برگشتتتتتتتتم

سلام

من برگشتم ولی خودمم باورم نمیشه بعد از چندین ماه می خوام دوباره شروع کنم.

دلم براتون یه ذره شده بود، می دونید الان که دارم اینو می نویسم اشک تو چشام جمع شده آخه یاد اونروزها افتادم که روز نمیشد تو نت نچرخم و وبهای شما عزیزان رو نخونم، انگاری خیلی از اون روزها گذشته، بچه داری هم چه بلاهایی سر آدم میاره!!!

امروز فقط عکس

یعنی خاک بر سر بلاگفا دوباره همشون پریدن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به مدیرای بلاگفا باید بگیم شما که نمی تونید درست مدیریت کنید بیخود اسم رمزو میذارید تو قسمت مدیریت، اینهمه عکس آپلود کردم و گذاشتم تا چند دقیقه پیشم بودن یهو پریدن رفت!!!!!!!

من که یه وب دیروز زدم تو پرشین ولی وقتی دیدم امروز بلاگفا درست شده گفتم همینجا میمونم ولی انگاری همون برم بهتره، واقعاً شرمنده دوستان عزیز هستم به خدا تا چند دقیقه پیش خودم امتحانش کردم همه عکسها بودن ولی حالا میبینم که پریدن!!!

من زودتر برم تو پرشین عکسها رو بذارم تا دیگه شرمنده دوستان نشم

اینم آدرس جدید:

http://belfiiii.persianblog.ir/

عکسهارو اونجا گذاشتم

امروز یه عالمه عکس براتون آماده کرده بودم که متأسفانه بلاگفا باهامون راه نیومد رمز که برا پستهامون میذاریم انگاری کشکه پستها رو عمومی نشون میده!!!!!

هیچ کدوم از دوستان میدونن چرا اینطوریه؟!!!

دیروزم که یه عالمه نوشتم و گذاشتم تو ادامه مطلب ولی همش پرید

بیشتر اثاث کشی میکنم به پرشین اونجا لااقل مطمئن تره، ولی یه کم وقت میگیره تا عکسهارو بذارم، فعلاً ...

پویا جان تولدت مبارک!!!!!!

 

join Gals-Group

آسمان با وسعتش تقديم تو
رقص ماهي هاي دريا مال تو
هرچه دارم از تو دارم مهربان
زندگيم امروز و فردا مال تو
تولــــــــــــــــــــــدت مبارك!

 قلب مهربانت مثلثي را مي ماند در درياي عشق
مرا در خود كشيدي برموداي من !!!
تولــــــــــــــــــــــدت مبارك!

 


اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستــــــــــــــــــت دارم!!!
 
تولد تو آغازیست برای یک دنیا مهربانی. تولد همه خوبیهاست .تولد تمام زیبایهای زندگی . امروز روز تولد توست . خواهم آورد امروز برایت زیبا ترین گل های دنیا را .هرچند تو مهربانتر از همه آنهایی. همیشه به قداست چشمان تو ایمان دارم . چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است . چه وقت دیگر گیتی تواند چون توئی را بزاید . فرشته ای در قالب یک انسان. عزیزم فقط ساده میتوانم بگویم .
 
پویا جان تولـــــــــــــــدت مبارک!!!
 

  امشب شب تولد توست ! شبی که ستاره ایی به آسمان زندگیت افزوده می شود ، ستاره ایی که می تواند همانند نقطه عطفی در زندگیت بدرخشد و نورانی تر از تمامی ستارگان شود . امشب شب تولد توست ، کاش میتوانستم آسمان شهر را به افتخارت ستاره باران کنم ، کاش می توانستم ماه را میهمان امشبت کنم ،کاش می توانستم بر سر راهت دریایی از گل نشانم ، هوایت را پر از بوی عشق کنم !

کاش میشد دستانت را بگیرم و با هم به سوی زیبایها پرواز کنیم . هر چه عشق است به پایت بریزم ،هر چه غم است از زندگیت پاک کنم و هر چه زشتی است از روزگارت محو  امشب تولد توست !هدیه ات تمامی ستاره های آسمان ،تمامی گلهای روی زمین ،آواز هر چه پرنده خوش صداست ،تمامی قلبم همه زوایای روحم و سراپای جان و تنم ،کاش که بپذیری عشقم را ، قلبم را و روحم را .شب تولد توست ، ستاره ها را تک تک ، به عشق تو شمردم .

