تصمیم
همین، گفتم که بدونید دارم تصمیم میگیرم به وردپرس نقل مکان کنم.
پ.ن برای بلاگفا:
1- ما به این سادگی از رفقای قدیمی دل نمیکنیم
2- من در وردپرس
همین، گفتم که بدونید دارم تصمیم میگیرم به وردپرس نقل مکان کنم.
پ.ن برای بلاگفا:
1- ما به این سادگی از رفقای قدیمی دل نمیکنیم
2- من در وردپرس
بغض و خشم، با هم راه دلمان را میبندند،
دیگر آدم نمیمانیم
وقتی دل نداریم،
دیگر آدم نیستم
قطعا دیگر آدم نیستم
وقتی دل ندارم . . .
+تنهایی خیلی وقتا به آدم کمک میکنه، باعث میشه آدم خودشو بهتر بشناسه، ولی آدما همه تو تنهایی شون یه چیزن، توی جمعن که معنی دارن، شاید خودشون نفهمن، آخه خیلیا شون همین تنهایی شون وجه تمایزشونه، اما این آدما رو من میشناسم، اونا هم همین تنهایی شون با وجود جمع معنی داره، این که بتونی تنها نباشی و بخوای تنها باشی.
+گذشت اون دوره ای که آدما میتونستن با استفاده از تکنولوژی ارتباطشون رو حفظ کنن، زنگ بزنن، چت کنن، توی myspace و friendfeed ول بگردن،توییت کنن، استتوس فیسبوک عوض کنن و از تنهایی در بیان، آدما باید به ریشه هاشون برگردن، فقط با نزدیک هم بودن میشه وجود همدیگه رو حس کرد، تکنولوژی هم بعد از هواپیما در این راستا کاری نکرده!
الان خیلی دوست داشتید من بگویم: "دیگر نگران نباشید!"، ولی متاسفانه همچنان باید نگران ریزش موهایتان باشید، همچنان باید نگران چاقی باشید، همچنان باید نگران روز هایتان باشید و هر روز گه تر از دیروز به همین وضعیت فلاکت بار (که تخم هایتان از بس حواله شان کرده اید ضرفیتشان پر شده و شدیدا در معرض ترکیدن قرار دارند) ادامه دهید.
با تشکر، نیازمند کمک شما
آخه به این نتیجه رسیدم که آدم هر چیزی رو خواست محکوم به بدست نیاوردنشه
و خیلی تشکر میکنم از آدما که این موضوع رو با پافشاری هاشون در این زمینه کاملا به من اثبات کردن
بالاخره به هدفتون رسیدید، بازی رو بردبد، بگید حالا میخواید باهاش چیکار کنین . . .
و این راه حل رو به همه ی دوستان توصیه میکنم
این تار شکسته اش خوشآهنگ تر است . . .
عمه داشته آیا اون آدم؟
ولی به نظرم حق هر آدمیه که زندگیشو اون جوری که دوست داره تغییر بده . . .
هر آدمی نیاز به، و حق برای زندگی ای داره که توش اعصابش از هجوم دیگران در امان باشه . . .
هر آدمی میتونه در شرایطی طوری زندگی کنه که دیگران خوششون نیاد، البته حق نداره روی اعصاب باشه . . .
خلاصه که از نظر من اعصاب هر کسی مهم ترین عضو وجودیشه و کسی حق تعرض به اون رو نداره
جزوه ی زندگی - جلسه ی هشتم
ببینین، یه خورده منطقی فکر کنین:
اگه ما بیایم تعریف شادی رو عوض کنیم در جامعه، با یه تعریف خوب میتونیم تعداد افراد شاد جامعه رو زیاد کنیم؛ مثلا اینطوری که کسی شاده که تو فکر خودکشی نیستش؛ که خوب این البته خیلی از لحاظ آماری تفاوتی ایجاد نمیکنه!
یا مثلا بگیم که خوشحال کسیه که حداقل یکی از ویژگی های زیر رو داره:
-دارا بودن مجموعا حداقل سیصد و پنجاه ریال دارایی (اعم از منقول و غیر منقول، وجه نقد، حساب بانکی، اوراق بهادار و غیره)
-برخورداری از ده درصد توانایی های لازم برای بقای زندگی (که عبارتند از یک دست، یک پا، یک کلیه، نصف قلب، هفتاد و پنج صدم یک ریه)
-داشتن حداقل یک نفر از زیر مجموعه ی بستگان درجه یک یا دو (مرده یا زنده)
یعد این طوری حتا میتونیم اهل قبورم شاد محسوب کنیم، بعد دیگه لازم نیست بیخودی جهت شادیشون داد و فریاد کنیم.
