روزپدر من و سامی رفتیم بیرون جمعه بود واسه بابا شهروز یه بلوز خریدیم اومدیم خونه کادو رو دادم سامی ببره بده باباش ! رفته کادو رو داده به باباش گفته بیا بابا شهروز این مال تو خودم خریدم 
هر کاری براش میکنم بهم میگه مرسی مانی دستت درد اکنه
رفته بودیم ماسوله با جمعی از دوستان ! تو اون جمع یه دخترک ۷ ساله بود که ازین بال های پروانه ای و چوب دست جادویی داشت و هی میدوئید مثلا داره پرواز میکنه سامی هم اونو دیده بود میخواستش ... گفت مامان بیریم خرید !
گفتم سامی جون اینجا فروشگاه نیست که ما خرید کنیم برای محکم کاری بردمش تا سر در اون باغ و نشونش دادم اینجا فروشگاه نیست البته یه مغازه حالت قهوه خونه اونجا بود که سامی به زور منو برد اون تو و یه سری عروسک کاموایی و دستگیره قابلمه قلاب بافی رنگی رنگی کاموایی داشتن ! یهو سامی گیر داد دستگیره رو بخریم منم واسش خریدم اونو انداخت تو گردنش و عین پروانه شروع کرد به دوئیدن و بال بال زدن ... بچم خلاقیه واسه خودش 
شبا که میشه سامی باید اسباب بازیهاشو جمع کنه و لالا بده تا خودش بره بخوابه همشون رو میفرسته تو پارکنیگشون ... دیروز صبح از خواب پاشده اومده دیده یه لحاف لایکو وسط هاله اونو کشون کشون برداشت برد تو اتاق من بعدش اومد پازل دو تیکه هاشو که پخش کرده بود رو جمع کرد همینجور جمع میکرد هی عین پیرزنا میگفت : اوخ اوخ خسته سودم
تو تی وی تبلیغ که میده دائم یکی یکی اسم اونها رو ازم میپرسه :این چیه؟ منم جواب میدم یه بار داشتن گن V.CARE تبلیغ میکردن ازم پرسید این چیه؟ گفتم لباسه مامانی یهو گفت VCARE
پراید و تا کسی و سمند و 206 و پرشیا و وانت و کامیون و اتوبوس رو به خوبی میشناسه
هر بار میخوام لباس رو بند پهن کنم میاد یکی یکی لباسهای خیس رو میده دستم تا کارم تموم شه
وقتی آب و شیر میخوره ظرفشو میذاره رو میز ... بعضی وقتا دستمال میخواد که روی میز تی وی رو تمیز کنه ...
به مامانم میگه خانَم KHAANAM... هرچی مامانم بهش میگه سامی بهم بگو مامان جون هی میگه خانم... گیلکها به خانوم میگن خانَم... از اونجاییکه بابام مامانمو خانم صدا میکنه سامی هم یاد گرفته هر بار میگه از خنده روده بر میشیم آخه مامانم قیافه اش دیدنی میشه ...
وقتی باباش خوابیده آروم حرف میزنه بعد ادا اطوارش زیاد میشه سامی تو حرف زدن خیلی از حرکات سر و دست استفاده میکنه یعنی به عبارتی بادی لنگوییج داره ... اصلا خوردنی میشه وقتی میخواد آروم حرف بزنه 
چند روز پیشا سامی رو میخواستیم ببریم آرایشگاه یه کم این زلفشو کوتاه کنیم ..یه دلیلش اینه که تابستون اومده و گرمش میشه دلیل دوم اینکه هر کی نشناسدش میپرسه دختره ؟ البته سامی هیکل و قیافش کاملا پسرونه است اما مردم سر همین زلف فنری، مردانگی پسرمو زیر سوال میبرن ... بگذریم که آقای آرایشگر هم هر چی گفتم بیشتر کوتاه کن اصلا بهم محل نداد و فقط یه ذره مرتبش کرد نتیجه اینکه پسر ما دوباره عین دخترا از آرایشگاه اومد بیرون ... باید ایندفعه بدم ماشین ۳ برندش
یه بار بابا شهروز داشت ماشینشو پارک میکرد منم داشتم بهش فرمون میدادم بابایی پرسید نیلوفر خوب گذاشتم؟ یهو سامی گفت عالیه عالی
چند وقته میبرمش هر روز پارک بغل خونمون ... سامی هم که اصلا با بچه های همسن خودش دوست نمیشه همش با بزرگترا دوست میشه البته کلا بیشتر تنها بازی میکنه همش با دوچرخه اش مشغوله با دو تا بچه ۵ ساله که مادرشون با من دوستن بعضی وقتا بازی میکنه از اونجاییکه دوستام خیلی سامی رو دوست دارن و همش نازش میدن بچه هاشون نسبت به سامی حسادت پیدا کردن و به طرق مختلف میخوان بزننش... یا با چوب دنبالش میکنن یا میخوان با دست خفه اش کنن یا بهش میگن برو تو بازی نیستی یا هلش میدن ... سامی هم با جیغ و گریه تند تند میدوئه و میره از پارک بیرون منم باید همش دنبالش بدوئم ... نمیدونم چیکار کنم پارک های دیگه رو زیاد دوست نداره و همش میگه بریم بریم ... از طرفی نمیشه پارک نبرمش خودش تو خونه خسته میشه ... واقعا نمیدونم چیکار کنم؟