25

25 ماه .

بست و پنج ماهه شدی . به روزی فکر میکنم که همه این ماه ها تبدیل به سال میشن و اینقدر بزرگ شد که خودت برای خودت بنویسی . 

امروز بجای کلاس ، گردش علمی داشتین . از صبح رفتیم پارک ملت و حسابی بازی کردی و بعدش یه نقاشی بزرگ و بلند متری با همه دوستای کوچولوت کشیدین . حسابی بهت خوش گذشت و شب وقتی بابایی اومد تعریف میکردی برای بابایی.

دیروز هم برا اولین بار رفتیم کنسرت کودکان و خیلی دوست داشتی و همش دست میزدی .

دایره لغاتت خیلی بزرگ شدن ولی به زبون خودت که حسابی شیرینه .

کتابای چی چیل رو تقریبا حفظی و خیلی بامزه میخونیشون . کتاب حیوانات رو کامل بلدی . اسم همه حیوونا رو میگی و بیشتر کاراشون رو میدونی چی هست مثلا به پروانه میگی نَنانه و وقتی میگم پروانه چیکار میکنه دستاتو تکون میدی و میگی پر (یعنی پر میزنه ).

با آشپزخونه ای که عزیز برات سوغاتی آورده بودن حسابی سرگرمی و همش در حال آشپزی ای و همیشه باید یا مامان یا بابا پیشت باشن که تو مهمون داری کنی و برامون غذا درست کنی .


** دوساله شدیم **

تولدت مبارک لیلی جون مامان و بابا .

سه تایی دوساله شدیم . تو دوساله پاهای کوچولوی نرم و نازکتو گذاشتی توی این دنیا . شیرین و محمد به لطف اومدن تو مامان و بابا شدن . (البته بهتره بگم باباش :دی)

خب امشال فکر کنم چهار تا جشن تولد داری . یه دونه که دسته جمعی با دوستات بودی و کفشدوزک شده بودی . یه دونه چابهار خونه عزیزجون و پدر جون داشتی و یه دونه هم امشب سه تایی بودیم و شام رفتیم رستوران بچه ها و شما کلی بازی کردی و شام خوردی آخر شب هم اومدیم خونه و با یه کیک کوچولو شمع فوت کردی  و فردا هم قراره نازنین و مرتضی با عمو اکبر و خاله فاطمه میان خونمون و یه جشن کوچولو هم میگیریم .

از سفرمون بگم که تو حسابی خوش گذروندی و رفتی توی دریای تمیز چابهار آب تنی کردی و کلی گوش ماهی و صدف و حلزون (دوشمایی ، ص د ، حسسو) جمع کردیم . دایی یوسف اینا هم اومدن و تو با رضا خیلی جور شده بودی و همش صداش میکردی (دادادسا) داداش رضا و توپ بازی میکردین . کلی توی پاساژا دویدی و برای خودت بازی کردی . ظهرا میخوابیدی و تا بیدار میشدی میگفتی: چیدرجون (پدرجون) . زود با بابایی میومدین پایین پیش پدر جون.

روزای خیلی خوبی بودن و به تو خیلی خوش میگذشت . البته یه کوچولو هم لوس شد که به خاطر توجه زیادی بوده که بهت شده و پدرجون و عزیز جون نمیذاشتن آب تو دلت تکون بخوره .

جمله های کوتاه رو با زبون خاص خودت میگی و ما غش میکنیم از خنده . وقت نمیخوای یه چیزی رو بدی یه اخم خاص میکنی و سرتو میندازی پایین و زیر چشمی آدمو نگاه میکنی خیلی بامزه است .

سیب زمینی خیلی دوست داری و کامل میشناسی و میگی :شی ز نی

کارای جدیدت زیادن . پست بعدی رو از شیرین کاریهات مینویسم .

ورودت به سه سالگی مبارک لیلی :*. دوستت داریم

کفشدوزک کوچولو

امروز تولد کفشدوزکی لیلی با دوستای نینی سایتی بود . 

