تصمیم

برای من که سالهای سال است در بلاگفا مینویسم، انتقال و کنار آمدن با این همه شلوغی  وردپرس تصمیم سختی است ولی شدنی و این محیط جدید دوست داشتنی. همین که در محیط حرفه ای تری آزمایش و خطا کنم و ساده تر به بازخورد هایش برسم، همین که می‌فهمم چند تا کلمه نوشته ام و می‌توانم از این به بعد حساب واژه ها را داشته باشم، همین که آن حس نویسندگی خوب به ام دست می دهد، همین که می‌توانم حس کنم که من هم یک نویسنده ام، همین انگیزه است برایم. آنها که می دانند، می‌دانند چه می‌گویم.

همین، گفتم که بدونید دارم تصمیم میگیرم به وردپرس نقل مکان کنم.

پ.ن برای بلاگفا:

1- ما به این سادگی از رفقای قدیمی دل نمیکنیم

2- من در وردپرس

دلیل دلمردگی

بغضمان را با خشم فرو می خوریم،

بغض و خشم، با هم راه دلمان را میبندند،

دیگر آدم نمیمانیم

وقتی دل نداریم،

دیگر آدم نیستم

قطعا دیگر آدم نیستم

وقتی دل ندارم . . .

ورق پاره هایی بر تنهایی

+سال‌ها از آن اتفاق گذشته بود، هیچ کس همان وقت هم اهمیت نداده بود، الان که دیگر اصلا هیچ کس یادش نبود، ولی او بار ها و بار ها آن را در ذهنش مرور میکرد و هر بار کار تازه ای میکرد، هر بار با آدم هایی که آنجا بودند و واکنش های احتمالی شان رفتار جدیدی نشان می‌داد.
سال‌ها آمده و رفته اند، اما توی ذهنش هیچ وقت حس بدی که آن لحظه داشت حتا کمرنگ نمیشود.

+تنهایی خیلی وقتا به آدم کمک می‌کنه، باعث میشه آدم خودشو بهتر بشناسه، ولی آدما همه تو تنهایی شون یه چیزن، توی جمعن که معنی دارن، شاید خودشون نفهمن، آخه خیلیا شون همین تنهایی شون وجه تمایزشونه، اما این آدما رو من میشناسم، اونا هم همین تنهایی شون با وجود جمع معنی داره، این که بتونی تنها نباشی و بخوای تنها باشی.

+گذشت اون دوره ای که آدما میتونستن با استفاده از تکنولوژی ارتباطشون رو حفظ کنن، زنگ بزنن، چت کنن، توی myspace و friendfeed ول بگردن،توییت کنن، استتوس فیسبوک عوض کنن و از تنهایی در بیان، آدما باید به ریشه هاشون برگردن، فقط با نزدیک هم بودن میشه وجود همدیگه رو حس کرد، تکنولوژی هم بعد از هواپیما در این راستا کاری نکرده!

دیگر نگران نباشید

آیا شما هم مثل خیلی های دیگر منتظر آمدن یک روز خوبید؟ آیا شما هم فکر میکنید که وقتی از این مرحله گذشتید به راحتی و زندگی می‌رسید؟ آیا شما هم مثل من حس کرده اید که یواش یواش طول مدت این انتظار خیلی زیاد شده است و خیلی خندیده اید و بس است دیگر جان مادرش؟ آیا فهمیده اید که آدم ها یک سری زرزر اضافه میکنند همیشه راجع به این که شما هنوز میتوانید به اهداف از پیش تعیین شده تان برسید و خیلی دلتان میخواسته یک بار داد بزنید "عوضی! نفهم! زرزر هایی که از شکم و پایین‌تر تو در میآید به درد من نمیخورد"؟ آیا شما هم به کُنهِ تخمی بودن زندگی پی برده و در دایورژن پول1 تان یک کانکشن خاص برای کل زندگی در نظر گرفته اید؟ (آیا فکر میکنید خنگ فرض‌تان کرده ام که برایتان کسر و ضم و پانویس می‌گذارم؟) آیا شما هم حس میکنید که آدم های دور و برتان کوچکترین بخشی از آن خودآگاه خالی از سکنه شان را برای شما هدر نمیدهند؟ آیا خسته اید از این که انرژی بگذارید تا ملت بفهمند که راه زندگی این نیست و نفهمند و بعد شما به خودتان کلی فحش بدهید و هی باز منتظر یک روز خوب باشید که در آن قانون سوم نیوتن برقرار باشد؟ آیا هر روز صبح حس میکنید که دیروز به بدترین شکل در طول زندگیتان به گا رفته اید و باز فردا صبحش؟ و دیگر دستتان آمده که امروز هم قرار است به همان جا بروید که دیروز رفتید فقط شدید تر؟

