که خانوم آقای اسباب پور تو اتاقشون خوابه نمیشه که بیدارش کنم.....

من آیفونو گرفتم ....میگم بعله

خانومه میگه : ببخشید بیدارتون کردم بی موقع آقاتون خوابه.....

من: خانوم اشتباه زنگ زدین ......ما عباسپور اصلا نداریم

از اختراعات مهمت حرکت صندلیه که اگر کسی بخوره هم نونش میشه و هم آبش

یه چیز جالبم اینه که در سال جدید شما یک تحولی در حرف زدنت ایجاد کردی اونم اینه که قبلا نه اینکه  کاملا درست حرف میزدی  الان متحول شدی و کلا بجای ک گ ر ....حرف ق رو میذاری

مثلا قبلا میگفتی تمت...حالا میگی قمت.....

نتن ....نقن......

اما جالبه که بستنی قیفی ......بستنی گیفی

حالا پیدا  کنید پرتقال فروش رو !!!!!!!!!!!!!!!!

 بازم مثل همیشه خدایا شکر ...شکر ....شکر ....

البته ادامه مطلبو از دست ندین اااااااااااااااااااا

ادامه نوشته

چندتا شیرین زبونی بخونید!!!!!

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


مامان :عزیزکم بهت میگم انگشت نذار دهنت مامان جون

میگی:ببین انگشتم چشم نداره ....خوب نمیبینه کجا میره!!!!!!!!!!!


پات گیر کرده به کیفم تو راهرو خوردی زمین منم که عصبانی از دست سر به هوایی تو

میگم :کیف  بد مگه نمیبینی آرین داره رد میشه خوب برو کنار آرین که چشمش نمیبینه

آرین: آله تیفه من سی دی زیاد نیدا تردم چشم چپ شده درست نمیبینه!!!!!!!!!!!!!!


مامان:آرین ناهار تو مهد چی خوردی؟

آرین: ماتالونی خوردم اما تم خولدم جا باسه ماهیم نیدر داشتم !!!!!!!!!!!!!!!


بابام از آرین پرسید اسم مامانه من چیه؟

آرین:مامان مریم!

من:آرین پس مامانی کی باباییه؟

آرین: جیگرشه.....دوسش داره!!!!!

من با صدای بلند خندیدم و بعد آرین با یه قیافه جدی و نگاه عاقل اندر سفیه به من میگه:

تو بشه ای (بچه ای)....این چیزارو نمیفهمی !!!!!!!!!!!!!

من:


آرین تو فروشگاه یه پیرمرد و پیرزن میبینه

آرین: مامان اونا بشه(بچه) ندارن؟

من :نه مامان اونا نوه دارن....بچه هاشون بزرگن.

آرین: آهااااااا ایشالله من بزرگ بشم با هستی عروسی کنم بعد  بچه در بیارم شما پیر میشی بعدش  نوه داری؟


من:آرین جون میخوای برات یه همستر بخرم؟

آرین: آله مامان اما بذال  ایشالله بزلگ بشم ایشالله بلم مدلسه بعد بلام یه لاستکیشو بخل !

من :خوب منم راستکیشو میگم.

آرین :نه بذال دوتا بلم مدلسه الان هنوز کوشولوم میلم مهدبعد یه نی نی لاستکی  بلام بخل تا باهاش بازی تنم بهش بدم آوخی نینی نازیییییییییییی


این آهنگ یه حرفایی رو خیلی دوست داری و برامون میخونی اما وقتی با اون حرف زدن قشنگت به ایجاش میرسی که میگی:

به زیل سقف این خونه           منم مثل تو مهمونم

منم مثل تو میدونم              تو این خونههههه نمیمونم

کل بدنم میلرزه و خیلی ناراحت میشم ......آخه قیافت خیلی معصومه گلم


آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

یک پست  با چند عنوان

اول از همه باید حضور انورتون عرض کنم که بدددددددددددددددددددد

جور عاشقتم و نمیدونم بالاخره تا کجا میخوام پیش برم اما اینو بدون

 همه زندگیمی .......

حتی شبا که میخوابی تا صبح چند بار میام سراغت و میبوسمت

  تازه بازم کلی دلم برات تنگ میشه

بعضی وقتا هم که میام مهد دنبالت اینقدر بغلت میکنم و

میبوسمت که صدای مسئول تحویلتون در میاد و میگه : واییییییی

 مگه کی تا حالا همو ندیدین !!!!!!!!!!!!!!!!

اما من باید بگم شدیدا از این موضوع نگرانم و امیدوارم بتونم خودم

 درستش کنم چونکه هر چیزی حدی داره و من از شور درش کردم

ههههههههههه

 

اول از همه بگم که پسرک مامان حسابی آقا شده

از شیرین زبونی که نگو ووووکه نه فقط من بلکه کسایی که یکبار هم

میبیننت تا چند وقت تکیه کلاماتو استفاده میکنن

همچنان غلط و غلوط حرف میزنی البته خیلی کلماتو که قبلا

 غلط استفاده میکردی الان درستشون کردی اما حروف و

جابجایی در حروف رو همچنان داری که من کلا عاشق حرف زدنتم

مثلا الان دیگه نمیگی: همک(نمک).نمیگی :مغان(دماغ) .

نمیگی: بخشید(ببخشید).نمیگی: هادم (یادم) .....وووووووووو

اما همچنان میگی فهمیستم (فهمیدم) نفهمیستم

خلاصه بگم که عاشق اون هوشتم که بعضی اوقات من اندر

کف میذاریمثلا اگر شعر بخونی یادت بره خودت یه کلمه مترادفش

میذاری یا اینکه وزن و قافیشو جور میکنی

یا با یه بار گفتم جمع کردن یاد گرفتی و الان راحت همه حالاتو

تا ۱۰ بلدی جمع کنی (میخوام بزنم تو کار تفریق)

اما کلا به زبان خیلی علاقه نشون نمیدی در حد دوتا شعر الفبا

 حفظی و چندتا شعر کوتاه و چندتا کلمه اما خیلی مشتاق نیستی

من نمیدونم چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

همچنان دیر میخوابی زود پا میشی ........

همچنان با بابا حامد بازیای خطرناک میکنی و کلی اون بنده خدارو

 مجروح میکنی!!!!!!!!!!!!!!!!!

از حاضر جوابیم که هر چی بگم کم گفتم و همیشه یه چیز آماده از تو

آستینت در میاری مثلا یه شب که خونه بابایی اینا خوابیدیم بدو بدو رفتی

اتاق مامانی و بابایی .....بابایی بهت گفت وروجک کی گفت بیای اینجا ؟

شما: آخه اومدم شما تهنا نباشید و دلتون برام تنگ نشه

کلا باید یه بند تو بلاگفا بود تا همه کاراتو بشه ثبت کرد و گرنه نمیشه و

زبون از بیانش و مغز از بخاطر سپردنش قاصره


آخر آذر که شب یلدا بود کلی بشما خوش گذشت برای

زندایی شب چله ایی بردیم و البته اونا هم زحمت

کشیده بودن و مارو شام دعوت کرده بودن که کلی بشما

خوش گذشت

آرینو که دارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کلا خونه اون بندگان خدا خیلی راحتی و من بسیار ناراحت از دست شوماااااااااا


روز اول دی هم با دوستامون رفتیم سرزمین عجایب و

یکی از دوستای خوبمونو که از راه دور اومده بود برای

اولین دفعه دیدیم البته فقط خودش بدون گل پسرش

امیدوارم بازم ببینیمشون .....

خلاصه بشما کلی خو ش گذشت بجز تینا خوشگله که

خوابید مامان گلش خاله سارا رو برد فرودگاه

بقیه بچه ها اومدن پارک:ال آی و مامانش.......امیر علی

و مامانش.....سوگل و مامانش و داداشه گلش....

