ومادر
درسوگ جوانیش گریست
ساعتی که برادر
رخت سفید مرگ را برتن کشید
پدر پژمرد
و خواهر
در فراق مرگی نابهنگام
جامه درید
ولی دیگر او رفته بود
کاروان مرگ
تابوت برادر را برده بود
تنها تربتی به یادگار ماند و خانه ای ابدی
...در سوگ برادر عزیزم رضا یادش گرامی باد
وقتی نگاه مشتاقت دستهای ملتمسم را می نگرد.
وقتی که صدایت می کنم و تو با سخاوت تمام اجابت می کنی و آرامش
را به قلب خسته ام باز می گردانی.
هیچ کس مثل من راز چشمک های پر مهرت را نمی داند..
اوست که در هر لحظه دستهای لرزان مرا می گیردو به راه می برد
ومن چون طفلی شادان مسیر سبز محبت را بدون هیچ
واهمه ای طی می کنم
تنها اوست که مرا تشویق به آرامش می کند
و می گوید :آرامش را به قلبت پیوند میزنم
تا بدانی کنارت هستم
حس شاعرانه ام
با دیدن ماه رخ تو
گل کرد
و در تاریخ ثبت شد...
تقدیم به مهربانم
عصرانه را به عشق آمدنت زینت دادم..بوی قهوه ی تلخ فضای مانده را ملموس کرده و نگاهم
ثانیه های آمدنش را می شمارد ...
صدای قدم هایش می آید
وای خدایا چه زیباست این همه انتظار،انتظار لبخند دلنشین یار بعد از خستگی کار...
و شیرین تر از آن لبخند ملیح و زیبایی که لب هایش را لعاب بخشیده است
عشقم بفرما که قهوه مورد علاقه ات آماده است نوش جان....
گفتن دوستت دارم در برابر محبت هایت کم و ناچیزه که زبان قادر به آن بیان نیست....
تقدیم به عشقمهمسر مهربانم
اعتراض می کنم به خودم که ساده لوحانه دل به تو دادم و عاشقانه روزهایم را
با تو بودن ساختم
دریغ از همه آرزوها و تصورم از زندگی که تو نقش مردی را در آن بازی کردی که حکم
آخرتم را داشت آخرتی که دست در دست هم به دیدار معبود می شتافتیم اما...
افسوس بر آن چهارشنبه سیاه که ترا از من گفت .آن حرفهایی که نمی دانم چه بوده
شاید اگر می دانستم راحت تر قبول میکردم که بروی
هر گاه چهارشنبه فرا میرسه بغض می کنم و می گویم خدا جونم میشه یه چهارشنبه
دیگه حرفهای تازه بشنوم که برگشتی
ولی دیگر دلم عذاب نمی خواهد اگر میخواهی عذابم بدهی برنگرد بگذار همچنان
در چهارشنبه جدایی بسوزم و بگریم...
از حسرتهای خاموش دلم که بدست تو نابود شد سکوت کنم عذاب می کشم
حرف بزنم متهم میشوم
از اتهام نمی ترسم از آدمهای دو رو هراسانم .از تو که آمدی و سر راهم قرار گرفتی
عاشقم کردی و خیلی ساده از من گذشتی
دارم می سوزم از وعده های تو خالی .از آرزوهای قشنگی که می خواستم با تو داشته
باشم .
می سوزم از وعده هات که من باورشان کردم و اینک نمی توانم
فراموش کنم که بهم قول دادی ولی مرد عمل نبودی.
صبر نمی خواهم که سالها صبر کردم من قول های
به خواب رفته ام را از تو می خواهم .تو آنها را من ربودی.اول بهم هدیه دادی
اما بعد از من ربودی و من چه تنهایم .من همان مزاحم اندیشه هایتم .
دیگر نمی خواهم تو را .تویی که قاتل روحم شدی...
خدای من
شب را به امید روزی سر می کنم که اولین نوید
صبحگاهی درخشش پر نور الهی ازجانب تو باشد
و روز را به آنچه مقدر دانستی.
در هر قدم که برمی دارم شکرت را بر جا می آورم و
می گویم امروزم با عشق بود. فردا روزی فراتر
از عشق امروز
عشقم
آرامشت را دوست دارم وقتی دلواپسی ها و
و نگرانی هایم را با نسیم محبتت ازدل می زدایی
و نجوا کنان در گوشم زمزمه می کنی
نترس من کنارتم
خدا جونم دوستت دارم
پاک باخته دلی را
که در هوای بارانی نگاه بیقرار تو
دلخوشی اش رادر ناله ی سه تار شکسته می یابد
آنکه دلم به اعتماد لبخندهایش قرص بود
و نقطه ی امیدی بود برای هر گامی که بر می داشتم
چه غروبی بود دیروز
آن لحظه ای که قناری خوشخوان خانه ام
بالهای طلایی اش را باز کرد و رفت
نگاهش کردم
فقط خندید
و من اشک ریزان وداعش کردم....
خداحافظ دایی جان