الان خیلی دوست داشتید من بگویم: "دیگر نگران نباشید!"، ولی متاسفانه همچنان باید نگران ریزش موهایتان باشید، همچنان باید نگران چاقی باشید، همچنان باید نگران روز هایتان باشید و هر روز گه تر از دیروز به همین وضعیت فلاکت بار (که تخم هایتان از بس حواله شان کرده اید ضرفیتشان پر شده و شدیدا در معرض ترکیدن قرار دارند) ادامه دهید.


1- بخشی از یک جایی که کلا همه چیز را به آنجا حواله میکنید، در این بخش یک سری حواله بگیر آماده دارید که ملت توی صف حواله معطل نشوند و در سریعترین زمان ممکن دایورت شوند.

لطفا کمک کنید

آدمی هستم تقریبا مرده که به تلاش بیهوده معتاد میباشم. دارای تحصیلات عالی نه ولی خوب هستم، دچار مشکلاتی در زمینه ی ضمیر ناخوداگاه، پایگاه درک و شناخت قوانین زندگی در بین آدم های اطراف میباشم. حالم از زندگی به هم میخورد. من گدا نیستم، به من پول ندهید. اگر میتوانید به کمک اسلحه ای که جلویتان میبینید یک تیر به سمت مغز نداشته ام شلیک کنید.

با تشکر، نیازمند کمک شما

راه حل های سازنده ی من -2

تقریبا تصمیم گرفته م دیگه تو زندگی هیچی نخوام

آخه به این نتیجه رسیدم که آدم هر چیزی رو خواست محکوم به بدست نیاوردنشه

و خیلی تشکر میکنم از آدما که این موضوع رو با پافشاری هاشون در این زمینه کاملا به من اثبات کردن

بالاخره به هدفتون رسیدید، بازی رو بردبد، بگید حالا میخواید باهاش چیکار کنین . . . 

و این راه حل رو به همه ی دوستان توصیه میکنم

[...]

یادمه یه جایی یکی میگفت

این تار شکسته اش خوش‌آهنگ تر است . . .

عمه داشته آیا اون آدم؟

فی اعصاب، حقوقها و خواصها . . .

یه کم دیره و اینا، قبول . . .

ولی به نظرم حق هر آدمیه که زندگیشو اون جوری که دوست داره تغییر بده . . .

هر آدمی نیاز به، و حق برای زندگی ای داره که توش اعصابش از هجوم دیگران در امان باشه . . .

هر آدمی میتونه در شرایطی طوری زندگی کنه که دیگران خوششون نیاد، البته حق نداره روی اعصاب باشه . . .


خلاصه که از نظر من اعصاب هر کسی مهم ترین عضو وجودیشه و کسی حق تعرض به اون رو نداره

فرغون

ای کسانی که ایمان آوردید(1) سزاوار ترین شما به زندگی کسانی اند که میدانند خوشبختی را برای هیچ کس در هیچ کجا قرار ندادیم(2) و بیخود دنبال آن نمیگردند(3) و آنهایی که دنبال شادی مداوم در زندگیشانند در گمراهی آشکار ابدی اند(4) و تا روز مرگ در آن [گمراهی] خواهند ماند(5) و زیانکار ترین شما کسانی اند که در فکر بدبختی های هنوز نیامده اند(6) چرا که بار گران زندگی از طناب نخاعی به گرده ی شما نزدیک تر است(7) و شما اگر دانایید به این بدبختی ای که بیخ ریشتان چسبیده میچسبیدید(8) و مشکلات آینده را حواله ی آینده میکردید(9) و در این بیان پندی است برای آنان که در آن تدبر میکنند(10) باشد که پند بگیرید تا رستگار شوید(11)


جزوه ی زندگی - جلسه ی هشتم

راه حل های سازنده ی من -1

یه راه حل پیدا کردم واسه افزایش سطح خوشحالی در جامعه!