البته مثل پارسال من با یه دختر بداخلاق رفتم که لیلی بود و زیاد اجازه نمیداد عکس بگیریم ازش . بعدا که بزرگ شدی و پرسیدی چرا عکس ندارم ان میشه سند برات :دی

یه عالمه کفشدوزک کوچولو امروز دور هم جمع شدن تا تولد دوسالگیشونو با هم باشند و خوش بگذرونن . یه عالمه عکسای بامزه ، صحنه های بامزه ، کفشدوزکای خندون و خوش اخلاق ، کفشدوزکای کم حوصله و بداخلاق با هم باز میکردن و غذا خوردن و شمع فوت کردن . روز خیلی خوبی بود و دوستای لیلی یه عالمه گیفت های خوشگل بهش دادن .

دوستای گلی که امروز با ما بودن :

سپهر ، درینا ، امیرعباس ، ملودی ، سامیار ، یسنا ، کارن ، کیان ، روژان ، هستی ، یه سامیار دیگه ، یه امیر عباس دیگه ، هوراد ، کسری ، رایان ، رونیکا ، ونداد و مهدیسا .

حسابی خوش گذشت به ما . از همه دوستای گلمون مخصوصا ماریا و مایی (مامان روژان و درینا ) ممنونیم که زحمت کشیدن و این جمع رو دور هم میارن و این جشن رو برگزار کردن .

اینم عکس کفشدورک اخمالو :

Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

روزمره ها

دقیقا 10 ذقیقه دیگه وارد شهریور میشیم . ماه تولدت . این روزای آخر رو یادمه ساعتاش رو هم میشمردم تا زودتر بیای .

ماه رمضان هم تموم شد و دو روز تعطیلی حسابی با بابایی بازی کردیم . دیروز هم با نازنین و مرتضی و بابا و مامانشون رفتیم چیتگر و حساب بازی کردین و ناهار خوردیم و برگشتیم .

اینقدر خوش گذشته بود بهت که عصر که اومدیم خونه دگه اصلا نمیخواستی با ما بازی کنی و خودت با عروسکا و کتابات بازی میکردی و از روزت براشون تعرف میکردی که خیلیاشو ما متوجه نمیشیم:))

خیلی روز خوبی بود . یکی از بازیهایی که خیل استقبال کردی این بود که سنگ برداری ، یکی برای خودت و یکی برای مرتضی و ببرین بندازین توی آب :))

جمعه روز تولد دسته جمعی با دوستان نینی سایتی هست . امیدوارم بهمون خیلی خوش بگذره و تو بذار عکسای خوشگل ازت بگیریم . راستش برای عکس گرفتن خیلی اذیت میکنی و یه دقیقه درست نمی ایستی و همش میخوای دوربینو بگیر و خودت از خودت عکس بندازی .


685

توی این هفته دو بار رفتیم و دوستای خوبمونو دیدیم . شنبه رفتیم پلی هوس . اونجا ملودی و درینا و امیرعباس رو دیدیمو تو حسابی اونجا بازی کردی و مامان هم با دوستاش خوش گذروند . اونروز اولش برای بازی همش مامان رو صدا میزدی و میگفتی ماماااااااااااان بیاااااااااااااا . من میرفتم یه کم با زبون خودت حرف میزدی و ذوق میکردی و بعدش باز میکردی .

سه شنبه هم دوباره با دوستامون قرار گذاشتیم و اینبار رفتیم کیدزکلاب باشگاه انقلاب . اینجا برای اولین بار بود میرفتیم و خیلی بهتر بود و تمیزتر . تو اینجا راحت تر بودی و فقط یکی دوبار منو صدا کردی . سوار ماشینا میشدی و من بعضی وقتا هلت میدادم. سرسره بادی رو میرفتی و مفتادی تو توپا و کلی کیف میکردی . حسابی بهت خوش گذشت . شب که اومدیم خونه اینقدر خسته بودی که دوش گرفتی و شام خوردی . سرتو گذاشتی روی پای من و لالا کردی .

