نکنیاااااااا :))

پسرکم 10 روزی میشه که یاد گرفته فعل های تاکیدی به کار ببره مثل :

نکنیاااااااا

نخوریااااااااا

نیایی هاااااااااا

جیش دارماااااااااا

غذا میخوامااااااااا

بعد الان میخواد از من تشکر کنه میگه مانی دستت درد نکنیاااااااااااا :))


پی نوشت : دوستان چند وقته بلاگفا سرویس شکلکها رو برای من نشون نمیده برای شما هم همینطوره؟ :؟

مادر

وقتی مادر میشی دیگه نمیتونی تو خونه رژ لب بزنی ...چون هر لحظه ممکنه فرزندت یه حرکتی کنه انقدر شیرین و خواستنی که تو نتونی جلوی خودتو بگیری و نبوسی و نچلونیش... اگر هم احساساتت رو کنترل کنی مثل یه بغض میشه و تو گلوت میشینه تا وقتی دلی از عزا در نیاری نه پایین میره نه بالا ...


شکر شکن شوند همه طوطیان هند...

سامی دنت میخوری؟

-نه نیخورم مانی (نمیخورم مامانی ) تاق میشم (چاق میشم ) D;


سامی یه دوست داره اسمش  بر حسب اتفاق سامیاره و 5 سالشه ... پریروز تو سوپر دیدش همینطور که داشت بستنی میخورد بهش گفت :
آقا سامی کجایی بابا؟ بیا با هم بستنی بخوریم :)))))))))))


پی نوشت : 25 مرداد تولد گل پسرمون بود و مامانی تنبل براش جشن تولد نگرفت ... حتی تو وبلاگشم چیزی ننوشت واسش ... همش امید به جبران دارم  پسرم ... مامانی رو ببخش :(



آخرین خبر

مدتیه چیزی ننوشتم ... اما ایندفعه با یه خبر خوب اومدم که خواستم اینجا ثبت بشه ... بالاخره سامکی ملوس مامان با پوشک بای بای کرد

3 روزه که سامی رو از پوشک گرفتم ولی انصافا خیلی مشکل بود چون سامی واقعا از نظر بدنی آماده بود ولی از نظر روانی هنوز وابسته بود

روزهای زیادی تو خونه و بیرون بدون پوشک بود و اصلا خیس نمیشد اما انگار سوزن گرامافونش گیر کرده بود رو پوشک... دائم میگفت پوشک پوشک بوپوشم :))

اما 3 روز پیش که براش یه شورت جدید و خوشگل خریدم بردم خونه پدریم و به همه نشون دادم و بهشون اعلام کردم که سامی دیگه نمیخواد پوشک بپوشه و میخواد این شورت خوشگل رو بپوشه ... خلاصه همه تشویق کردن و سامی هم حسسسسسابی جوگیر شده بود بالاخره شورتشو پوشید و شب موقع خواب هم شورت پوشید و تا صبح خشک خوابید

اما عصر روز بعد که خواب بود پس داد و وقتی از خواب بیدار شده بود فهمیده بود خیس شده   از تختش درنمی اومد و به منم میگفت بالا رو نگاه کن بعدشم همش بیرون رو نشون میداد و سوالای خنده دار میپرسید که مثلا سر منو شیره بماله ... منم که حسابی گول خور:))

دیروز و امروزم خیلی خوب بود میشه گفت سختیش فقط یه روز بود اما این سه روز خیلی خسته ام کرد واقعا از بس دستشویی و  حموم و لباس شستم پاهام دیگه  نا نداره

این نیز بگذرد...

امروز یه موز دادم سامی گفتم بخور میگه نیمیخورم مانی تاق میشم تاق میشم (چاق میشم) :))))))))))))

اینم از خبر مهم مااااا ...