کلی بهت خوش گذشت


۴ دی سالگرد ازدواج منو بابا بود که قربونت برم الهی

نذاشتی ما دوتا عکس با کیکمون بندازیم و از ذوق توت

فرنگی روی کیک رو پا بند نبودی و ماهم واسه اینکه دل

شما در نیاد از خیر عکس و غیره گذشتیم


اما اما اماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

۵ دی چهل ماهگی یکی یکدونم بود و پسرک من چهل ماهه شده و من

خدارو شکر میکنم که چهل ماه به من سعادت اینو داده تا یکی از فرشته

هاشو تو بغل بگیرم و بزرگش بکنم خدایا شکر شکر شکر

 

ما چهل روزگیتم جشن گرفتیم ......چهل هفته شدنتم جشن گرفتیم....  

چهل ماهگیتم همینطور..... امیدوارم چه من باشم چه نباشم با خانوادت

چهل سالگیتو جشن بگیری عزیز

دلممممممممممممممممممممممممممممم

از چهلمین دقیقه زندگیت عکس ندارم چونکه خودم تو

ریکاوری بودم و به عکسای بابا  و خاله و ......نمیتونم

اطمینان کنم......

اما بروایتی مال ساعات ۹ صبح حالااااااااااااااا

اما چهل روزگی گل پسر.......

چهل هفتگی تاج سر.........

چهل ماهگی شیرین پسر.......

 

ایشالله عکس چهل سالگیتم بذارم پیش اینا چه شود !

 

 

 

اولين برف امسال تو پاييزززززززززززززززززززززز

وا ي خدايا ممنونتم بخاطر همه چي ......

مخصوصا بخاطر آفريدن برف كه زيباييهاي طبيعت رو كامل ميكنه

امروز اولين برف امسال باريد و اين پسرك ما كه هنوز خاطره  برف بازي

پارسالشو يادشه از صبح كه ميخواستيم بريم مهد گير داد برف بازي كنيم

.....

ما هم برگشتني يه دل سير برف بازي كرديم به هواي آرين

تازه يه چتر مرد كبوتيم خريده كه اونو بجاي اينكه بالا سرش بگيره ميكشه

زمين مثل عصااااااااااااااا

ميگه : مامان برام يه چتر دوخترونه خوشگل ميخري؟ميگم: چرا دخترونه؟پسرونه برات ميخرم.

ميگه : نه دخترونه ها خوشگلن!

اينم قدرت خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

عصریم با بابا حامد رفتیم یه سفره خونه قشنگگگگگگگگگگگگگگ حالا نمیدونم واقعا قشنگ بود یا اون برف زیباش کرده بود!!!!!!

اولین کاردستیت که با هم درستش کردیم (پاییز)

اولين پست +3

ديگه هزار ماشالله آقايي شدي مامان دورت بگرده پسركم.....

يعني شخصا قربون اون دست و پاي بلوريت برم من.........

از روزي كه برات تولد گرفتم تا يه مدت بعد هر روز پا ميشدي و

ميگفتي مامان دوباره تارزان بشم  .....دوباره جنگل درست كنيم

خلاصه بساطي داشتيم باهم


تو اين مدت اتفاقاي خوب و بديم برامون افتاد كه من بخاطر يه اتفاق بد

 كه افتاد نه خودمو ميبخشم نه باعث و باني اون اتفاق و اما تا يه

 مدت تحت تاثيرش بودي كه اميدوارم يادت بره و ديگه اصلا شاهد

 يه همچين چيزايي نباشي  ....آمين


منكه هرچي از شيرين زبونيات بگم كمه و همش ياد خاله سوسكه

ميوفتم

اما يه كار جالب كه چند ماهه داري انجام ميدي اونم اينكه چند تا از

 شعرايي كه بلدي و به طرز خيلي جالب مثل مسابقه هاي تلويزيوني

  مثل :

اي ايران اي بي سي چهل پنجاه  .....والآخر.....حافظه من

بقيشو ياري نميكنه


يا يه توصيفاي جالبي از وسايل داري براي اينكه منظورتو به من حالي

 كني مثلا علاقه شديد به كمك به من تو كار خونه داري  مثلا

 گردگيري اون روز يه دستمال خواستي كه رو ميزارو تميز كني

منم بهت يه دستمال دادم ميگي :اين نه اون دستماله كه روش

 علف داره من

تولد پسر عموت شايانم اين ماه بود كه رفتيم اولش خيلي بهت خوش

 گذشت امااااااااااااااااااااااااااااااا ..................

 

یه مهمونیم رفتیم و بخاطر يه اتفاق هم خودت و هم من

و هم بابات بسيار ناراحت شديم و  شايد كلا قيد مراسمي

كه اينجوری بخوان توش برخورد کنن رو بزنيم


اما از اول مهر تو مهدتون كلي كتاب جديد بهتون دادن كه من شاخام

در اومد۱۳ تا كتاب  آخه بابا چه خبره ما دبيرستانم اينقدر كتاب

 نداشتيم كلي نوشت افزار جديد هم برات گرفتم اما نكته جالبش

 اسم مربيتونه كه خاله معصومست اما من نميدونم چرا نميتوني

 تلفظش كني و اول ميگفتي خاله  مربي و الان ميگي خاله مهسا

حالا ببينيم بالاخره اسمشون چي ميشه !!!!!!!!!(الان میگی خاله مصی)

آهان بسيار با شخصيت شدي هم در مورد آرايشگاه و هم هنگام

معاينه آقاي دكتر كه موقع معاينه من و بابا و آقاي دكتر ۳ تاييمون

كف  كرده بوديم

كه اين همون بچه قبله نه باور كردني نيست


يه كاپشن گارفيلدم خريدي كه ۴۸ ساعت يه بند تنت بود و بعد از اونم

بدون توجه به هوا هر موقع ميريم بيرون ۱۰۰٪ ميپوشي


حالا یه هفته ديگم عروسي خاله ميناست(دختر عموي مامان) كه

 اميدوارم  بازم با شخصيت باشي و با هم بريم آرايشگاه تا موهات رو 

فشن كنم عزيزكم...............


 راستی همه چیم میپرسی کی خریده؟ کی خریده؟

بعدم اگر من اشتباه کنم اینقدر میپرسی تا به نتیجه برسی مثلا

همین الان هی گیر دادی این گل رو کی خریده(گلی که پارسال

قبل از تولدش مامانم خریده بود) منم گفتم مامانی گفت نه بیا اینو

میگم گفتم میدونم مامانی....

گفت بیا ببین اینو میگم منم عصبانی رفتم گفتم

 مااااااماااااانییییییییییییی

گفت :نه مگه یادت نیست پارسال میخواستی برام تولد مک کویینی

بگیری خاله آورد گله رو .من

راست میگه بچم آخه خالش رفته بود تحویل گرفته بود

واقعا آدم از بعضی از کارای بچه ها هاج و واج میمونه......


امروزم یعنی ۲۲ مهر اولین مهمونی تنهاییتو رفتی.....تولد ارشیا

دوستت بودمامانشم فقط شمارو دعوت کرد و شما هم گفتی مامان

 فقط بچه هان منم خودم میخوام برم......با بابا رفتیم هدیه خریدیم

و دسته گل من ساعت ۵/۴رفت جشن تولد تا ۸ که رفتم دنبالش و

کلی هم بهت خوش گذشته بود

تازه میگفتی کیکش مرد کبوتی بود(عنکبوتی)منم میخوام (از الان برام

تم انتخاب میکنی وروجککککککککککککککک)

قربون روابط اجتماعی بالاتر برم من  که اینقدر زود بزرگ شدی( این

ارشیا ۴ سال ازش بزرگتره )اما پسرکم هر جا بره کلی بهش خوش

 میگذره خداروشکر......