وقتی  دیشب بدون خوردن میمی خوابیدی تصمیم گرفتم دیگه بدون شیر خوردن بخوابی و همین روزی دوبار هم خوردن شیرت رو هم نخوری . چون با دکترت هم مشورت کردیم و گفت بگیرین از شیر و مشکلی نیست . راستش همین الانم که دارم مینویسم یه حس غم دارم توی وجودم ولی برات لازم بود . 23 ماه و 2 روز من تورو توی بغلم میگرفتم و بهت شیر میدادم از دیدن چشمای براق و نازت عشق میکردم . یه وقتایی خسته میشدم ولی بعدش باز یادم میرفت . تا همین دو ماه پیش هم شبا بیدار میشدی و شر میخواستی و یه شبایی واقعا از توان من خارج بود ولی نمیذاشتم  اذیت بشی . یکی دوبار با بابایی سعی کردیم شیر شب خوردنمت رو بگیریم ولی اینقدر گریه کردی که نتونستیم . دخترکم این 23 ماه و دو روز جزو بهترین روزهای زندگی منه با همه یختیاش بخاطر اینکه آرامش تورو توی وجودم حس میکردم .685 روز . دوستت دارم گل نازم . امیدوارم اذیت نشی و بتونی راحت باش کنار بیای :**

یه کار بامزه ات که الان یادمه رو هم بذار بگم اینکه من و بابایی وقتی داریم با صدای آروم حرف میزنیم میدوی میای و تو هم شروع میکنی آروم حرف زدن و ادی مارو درمیاری .اینقدر بامزه اینکارو میکنی که من غش میکنم از خنده و حسابی بوست میکنم و میچلونمت . :))

هر کی از هر دری بیاد زود مییگی سنوم (سلام ) . میخواد در حموم یا بالکن یا حتی دستشویی باشه :)))

داری سعی میکنی که کفشاتو خودت از پات در بیاری و بای توی خونه . چسباشو باز میکنی ولی هنوز راحت نمیتونی درشون بیاری .

سوار اسبت میشی و نینی ( همون عروسکت که دستاشو کندی و داغونه ولی تازه یادت افتاده گقدر دوستش داری و همش داری دنبال خودت میکشیش) رو میاری رو اسبو یه دستتو میذاری رو نینی و با دست دیگه دسته اسبت رومیگیری و اسب سواار ی میکنی.

میخوای غذا یا میوه بخوری توی دهن نینی هم میذاری :))

دوستت داریم عزیزکم:*

بیست و سه ماهگی

بعدا نوشت : همین الان فهمیدم امروز چهاردهمه و من یه روز زودتر نوشتم . :)) از ذوق زیاد بوده.

امان از تنبلی مامان و شیطونی دختر که مامانی دیر به دیر میتونه باد و بنویسه.

یکماه دیگه مونده تا دوسالگی لیلی خانوم . چقدر زود میگذره ها . دخترک بند انگشتی ما که اینقدر کوچولو بود که فقط تو بغل مامان بود الان ماشالله بزرگ شده و شیطنت میکنه و همین الان مامان به سختی حرف "ی" لبتاپ رو تایپ میکنه چون امشب در کمال آرامش لیلی کلییدشو از جا کند !!!

خب بذار از کارا و شیطنت های دیگش بگم:

مامان و بابا رو نوبتی هی بوس میکنی . یه بار بوس لبی یه بار از لپ .ما هم کل ذوق مرگ میشیم.

آب میخوری و لیوان آبتو میبری به دهن اسب اسباب بازیت میذاری و میگی بوخو .
حسابی پیکاسو شدی و نقاشی میکشی و به مداد میگی : چش . یعنی چشم چشم دو ابرو .وقتی من میگم مداد تکرار میکنی میگی : میتات ولی بعدش باز میگی چش.