در پناه خداوند خوش و سلامت باشید دوستان مهربانم

از این روزهای پسرک

روزپدر  من و سامی رفتیم بیرون جمعه بود واسه بابا شهروز یه بلوز خریدیم اومدیم خونه کادو رو دادم سامی ببره بده باباش ! رفته کادو رو داده به باباش گفته بیا بابا شهروز این مال تو خودم خریدم


هر کاری براش میکنم بهم میگه مرسی مانی دستت درد اکنه


رفته بودیم ماسوله با جمعی از دوستان ! تو اون جمع یه دخترک ۷ ساله بود که ازین بال های پروانه ای و چوب دست جادویی داشت و هی میدوئید مثلا داره پرواز میکنه سامی هم اونو دیده بود میخواستش ... گفت مامان بیریم خرید !  گفتم سامی جون اینجا فروشگاه نیست که ما خرید کنیم برای محکم کاری بردمش تا سر در اون باغ و نشونش دادم اینجا فروشگاه نیست  البته یه مغازه حالت  قهوه خونه اونجا بود که سامی به زور منو برد اون تو و یه سری عروسک کاموایی و دستگیره قابلمه قلاب بافی رنگی رنگی کاموایی داشتن ! یهو سامی گیر داد دستگیره رو بخریم منم واسش خریدم اونو انداخت تو گردنش و عین پروانه شروع کرد به دوئیدن و بال بال زدن ... بچم خلاقیه واسه خودش

 


شبا که میشه سامی باید اسباب بازیهاشو جمع کنه و لالا بده تا خودش بره بخوابه  همشون رو میفرسته تو پارکنیگشون ... دیروز صبح از خواب پاشده اومده دیده یه لحاف لایکو وسط هاله اونو کشون کشون برداشت برد تو اتاق من بعدش اومد پازل دو تیکه هاشو که پخش کرده بود رو جمع کرد همینجور جمع میکرد هی عین پیرزنا میگفت : اوخ اوخ خسته سودم

تو تی وی تبلیغ که میده دائم یکی یکی اسم اونها رو ازم میپرسه :این چیه؟ منم جواب میدم یه بار داشتن گن V.CARE تبلیغ میکردن  ازم پرسید این چیه؟ گفتم لباسه مامانی یهو گفت VCARE

پراید و تا کسی و سمند و 206 و پرشیا و وانت  و کامیون و اتوبوس رو به خوبی میشناسه

هر بار میخوام لباس رو بند پهن کنم میاد یکی یکی لباسهای خیس رو میده دستم تا کارم تموم شه


وقتی آب و شیر میخوره ظرفشو میذاره رو میز ... بعضی وقتا دستمال میخواد که روی میز تی وی رو تمیز کنه ...

به مامانم میگه خانَم KHAANAM... هرچی مامانم بهش میگه سامی بهم بگو مامان جون هی میگه خانم... گیلکها به خانوم میگن خانَم... از اونجاییکه بابام مامانمو خانم صدا میکنه سامی هم یاد گرفته  هر بار میگه از خنده روده بر میشیم آخه مامانم قیافه اش دیدنی میشه ...

وقتی باباش خوابیده آروم حرف میزنه  بعد ادا اطوارش زیاد میشه سامی تو حرف زدن خیلی از حرکات سر و دست استفاده میکنه یعنی به عبارتی بادی لنگوییج داره ... اصلا خوردنی میشه وقتی میخواد آروم حرف بزنه 


چند روز پیشا سامی رو میخواستیم ببریم آرایشگاه یه کم این زلفشو کوتاه کنیم ..یه دلیلش اینه که تابستون اومده و گرمش میشه  دلیل دوم اینکه هر کی نشناسدش میپرسه دختره ؟ البته سامی هیکل و قیافش کاملا پسرونه است اما مردم سر همین زلف فنری، مردانگی پسرمو زیر سوال میبرن ... بگذریم که آقای آرایشگر هم هر چی گفتم بیشتر کوتاه کن اصلا بهم محل نداد و فقط یه ذره مرتبش کرد نتیجه اینکه پسر ما دوباره عین دخترا از آرایشگاه اومد بیرون ... باید ایندفعه بدم ماشین ۳ برندش

یه بار بابا شهروز داشت ماشینشو پارک میکرد منم داشتم بهش فرمون میدادم  بابایی پرسید نیلوفر خوب گذاشتم؟ یهو سامی گفت عالیه عالی