اینم جاز خوشگلت که کلی به ما حال میدی باهاش و یه بند میگی

 عقبیا حال میتنن؟ یا سمیه بیا دفتر ....حامد بیا دفتر ووووووووووووووووووووو

 

 

فدات بشم.....خدای شکرت

 

اولین روز مهد

چند وقتی بود شدید دنبال یه مهد کودک میگشتم که شمارو هفته ایی 3 روز بذارم


مثل بقیه دوستان تصمیم گرفتم از روزی چند ساعت شروع کنم....تا به یه روز کامل برسیم


روز اول بردمت مهد عین یه پسر با شخصیت رفتی سر کلاست من نیم ساعت تو دفتر بودم که الانه که این پسر ندای یا مامان سر بده اما خبری نشد به مدیر مهد گفتم من میرم بیرون همین دورو بر اگه منو خواست سریع زنگ بزن بیام دنبالش

گفت: خانوم گریه روزای اول طبیعیه


گفتم نمیخوام گریه کنه و خاطره بد داشته باشه میخوام تا منو خواست زنگ بزنین

اونا هم قبول کردن رفتم نشستم تو پارک تا 12 هیچ خبری نشد گفتم حتما گریه کردی و اونا هم زنگ نزدن با توپ پر رفتم که دعواشون کنم

دیدم کلاستون تمومه و شما داری با بچه ها بازی میکنی

با هم اومدیم خونه ....بابا حامد زنگ زد که پدر بزرگش فوت کرده و فردا باید بریم بهشت زهرا

فردا خاله بردت مهد و همون حرفای منو به مدیر مهد زد اما اون رفته بود خونه تا 12 که اومده بود دنبالت و گفت بسیار ناراحت بودی که چرا اومدی دنبالم من میخوام اینجا باشم ناهار بخورم


خلاصه اینجوری شد که ناهاری هم شدی و همه مسئولین مهد از برخوردت تعجب کرده بودن که تو دیگه کی هستی عشقم

سه ساله شدم هووووووووووووووووووووووووورا

بالاخره با طي كلي فراز و نشيب به

 سن سه سالگي رسيدم و كلي كادو

گرفتم.....

 

عشقك من ديگه آقايي شده به تمام

معنااااااااااااااااااااااااااااااااااا ........بطوريكه

 همه وجودم شدي و من نميدونم چيكار كنم با اين وضع

تولد امسالتم به خوبي و خوشي برگزار شد و به شما و همچنين به

 ما خيلي خوش گذشت .

 

تولد امسالتو جنگلي گرفتم و خودتم يه تارزان كوچولو موچولو شدي

البته بگم زحمت لباس بسیار زیباتو مامانی جون کشید که من واقعا اون

دستای هنرمندشو میبوسم.....خدا بهش سلامتی بده

 

بازم براي صد هزارمين بار ميگم خداي شكرت

 

بقيه عكسارم ميذارم ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

وای چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عاشقتم عشق کوچولوی من....................

دوتا پست ثبت وقت داشتم اما اینقدر  لفتش دادم که گفتم بیخیال

 همه رو باهم مینویسیم یه جا آخه با این وضع سایتای آپلود عکس

 آدم باید خیلی زرنگ باشه هی تند تند عکس آپلود کنی اینا هم هی

تند تند سایتارو ببندن....................

 

حالا میریم سر موضوعات عقب افتاده:

۱-روز پدر

یه پست داشتم برای روز پدر........

واقعا که روز خوبی بود ......حالا خلاصه میکنم که عزیز دلم تو هم

مرد کوچولوی منی روزت مبارک

روز بابا حامدم مبارک....روز بابایی مبارک

واقعا میگن دخترا عاشق باباهاششونن کاملا درسته منکه دلم برای

 بابام ضعف میره خدا همیشه سایه اشونو رو سرم نگه داره ...هرچند

 من یه کوچولو قبل از روز پدر بابامو اذیت کردم اما میدونم درکم میکنه

 و میبخشدم.


۲-۳۴ ماهگی عشقم

پست بعدی مربوط به ۳۴ ماهگی جنابعالیه که این ماهم به خوشی

و خرمی گذشت خدارو شکر و پسرکم روز به روز و لحظه به لحظه

 آقاتر میشه و کارایی میکنه که مامانش از دستش غش کنه و دلش

ضعف بره کلا عاشقتمممممممممممممممممم و عاشقانه دوست

دارم ......

عاشق جملاتتم که همش با کلمه میخوای شروع میشه:می خوای

باهم بازی کنیم؟

می خوای منو ببری پارک؟

می خوای برام کارتن بذاری؟

وووووووووووووووووووووووووووووو

غلط غلوط حرف زدنات که پابرجاست  اساسی  و ما کلی با این

 قضیه حال میکنیم.


۳-تولد بابا حامد

این پستم مربوط به تولد بابا حامد که کلی بهمون خوش گذشت و

 شاد شدیم

اما شما یه کوچولو جدیدا رو اعصاب منی ....چرا وقتی میریم بیرون

 میای بغل من میشینی و عملا منو له میکنی و کلی با خودم کلنجار

 میرم که خودمو کنترل کنم  اما نمیشه چون حاضر نمیشی حتی

برای ۵ دقیقه از بغلم بیای پایین نمیدونم این چه رسمیه چون کلا از

 اول اصلا و ابدا بچه بغلی نبودی ....


۴-۳۵ ماهگی عزیزم

وای خدای من فقط یه ماه مونده به روز تولدت و من اصلا باورم

نمیشه ۳ ساله مال منی و نفس به نفس من بزرگ شدی همش

فکر میکنم از روز اول تولدم تو هم بودی حس عجیب اما جالبیه

نمیدونم چرا از ۳ سالگیت هم میترسم و هم منتظرشم .....میترسم

چون فکر میکنم خیلی بزرگ میشی و از دنیای کودکی فاصله

میگیری و دیگه  مثل الان احتیاج به مامان نداری .....

منتظرشم چونکه میخوام بزرگ شدنت  و آقا شدنتو ببینم فکر میکنم

 ۳ سالگی خیلی فرق میکنه با ۲ سالگی نمیدونم شاید اشتباه

 چونکه تا حالا بچه ۳ ساله نداشتم هههههههههههههههه

 

هنوزم بعضی اوقات منو سمیه صدا میکنی اما خیلی بیشتر مامان

 میگی که من مثل ندید بدیدا کلی حال میکنم....

وقتی میخوای اجازه بگیری که چیزی برداری میگی: میشه اینو بر

 بدارم؟

صبحها میای سفت دست میندازی گردنم و میگی: مامان

 عاشقتمممم عاشقم هستی؟

همچنان با پروژه خواب درگیریم و من دیگه کلا بیخیال شدم و باهات

سرو کله نمیزنم خودت میدونی کی بخوابی و کی پاشی من

کم آوردم اساسیییییییییییییییییییییییی

شعر میخونی برامون و جدیدا تمامی شعرارو با هم ترکیب میکنی

 نمیدونم اسم آرایه ادبیش چیه دبیرستان بودم یه آرایه تو این مایه ها

داشتیم اما یادم نمیاد اسمش چی بود اما شما از هر شعری یه

مصرع میگی و میری سر شعر بعدی و نکته جالب و مهمش اینه که

 قافیه همشونو یکی میکنی و این خیلی جالبی برام که خودت قافیه

 درست میکنی.....

داری تمرین شدید میکنی اسم ماشینارو یاد بگیری و از وقتی میریم

بیرون میپرسی مامان این اسمش چیه؟مامان اون اسمش چیه؟

در ضمن هرچی ماشین خوشگلتر و مدل بالاتر باشه زودتر یاد

 میگری ههههههههههه.

حالا ادامه دارد...............................

1000=3333

 

    =   

هر کس تونست دلیل تساوی  بالا رو کشف کنه از طرف اینجانب به صرف یه ناهار

توپپپپپپپپپپپپپپپپ در حد و اندازه برج میلاد دعوت میشه....