عزیز جون از چابهار برات کالسکه و عروسک فرستاد ، عروسک رو در میاوردی از کالسکه و میخواستی خودت بشنی .هر چی گفتیم این کوچیک و شما جا نمیشی توش ، یه بار که حواس مامان و بابا نبود به زور رفت بشینی توش و شکست :))

امروز دوباره برات یه دونه دیگه فرستادن برات دستشون درد نکنه.

توی این دوماه دوتا عروسی دعوت بودیم . عروسی خاله نگار دوست مامانی که حسابی خوش گذروندی و نانای کردی . عروس عمو بهمن دوست بابایی .

یکشنبه یکم مرداد رفتیم کلاس باغبونی . سپهر و مامانش هم همراهمون بودن و یه گلدون خوشگل کاشتی  و هر روز بهش آب میدی . بعد از اون بابایی اومد و همراه سپهر و مامانش رفتیم توی پارک و حساب بازی کردین و با سپهر به کلاغا نون دادین .

وقتی بابایی داره فوتبال میبینه یا اخبار یه صحنه از فوتبال نشون میده میدوی جلوی تلویزویون و میگی : دل بز دییییییی   یعنی گل بزن دیگه .

سلام کردنت خیلی خوب شده و میگی سَـــــــــــــــناااااااام :))

تا از خواب بیدار میشی سلام میکنی . بابایی که میاد سلام میکنی .

گوشی رو بر میداری میگی : ادو . سناااااااام .آبی ؟ (الو سلام خوبی ؟)

خیلی خیلی کارای جدید میکنی و باید مامانی بیاد و زود زود وبلاگتو بنویسه که همه رو اینجا هم داشته باشیم .

از دیروز شیرکاکائو میخوری و خداروشکر مشکل نبوده و خودت هم خوشت اومده .

تاب سواری رو هم دیگه دوست داری و توی پارک اول میگی : سوسوئه و یکی دوبار میری و سر میخوری و بعدش میای و میگی "تاتا" یعنی منو سوار تاب کنین و اصلا صبر نداری و میخوای زود سوار بشی .

سوار ماشین که میشیم بریم بیرون میگی : بابای جوجو . بابای پیشی :]

مثل زمانیکه مامانی کار داره و تلفن صحبت میکنه و گوشی رو با شونش نگه داشته تو هم گوشی رو میذاری دم گوشت و با شونت نگهش میداری :))))

کلا هر کاری مامان و باابا میکنن میخوای تکرار کنی و انجام بدی .

وقتی مامان داره گردگیر میکنه میدوی یه دستمال کاغذی برمیداری و میای کمک .

جمله های کوتاه میگی و مامان خیلی خوشحاله برای این پیششرفت .

سوار اسبت میشی و میگی : پیتی پیت :)))))

گوشی بابا رو برمیداری و میدی به خودش . گوش من رو به من . تلفن خونه به مامان ولی کنترلا به بابا :))

وقتی میگی بیا با دستت هم اشاره میکنی بیا  .اینقدر بامزه اینکارو میکنی که من همش میچلونمت.

دستمال کاغذیای خونه اینقدر زود زود تموم میشه چون هر جا یه چیز کوچیک ببینه سریع یه دستمال در میاره و پاک میکنه.

ورزش میکنه :)). وقتی میگیم لیلی ورزش کن میخوابه رو زمین و پاهاشو میاره بالا و از یک تا ده میشمره .

با رنگ انگشتی تو حموم نقاشی میکنی و همش دوست داری بری آب بازی.

توی خیابون میدون هایی که آب نما دارن تا میبینی میگی : آب باااااااااااسی .

انقدر ننوشتم که بخوام بنویسم این پست خیلی طولانی میشه .

پس این پست ادامه دارد ...