ببینین، یه خورده منطقی فکر کنین:

اگه ما بیایم تعریف شادی رو عوض کنیم در جامعه، با یه تعریف خوب میتونیم تعداد افراد شاد جامعه رو زیاد کنیم؛ مثلا اینطوری که کسی شاده که تو فکر خودکشی نیستش؛ که خوب این البته خیلی از لحاظ آماری تفاوتی ایجاد نمیکنه!

یا مثلا بگیم که خوشحال کسیه که حداقل یکی از ویژگی های زیر رو داره:
-دارا بودن مجموعا حداقل سیصد و پنجاه ریال دارایی (اعم از منقول و غیر منقول، وجه نقد، حساب بانکی، اوراق بهادار و غیره)
-برخورداری از ده درصد توانایی های لازم برای بقای زندگی (که عبارتند از یک دست، یک پا، یک کلیه، نصف قلب، هفتاد و پنج صدم یک ریه)
-داشتن حداقل یک نفر از زیر مجموعه ی بستگان درجه یک یا دو (مرده یا زنده)

یعد این طوری حتا میتونیم اهل قبورم شاد محسوب کنیم، بعد دیگه لازم نیست بیخودی جهت شادیشون داد و فریاد کنیم.

در باب روان پریشی ملت سرفراز

یه عادتی دارم، هر چند وقت یک بار از توی لیست آپدیت های بلاگفا یه وبلاگی رو بر میدارم نگاه میکنم یه خورده، مث اینایی که تو کتابفروشیای انقلاب دنبال کتاب میگردن نمیدونن دقیقا دنبال چی ان!

بعد از این که ملت انقد اعصابای داغون و روان های پریشون و فکرای نامناسب و تعصب بی منطق و احساسات الکی آبکی و غصه های بیخودی دارن حالم گرفته میشه!

پیش خودم فکر میکنم که شاید اگه یه خورده وضعیتمون بهتر بود از اینی که الان هست، شاید امیدوار تر بودیم، سازنده تر بودیم، اگه وضعیت تفکراتمون مشخص تر بود و انقد باری به هر جهت نبودیم، انقد سریع نتیجه نمیگرفتیم انقد دنبال تفریحات الکی با اعصاب ملت نبودیم، خیلی الان جلو تر بودیم.

بعد که فکر میکنم می بینم اون چیزی که من ازش می ترسم و واسه خودم (و بقیه) نگرانشم، همون چیزیه که اصلا جدی گرفته نمیشه و حتا تشویق میشه و واسه خودش دنیایی رو تشکیل میده واسه همچین آدمایی که از هزار جور درد و مرض و اعتیاد و خشونت و وقت تلف کردن و حتا کاری نکردن و حتا مذهب زیان بار تره.

متوجه اون دنیایی که میگم میشناسین دیگه، یه خورده دور و برتونو نگاه کنین آدمایی رو میبینین که همه فکر و ذکر و ارزشهای زندگی و هدف زندگیشون یه چیزاییه که از نظر شما کثافت کاری ای بیش نیست، بعد تقریبا میتونید مطمئن باشید که دغدغه های شما هم از نظر یکی دیگه همین وضعیتو داره. یعنی اون خودش فکر میکنه دغدغه هاش خیلی مهمتر از مال توئه و تو داری واسه خودت بی هدف دور خودت میپیچی.

اونی که دغدغه ش پول در آوردنه نسبت به اونی که زندگیش عشق ساده انگارانه شه، اون نسبت به اونی که تو فکر دختربازی/پسربازی شه، اون نسبت به اونی که وجودش تعصب کور روی خونواده شه، اون نسبت به اونی که پی رفیق بازیه، اون نسبت به کسی که داره واسه آینده ش تلاش میکه، اون نسبت به کسی که دوست داره درس بخونه، اون نسبت به اونی که میخواد پول درآره . . . .