مولتی هاسترمولتی هاستر

کلا با ماه خرداد خیلی حال نمیکردم هرچند که اولین جرقه آشنایی من و حامد تو

  این ماه زده شد اما خوب خرداد و تیر دوست ندارم اما چرا؟ بخاطر گرما ...طولانی

بودن روزا....امتحانا....و نمیدونم یه جورایی ماه سختیه

اما از دو سال پیش احساسم از دوست نداشتن به نفرت تبدیل شد

چرا که دو سال فهمیدم من نه تنها انسان نیستم بلکه شخصیتم در حد و حدود یه گوسفند دقیقا گوسفند چراکه باید مطیع ....آروم ....قانع باشم و از

همه مهمتر مثل گوسفند از قربانی شدن خودم و دوستام خوشحال باشم ....و

شعورمم اگر در حد بز باشه دیگه عالیه....

حالا بگذریم یهو دیدی وبلاگ آرین منهدم شد

مولتی هاستر

اما امسال خرداد یه اتفاق جالب افتاد و ما اونو جشن گرفتیم و پسرک کوچولومون

کلی حال کرد و بهش خوش گذشت .

مولتی هاستر

کلا من نمیفهمم این موجود کوچولو ۱۶-۱۷ کیلویی چیه که من اینقدر هلاکشم

یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید تا حالا حتی خود آرین و اینقدر دوست

نداشتم(حالا حامد نخونه)این کوچولوی ناز نازی که حالا بقول خودش بزلگگگگگگ

شده کل زندگیمو تحت تاثیر قرار داده یه وقتایی یه بلایی سرم میاره که دلم میخواد

برش دارم و بچسبونمش به دیوار اما در اوج عصبانیت در عرض ۳ ثانیه از یک مادر خونخوار تبدیل میشم به یک عدد دراز گوش متبسممممممم  .....اونم بامعجزه نگاههای گربه شرک و یک عدد بوسه شیرین و

جالبه در حال خرابکاری بوسم میکنه نه اینکه خدایی نکرده اون کارو برای یک ثانیه

بذاره کنار ها ...خداییش حال میکنین چه پسری دارم من ......قند عسلی دار من

دلم میخواد از لحظه به لحظه زندگیم لذت ببرم چونکه این لحظات مثل برق و باد

میگذرن حالا اصلا مهم نیست چی بر سر خونه زندگیم.....مرتبیم.....آشپزیم

ووووووووومیاد مهم عشق و حال ما ۳ تاست اینا همش درست میشه

اصلا مهم نیست که این پسرک من بشدت کم خوابه و وقتایی که خوابش میاد و داره

مقاومت میکنه که نخوابه چه اعصابی از ما خرد میشه ...مهم نیست که شبا ۱۲-۱

میخوابه....مهم نیست ظهرا نمیخوابه ....مهم اینه که  به محض روشنی هوا میاد

بالای سرمن و میگه:ااااااایکی اینجا بوووووسه میخواد و سریع منو بوس میکنه وقتی

چشمامو باز میکنم یه جفت چشم خوشگل مشکی تو ۵ سانتی صورتم میبینم که

میگه : پاشو عزیزم ببین هوا روشنه ......پاشو بلیم صمونه بخولیم.....پاشو پسل

ناززززززززز......

حالا شما جای من بودین چیکار میکردین؟  

البته این هوا روشن هر زمانی میتونه باشه اما حداکثر ۸:۳۰

مولتی هاستر

البته بازم جای شکرش باقیه که عادت ۹ تا ۱۲ ماهگیش از سرش افتاد که ساعت ۴

یا ۵ صبح پا میشد و میگفت پاشید با من بازی کنید ماهم شیفتی بازی میکردیم و

بعد حامد طفلی بعد از شیفتش میرفت سر کار اما برای من هم فرقی نمیکر چونکه

اگر ۱٪ هم آرین در طول روز میخوابید ساعت ۱۰-۱۱ بود که من خوابم نمیومد..

اما خوب گذشت.....

حالا باید قدر این لحظات رو بدونم چونکه چند وقت دیگه اینا هم میگذره و اونوقت من

باید منت پسرمو بکشم که بیا منو بوس کن  یا بیا با هم بازی کنیم

یه چند وقتیه بشدت مامان شناس شدی و صبا که من میخوام برم کلاس گریه و زاری

که نرووووووووووو.......که خدارو شکر تموم شده و حالا یه روز در میون در خدمت

پسرکم هستم......

راستی همینجا جا داره من از مسئولان زحمتکش قهوه تلخ کمال تشکر را بنمایم که

تمام تلاششونو برای حضور بهتر بچه ها در اجتماع میکنن مخصوصا آقای بلدالملک

راستی پروژه آرایشگاه به سلامتی و میمنت به پایان رسید و موهای پسر ما خیلی

کوتاه شد

مولتی هاستر 

آرین کلا عشق تی وی نبوده و نیست اما از وقتی که شنیدم بچه ها در طول روز فقط

و فقط ۱۵ مین تی وی ببینن( که امری محال و نشدنی حتی در مورد آرین )سعی

کردم با کشتن خودم و استفاده از کلاسای مختلف به این زمان آرمانی حداقل با

ضریب ۴ نزدیک بشم.....دنبال یه کلاس شنا خوبم دعا کنین بیابم

خواستم بنویسمش ژیمناستیک که پسر شجاع ما حاضر نشد پاشو بذاره تو باشگاه

به هیچ عنوان حتی به اندازه یه نگاه کردن نمیدونم شاید بخاطر تشابه اسمی

باشگاه و آرایشگاه

سرم  خیلی شلوغه دارم کارای تولد عزیز دلمو میکنم که در حد توانم یه تولد خوشگل

و موشگل براش بگیرم ....هرچند ما که کاری نمیکنیم و کارمون در حد ایده

دزدیه....بقیه هنر مندا کاراشو میکنن و ما ایده های اونارو رو هوا میدزدیم مثل تولد

پارسال آرین ....یا مثل غذاها یا دسرایی که درست میکنم....کلا چون من آدم بی

هنریم باید از ایده دیگران که فول هنرن بدزدم شاید یه کاری کردیم

 

کلا عاشق اینم که یه مطلب و باید چند بار بتایپم تا قبول کنه بلاگفا عزیزم.....عاشق

اینم که هر روز قالب وبلگ عوض کنم......عاشق اینم که هرچی عکس بذارم حتی دو

نسل بعدمم میتونن ببینن

مولتی هاستر

و در آخر خدایا ممنونم ازت بخاطر همه داده هات و همه کسان .....بابای

عزیزم...مامان مهربونم...همسر خوبم...پسر نازززززززززززم.....خواهر

گلم.....برادر عزیزم ...و جدیدا عروس ماهمون....

شکر ....شکر ....شکر.....بی انتها 


۱-جدیدا ماهکم قلدرتر شده و وقتی که مثلا با من یا پونه دعواش میشه رو میکنه به بابا و مامانم میگه دخترتو دعوا کردم هههههه

۲-یا امروز به مامانم میگه دخترتو زدم....مامانم میگه کدوم دخترمو میگه :دختر خالتووووووو.....دختر مامانتو نزدم

روزم مبارک


                                                            

آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظهء خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم

خاک را پرسیدم
می توانی آیا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم

این جهان را گفتم
هستی ومکان را گفتم
می توانی آیا
لفظ مادر گردی
همهء رفعت را
همهء عزت را
همهء شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم

آنجهان راگفتم
می توانی آیا
لحظه یی دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم
آنچه در سینهء مادر بود آن کم دارم

روی کردم با بحر
گفتم اورا آیا
می شود اینکه به یک لحظهء خیلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر این کار بزرگ
قطره یی بیش نیم
طاقت وتاب وتوان کم دارم

صبحدم را گفتم
می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل وقند بریزد از تو
لحظهء حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که روید زلبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت
دربهشت دگری نتوان جست
من ازان آب حیات
من ازان لذت جان
که بود خندهء اوچشمهء آن
من ازان محرومم
خندهء من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خندهء او
خندهء او روح است
خندهء او جان است
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم

کردم از علم سوال
می توانی آیا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبیان کم دارم

درپی عشق شدم
تا درآئینهء او چهرهء مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم اودر دم جانپرور مشکین نسیم
دیدم او درپرش نبض سحر
دیدم او درتپش قلب چمن
دیدم او لحظهء روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظهء پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمهء زیبایی
بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود



مادر عزیزتر ازجانم نمیتونم با کلمات بازی کنم و بگم که چقدر دوست دارم و چقدر مدیونتم

نه فقط خودم بلکه همه خونواده کوچیکم........منو بزرگ کردی و به ثمر رسوندی حالا نوبت جوجمه که شمارو به عنوان مادر قبول داره و اگر یک شب نبینتت نصفه شب با گریه بیدار میشه و شمارو میخواد شاید من نتونستم بهت بگم که چقد ازت ممنونم اما این پسرکم که تمامی زحمتش گردن شماست و جدیدا شبا هم پیش شما میخوابه بدون مامان بابای شناسنامه ای......بتونه با اون زبون شیرینش ازت تشکر کنه........میتونستی مثل بقیه مادرا وقتی من ازدواج کردم احساس کنی که دیگه تمامممم...

