روزگار

می گــ..ـــــذرد
با کفــ..ــــشهای سنگـــ..ـــینش
روی زنــ..ــــدگی مــ..ـــن
ایــ..ــــن روزگــ..ــار...
دلتنگت شده ام!!!
دلتنگت شده ام، حجمش را میخواهی؟؟؟
خدا را تصور کن…

یه وقتایی
يه وقتايي که دلت گرفته ؛
بغض داري ،
آروم نيستي !
دلت براش تنگ شده ....
حوصله ي هيچكسو نداري !
به ياد لحظه اي بيفت که :
اون همه ي بي قـراري هاي تو رو ديد؛
اما ....
چشمـاشو بست و رفت ... !!!

سفری دور به جایی نزدیـــــــــــــک
سفری از خود من به خــــــــــــــــــــــــــــو
مدتی است نگاهم به تماشای خداســـــــــــــــــــــت
و امیـــــــــــــــــدم به خداوندی اوســـــــــــــــــــــــــــ
خیلی دلم برات تنگ شده
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی........
صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی.......
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین.....
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی........
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم........
چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی........
تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند.....
به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی........
دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل.....
درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی........
هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن......
چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی.......
این اختراعه عجیبه بشر
که مدام جای خالیه حضورت را
به رخم میکشد!


باز هم آمدي تو بر سر راهم
آي عشق مي كني دوباره گمراهم
دردا من جواني را به سر كردم
تنها از ديار خود سفر كردم
ديريست قلب من ازعاشقي سير است
خسته از صداي زنجير است
خسته از صداي زنجير است
دريا اولين عشق مرا بردي
دنيا دم به دم مرا تو آزردي
دريا سرنوشتم را به ياد اور
دنيا سرگذشتم را مكن باور
من غريبي قصه پردازم
چون غريقي غرق در رازم
گمشدم در غربت دريا
بي نشانو بي هم اوازم
مي روم شب ها به ساحل ها
تا بيابم خلوت دل را
روي موج خسته ي دريا
مي نويسم اوج غم هارا
حرف ها
گاهی حــــرف ها وزن ندارد …
ریتم ندارد …
آهنگ ندارد …
اما خوب گوش کن …
دلتنگی دارند …

عیدت مبارک
ای برگهای سبز ریحان اعتبارت
تقویم من خالی است از برگ بهارت
تکرار پاییز و زمستان است تقویم...
من می شمارم تا بهار آزگارت
تا تو بیایی «باز باران با ترانه...»
بارانی از دلواپسی چشم انتظارت
آنقدر لفظ ارغوانی می نویسم
تا بشکنی آخر سکوت مرگبارت
داسی بیاور، دستهایم را درو کن!
دست و دلم مانند گندم بی قرارت
در هفت سین سفره ام جای تو خالی است
ای عشق! می شد تا بمانم در حصارت
ای لفظ مرطوب قدیمی، عید نوروز!
گلواژه های خیس اشعارم نثارت!
عیدت مبارک!ای مسافر!
امضا: یکی مثل همیشه دوستدارت!
نمینویسم
نمـــــی نــــویســـــم !
کـــــه کلمـــــات را آلـــــوده نکنــــــم بــــه گنــــاه !!
گنــــاهــــی کــــه از آن مـــــن اســــت !
نمـــــی نـــویســـــم !
تــــا سکـــــوت را بیـــــاموزم !
نمـــــی نـــویســــــم !
تـــــا احســـاســـاتـــم را محبــــوس کنــــم !
تــــــا نخــــوانــــی !
نــــــدانـــــی !!!
کــــه چــــه مـــــی گــــذرد ایــــن روزهــــا بــــر مــــن !
میــــخنــــــدم !
تـــا یــــادم بمــــانـــد !
تــــظاهــــر بهتــــریــــن کــــار اســــت !!!
تـــا یـــــادم نـــــرود !
کـــــه دیگـــــران مـــــرا خنـــــدان مـــی خــــواهنــــد !
تــــا یــــادم بمــــانـــد !
مـــــن !
دیگـــــــر آن دختر ســــابـــق نیستـــــم !
شکستـــــه ام !
روزهـــــای زیــــادی اســــت کــــه شکستـــــه ام !
آن زمــــان کـــه لــب بــــه شکــــوه بــــاز کــــردم و گفتــــم : خستــــه ام !!!
و آن هـــــا یـــک بـــه یــــک رفتنــــد !
خستگـــــی هــــایـــم را تـــاب نیــــاوردنــــد !
و اکنـــــون ایــــن منــــم !
همــــان دختر دلتنگــــی کـــــه دلــــش مــــدام شـــور میــــزند !!!
بگـــــذار ننــــویســــم !
مــــن لبخنــــــد مـــي زنمـم !!