 تولـــــــــــــــــــــــــــــدت مبارک !

 

امروز تولد توست
امروز برگی می افتد
مرغی بال باز می کند
غنچه ی سپید مریمی عاشق عکسش را در آب برکه ای زلال می بیند

و خود را نمی شناسد
امروز تولد توست...
نازنینـــــــــــــــــــم:
لمس بودنت مبــــــــــــــــــارک!!!

 

 join Gals-Group

 

      

 

بلفی 28

   

 

بهار در صحرای خانه مان صد هزار چراغ از لاله افروخته و بوی

 عطر نرگس از باغهای روی تپه هوای شهرمان را عطر آگین

 کرده است،

بیا که تو خوبترین بهانه زندگی من هستی...

من ، این نفرین شده ای که محتاج دعای تو هستم!

بیا ، بیا و بر دیده ام بنشین! 

      

 

خاطراتمو کم وبیش براتون نوشتم البته یه جریاناتی هم هست

 که میام و  جدا براتون تعریف میکنم تو این پست می خوام

 بررسی کنیم با همدیگه، شما که تموم داستان عشق و

 عاشقی منو خوندید ببینیم با وجود مخالفتهای خونوادم برای

 ازدواج با پویا آیا من کارم درست بوده و یا اینکه باید گوش به

 حرف خونوادم میدادم و با کس دیگه ای ازدواج میکردم؟!!!

 اول شما نظراتتونو بنویسید بعد من تو پست بعدی نظر

خودمو مینویسم و بهتون میگم که کار درستی کردم یا

نه که لااقل بعضی از شما که موقعیت مشابهی نسبت به

 من دارید به تجربیاتتون اضافه بشه وبهتر تصمیم بگیرید.

    

خیلی دوستتون دارم دوستهای گلم شما که وقت میذاشتین و

نوشته های منو میخوندین و راهنماییم میکردین و با نظرات

 خوبتون منو دلگرم.

امیدوارم سال بسیار خوبی رو شروع کنید و منم خواننده

تک تک موفقیتهاتون باشم.

فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدای همــــــــــــــــــــــــــــــــــتون

 

عیــــــــــــــــــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــارک

 

  

بلفی20

      

 