اما با خودم و همسرم و پسرم کاری کردی که هممون عاشقتیمممممممممممم

عسلک 32 ماهه من

مولتی هاستر

شیرینیم.....

عمرم........

عشقممممممممممممممممممممم

تو ماه پیش یه اتفاق جالب افتاد ما دوتا تو یه عدد با هم یکی شدیم اونم ۳۱ اگه گفتی چه جوری؟

خوب معلومه ماه من ....شما ۳۱ ماهه شدی و من ۳۱ ساله

ماه خوشگل من همچنان از آرایشگاه فراریه.......و به هیچ قیمتی حاضر نیست موهاشو مرتب کنیم

البته منم عاشق موهای بلندم اما یه ذره مرتب بشه بد نیست حالا نشدم نشد اصل اینکه با هم حال کنیم

خوشتیپک من برات سی دی حسنی نگو یه دسته گل رو گرفتم که شاید در مورد آرایشگاه تجدید نظر کنی که بدتر شد سی دی آموزشی برات و حالا میگی من حسنیم و نینیخوام موهامو اصلاح تنم

مولتی هاستر

کوچولوی خوشگل من عاشق لباس راحتی تو خونه ای و وقتی من اصرار میکنم که لباس بیرون با یه قیافه حق به جانب میگی: سمیه آخه این خیلی اذیتم میتنه ..من اصن نینیتونم بازی تنم

پسرک ماهم دیگه رسما با پوشک بای بای کردیم ....تقریبا همه کاراتو تو اردیبهشت کردی تو اردیبهشت ۸۸ چهار دست و پا رفتن یاد گرفتی و اولین جمله شیرینتو گفتی (مببا بده من بابا)خیلی جالبه که فیلم مهران مدیری و ندیدی اما جملتو کاملا شبیه اونا گفتی .ههههههههههه(تازه فهمیدم چقدر زود حرف زدی تو ۸ ماهگی باریکلا)

تو اردیبهشت ۸۹ با مم مم برای همیشه خدا حافظی کردی و اردیبهشت ۹۰ هم با پوشک

مونده این شیشه ....یه موقع تو فکر اردیبهشت ۹۱ نباشی که خیلی دیره ...... 

عاشق چهار مدل غذایی....ماتالنی....تباب......ماهی......سوپ

هنوز حاضر جوابی و از اون جالبتر خودت برای دیگرا اسم میذاری و اصلا به صحبتای ما توجه نمیکنی

دیگه دیگه ..........آهان شعر حسنی رو کانل میخونی البته با لحن مخصوص خودت.........

عاشق اینی که با بچه های بزرگتر از خودت فوتبال بازی کنی و طبیعی که اونا بازیت نمیدن و شما هم هی میری وسط بازی شون و بازی اون طفلیارم بهم میریزی.......

عاشق اینی که قبل از بیرون رفتن حتما به خودت افتر شیو و ادوکلن بزنی وعینک دودی و کراواتم که واجبه برات حالا جدیدا به این زلفای پریشونت ژلم میزنی  ......

مولتی هاستر

 اینم نتیجه سوپ خوردنت و از همه مهمتر ظرف سوپ رو لیسیدن ......

آخه کلا حال میکنی که خودت غذاتو بخوری و منم مشکلی ندارم اما بعضی وقتا فکر میکنم شاید زیادی ازت میخوام آخه کلا سعی میکنم تو کارات دخالت نکنم و خودت رو پاهای خودت باشی

گاهی وقتا هم که تو خونه باهات آب بازی میکنم اگر کسی خونمون باشه همچین منو نگاه میکنه که من فکر میکنم این داره تو دلش میگه این مادره یا دیوونست یا خیلی شلخته ......

اما من چرا باهات عشق نکنم وقتی لحظات داره به این سرعت میگذره و بعدش که بزرگ بشی دیگه اصلا وقت نداری با من حرف بزنی چه برسه به بازی حالا هر بازی که حال کنیم 

مولتی هاستر

وقتی ماشین تو پارک باشه میپری پشت فرمون و سعی میکنی پاهاتو به پدالا برسونی و وقتی نوک پات میخوره کلی حال میکنی

مولتی هاستر

 راستی یه سوال تا اونجایی که من یادم میاد منو بابا هیچ علاقه ای به فیلم هندی نداشتیم و نداریم اما من نمیدونم شما از کجا مثل این بچه هندیا یاد گرفتی حرف بزنی به طوریکه کله تو تکون میدی و با یه لحن خیلی هندیایی مثلا میگی:بابااااااااااا میشه یه دونه از اینا بلدالم آخه دوشنمه

یا یه روز که مهمون داشتیم و من کلی کار داشتم هی میرفتی تو راهرو و در میبستی و زنگ میزدی که من درو باز کنم و با صدای معلوم الحالم بگم وایییییییییییییییی عزیزم شمایی خوش اومدی

اما یکبار ...دوبار.....سه بار ....چند بار ؟بالاخره من شاکی شدم و گفتم بسه اما کو گوش شنوا؟منم دروبستم و گفتم دیگه بازش نمیکنم .....دایی هم که اتفاقا اون روز اونجا بود و شما کلی از این چشمه ها برای اون میای اومد پشت درو پرسید چی شده؟ شما هم با همون لحن هندیایی گفتی:دایییییی داییییی در و باز تن.....آخه اینجا خیلی سرده(فکر کن وسط اردیبهشت)

یبارم داشتی با دایی بازی میکردی که مثلا اون یقه تو گرفت که شما برگشتی و میگی:داییییییی نتن بویزم(بلوزم)پاره میشه ...من دیده بویزه ندالم

مولتی هاستر

گفتم که عاشق اردیبهشتی ...هم پارسال و هم امسال تو این ماه کلی علاقه به برگزاری جشن نشون دادی....من داشتم میرفتم کلاس و ازت پرسیدم پسرم چیزی نمیخوای وشما هم با یه لحن جدی گفتی چلا تیت بخل......مامانی که پیشت بود گفت یدونه کیک کوچولو بخر ....اما شما به یه قیافه حق به جانب برگشتی و میگی :نه تیت بخل شمع بذالیم فوت تنیم دست بزنیم بخرصیم(برقصیم)

ما هم مادر گوش به فرمان

 مولتی هاستر

الهی که من فدات بشمگه از کیک خوردن فقط ناخنک میزنی و میوهاشو میخوری اگر به میوه هام یذره  خامه چسبیده باشه پرتش میکنی و میگی ماستییییییییییییییه من نینیخورم

مولتی هاستر

در انتها باید بگم خدایا شکرت بی منتها........ممنونتم بابت همه چی........و ازت میخوام همه بچه هارو برای پدر مادراشون حفظ کنی


 ۱-اینروزا خیلی سرم شلوغه عزیزکم ......جبران میکنم صدرصد

۲-گاهی اوقات میشی مامان من و در اون مواقع به من میگی مامانم بیا ممه بخور ...بازی کن.....بازم شکر که وقتی مامانم میشی به من مامانم میگی.