بعد از این که ملت انقد اعصابای داغون و روان های پریشون و فکرای نامناسب و تعصب بی منطق و احساسات الکی آبکی و غصه های بیخودی دارن حالم گرفته میشه!
پیش خودم فکر میکنم که شاید اگه یه خورده وضعیتمون بهتر بود از اینی که الان هست، شاید امیدوار تر بودیم، سازنده تر بودیم، اگه وضعیت تفکراتمون مشخص تر بود و انقد باری به هر جهت نبودیم، انقد سریع نتیجه نمیگرفتیم انقد دنبال تفریحات الکی با اعصاب ملت نبودیم، خیلی الان جلو تر بودیم.
بعد که فکر میکنم می بینم اون چیزی که من ازش می ترسم و واسه خودم (و بقیه) نگرانشم، همون چیزیه که اصلا جدی گرفته نمیشه و حتا تشویق میشه و واسه خودش دنیایی رو تشکیل میده واسه همچین آدمایی که از هزار جور درد و مرض و اعتیاد و خشونت و وقت تلف کردن و حتا کاری نکردن و حتا مذهب زیان بار تره.
متوجه اون دنیایی که میگم میشناسین دیگه، یه خورده دور و برتونو نگاه کنین آدمایی رو میبینین که همه فکر و ذکر و ارزشهای زندگی و هدف زندگیشون یه چیزاییه که از نظر شما کثافت کاری ای بیش نیست، بعد تقریبا میتونید مطمئن باشید که دغدغه های شما هم از نظر یکی دیگه همین وضعیتو داره. یعنی اون خودش فکر میکنه دغدغه هاش خیلی مهمتر از مال توئه و تو داری واسه خودت بی هدف دور خودت میپیچی.
اونی که دغدغه ش پول در آوردنه نسبت به اونی که زندگیش عشق ساده انگارانه شه، اون نسبت به اونی که تو فکر دختربازی/پسربازی شه، اون نسبت به اونی که وجودش تعصب کور روی خونواده شه، اون نسبت به اونی که پی رفیق بازیه، اون نسبت به کسی که داره واسه آینده ش تلاش میکه، اون نسبت به کسی که دوست داره درس بخونه، اون نسبت به اونی که میخواد پول درآره . . . .
منم نسبت به همه ی اینا
همه ی اینا هم نسبت به من
اون دختر دبیرستانی توی اتاق تاریک احتمالا بنفشش با بغض فروخورده و غم عشق نافرجام الکی ش و گوشی صفحه دورنگ کانتکت مخفی ش هم نسبت به همه مون
بعد میگم آیا این درسته، آیا همه ی این هدفا درستن؟ آیا هیچج کدومش درست نیست؟ درست و غلطش کجاست؟ کی تعیینش میکنه؟ من میدونم که خیلی از این هدفا درست نیستن. آدمو به وضعیت خوبی نمیرسونن، میدونم چون قبلا اونجاها بوده م، میدونم که چه جهنمی آدم واسه خودش میسازه، ولی از کجا بدونم من راه درستو دارم میرم؟ طبیعیه که همه ی اونایی که مسیرشون با من یکیه بیان و بگن که درسته، معلومه که از نظر اونا درسته! وگرنه نمیومدن توش! کاش میشد نظر یکی رو که مخالف منه بدونم!
چقد حرف زدم!!
و کلماتم بر سیاهی دنیا مینشیند
و آن گاه که فریاد های بی صدا را رها میکنم
و فریاد های گوش خراش را فرو میخورم
و آن گاه که شعله های ذهن بی تاب را مینشانم
تا آدم ها باشند و بمانند
هم آن گاه یکی باید باشد که باشد که باشد . . .
و ماندنش فرای فوران ها باشد
و او رها از هرچیز
و من رها از او
و از هرچیز
و وهم دودفام سیاه دنیایی که ذیگر خاکستریست
خیلی حالم گزفته هستش و از خودم عمیقا بدم میاد.
بعد چون میتونم اینو مثلا از تابستون یا از زمستون پیش بینی کنم، خیلی اقدامات احتیاطی پیشگیرانه انجام میدم واسه خودم!
بعد هرسال در همچین روزی میبینم که اون همه کار که کردم در حد کبریت کشیدن توی کولاک واسه یخ نکردن بوده!
خو آخه احمق! وقتی تو کولاک گیر میکنی، مستقل از هر کاری که انجام بدی یخ میزنی میمیری!
یه مشت یازنده توی یه مسابقه ی بی سر و ته، که هیچ وقت نتیجه ش معلوم نیست . . .
خیلی سریع الان وسط زندگی دانشکده اومدم اینو بگم برم!
