خسته ام
همیشه جنگیدن خوب نیست!من همیشه جنگیده ام تا شاید بتوانم چیزی را عوض کنم
همیشه جنگیده ام برای خیلی چیزها،که پیش وجدان خودم سربلند باشم
اما این روزها خوب فهمیده ام که با آدمها نباید جنگید!
این روزها فهمیده ام برای اثبات دوست داشتن نباید جنگید!
برای بدست آوردن دل آدمها نباید جنگید!
حتی برای اثبات خوب بودن نباید جنگید!
بعضی چیزها وقتی با جنگیدن به دست می آیند بی ارزش میشوند...
این روزها فاصله میگیرم از هر کسی که رنجم میدهد...
از هر کسی که با رفتارهای بچه گانه اش آرامشم را بهم میریزد...
از آدم هایی که دروغ میگویند فاصله میگیرم...
از آدم هایی که خیانت میکنند فاصله میگیرم...
از آدم هایی که حرمت دلم را نگه نمیداند........
با حقارت بعضی دل ها نباید جنگید!
باید نادیددشان گرفت و ... گذشت و ...رفت...
می بخشمشان...
نه به خاطر اینکه مستحق بخششند...!!!!!!!!!!
نه...!!هرگز...!!!!!
تنها به این خاطر که من مستحق آرامشم...
تنهایی...
گفتمت نامهربانی"دم ز حاشا میزدی
دیدمت یک شب به دریا خیره بودی تا سحر
کاش دریای تو بودم "دل به دریا میزدی
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم
گر بهـ دولتــ برسی "مستــ نگردی" مردی !
گر بهـ ذلتــ برسی "پستــ نگردی" مردی !
اهل ِ عالم همهـ بازیچه ی ِ دستــ ِ هوسندـ !
گر تو "بازیچه ی ِ این دستــ نگردی" مردی !
ایش دونوب لیلی دوشوب چوللره مجنون سراغیندا
شیرین الده تئشه،داغ پارچالییر فرهاد اوتورموش اوتاغیندا
تشنه لب قو نئجه گور جان وری دریا قیراغیندا
گوزده حسرت یئرینی خوشلایوب ابهام دوداغیندا
وارلیغین سون اثری آز قالیر ایتسین یاناغیندا
ماه
آتشی در لحظه هایم شعله ور کرد و گذشت
آن انیس لحظه های سرخ تنهایی من
عاقبت تنهاییم را بیشتر کرد و گذشت
من به ماهش هر زمان محتاجم اما او فقط
یک شب از شبهای تارم را سحر کرد و گذشت
مثل سیلابی پراز دشنام و خشم وانزجار
هستی ام را عاقبت محو خطر کرد و گذشت
من سقوط بودنم را خود شنیدم ناگهان
قهر چشمش این روایت را خبر کرد و گذشت
عشق چیست؟
***((عشق.....))***
عشق چيست؟
مادر گفت عشق يعني فرزند. پدر گفت عشق يعني همسر. دخترک گفت
عشق يعني عروسک. معلم گفت عشق يعني بچه ها. خسرو گفت عشق
يعني شيرين. شيرين گفت عشق يعني خسرو . اما فرهاد هيچ نگفت.
فرهاد نگاهش را به آسمان برد؟ باچشماني باراني. ميخواست فرياد بزند
اما سکوت کرد!ميخواست شکايت کند اما نکرد. نفسش ديگر بالا نمي آمد؟
سرش را پايين آورد و رفت! هر چند که باران نمي گذاشت جلوي پايش را
ببيند! ولي او نايستاد. سکوت کرد و فقط رفت. چون ميدانست او نبايد
بماند.......
و اینگونه بود که عشق معنا شد.....






خدایا چه دارد کسی که تو را ندارد