۳-یه کشف بزرگم کردی حامد مامان منه.....

نوروز +31 ماهگی+تولد من+...........

عشقکم نوروزت پیروز صد سال به از این سالها..................سرویس آپلود عکس تالار تفریحی و سرگرمی تاکتیک  

امسال عید هم میخواستیم طبق معمول به ایرانگردی بپردازیم که با توجه به پروژه چند مرحله ای عقد دایی  برنامه کلا کنسل شد چرا که قرار بر این شد که خطبه عقدشونو مشهد بخونن

پس برنامه عوض شد و ما تصمیم گرفتیم تا وقت هست یه سفر کوتاه بریم شمال و از اونجا مشهد البته چون ترک عادت موجب مرضه............از تالش شروع کردیم که خدای ناکرده به سنتمون پشت نکنیم و اینبار شمال گردی کردیمسرویس آپلود عکس تالار تفریحی و سرگرمی تاکتیک

 .........تا رسیدیم به شهسوار چند روز اونجا موندیم و میخواستیم ۲ روز بعد بریم مشهد که ما مجبور شدیم برگردیم

(توی سفر و خارج از کنترل مادر ...چیپسسسسسس)

سرویس آپلود عکس تالار تفریحی و سرگرمی تاکتیک سرویس آپلود عکس تالار تفریحی و سرگرمی تاکتیک

سوار بر قایق موتوری یوههههههههههههههههههههههههههو 

سرویس آپلود عکس تالار تفریحی و سرگرمی تاکتیک

.......حالا شما که یادت نمیاد عزیزم اما چه برگشتنی....از ساعت ۵ که از عباس آباد راه افتادیم سفر ما شروع شد تا ساعتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ۱ بعد از ظهر فرداش که رسیدیم خونه....بماند که چی کشیدیم اما جالب بود منو بابا همش میخندیدیم به شانسمون ...اما شما فوق العاده آقایی ....وگرنه هر بچه دیگه ای بود حسابی دمار از روزگارمون در میاورد

در کل تعطیلات خوبی بود و کلی خوش گذروندیم........خدارو شکر


سیزده بدررررررررررررررررررررررررر

سیزده بدر هم که دیگه نگو کلی حال کردی و خاک بازی

آرین داری چی کار میکنی؟

سرویس آپلود عکس تالار تفریحی و سرگرمی تاکتیک

ارین:دالم سبزه گله میزنم بختم وا شه(با همین صورت تمیز)

 سرویس آپلود عکس تالار تفریحی و سرگرمی تاکتیک سرویس آپلود عکس تالار تفریحی و سرگرمی تاکتیک سرویس آپلود عکس تالار تفریحی و سرگرمی تاکتیک

با این توپ تو مشما جماعتی و جون بسر کردی که درش نیارید کثیف میشه

سرویس آپلود عکس تالار تفریحی و سرگرمی تاکتیک


و بعد از همه این اتفاقات یک مناسبت بسیار توپپپپپپپ دیگه در راه بود و اون هم ......

 

made by Laieتولد منmade by Laie(خودشیفتگی حاد)

سرویس آپلود عکس تالار تفریحی و سرگرمی تاکتیک سرویس آپلود عکس تالار تفریحی و سرگرمی تاکتیک

 

بسی بهمون خوش گذشت و بابا سنگ تموم گذاشت و کلی سوپرایزمون کرد 

یه سفره خونه توپموزیک زنده مهمونای دلخواهو شام و کیک عالی و خوشمزه    36_1_51.gifولی شمع برام نگرفته بود فکر کنم نمیخواد کسی بفهممه خانومش چند سالشه          


حالا میرسیم به قسمت خوب ماجرا که اونم مربوط به ۳۱ ماهگیه گل پسرمون...

قند عسلمون ..........

ماه آسمونمون.......Gun Touting

یه پسر ۳۰ ماهه خیلی با یه پسر ۳۱ ماهه فرق نمیکنه

 بجز قسمت درک و فهمش که بسرعت نور در حال افزایشه.....

بجز در قسمت دلبری که من نمیدونم چی بگم که هر چی بگم میگن مادره....

بجز شیرین زبونی که من اندر کفمم از اینکه منبع اصلیش کجاست........

بجز ابتکار عمل و خلاقیتش ......Albert Einstein

وبجز................................Happy Dance

باید یه اعترافی بکنم که اصلا دلم نمیخواد این روزا و این لحظه ها تموم بشه بنظر من شیرینترین زمان وقتی که بچه زور میزنه یه کلمه رو درست بگه و نمیتونه چقدر این لحظات شیرینن با یه کلمه من در آوردی و قیافه جدی میتونن برای ۲ ساعت بخندوننت و خستگی ۲۴ ساعت و از تنت در بیارن

اصلا دوست ندارم این لحظات تموم بشه ...ای خدا بعدش چی کار کنم

اون روز که تو جاده چالوس موندیم و بعد از یک شب بیخوابی صبح که رفتیم رستوران صبحانه بخوریم 

بابا:پسرم تخم مرغ میخوری؟

پسر با یه قیافه دیدنی و پاهای کوچولویی که داشت تکون میداد: نه من تباب میخولم با بلنج..

بابا : عزیزم الان که ندارن...

پسر : چلا ببین عسکش اونجا هست

مامان:

ای خدا تموم خستگیمون در اومد

دلم میخواد همیشه به صورتی بگی پلنگ صورتی به قهوه ای قهوه تلخ

دلم میخوادهمیشه اینقدر دقیق باشی که تو جاده وقتی میبینی یه ماشین برف پاکن  عقب داره و ما نداریم سوالتو بپرسی(چلا اون ماشینه شیشه پاتن پشتش داره؟ ما ندالیم؟)

دلم میخواد همیشه فکر کنی وقتی چشماتو میبندی دیگه کسی نمیبینتت

دلم میخواد همیشه صبحا بیای بالای سرم و بگی پاشو ببین هو لوشن شده و در ادامه با دستای باز اماده بغل کردن بگی صبح بخیللللللللللل و بپری بغلم و بوسم کنی

دلم میخواد همیشه فکر کنی بوسه مرهم همه درداست اونم از نوع مامانیش و تا من محل آسیب دیده رو نبوسم جیغ و دادت به هوا باشه

دلم میخواد همیشه فکر کنی که اشیا رو هم میشه با صدا کردن پیدا کرد

دلم میخواد همیشه موقع خروج از پارک با وسایلاش تک به تک بای بای کنی و قول فردارو بهشون بدی

دلم میخواد همیشه بپری روی شکم بابا و بگی آقا شیرست بدون توجه به فشار وارد اومده به اون طفلک

دلم میخواد همیشه وقتی میخوای منو گول بزنی صداتو نازک کنی و مثلا ادای بچه هارو در بیار

دلم میخواد همیشه از آرایشگاه فراری باشی

دلم میخواد همیشه عاشق شیرجه زدن و حمام و آب بازی باشی

دلم میخواد همیشه موقعی که من ازت میپرسم جیش داری؟ شما هم با شمبول مطرح کنی و بعد از مشورت جوابشو به من بدی

دلم میخواد همیشه وقتی میبینی دورو بر من شلوغه و بهت کاری ندارم بیای و نذاری من حرف بزنم و مثلا در گوشی با من صحبت کنی

خیلی چیزای دیگه دلم میخواد ...اما دلم بیخود میخواد زندگی جاری و سکون نابودش میکنه پس بزرگ شو و آقا شو تا من با چیزای دیگه لذت ببرمHippie Hippie

سومین نوروز

خداروشکر میکنم که سومین نوروز رو دارم باهات ودر کنارت جشن میگیرم امیدوارم ۱۲۰ نوروز شاد باشی و به جشن وپایکوبی سر گرم 
نوروز ۱۳۹۰

مولتی هاستر

نوروز ۱۳۸۹ 

مولتی هاستر

نوروز۱۳۸۸

 مولتی هاستر

سی ماهه که کنارمی

عزیز دل مامان ......عشق مامان.....عمر مامان.............