دخترک گلم لیلی خوشگلم بیست و سه ماهگی مبارک :***


21 ماهه میشویم

یکسال و نه ما خیلی زیاده ولی وقتی بهش نگاه میکنم میبینم مثل چشم بهم زدن بود.هر ماهگردت که میرسه میگم چه زود گذشت !! به همین زودی پونزدهم شد ؟

21 ماهگی لیلی گلمون با روز پدر همزمان شد و از همین جا میگیم بابا جون مهربون لیلی روزت مبارک :* به قول لیلی : "بابا جــــــــــــــــــــــــــون " روزت مبارک.جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ دست سوووووت.

دامنه لغات و همینطور شیطنت هات هر روز بیشتر میشه عزیزکم. هر چیزی رو میشنوی تکرار میکنی. این روزا شیفته و دلباخته آهنگ کارتون باب اسفنجی sponge Bob  شدی و هر وقت میشنوی سری میری می ایستی نزدیک تلویزیون و خیلی ریتمیک عقب و جلو میری و هر جا که باید میگی " باااااد اِس پَ تی " .همه رو هم صدا میکنی تا نگات کنیم و روزا هم که با خاله ها تلفنی صحبت میکنیم میگی گوشی رو بده به من باب اسفنجی بخونم براشون .

مفهوم رفت و تموم شد و یاد گرفتی و وقتایی که یه پرنده از جلوت پرواز میکنه و میره بهت میگیم لیلی جوجو کو ، میگی : "جوجو دَََ " یعنی رفت . وقتی یه چیزی تموم میشه اولش میگی " اِ سی شو" یعنی ا چی شد و بعدش میگی "تَ اوو شو "  تموم شد .

هر وقت میخوای بریم اتاقت بازی کنیم میای و انگشت شست مامان یا بابایی رو میگری و با ذوق میبری به اتاقت تا با هم بازی کنیم . وقتی اسباب بازیهاتو ریخته باشی تقریبا جمع میکنی وقتی بهت میگم جمع کن تا بازی کنیم خوب و مرتب کمک میکنی تا جمعشون کنیم.

عاشق کمک کردن (فضولی:دی) توی کارای مامانی . گردگیری که میکنم با دستمال کاغذی یا حتی جورابت !!!!! دنبال مامانی راه میفتی و تلویزیون و بقیه وسایل رو بعد از من دستمال یا جوراب میکشی :)). خیلی دوست داری که لباسا رو تو بریزی توی لباس شویی و میای در لباس شویی می ایستی و دونه دونه لباسا رو از مامان میگیری و مرتب میذاری تو لباس شویی .خیلی دقیق و درست انجام میدی این کارو وقتی میگم لباسا تموم شد در لباس شویی رو میبندی و منتظر میمونی روشنش کنم.

جارو برقی که میزنم دنبال مامانی میای و منتظر میمونی تا بگم خاموشش کن و دست کوچولو تو بذاری رو دکمشو فشار بدی.

لباساتو از روی بند رخت جمع میکننم و میدم دستت میگم ببر بذار توی اتاقت میبری میذاری. سفره رو کمک مامانی پهن و جمع میکنی . فدای دختر کوچولوی نازنینم بشم که اینهمه کمک میکنه به مامانی.

دوست داری دستتو فرو کنی توی برنج خامو بازی کنی و چنگ بزنی توش.از تخت ما بالا میری و لب پنجره میشینی بیرونو نگاه میکنی . ماشینمونو میشناسی و امروز از پنجره که یه دونه دیدی گفتی :"اِ باباجووووون ". اینبار که رفته بودیم فروشگاه برای خرید همشه بین قفسه ها راه میرفتی و من بهت میگفتم لیلی یه دونه از اینا (رب مثلا ) بده به مامانی با ذوق برمیداشتی و میدادی دست من . وقتی هم اومدیم خونه و خریدا رو مرتب میکردیم بهت گفتم اینا رو ببر بده به بابایی تند تند از آشپزخونه وسیله ها رو بر میداشتی و می بردی اتاق خواب میدادی به بابایی و بدو بدو برمیگشتی.