دیگه طاقت نداشتم دلم می خواست هر چه زودتر نی نیم به دنیا بیاد دکتر یه وقت بهم داده بود که برم برای شنیدن صدای قلب بچه، گفت که صدای قلبش خوبه و بازم باید صبر کنیم دوست داشتم طبیعی بچه رو به دنیا بیارم چون شنیده بودم که سزارین زیاد خوب نیست، دکتر گفت که ۳۰ آذر باید بیای تو بیمارستان تا اگه دردت شروع نشد آمپول فشار بهت بزنیم، دلهره عجیبی داشتم از زایمان می ترسیدم ولی از یه طرفم دوست داشتم هر چه زودتر همه چیز تموم بشه، با مامانم و پویا در حالی که یه ذره هم احساس درد نداشتم به بیمارستان رفتم بیشتر از همه پویا خوشحال بود مرخصی گرفته بود که پیشم باشه به اتاقی رفتیم که خانمهایی که می خواستن زایمان طبیعی داشته باشن رو بستری کرده بودند آمپول فشار بهم زدند، وقتی خانمهایی رو دیدم که از ته دلشون فریاد میکشیدن راستش یه کم پشیمون شدم که چرا خواستم طبیعی زایمان کنم ولی دیگه کار از کار گذشته بود، یه چند نفر دیگه هم همراه من آمپول فشارو زدند و بعد از چند ساعت دردشون شروع شد ولی من حتی یه ذره هم درد نداشتم انگاری فندق جاش خوب بود دلش نمی خواست بیاد بیرون بسکه رو تخت نشستم کمرم درد گرفت بلند شدم یه کم قدم بزنم یکی از خانمها بچش مرده به دنیا اومده بود خیلی دردناک بود اینهمه انتظار بکشی آخرش بچهه مرده به دنیا بیاد دلم براش سوخت، رفتم دم در پویا هنوز پشت در بود حالمو پرسید گفتم که هیچ خبری نیست بهش گفتم که بره به کارش برسه ولی قبول نکرد تا عصر صبر کردیم ولی بازم خبری نبود عصر که دکترم اومد قضیه رو بهش گفتیم، گفت اگه اینطوری باشه فردا صبح باید سزارین بشی و امشبو باید تو بیمارستان بمونی، اصلاً دلم نمی خواست تو بیمارستان باشم دلم می خواست هر کاری بکنم ولی اونجا نمونم ولی انگاری چاره ای نبود یه کم گریه کردم ولی پویا همش دلداریم میداد، شب یلدا بود و پرستارها برا خودشون جشن گرفته بودند، یاد شب یلدا سال پیش افتادم چقدر خوش گذشته بود. خیلی شب بدی بود واقعاً هم طولانی ترین شب سال بود نه اصلاً طولانی ترین شب عمرم، هرچی انتظار میکشیدم صبح نمیشد یکیو به اونجا منتقل کردند که بعد از کشیدن اونهمه درد آخرش مجبور شدند سزارینش کنن و هر چند دقیقه ای یکبار پرستارها میومدند و با وجود داشتن بخیه دست روی دلش میذاشتنو فشار میدادند و خدا برا هیچ کس نیاره یه جیغهایی میکشید که نگو میگفتند باید ر ح م ش تخلیه بشه باور کنید وحشت برم داشته بود میگفتم یعنی اگه منم سزارین بشن همینطوری خواهم شد بالاخره نمی دونید اون شبو چطوری گذروندم، بالاخره صبح شد و من خوشحال از اینکه به زودی به اتاق عمل میرم ولی انگار خبری از دکتر نبود، پویا هم از صبح زود پشت در بازم به انتظار نشسته بود، ساعت ۹.۵ شد ولی خبری نبود از پرستارها که سؤال کردم گفتند که دکتر تو اتاق عمله، پیش پویا رفتم نتونستم جلوی خودمو بگیرم زدم زیر گریه گفتم که دیگه طاقت ندارم، پویا هم که احساساتی وقتی دید دارم گریه میکنم رفت به پرستارها گفت که زودتر منو به اتاق عمل بفرستند اونها هم گفتند که چشم نوبت بعدی رو برای خانم شما میذاریم بالاخره ساعت حدود ۱۰:۱۵ دقیقه بود که منو به اتاق عمل بردند نمی دونید اونموقع هر چی دعا  بلد بودم خوندم اتاق عمل خیلی سرد بود داشتم از ترس میمردم دکتر بیهوشی هی حواس منو به چیزهای دیگه پرت میکرد تا استرسم کمتر بشه داشت ازم میپرسید که اسم بچهمو چی میخوام بذارم و من بسکه استرس داشتم گفتم نمی دونم و دیگه هیچی نفهمیدم وقتی به هوش اومدم هنوز تو اتاق عمل بودم صدای اذان بلند شده بود درد زیادی تو دلم احساس میکردم دوست داشتم سرفه کنم ولی میترسیدم بخیه هام پاره بشه دلم پر میزد واسه دیدن نی نیم یه لحظه در اتاق عمل باز شد و آبجیم و پویا رو پشت در دیدم، دلم می خواست برم بیرون بالاخره منو به از روی تخت رو یه تخت چرخ دار گذاشتن و بردنم بیرون وقتی بیرون رفتم دیدم همه هستند، نمی دونید اون لحظه چقده کیف میده چهره های آشنا ببینی وقتی به اتاقم منتقل شدم همه بوسم کردن منتها بوسی که پویا ازم خورد یه چیز دیگه بود حالا دیگه پدر بچم بود، هنوز رو تختم نخوابونده بودنم که گفتم می خوام بچمو ببینم، همه زدند زیر خنده گفتند عجله نکن اونم میبینی، باور کنید اون لحظه آدم دلش می خواد بفهمه که بچش سالم هست یا نه؟!!! وقتی آوردنش پیشمو هیچ وقت یادم نمیره یه احساس خاص داشتم بهش اصلاً قابل توصیف نیست وقتی پیش خودم فکر میکردم که بچمه، دلم می خواست تو بغلم فشارش بدم و بوش کنم هنوز نیاورده بودنش که دلم می خواست شیرش بدم یه پسر نانازی با یه صورت تپلی و ناخنهای کشیده، سعی کردم بهش شیر بدم ولی نه من هنوز بلد بودم و نه اون می تونست با این وضعیت شیر بخوره، خدا رو میلیونها بار شکر کردم بخاطر سالم بودنش، آبجیم کنارم موند و بقیه رفتند که ناهار بخوردند باورم نمیشد به این زودی به هوش اومده باشم، چون آبجیهام و زن داداشهامم که سزارین شده بودند خیلی دیر به هوش اومده بودند و حالشون اصلاً خوب نبود ولی من به غیر از یه کم دل درد مشکل دیگه ای نداشتم، عصر شد و همه به دیدنم اومدند بیشتر از همه از دیدن پویا خوشحال میشدم، نمی دونم چرا؟!!! پویا انگاری دنیا رو بهش داده بودند خیلی احساس شعف میکرد یه گردنبند خوشگلم انداخت گردنمو حسابی منو شرمنده خودش کرد البته همراه با یه جعبه شیرینی و یه دسته گل خیلی خوشگل، گفته بودم تو انتخاب گل خیلی سلیقه داره.