چند وقته میبرمش هر روز پارک بغل خونمون ... سامی هم که اصلا با بچه های همسن خودش دوست نمیشه همش با بزرگترا دوست میشه البته کلا بیشتر تنها بازی میکنه همش با دوچرخه اش مشغوله با دو تا بچه ۵ ساله که مادرشون با من دوستن بعضی وقتا بازی میکنه از اونجاییکه دوستام خیلی سامی رو دوست دارن و همش نازش میدن بچه هاشون نسبت به سامی حسادت پیدا کردن و به طرق مختلف میخوان بزننش... یا با چوب دنبالش میکنن یا میخوان با دست خفه اش کنن یا بهش میگن برو تو بازی نیستی یا هلش میدن ... سامی هم با جیغ و گریه تند تند میدوئه و میره از پارک بیرون منم باید همش دنبالش بدوئم ... نمیدونم چیکار کنم پارک های دیگه رو زیاد دوست نداره و همش میگه بریم بریم ... از طرفی نمیشه پارک نبرمش خودش تو خونه خسته میشه ... واقعا نمیدونم چیکار کنم؟

طبیعت

روبروی خونمون یه تیکه بزرگ زمینه که توش از درخت بگیر تا برکه و انواع اقسام حیوانات پیدا میشه البته فکر نکنین یه بار که ما درجنگلهای انبوه استوایی زندگی میکینم اما من خودم عاشق این منظره زیبا هستم... یه روز من و سامیار داشتیم از پنجره بیرون رو نگاه میکردیم که ازم پرسید این چیه؟ منم جواب دادم ماشینه مامان! دوباره گفت این چیه؟ گفتم ماشینه ،،، یهو گفت طبیعته ... یعنی چشمام شد چهار تا که اخه این بچه این کلمه رو از کجا شنیده البته فکر میکنم پدرم بهش یاد داده چون هر وقت میریم ویلای دیلمان امی رو دیگه نمیبینیم دایم پیش بابا جونشه


شب جمعه گذشته که با دوستان رفته بودیم ماسوله جاتون خالیدر راه برگشت به منزل بودیم که نزدیک خونمون متاسفانه تصادف کردیم اونم ساعت یک و نیم نصفه شب .... بابا شهروز واسمون آژانس گرفت و ما رو اهی خونه کرد تا به تصادف سر وسامون بده اومدیم خونه دیدم سامی خیلی بیقراره رفتم بغلش کردم گفتم سامی جون بابایی  زود میاد نترس مامانی پیشته یهو گفت : آبایل (موبایل) بزن به بابا شهروز .... الهی مادر واست بمیره که ا این سن کمت نگران پدرتی ... خلاصه زنگ زدم و حال بابایی رو پرسیدم و امی هم یکم باهاش حرف زد و دیگه خیالش راحت شد و رفت تو تختش خوابید


عاشقانه

امروز این متن رو که تهمینه میلانی برای پسرش نوشته خوندم که به نظرم بسیار زیبا اومد خواستم این زیبایی رو با عزیزانم شریک باشم:

 

پسرم ، پسر ِخوبم ؛

میدونم که تو هم روزی عاشق می شی .

میای جلوی من و بابات می ایستی و از دخترکی می گی که دوستش داری .

...
این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق ، که تو خود حاصل عشقی ....

پسرم ......

مامانت برات حرف هایی داره . حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت می خوره .

عزیز دلم یه وقتایی زن ، اخمو و بی حوصله میشه ، روزهایی میرسه که بهونه میگیره .

بدقلقی می کنه و حتی اسمتو صدا می کنه و تو به جای «جانم» همیشگی میگی :

«بله» و اون می زنه زیر گریه .

زن ها موجودات عجیبی هستن پسرم .

موجوداتی که میتونی با محبت آرومشون کنی و یا با بی توجهی از پا درشون بیاری .

باید برای اینجور وقت ها آماده باشی . باید یاد بگیری که نازشو بکشی .

عزیزم . پسر مغرور و دوست داشتنی من ؛

ناز کشیدن شاید کار مسخره ای به نظر برسه ، اما باید یاد بگیری .

زن ها به طرز عجیبی محتاج لحظه هایی هستن که نازشون خریدار داره .