اینماه سپهر و رایان هم اومدن خونمون مهمونی و خوش گذروندی با دوستات و بازی کردین.بهار هم یه روزایی میاد بالا و سر میزنه بهمون و یه روز هم رفتیم پایین و حسابی سه چرخه بازی کردی با بهار. میگفتی بهار بشینه توی سه چرخه و تو هلش بدی .قربون دستای کوچولت برم که چقدر زور میزدی. توی این چند روز تعطیلی یه روز ناهار رفتیم چیتگر و حسابی مورچه !!! بازی کردی و به مورچه میگی : "بوت".

نوشابه و دلستر خیلی دوست داری .ما زیاد نوشابه نمیخریم ولی وقتی ببینی فقط اونو میخوای و هی میگی : "آآآپــــــــــــــــــــپپپ " و همینو با یه ریتم بدون اینکه تن صدات عوض بشه هی تکرار  میکنی تا بهت بدیم.

امروز بابایی یه کم دیر اومد. وقتی ساعت هفت شد و متوجه شدی هنوز بابایی نیومده دست منو گرفتی بردی دم در گفتی "بابااااا" درو باز کردم همونجا نشستی ده دقیقه و هی بابا رو صدا زدی .قربون دل کوچولت بشم که دلت برای بابایی تنگ شده بود.

میرسیم به شیرین زبونیهای لیلی :

پوس                  موز

بان تی تو             کامپیوتر

آآآپپپپپ                نوشابه - دلستر

بـــَهووو                  بهار

آیه                       آره

بـــَیــِه                   بله

تَش                     چشم

....

دوستت  داریم لیلی جون ناناز.

19 و 20 ماهگی

سلاااااااااااااااااااام دخترکم تنبلی مامانو ببخش که خیلی وقته نیومده برات از شیرینی هات بنویسه . از شیرین زبونیات . حرف میزنی و کامه ها رو تند تند میگی و اینقدر زیادن که نمیدونم کدومو باید بنویسم. از قبل از تعطیلات عید تا الان برات ننوشتم دخترکم. تعطیلات عید رفتیم اهواز خونه خاله مرجان اینا و تو حسابی خوش گذروندی و با علی و سارا و سحر بازی کردی توی دو هفته سه تا عروسی رفتی و کلی نانای کردی . از اهواز که اومدیم مریض شدی و سرما خوردی . تا خوب شدی به یه هفته نکشید باز مریض شدی و یه عفونت گرفتی . این روزا دیگه تقریبا طوطی شدی و هر چی میگیم تکرار میکنی ولی با زبون شیرین خودت . بابایی براتون یه خرگوش کوچولو خریده و گذاشتیم توی بالکن . صبحا به عشق خرگوش کوچولوت بیدار میشی و تا بیدار میشی میگی" اَددووش " و با هم میریم دم در بالکن میشینیم و به خرگوش هویج میدیم میخوره. اسم مامان و بابا رو بلدی و قشنگ صدا میکنی . "سی این " ، " مـــَمّـــــت ". اسمت رو میپرسیم میگی : " یی یی ". جوراباتو خودت از پات در میاری . سه طبقه پله رو میای بالا و دوست داری خودت تنهایی بیای بالا ولی هنوز پایین رفتن رو میگی بغلم کنین . پارک رفتن رو خیلی دوست داری و دلت میخواد با بچه ها بازی کنی و دنبال توپشون میدوی و میگی : "تو ، تو ". یکی از کلمه هایی که میگی و چند تا کاربرد ازش میشه " دَئو Da 'oo " هست . وقتی میخوای در چیزی باز بشه ،یا یه چیزی از روی اپن میخوای میگی . یا چیزی که خیلی دوست داری رو میخوای میگی دئو . صدای جوجو و ببعی و گاو و کلاغ رو بلدی و میگی . از یک تا ده رو تقریبا میگی ولی نه کامل . کتاب میخونی و هر کلمه ای که ازش بلد باشی رو میگی . صبح ها بیدا میشی و با خنده یه چیزایی میگی که مامان فکر میکنه داری خوابتو تعریف میکنی. با بعضی از آهنگا همخونی میکنی .تلفن رو میاری و میگی بابا ، " اَیی " ، "اسیس " که بهشون زنگ بزنیم و صحبت کنیم. کمک مامان گردگیری میکنی و تا میبینی ماما داره گردگیری میکنه یه دستمال برمیداری و میای کنار دست مامان شروع میکنی تمیز کردن .از تخت ما میری بالا و میری بالاش میشینی و از پنجره جوجو میبینی و بچه ها که دارن بازی میکنن . بعضی روزا با مامان و بابا میریم پایین و توی محوطه میدوی و بازی میکنی . عاشق سه چرخه ات شدی و میشینی توش و میگی هلم بدین تا می ایسته اعتراض میکنی. برای بازی میری توی اتاق خودت هنوز دوست داری من یا بابایی همراهت باشیم تا بازی کنی ولی تنهایی هم بازی میکنی . هر چی سکه ببینی سریع برمیداری و میبری میندازی توی قلک خوشگلی که بابایی برات خریده . حسابی سرسره بازی میکنی توی خونه و بعضی وقتا شیطونیت گل میکنه و اون بالا می ایستی و من هی باید بگم بیا پایین و گاهی اخم بکنم و شاید یه جیغ هم بکشم (ببخشید مامانی). لجبازی هاتو شروع کردی و بعضی وقتا خیلی لج میکنی تا کاری که میخوای انجام بدیم . هنوز خوب با ساختنی هات بازی نمیکنی ومیگی ما برات درست کنیم و تو خراب کنی . با لیوانای برج سازت خوب بازی میکنی و همشونو درست میچینی روی هم . کم عروسک بازی میکنی. شعر چشم چشم دو ابرو رو میخونی : " چِــش چــِش دو اَبـــو " . شعر خرگوش رو که میخونیم وقتی میرسیم به "خرگوشه گفت " میگی : " آخ". خیلی کارهای دیگه میکنی اینارو الان یادم بود و برات نوشتم گل قشنگم.