اصلا باورم نمیشه که همش سی ماهه که خدا تورو به ما داده.

هرچی فکر میکنم یادم نمیاد قبلا چی کار میکردم .

واقعا تازه معنای زندگی و دارم میفهمم.

تازه این اصلا احساس من تنها نیست....خاله هم چند بار از من پرسیده سمیه ما قبلا که آرین نبود چیکارا میکردیم؟

واقعا نمیدونم چیکار میکردم احساس میکنم که از روزی که خودم بودم تو هم بودی

نفس به نفسم .....توی بغلم......دست تو دستم

با همه شیطنتات (که بعضی اوقات دلم میخواد سرم از دستت به تاق بکوبمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد)

اما تحمل چند ساعت بیشتر دوریتو ندارم.....و حوصلم کاملا سر میره حتی تو اوج کار و شلوغی

خلاصه بگم عاشقتم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ماه من...خیلی باهوشی و حواست به همه جا جمعه که خیلی کارم سختتر از گذشته شده البته از وقتی که تونستی کامل ببینی و بشنوی (فکر کنم چند هفته ات بود)این اتفاق برام افتاد ولی الان با تذکراتت منو به خودم میاری که .................

پارسال دقیقا همین روز خیلی بد بود چون واکسن ۱۸ ماهگیتو زدیم و خیلی اذیت شدی اما خدا رو شکر آخریش بود تا بری مدرسه.....

خیلی حرفای خوشگل میزنی و کارای جالب میکنی اما تا میخوام بنویسم(که البته خیلی کم یه همچین وقتی پیدا میکنم)همشون از یادم میره....

تمام حیونارو تقریبا تشخیص میدی با اسم غذاشون ....و عاشق میمونی

همشم موندی تو کف که پاتریک(ستاره دریایی )چی میخوره و روزی صد بار این سوالو میپرسی آخه الهی فدات بشم من چه میدونم پاتریک غذا چی میخوره!!!!!!!!!!!!!

اعداد رو هم تا ۱۰ هم درست میشماری و هم شکلشونو تشخیص میدی انگلیسیم تا ۵

یک....دو...سه ....سهار....پنج....نفت....نه....ده(درست دیگه...اعداد جدید هستن اینا)

و عدد مورد علاقت سه تا پنجوننا هست یعنی میپرسم چند سالته میگی سه تا پنج سالمه

مامانو چندتا دوست داری سه تا پنج تا.....

مامان : همین قدر ...

آرین : نه...نناتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

یه روزم یه مغازه دار ازت پرسید چند سالته کوچولو؟

آرین:(با قیافه جدی) پنج سال.....

مغازه دار:

رنگارم کامل تشخیص میدی....بفش....زرد....سزب.....آبی....قرمز.....قهوه تلخ.....پلنگ صورتی....نالنجی......سیاه....سفید......آبی یا سزب توچولو(کمرنگ)

و تازه یه کشف بزرگم کردی یه لیوان خونه مامانی داری که ته اش بنفشه و شما میگی: آب بریز تو بفش تا بشه پلنگ صورتی..........تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدمن از اول حدس میزدم شما به کارای شیمیایی خیلی علاقه مند بشی چون از ۹ ماهگی فقط کارت این بود که آب از یه ظرف بریزی توی ظرف دیگه و هی برای خودت کار و سختتر میکردی تا برسی به غول آخرش که یه ظرف با دهنه خیلی باریک بود و وقتی برنده میشدی برای خودت دست میزدی......اما الان زدی تو کار رنگرزیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عاشق موسیقی بودی و هستی اما جدیدا بد زدی تو کار نوازندگی......منتظرم ۳ سالت بشه تا یه جا کلاس قبولت کنن و تو این همه استعدادو یه جا بخرج بدی.....

چون الان کارته که برای من سی دی بذاری و ادای نوازنده هارو در بیاری ....اون وسایلی که خودت داری بکنار اوناییم که نداری با وسایل آشپزخونه بنده تکمیلش میکنی ولی مثل منو بابا عاشق موسیقی سنتی هستیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

از حاضر جوابیات هرچی بگم کم گفتم که خودمم اندر کفم......

خلاصه بگم عاشقتیم و ذهنم دیگه یاری نمیکنه

 

 

 

 

مولتی هاستر

ولنتاین مبارک


عزیزکم روز عشق مبارک.....من و بابا عاشقتیم

امروزو من دوست دارم چون خوشگله چون خوبه.....خیلیا میگن نه نه ...ما ایرانیا خودمون روز عشق داریم (۲۹ بهمن).....

من اونم دوست دارم اما این یکی اینترنشناله باحالتره چه عیبی داره ماهم به همه دنیا باشیم نه اینکه همیشه مخالف همه دنیا.....

بنظر من چون میخوان این روزو کمرنگ کنن سپندارمزگان  رو کردن وگرنه چرا بقیه روزا و جشنای ایران باستان و رو نمیکنن ......

من دوست دارم روزی که همه دنیا قرمزه همه دنیا عشقولانه ست خونه ماهم قرمز و عشقولانه باشه......

بهر حال امروز از صبح شما رفتی خونه اشرف.....منم باشگاه و بعد اومدم خونه تا تند تند به کارام برسمو به بابا هم گفتم عصری زود بیاد خونه....

اما نمیدونستم این حرف کار دستم میده و مثل همیشه بابا خیلی حرف گوش کنه آخه سال اول عروسیمونم اومد برای بابا تولد سوپرایز طوری بگیرم....

مهمونارو دعوت کردم و به همه گفتم سر فلان ساعت بیاید و به یکی از دوستای بابا(عمو سعید)گفتم بره دنبال بابا و اونو بگردونه تا دیرتر و بعد از مهمونا برسه اما بابا هی گیر داده به سعید که زود بریم خونه سمیه نگران میشه و سعیدم هی اس ام اس میداد من چیکار کنم و در آخر مقاومتش شکسته شد و بابا خیلی زود اومد خونه بطوریکه هنوز هیچکی نیومده بود

حالا دیروزم همین شد من گفتم زود زود بیاد ۵ اما بابا ۳:۳۰ اومدن خونه بازم خوبه قبلش بهم گفت دارم میام که حداقل خودم حاضر بشم......

خلاصه کلی روز خوبی بود و یک مقدار سوتی ....اما در کل خیلی خوب بود و خوش گذشت جای شما خالی مامان.....

 اینا هنر دست خودمه....بزن کف دست قشنگ رو(یه مامان خودشیفته)

MultiHoster MultiHoster

MultiHoster

این شمع رو من عاشقشم

MultiHoster

 MultiHoster

میز عشقولانه

MultiHoster

MultiHoster

اینم آرین و بابا حامد

MultiHoster

یادم رفت از کادوا و شکلاتمون و همچنین هدیه های شماکه شب بهت دادم عکس بندازم شرمنده بخشید عزیز دلمممممممممممممممم


راستی مطلب قبلیتو هنوز کامل نکردم برای ۲۹ ماهگیت چند بار نوشتم پرید اما مامان قول میدم در اسرع وقت ترتیبشو بدم عاشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم

29ماهه من

MultiHoster

مبارکه.......مبارکه ۲۹ ماهگیت مبارک عزیز دلم  

وای که ورود جالبی داشتی تواین ماه کلی کارو برای اولین بار انجام دادی......اما با یه مامان آلزایمری زیاد توقع ریز به ریزنداشته باش  

پسر گل مامان شنبه با حال خیلی بدی از خواب پاشد اصلا حال نداشت یه کوچولوم تب داشت منم که خودم ۳ روز قبلش سرما خوردگی خفن گرفتم فهمیدم که ای دل غافل آرینی هم سرما خورده.........