دل
شیشـــــه ی دل را شکستــــــن احتیاجــــــش سنگـــــ نیســــــــت
این شقایــــــــق با نگاهیــــــــ ســـرد پــــــــرپــــــــر میشــــــــود

پلی از رنگین کمان می زنند و گلهای یاس تمام عطرشان را به سویت روانه می کنند ستاره ها
سنگفرش قدمهای مهربانت می شوند و همه دنیا گویی ارام می گیرد. برای تمام سالهای
دلتنگی اشک می ریزم و از شوق امدنت انگار دوباره متولد می شوم..........
با صدای بی صدا میخوانم تورا............
از وقتی فنجان بی وفایی دنیا را سر کشیده ام
دهانم طعم تلخ روز مرگی میدهد...
با اينكه دلم ميخواست با تمام وجود داد بزنم ، به خاطر تو ، ولي گفتم :
به خاطر هيچكس . . .
پرسيد به خاطر چي زنده اي ؟
با اينكه دلم فرياد ميزد به خاطر تو ، با يه بغض غمگين گفتم :
به خاطر هيچ چيز . . .
ازش پرسيدم : تو به خاطر كي زنده اي ؟
در حالي كه اشك تو چشماش جمع شده بود ، گفت :
به خاطر كسي كه به خاطر هيچكس زنده اس . . .

سهراب
کفش هایم کو
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می اید
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هایم کو؟
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم . . .
فروغ فرخزاد
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم . . .
فروغ فرخزاد
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم . . .
فروغ فرخزاد

من شب فاصله ام
تو کجایی مادر
من لب حوصله ام
تو کجایی مادر
من به عادت بیمار
تو کجایی مادر
من ز دنیا بیزار
تو کجایی مادر
من به نفرین زمان
تو کجایی مادر
من در اغاز خزان
تو کجایی مادر
من به ماندن گریان
تو کجایی مادر
من به رفتن خندان
تو کجایی مادر
من به دل غم دارم
تو کجایی مادر
من تو را کم دارم
تو کجایی مادر
امروز سالگرد فوت مادرم هستش
اگه مادر نباشه یعنی هیچی نداری
اگه مادر نباشه یعنی غمخوار نداری هیچ کس به اندازه ی مادر نمیتونه دلسوز باشه پس
اگه مادر نباشه یعنی دلسوز نداری
اگه مادر نباشه یعنی یه پایی نیست که وقتی دلت گرفت سرت را بذاری روش و گریه کنی
اگه مادر نباشه یعنی یه دستی نیست که روی سرت کشیده بشه و بهت امید بده
اگه مادر نباشه یه بوسه ای نیست که ارومت کنه
اگه مادر نباشه چشمی نیست که بخاطرت اشک بریزه
اگه مادر نباشه قلبی نیست که برات بتپه
اگه مادر نباشه دردها روی دلت میمونه و نمیتونی به زبون بیاری
اگه مادر نباشه اینقدر کسی را نداری که مجبور میشی به هر کس و نا کسی اعتماد کنی و حرف دلت را بگی اگه مادر نباشه وقتی مریض میشی باید یه استکان اب هم خودت بلند بشی برای خودت بیاری چون کس دیگه ای به داد ادم نمیرسه
و خیلی چیزهای دیگه که هنوز بهش نرسیدم و نمیتونم به زبون بیارم
دیگه نمیتونم حرفی بزنم امیدوارم که خدا از همه گناهانه همه ی ما ها بگذره
مادرم
روحت شاد
یادت ماندگار
مادر تو که میدانی دلیل گریه هایم را میان سجده سبز شبانگاهت دعایم کن
التماس دعا
برای شادی روحش صلوات
(اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم)
خدایا خسته ام ... از این زندگی ... از این دنیای به ظاهر زیبا ...
از این مردم که به ظاهر صادق و با وفا ...
خسته ام ... از دوری ...از درد انتظار از این بیماری نا علاج خسته ام
از این همه دروغ و نیرنگ خسته ام ...
آری پروردگارم از این دنیا خسته ام از آدم هایش
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام ...
پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت در میان دل مردم نیست چرا قطره ای از
عشق در چشمان بنده هایت نیست همش دروغ پیدا است همش نیرنگ پیدا است ...
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست سفره ی دل مردم همش دروغ
است ... به ظاهر پاک و صادقانه است ... ای خدایم ای معبودم خسته ام ... کو
زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و محبت ... کو سفره ی وفا و
صداقت ...همه رفته اند و نیرنگ مانده است من خسته ام ...از این همه
بی وفایی ...از این همه درد انتظار ...از این همه حسرت ... از این همه اشک ... از این
همه ناله و فغان ... خسته ام ... آری ... خسته ام ... از دست خودم خسته ام از
دست این زندگی که برایم سیاه بختی آورده است خسته ام ...
از دست همه خسته ام...
از دست روزگار بی معرفت از دست مردم بی معرفت ... ای خدایم دیگر از
زندگی سیرم ... از خودم سیرم ... از دنیا سیرم... ای خدایم گوش کن صدایم ...
من خسته ام...
خدایا کمکم کن خیلی وقته تنهام
خدایا خسته ام ... از این زندگی ... از این دنیای به ظاهر زیبا ...
از این مردم که به ظاهر صادق و با وفا ...
خسته ام ... از دوری ...از درد انتظار از این بیماری نا علاج خسته ام
از این همه دروغ و نیرنگ خسته ام ...
آری پروردگارم از این دنیا خسته ام از آدم هایش
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام ...
پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت در میان دل مردم نیست چرا قطره ای از
عشق در چشمان بنده هایت نیست همش دروغ پیدا است همش نیرنگ پیدا است ...
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست سفره ی دل مردم همش دروغ
است ... به ظاهر پاک و صادقانه است ... ای خدایم ای معبودم خسته ام ... کو
زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و محبت ... کو سفره ی وفا و
صداقت ...همه رفته اند و نیرنگ مانده است من خسته ام ...از این همه
بی وفایی ...از این همه درد انتظار ...از این همه حسرت ... از این همه اشک ... از این
همه ناله و فغان ... خسته ام ... آری ... خسته ام ... از دست خودم خسته ام از
دست این زندگی که برایم سیاه بختی آورده است خسته ام ...
از دست همه خسته ام...
از دست روزگار بی معرفت از دست مردم بی معرفت ... ای خدایم دیگر از
زندگی سیرم ... از خودم سیرم ... از دنیا سیرم... ای خدایم گوش کن صدایم ...
من خسته ام...
خدایا کمکم کن خیلی وقته تنهام
محرم
هر که مرا به روضه تو راه داده است
تاج محبت تو به فرقم نهاده است
از ابتدای خلقت حق در دو چشم ما
تصویری از عزای محرم فتاده است ....
فرا رسیدن ماه محرم را به عزادارن راستینش تسلیت عرض میکنم

