پستِ ثابت (شفاف سازی)

جهتِ شفاف سازیِ دوستانِ تازه وارد این پست تا مدتی بالا میمونه

 

منُ همسر از 2شهر با فاصله ی 100کیلومتر هستیم که...

اسفندِ 86 آشنا شدیم... اسفندِ 88 نامزد شدیم... و اسفندِ 91 هم علوسی کردیم !!!

خونه ی عشقمون تو شهر ِ همسر واقع شده... اما از دیِ92 بخاطر ِ شغل ِ جدیدِ همسر که تو شهر ِ ماس خونه ی مامانم اینا ساکن شدیم تا زمانی که یا بهمون انتقالی بدن برگردیم خونه ی عشقمون یا اینکه همینجا یه خونه بگیریمُ زندگی 2نفرمونُ 2باره شروع کنیم

 

(در نهایت شهریور ِ 93 که دیگه کاملا از انتقالی نا امید شدیم تو شهر ِ پدریِ بنده خونه گرفتیمُ بلاخره مستقل شدیم)

 

چنتا از وبلاگا رو خوندم و یه سری خاطرات رو مرور کردم تو ذهنم

چ بغضی نشسته تو گلوم

چقد دلم اون روزا و همتون رو میخواد

 

 

یهویی...

سلام ، حالتون خوبه؟
کسی هنوز اینجا هست آیا؟

هوممممم
نمیدونم چرا یهویی دلم هوای اینجا رو کرد و اومدم، یه سر وبلاگ دوستان زدم ک آخرین وبلاگای آپدیت شده به ترتیب مال 10روز، 23روز و 118 روز قبل بود :)
چقد یهویی دلم برا همتون تنگ شد... اگه احیانا از اینورا رد شدین یه رد پایی بزارین ببینم کدوماتون هستین 😊


حالا ک تا اینجا اومدم یکم از خودم و روزام بگم...
این مدت ک نبودم حسابی سرم با فندق خانوم گرم بود و تقریبا وقت آزادی برام نمیزاره زیاد، همون یخورده هم ک پیش میاد تو اینستا و تلگرام میچرخم معمولا...

شرایط زندگیمون مدتی هست به کل عوض شده و اتفاقاتی افتاد ک بعداز 3-4 سالی ک تو شهر پدر من ساکن بودیم قراره تا شهریور باز برگردیم شهر همسر... اوایل به شدت ناراحت بودم و غصه میخوردم اما دیگه باهاش کنار اومدم و رویاهایی ک تو خونه ی عشق سه تاییمون ساختم تو ذهنم تصور می‌کنم تا کمتر اذیت شم :)
انشالله ک تو هر کاری خیری هست...

خب دیگه برم منم بخوابم تا فندقکم بیدا نشده 😍
بازم میگم دلم برا همتون تنگه، خیلییییییییی...

 

 

 

وقتی آخر شب از مهمونی برمیگردیم خونه هوا اینقد خوبه ک هوس پیاده‌روی میکنیم... دو دور تو خیابون خودمون راه میریم و بلند بلند حرف میزنیم و میخندیم، جوری ک احساس میکنم 5 دقیقه دیگه ادامه پیدا میکرد به شکایتِ همسایه ها میکشید

نفر سوم هم مشخصه حسابی خوشحاله و تا موقع خواب اعلام حضور میکنه :)) 

شخصی، موقت

ادامه نوشته

بهترین تولد عمرم... اولین سفر دوتایی + 1 :)

با رمز قبلی... 

(25+0)

 

+ شنبه 11دی ساعت 1ربع به 8 شب گل پسر عمم (آقا کیان) دنیا اومد، یه پسر ناززززز و خوردنی... ایشالا همه نی نی ها سالم و سلامت قدم نازشونو به دنیا بزارن و زندگی مامان بابایی هاشونو خوشمزه تر از قبل کنن 

 

ادامه نوشته

حال این روزام...

18+5 

با همون رمز قبلی...

ادامه نوشته

دنیای جدید :)

4-5 ماه از آخرین پستم میگذره

دوس نداشتم دیگه بنویسم تا تکلیفمون مشخص نشده

چیزی ک اونموقه دنبالش بودیم بلاخره 2 ماه قبل جوابش اومد

و بهش نرسیدیم... 

اتفاق خوبی نبود، خیلی ناراحت شدیم

اما... 

 

خدای خوبم بجاش هدیه ای بهمون داد که نور امیدی شد برای همه ی غصه هامون

که اگه نبود خیلی وقت پیش کم میاوردیم

میشکستیم... 

الانم مطمئنم به برکت این هدیه ی کوچولوش خیلی اتفاقای قشنگتری در انتظارمون هست

 

 + دوستای گلم ترجیح دادم این پست رمزی باشه، هرکی رمز خواست کامنت بده براش بفرستم

 


 

 امشب شب هفتم محرم هست... چقد خوب میشه لابلای دعاها و اشک هاتون اگه یادی هم از ما کنید، به شدت نیاز داریم به دعای دلای پاکتون

 

 

ادامه نوشته

شمارش معکوس...

به شمارش معکوس نزدیک شدیم... 

بازم روزای استرس زا... 

 

خیر یا شر؟ 

خدایا هوامونو داشته باش پلیز :'(

11، 12 و 13 بدر...

13بدر امسال خیلی عالی بود... 

دست پدرشوهری درد نکنه ک با تمام  غرغر اطرافیانش با دستای خودش یه باغ به اون خوشگلی برامون درست کرد و حسابی امسال مزه داد بهمون مخصوصا من... 

از 11 رفتیم باغ و روز 12 مامانم اینا هم اومدن یه سر پیشمون کلی خوش گذشت و روحیه گرفتم... 

و 13بدر که با همسری کلی زیر بارون راه رفتیم، هی از ذوق جیغ جیغ کردم،  دویدم و توپ بازی وسط جاده جنگلی با یدونه کاج و عکسایی ک گرفتیم... 

اومممممم چ کیفی میداد وقتی میپریدم با چوب میزدم به درختا و یه بارونِ گنده میریخت رو سرم خیس آب میشدم و همسر هم هی میترسید سرما بخورم دعوام میکرد  بهله همچین دوست خُل و چلی دارین 

وختی هم داریم برمیگردیم هوا تاریکه وباز بارون میاد تو جاده، همسر میگه: یاد روزای نامزدی که تهنایی میومدم پیشت افتادم 

 + دلم میخواست کلی عکس براتون بزارم ولی حیف که با موبایل سخته :-/