میدونی ؟

این ویژگی زنه ، گاهی غصه هاش مجبورش می کنه به گریه . خیلی پاپی دلیل گریش نشو. همیشه نیازی نیست دنبال دلیل و چرا باشی تا بتونی راه حل نشون بدی گاهی فقط باید بشنویش و بذاری تو بغلت گریه کنه و بعد فقط دستش رو بگیری و ببریش بیرون یه هدیه کوچولو براش بگیری و بگی که چقدر خوشگله . ازش تعریف کنی و باهاش حرف بزنی .

یاد بگیر که با مردونگیت غصه هاشو آب کنی نه از غصه آب بشه .

اگر هم پای فاصله در میونه کافیه که بهش زنگ بزنی و باهاش حرف بزنی .

اگر بازم گریه کرد و آروم نشد دلسرد نشو . باز هم صداش کن .

عاشقانه صداش کن ، حتی اگه واقعا خسته ای .

قول میدم درست اون لحظه ای که داری فکر میکنی این صدا کردنا فایده ای نداره و نمی خواد حرف بزنه و می خواد تنها باشه ، بر می گرده طرفت و توی آغوشت خودشو رها می کنه و . . .

زن ها هیچ وقت این لحظه ها رو که پاش وایسادی ، فراموش نمی کنن و همه انرژی رو که براش گذاشتی ، بهت بر می گردونن ...

پسرم این روزها که می نویسم هنوز دخترکی هستم پر از آرزو ، دخترکی که روزی زن میشه ، مادر میشه : مادر تو
 

عکس :)

دیدم مدتیه از پسرکم تو وبلاگش عکسی نذاشتم دست بکار شدم و خلاصه چند تا عکس از یک سالگیش تا حالا انتخاب و آپلود کردم شایدم بعضی از عکسها تکراری باشن که دیگه به خوبی خودتون ببخشید  امیدوارم خوشتون بیاد عزیزانم

در ضمن این پست رمزیه  چون ۲ تا عکس از مامانی و سامی گذاشتم دوستانی که رمز میخواین بی زحمت برام پیغام بگذارید ممنون میشم

ادامه نوشته

گفتگوی عاشقانه بین من و پسرم :))

سامی مامانی رو دوست داری؟

-نه مانی( با خنده و تند تند تکون دادن سر که من عاشقشم)

باباشهروز رو چی ؟ دوست داری؟

- آره دوست دارم مانی

باباجون (بابای خودم) رو چی؟

- آره دوست دارم مانی

خرسی جون رو چی؟

-آره آره دوست دارم کیسی دون کیسی دون کوووووو؟

مامان جون (مامان خودم)رو دوست داری؟

-آره دوست دارم

منو دوست داری؟

- نه نه نه نه

 

پسرک ملوسم میدونم تو دلت احساس واقعا قشنگی بهم داری (اینو نگم چی بگم) و داری به شیوه خودت باهام شوخی میکنی اما بدون مادر بی شوخی و خیلی عاشقانه دوست داره اینو هیچوقت یادت نره ...

 

پی نوشت: یک ماه بسیار سخت و متلاطم رو با سامی گذروندم طوری که به جرات میتونم بگم یه روزش رو آرامش نداشتیم ... هر روز دعوا داد و جیغ و گریه و لججبازی... بالاخره اون روزای سخت گذشت و باز هم خورشید تابان، نور و گرمی خودش رو بر آسمان نیلگون زندگیمون تابوند... با دعاها و کمک های دوستان خوبم بود که بالاخره خودم به آرامش رسیدم و تونستم باز هم کنترل زندگی رو در دست بگیرم ... با این نتیجه رسیدم که هر وقت روحیه خودم شکننده و متغیر میشه سامی هم همونطور رفتار میکنه به عبارتی بازتاب رفتار خودم رو در سامی دیدم... این مطلب رو نوشتم که یادم بمونه و هم خودم هم دوستانم بتونیم ازش استفاده کنیم... در این میان پست های مفید وبلاگ ساز نارنجی کمک زیادی بهم کرد 

 از همینجا یه سلام گرم و تشکر صمیمانه به مسیحا عزیز... توصیه میکنم شما هم بخونیدش  امیدوارم مفید واقع بشه

 

:/

از دل برود هر آنکه از دیده برفت؟