 میریم سراغ شیرین زبونیات :

 دَهوووووووم           سلام

 یی یی                 لیلی

 سی این               شیرین

اَددوووش              خرگوش

پیشی                 پیشی

پاسو                   پاشو

 بیسی                 بشین

 بو                       برو

 گاگُک                  قاشق

 گَگال                    چنگال

مـَــجّووو                مرجان

داییی                  دایی

عــَــمموو               عمو

دَس                     دست

آپوچو                 هاپو کوچولو

تُنتو                     کنترل

میمی                  میمی

 سی                   سیب

سی                   شیر

آپــــو             هر حیوون گنده

اَش               کفش

گخا               غذا

سوسو           سرسره

تاتا                 تاب تاب (اصلا تاب بازی دوست نداری ) 

...ادامه دارد. 

 دوستت داریم لیلی جون.

18 ... یکسال و نیم ...

یکسال و نیمگی . 18 ماهگی . چه زود رسید . چشم بهم زدنی 18 سالگی میاد و یه دختر بزرگ شدی .

جوجه کوچولوی شیرین زبون و خوش ادای من امروز یکسال و نیمه شدی . 

فدای اون ماما گفتنت بشم که تا از خواب بیدار میشی میگی ماما حتی وقتی که نصفه شب از خواب بیدار میشی واسه شیر خوردن . بله دخترکم هنوز شبا واسه شیر بیدار میشی.

امروز نوبت واکسنت بود ولی چون دیگه به لطف این مملکت به دکترا واکسنو نمیدن باید میرفتیم برای اولین بار مرکز بهداشت و وقتی رفتیم فهمیدیم که این واکسن رو تو روزای خاص میزنن و باید صبح اول وقت بریم .یعنی فردا ما یه لیلی ناز یکسال و نیمه واکسن زده داریم که مامانی و بابایی امیدوارن گلدخترشون اذیت نشه.