ای مسافر
ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید

در تمنّاي وصالت بيقرارم روز و شب
خواهشي ديگر ندارم جز تو از درگاه حق
دل از اين چشم انتظاري برندارم روز و شب
روزهاي هجر رويت بگذرانم يک به يک
لحظه ها را در فراغت ميشمارم روز و شب
بي بهار خاطرت شادي نمي آيد مرا
در غم و سوز فراغت غمگسارم روز و شب
ميگدازد اين دلم از سوز هجران همچو شمع
چون شقايق از تب دل داغدارم روز و شب
چشم به راهت کنج در هستم تمام لحظه ها
منتظر در گوشه اي نالان و زارم روز و شب
از نياز وصل تو همچون کويري تشنه ام
بي رخت گريان چو آن ابر بهارم روز و شب
آنچنانم ياد تو گويي هميشه با مني
ياد تو چون سايه باشد بر کنارم روز و شب
چون سپارم لحظه ها را بي صفاي ياد تو
چون تويي در ديده اميدوارم روز و شب
می خروشد
هیچکس نیست به ساحل پیدا !
لکه ای نیست به دریا تاریک
که شود قایق
اگر آید نزدیک.مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او،
پیکرش را ز رهی ناروشن
برده در تلخی ادراک فرو.
هیچکس نیست که آید از راه
و به آب افکندش.
و در این وقت که هر کوهه ی آب
حرف با گوش نهان می زندش،
موجی آشفته فرا میرسد از راه که گوید با ما
قصه ی یک شب طوفانی را.رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت .
با خیالی در خواب.صبح آن شب ،
که به دریا موجی
تن نمی کوفت به موجی دیگر،
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب که داشت
بر لب از حادثه ی تلخ شب پیش خبر.
پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای که هست
در همین لحظه ی غمناک بجا
و به نزدیکی او
میخروشد دریا
وز ره دور فرا می رسد آن موج که میگوید باز
از شبی طوفانی
داستانی نه دراز.
انتظار
سردی جان مرا نظاره کن
نامه های خسته ام را پس بده
یا که بنشین و به خلوت پاره کن
آسمان بخت من خالی تر است
چشم خود را در شبم ستاره کن
تو برای لحظه ی سخت وداع
با نگاه خود به من اشاره کن
می روم پاییز را باور کنم
دور از چشم حسودان زمین
یار با دستان رنگین غروب
چشم بر هم می نهم ، حالا ببین !
...
در میان شعر هایم می روم
رو به پایانی که آغاز من است
آرزوهایم نیستند دور و برم
مرگ شیرین تر ز آواز من است
می دهم اندیشه هایم را به خاک
خاک می داند که خاکی بوده ام
غربت و تنهایی و عشق تو بود
ورنه من کی از تو شاکی بوده ام !؟
خاک باور می کند قلب مرا
خانه پر می گردد از غوغای مرگ
آه ! ای دستان زمستان و غروب
من کنون آماده ام تا پای مرگ




من اهواز زندگي ميكنم.علي برادر منه.علي20 سالشه اون 10.تير ساله 91براي كار ميره سربندر پنجشنبه15.تيرساله 91(مصادف با نيمه ي شعبان) از110به بابام زنگ ميزنن كه علي سواره متور بود بعد يك پرايدي بهش ميزنه الان هم سي سي يوست. بابام ميره سربندر كه وسط راه خبر فوت علي رو بهش ميدن.برای شادیه روحش یه فاتحه بخونید.......