منم نسبت به همه ی اینا
همه ی اینا هم نسبت به من
اون دختر دبیرستانی توی اتاق تاریک احتمالا بنفشش با بغض فروخورده و غم عشق نافرجام الکی ش و گوشی صفحه دورنگ کانتکت مخفی ش هم نسبت به همه مون

بعد میگم آیا این درسته، آیا همه ی این هدفا درستن؟ آیا هیچج کدومش درست نیست؟ درست و غلطش کجاست؟ کی تعیینش میکنه؟ من میدونم که خیلی از این هدفا درست نیستن. آدمو به وضعیت خوبی نمیرسونن، میدونم چون قبلا اونجاها بوده م، میدونم که چه جهنمی آدم واسه خودش میسازه، ولی از کجا بدونم من راه درستو دارم میرم؟ طبیعیه که همه ی اونایی که مسیرشون با من یکیه بیان و بگن که درسته، معلومه که از نظر اونا درسته! وگرنه نمیومدن توش! کاش میشد نظر یکی رو که مخالف منه بدونم!

چقد حرف زدم!!

و اذا . . .

و آن گاه که با کلید های سیاه آموخته ام

و کلماتم بر سیاهی دنیا مینشیند

و آن گاه که فریاد های بی صدا را رها میکنم

و فریاد های گوش خراش را فرو میخورم

و آن گاه که شعله های ذهن بی تاب را مینشانم

تا آدم ها باشند و بمانند

هم آن گاه یکی باید باشد که باشد که باشد . . .

و ماندنش فرای فوران ها باشد

و او رها از هرچیز

و من رها از او

و از هرچیز

و وهم دودفام سیاه دنیایی که ذیگر خاکستریست

تلاش های احمقانه

سالی دو بار، وسط بهار و آخر پاییز، به وضعیت الانم میرسم!

خیلی حالم گزفته هستش و از خودم عمیقا بدم میاد.

بعد چون میتونم اینو مثلا از تابستون یا از زمستون پیش بینی کنم، خیلی اقدامات احتیاطی پیشگیرانه انجام میدم واسه خودم!

بعد هرسال در همچین روزی میبینم که اون همه کار که کردم در حد کبریت کشیدن توی کولاک واسه یخ نکردن بوده!

خو آخه احمق! وقتی تو کولاک گیر میکنی، مستقل از هر کاری که انجام بدی یخ میزنی میمیری!

درک ناگهانی ام

همین الان متوجه شدم که همه ی ما یه سری بازنده ایم!

یه مشت یازنده توی یه مسابقه ی بی سر و ته، که هیچ وقت نتیجه ش معلوم نیست . . .

خیلی سریع الان وسط زندگی دانشکده اومدم اینو بگم برم!

طفلان شهر بیخبرند از جنون ما/یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست

+ دلم واسه خودم تنگ شده

+ الان تا حالا سه بار کلا پاک کردم فرمت پستو عوض کردم.

+ بعد چون سر و صداس تو سرم، فرمت پست از این مدلی ها میشه!

++ الان احتیاج دارم یکی رو که بفهمه چی میگم، بشینه گوش کنه، بعد بفهمه چقد همه چی رو اعصابه، بعد مث من دنیاش نابود شه! اینقد من الان پستم! و اینقد میتونم نابودگر باشم!
++ بعد یه احتیاج دیگه ام دارم! اونم اینه که یکی بیاد سکوت منو با سکوت همراهی کنه! (ترجیحا همون آدم بالایی!) تو سکوت بشینیم توی یه سه کنجی ساکت و سرمونو بذاریم رو سر هم و ساکت به حال هم سکوت کنیم . . . 

گودرانه

دیگه از این به بعد اگه یه شرکتی مث گوگل، یه سرویسی مث گودر ارائه کرد، بعد دیدین خیلی خوبه، اولا که خودتونو آماده کنید که اول فـیلتر شه ، بعد سخت شه، بعد کند شه، بعد نابود شه  . . .
دوما که بر هر مسلمان عاقل بالغ مستطیعی واجب عینی است که بره جلوی در اون شرکت بست بشینه بگه من رسانه ی ملیمو میخوام! از شما هم میخوام!