حساااااابی خوردنی شدی . چشمک میزنی و دل میبری از همه .

دایره کلماتت بیشتر و بیشتر میشن .

شیرین زبونی عسلی های لیلی :

بوزی    =    بازی

عسسیس   = عزیز

عَِ مم         = عمه 

دادا          =  سارا

دَ ه          = سحر

عَیییی      = علی

بابای        = بای بای

بـــــابـــــــاتس = بابایی

هَمممم       = غذا

بَه بــــــَـــــــه = بازم غذا

تِس            = چشم

بَدا              = بهار

داااادددی       = دالی

اَت                = عکس

آن آن             = ماشین

و...

اینارو یادم بود دخترکم.

برات بگم از خونه تکونی عید که چه صفایی کردی و همش توی شلوغی خونه وول میخوردی و کیف میکردی . واقعا با یه کوچولوی شیطون و بلا خونه تکونی سخته . توی همه چیز کنجکاوری و دوس داری همه چیزو سر در بیاری چی به چیه.روی نوک پنچه هات می ایستی و هر چیزی میخوای از روی اپن یا دراور بر میداری وقتی آب میخوری لیوانتو سعی میکنی بذاری روی اپن.

عاشششق نانای و رقصیدن و موسیقی هستی .

جالبیش اینه که آهنگ های ایرانی و خارجی رو تشخیص میدی و سعی میکنی با خارجیا بخونی .

فدات بشم دخترک باهوشم.

دوستت داریم لیلی .

هفده ماهگی با تاخیر !

دخترکم . لیلی نازم  ببخش مامانی رو که دو روز مونده به هجده ماهگی تازه میخواد هفده ماهگیتو بنویسه .

لیلی جونم مهارت های زبانیت خیلی خوب پیش میره و سعی میکنی هر چی میگیم تکرار کنی وعاشق دویدن توی محیط های بازی و میگی بذارین خودم بدوم و این ور و اون ور برم .آخه عزیز دل مامانی نمیشه که ...دندونای کرسی ات دارن در میان و هر کدوم یه ورم بزرگ میکنن و دل ما ضعف میره از دردی که میکشی . غذا خوب نمیخوری . راستی دکتر اجازه داد رژیم لبنیات رو بشکنیم و اگر حساسیت نداشتی دیگه راحت شیر و ماست و بستنی بخوری ،خداروشکر  که حساسیت نداشتی گلکم و الان بستنی و شیر و ماست و همه چیییییییییز میخوری عشق کوچولو.

دوست داری کمک بدی به مامانیو سفره و لیوان و قاشق چنگال ها رو میاری و حسابی خانومی میکنی .

ولی شیطنت هم که دیگه از سر و روت میباره مامانی . توی همه چی سرک میکشی و به همه چی کار داری نوک پنجه می ایستی و همه چیزو از روی اپن یا جا کفشی برمیداری .کفشاتو بر میداری و میگی دَدَ و هی به زور پاتو فشار میدی توی کفشای کوچولوت .صبح که بابایی میخواد بره سر کار  اصرار داری که تو ظرف غذای بابا رو بدی دستش .گوشی تلفن میاری و میدی به مامان و میگی بابا . زنگ میزنیم به بابایی و حسابی خوشحال میشی و با بابایی حرف میزنی .در کل عاشق تلفن حرف زدنی .

روی چشتی می ایستی و از پنجره بیرون رو نگاه میکنی و خیلی دوست داری .

کلمه هایی که میگی :

حمــــــــــــــــــــــــــا   =   حمام

هــــــابو                  = هاپو

تی تی                    = جوجو

تــــــــــــــــو               = توپ

ابــــــــــبا                  = شلوار

آفففـــــتـــا                = آفتاب

اُفـــــــتــــا                = اُفتاد

نٍ نـــی                    = نینی

نـــانــــــای                = نانای -آهنگ