خلاصه  تا عصر که دکترا بیان پسرکم هی حالش بدتر شد  بعد که بابا اومدورفتیم دکتر توی مطب هم همش بغل ما بودی و از تب میسوختی هر کیم میدیدت میگفت آخی نازی چقدر بیحاله  منم که متنفر از دلسوزی.........خلاصه تا نوبتمون شد رفتیم تو دکی دیدت و نسخه نوشت و بعله پسرک ناز مامان اولین آمپول زندگیشو خورد(یعنی تزریق کرد)

اونم در آستانه ۲۹ ماهگی یعنی ۵ بهمن ۱۳۸۹

موقعی که دکتر میخواست آمپولتوبزنهمن نیومدم تو اما بابا گفت که اونو دکتر و منشیش نتونستن نگهت دارن و یکبار نزدیک بود که سوزن بشکنه وایییییییییییتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اما پسرک مامان مثل خودم شجاعه و از آمپول نمیترسه  

القصه یه ۵ دقیقه بعد از آمپول بغل من خوابیدی و تمام خوب خوب شدی آآآآآما...

یه مامانو بابای مریض داشتی و کلی انرژی البته ماشالله 

به هر صورتی که بود تونستم ساعت ۱ بخوابونمت هورااااااااااا   

 (یه مامان خجسته که بچه مریضش ساعت ۱ میخوابه خوشحاله)

فردا صبح خاله اومد پیشت وبابا هم که حالش بد بود موند خونه و منم به مریضداری عصر که خاله میخواست بره شما هم شال و کلاه کردی و رفتی هر چیم من گفتم گوش نکردی واینجا بود که دومین اتفاق مهمه این ماهت افتاد کوچولوی من شب تنها بدون مامان و بابا موند خونه مامانی و بابایی......

و طبق شنیده ها اصلا اصلا دلتنگی نکردی و بسیار ریلکس و شاد

امیدوارم همیشه شاد باشی و مستقل اما الان یه خرده زود نیست عزیزم؟؟؟؟؟؟؟؟

MultiHoster MultiHoster MultiHoster MultiHoster

اولین اثر هنری استاد آرین به اسمههههههههههه آدم آهنییییییی(بدون کمک فکری و حرکتی)

MultiHoster  

بچه ای که اصلا دست مامانشو نمیگیره......وای وای خوش بحالت(وقتی به آرین میگی وای وای حتما میگه وای وای خوش بحالت)

MultiHoster

آخه بچه ی ناز این مال سن شماست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

MultiHoster

اول سوار قطار میشم با خنده اما بعدش که مامانمو نمیبینم..........

MultiHoster

این پسره عجب سوار کاریههههههههههههههههههههههه

MultiHoster

حالا این بچه خسته و کوفته از پارک اومده حالا باید کارای خونه رو هم بکنه

MultiHoster

MultiHoster


یادم رفت بگم ۱:پریروزا که هوا خیلی سرد بودو شماهم با من بیرون بودی وحسابی سردت شده بود موقع برگشت گفتم عزیزم بیا جلو بشین تا گرم شی که شما برگشتی گفتی: نه مامان بشه ی خوب عقب میشینه تا آقا پلیسه دعباش نتنه.....منم سریع خودمو جمع و جور کردم و با کلی شرمندگی گفتم بععععله شما درست میگی

یادم رفت بگم ۲:بهت میگم مامان فلان کارو کن .شما میگی: من که مامان نیستم من آرینم

 

شیرین زبون من

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

 

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

سلام ناناز من......عزیزدلم.......شیرین زبونم..................

آخه شما نمیخوای یه رحمی به من بکنی......من که رسما جلوی این زبون خوشگلت کم آوردم

نمیدونم اگر دختر میشدی چیکار میکردی..............

 

خلاصه این چند وقته اینقدر  سر مامان شلوغ بود که از همه چی جا موندم   

فقط و فقط به شیرین زبونیای شما رسیدم.......آخه پسرم محض رضای خدا یه کلمه رو درست بگو.........

تازه از دست من شاکیم میشی که چرا حرفاتو دیر میفهمم آخه مامان جون من ۳۰ ساله یه جور دیگه اینارو شنیدم اما چشم سعی میکنم دیدم عوض کنم  

از کجا برات بگم .....از اینکه خیلی قشنگ افعال رو صرف میکنی ......اینکه تو بازیای المپیک آسیایی عاشق کشتی شدی و و میگفتی من میخوام خوی شم تشتی بدیلم خهلمان شم ...سمیه بلیم اینجا......و هر روز تکرار میشد و بابا که میومد با مشت و لگد میافتادی به جونش کهمن خهلمانم میخوام تشتی بگیرم .......اما بیشتر شبیه کشتی کج بود............دیگه دیگه.......از این بگم که من رسما سمیه ام....بابا  شده حامد واز همه مهمتر مامانیه که اونم شده اشرف ...خیلی صمیمی و راحت......در ضمن شما اسم و فامیلتو کامل میگی ولی هنوز بااینکه اسکندری باشی یه کمی مشکل داری و دوست داری بنی بیات باشی................بگم برات که برام کتاب میخونی ...نقاشی میکشی.......و هر جوری باهات رفتار کنم روی اسباب بازیات پیاده میکنی  یا به خودم تحویل میدی .......من نمیدونم یه پسر بچه باید اینقدر خودرای باشه.....از خوابیدن فراریی و من هنوزم باهات مشکل دارم.......۳ تا اردک داری که بهم چسبیدن ودنبال هم میرن یکیش بزرگتره واون دوتای دیگه جوجه هاش از من پرسیدی اینا کین؟ منم گفتم این بزرگه مامانشونه وایندوتا کوچولو جوجه هاشن یعنی بچه هاشن ......اما شما گفتی نه!این بزولده(بزرگه)حامد استندلیه(اسکندریه)این سمیه بنی بیاته....اینم آلین استندلی بیاته.......  

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

کلا همیشه ۳ تا چیز که ببینی اون بزرگه حامدهواون ۲ تای دیگه که اندازه همه منو خودت...آخه الهی فدات بشم مگه من اندازه توام موش موشک.

از همه اینا جالبتر اینکه جدیدا مصدر کلماتم پیدا میکنی......

شما به ببخشید میگی بخشید(با کسره ب و فتحه خ)یه روز داشتی با بابایی بازی میکردی یدفعه بابایی بهت گفت آرین بخشید و شما هم فوری گفتی خشیدمم!!!!!!!!!!

آخه قربونت برم من اینارو از کجا در میاری
 

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

وقتایی که خودتو برای من لوس میکنی.......فداتتتتتتتتتتتتتت شم

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

خدا جون هزاران هزار مرتبه ازت متشکرم بخاطر دسته گلی که به ما دادی و امیدوارم همیشه خودت نگه دارش باشی و به منهم صبر زیادتری بدهی..........

بازهم بابت همه چی ممنون خدا جونم

نمایشگاه گل و گیاه

Ir Upload

سلام گلممممممم...سلام جیگرممممممم....سلام آقا پسرمممممممم

Ir Upload

Ir Upload

وای پسرکم چقدر زمان زود زود میگذره و چقدر من دلم میخواست بجای ۲۴ ساعت شبانه روز حداقل ۳۰ ساعت بود تا من هم به شما هم به کارام و هم به بابات و هم به خودم برسم .......

رفتیم نمایشگاه گل و گیاه که چون شلوغ بود به پسرکم خیلی خوش نگذشت

و اصلا نذاشت ازش عکس خوشمل بندازم .

Ir Upload 

حتی بغلمم که هستی عصبانی............

Ir Upload

سعی میکردی منو نیگاه نکنی حالا هر جای دیکه ای بهتر از من بود

Ir Upload 

اینم آرین و دایی که باهم سریع فرار کردین بیرون و حمله به سمت خوراکیهاااااااااااا

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

این بن سای دو سالشه مامانی جون برات خریده تا ایشالله با خودت بزرگ بشه ....میخوایم خودت پرورشش بدی و بزرگش کنی تا باهم ۱۰۰ ساله بشید ایشالله

Ir Upload  Ir Upload

اینم که عسل ۲ ساله و ۲ ماهه منه که من عاشقشم و میمیرم براش  

Ir Upload