شب قرار بود مامانم پیشم بمونه ولی مامان پویا با اصرار نذاشت مامانم بمونه و خودش کنارم موند، هیچ وقت محبتهاشو فراموش نمیکنم نمی دونید مثل یه مادر ازم مراقبت کرد حتی کارهایی که شاید خیلیها به غیر از مادر و خواهر دوست نداشتند انجام بدن و برای من انجام داد بدون هیچ منت، ازش یه دنیا ممنونم بخاطر لطف و مهربونیش.

دلم می خواست زودتر برم خونه، دکتر بهم گفته بود که اگه فردا صبح تونستی راه بری مرخص میشی منم از هول اینکه زودتر مرخص بشم با  سختی خیلی زیاد بالاخره بلند شدم در حالی که سرم گیج میرفت و جلوی چشام سیاهی ولی راه رفتم و بالاخره مرخص شدم،یادم میاد اونروز برف باریده بود آخه روز دوم دیماه بود و اوج سرما،  وقتی به خونه رسیدیم یه گوسفند جلوی پامون قربونی کردن که زحمت خریدشو بابای پویا کشیده بود دستش درد نکنه. هیچ وقت کمکهاشو فراموش نمیکنم و از اون روز بود که بچه داری من شروع شد اینقده مزه میداد البته من بلد نبودم مامی بچه رو عوض کنم که کم کم با چند بار باز و بسته کردن یاد گرفتم.دو سه روز اول خیلی برام سخت بود نشستن و بلند شدن ولی از روز چهارم حالم خیلی بهتر شد و فهمیدم که زایمان اونطوری هم که فکر میکردم سخت نبود، یعنی تحمل دردهاش به داشتن یه بچه دوست داشتنی می ارزید.

روز دهم زایمانم بود که یه جشن باشکوه برای تولد فندق گرفتیم، خیلی خوش گذشت همه حضور داشتند به غیر از پیمان و جاری آخه جاری حالش خوب نبود و نتونسته بودند که بیان و روز بعد به خونمون اومدن.

خیلی طولانی شد این پستم دفعه دیگه در مورد مراسم عقیقه فندق و درگیری دوباره جاری و زبون دراز براتون می نویسم.

پ ن : الان که اینو براتون نوشتم اینقده از دست جاری کفری هستم که نگو، روز جمعه سفره می خواد بندازه بعد می خواد شیرینی بپزه بعد زنگ زده به من که من می خوام بیام تو خونه شما شیرینیهامو بپزم، می خواستم بگم چرا خونه ما ؟!!! مگه تو از این کارها میکنی که من بخوام انجام بدم دیگه فکر نمیکنه که من خسته از سر کار میرم خونه بعد اونم بیاد اونجا بخواد شیرینی درست کنه خودش که کار خاصی انجام نمیده فقط در حد شیرینی پختن اونوقت من باید جمع و جور کنم و بشورم و بپزم،باور کنید اگه من می خواستم این کارو بکنم عمراً قبول میکرد. منم شدم عین خودش زیاد تحویلش نگرفتم یعنی چی؟ یعنی تو خونه خودت بپز مگه من نوکر باباتم.