+ الان تا حالا سه بار کلا پاک کردم فرمت پستو عوض کردم.
+ بعد چون سر و صداس تو سرم، فرمت پست از این مدلی ها میشه!
++ الان احتیاج دارم یکی رو که بفهمه چی میگم، بشینه گوش کنه، بعد بفهمه چقد همه چی رو اعصابه، بعد مث من دنیاش نابود شه! اینقد من الان پستم! و اینقد میتونم نابودگر باشم!
++ بعد یه احتیاج دیگه ام دارم! اونم اینه که یکی بیاد سکوت منو با سکوت همراهی کنه! (ترجیحا همون آدم بالایی!) تو سکوت بشینیم توی یه سه کنجی ساکت و سرمونو بذاریم رو سر هم و ساکت به حال هم سکوت کنیم . . .
پ.ن:اگه یه مدت بعد از رفتن کسی جای خالیشو حس کردی، بدون دوستش داشتی!
- سعی کنی زندگی رو بیخیال شی، یه جور، جدی هم بگیری یه جور دیگه [...]ـت میذاره! جورش فرق میکنه، اصلش نه!
+ جدیدا در مواقعی که زندگی پا میده سعی میکنم موقع برگشتن از دانشگاه از توی پارک نزدیک خونه قدم بزنم، خیلی حس جذابی داره، توصیه میشه . . . آدمایی رو میبینم که نیاز ندارم باهاشون ارتباط برقرار کنم تا خودمو درک کنم، بچه ها رو میبینم و بچگیام یادم میاد، بزرگا رو میبینم و با یه تلاقی نگاه صمیمیت بین دو تا آدم ناشناس رو حس میکنم، یه عده ای هم هستن البته که بود و نبودشون علی السویه ست!
+ jazz زیاد تر گوش میدم، خیلی آهنگای خوبی گیرم اومده!
+پینوشت:
به یک عدد فیلسوف جهت روشن کردن فلسفه ی وجودیمان نیازمندیم . . .
(یه آقایی هست به اسم سروش غیبی، اون اشاره میاره!)
خلاصه،
اشاره اومد که:
-سالی که نکوست از بهارش پیداست
بعد من گفتم که:
+عید اومد و این دلم بهارش پنداشت
بعد گفت که :
-خنگ خدا خو این عید همون بهاره دیگه "پنداشت" یعنی چی!؟!
بعد من گفتم که:
+خوب من خیلی امیدوار بودم که الان بهار سال نباشه، ما که تا اینجا همه چی دیدیم، غیر از نکویی از این روزای گذرا و ناگذر!
بعد گفت که :
-مگه فعله میگی گذرا ناگذر؟
بعد من گفتم که:
+خوب اوناییش که داشت خوش میگذشت، گذرا بود، نبودی ببینی این آخریا چطور هر ثانیه یه ساعت طول میکشید! رسما به اصل کشیدگی زمان ایمان اوردم!1
بعد یه نور زردی به شکل یه مشت اجق وجق اومد تو آسمون.
بعد سروش گفت که :
-بخون.
بعد من گفتم که:
+بلد نیستم.
بعد سروش گفت که :
-حالا نمیخواد واسه من کلاسیک بازی درآری! بخون دیگه!
بعد من گفتم که:
+خو آخه الاغ! اون چینیه نوشتی، ژاپنیه، هندیه، کره ایه، هرچی هست که من بلد نیستم!
بعد سروش نگاه کرد تو نوره، گفت که:
-ای داد بیداد!srry! الان درستش میکنم!
بعد کلیک راست کرد رو نوشته ها رفت encoding بعد گذاشت رو UTF8 فارسی شد نوشته ها. من نگاه کردم دیدم که نوشته:
"گه زیادی نخور، حمال!"
گفتم که:
+ خو چرا خودت نگفتی اینو عین آدم؟
گفت که:
- تو به این کارا کار نداشته باش، اینجا عرش الهیه، کسی نمیتونه فحش بده!
خلاصه که ما هم امروز با این سروشه داستانی داشتیم!
+به کمک این یارو دوست قرمز جدیدمون فهمیدم که یک (یا چند) نفر میاد (میان) اینجا، یه نگاهی به دور و بر میندازه(میندازن) و میره(میرن)، خواستم از همینجا یه سلام عرض کنم بهش(ون)، بگم که باورت(ون) نمیشه از این که یادم میفتی(ن) چقد خوشحال میشم. دمت(ون) گرم!
+بعضی آدما تو زندگی آرامشو انتخاب میکنن، منم فکر کردم آرامش خوبه انتخاب کردم!
الان دیدم اون فقط پیام بازرگانی بوده! فقط بسته بندیش آرامشه، توش یه داستانیه که نگو!