پ.ن:اگه یه مدت بعد از رفتن کسی جای خالیشو حس کردی، بدون دوستش داشتی!

جمع و تفریق زندگی

- آدما هرقدر هم که من سعی کنم براشون منبع انرژی باشم و از اعصاب ضعیفم مایه بذارم که خوشحالشون کنم، هنوزم رفتاراشون بسته به مود خودشونه، انگار اصلا صمیمیت و تلاش های یکی دیگه و دوستی و اصلا آدمای دیگه رو به رسمیت نمیشناسن! بعد من دیگه نمی دونم باید چه رفتاری در پیش بگیرم، خیلی حس لعنتی ایه که بخوای بین خودت و دوستت انتخاب کنی، من عادت کرده بودم که واسه ی خودم و دوستم انتخاب کنم، این حسو تا حالا نداشته بودم

- سعی کنی زندگی رو بیخیال شی، یه جور، جدی هم بگیری یه جور دیگه [...]ـت میذاره! جورش فرق میکنه، اصلش نه!

+ جدیدا در مواقعی که زندگی پا میده سعی میکنم موقع برگشتن از دانشگاه از توی پارک نزدیک خونه قدم بزنم، خیلی حس جذابی داره، توصیه میشه . . . آدمایی رو میبینم که نیاز ندارم باهاشون ارتباط برقرار کنم تا خودمو درک کنم، بچه ها رو میبینم و بچگیام یادم میاد، بزرگا رو میبینم و با یه تلاقی نگاه صمیمیت بین دو تا آدم ناشناس رو حس میکنم، یه عده ای هم هستن البته که بود و نبودشون علی السویه ست!

+ jazz زیاد تر گوش میدم، خیلی آهنگای خوبی گیرم اومده!

سخت

درک حال درونی خود، یکی از کارائیه که من خیلی سختمه توش . . .


+پینوشت:

به یک عدد فیلسوف جهت روشن کردن فلسفه ی وجودیمان نیازمندیم . . .

من و اشارات ماورایی

بهم اشاره اومد امروز!

(یه آقایی هست به اسم سروش غیبی، اون اشاره میاره!)

خلاصه،

اشاره اومد که:

-سالی که نکوست از بهارش پیداست

بعد من گفتم که:

+عید اومد و این دلم بهارش پنداشت

بعد گفت که :

-خنگ خدا خو این عید همون بهاره دیگه "پنداشت" یعنی چی!؟!

بعد من گفتم که:

+خوب من خیلی امیدوار بودم که الان بهار سال نباشه، ما که تا اینجا همه چی دیدیم، غیر از نکویی از این روزای گذرا و ناگذر!

بعد گفت که :

-مگه فعله میگی گذرا ناگذر؟

بعد من گفتم که:

+خوب اوناییش که داشت خوش میگذشت، گذرا بود، نبودی ببینی این آخریا چطور هر ثانیه یه ساعت طول میکشید! رسما به اصل کشیدگی زمان ایمان اوردم!1

بعد یه نور زردی به شکل یه مشت اجق وجق اومد تو آسمون.

بعد سروش گفت که :

-بخون.

بعد من گفتم که:

+بلد نیستم.

بعد سروش گفت که :

-حالا نمیخواد واسه من کلاسیک بازی درآری! بخون دیگه!

بعد من گفتم که:

+خو آخه الاغ! اون چینیه نوشتی، ژاپنیه، هندیه، کره ایه، هرچی هست که من بلد نیستم!

بعد سروش نگاه کرد تو نوره، گفت که:

-ای داد بیداد!srry! الان درستش میکنم!

بعد کلیک راست کرد رو نوشته ها رفت encoding بعد گذاشت رو UTF8 فارسی شد نوشته ها. من نگاه کردم دیدم که نوشته:

"گه زیادی نخور، حمال!"

گفتم که:

+ خو چرا خودت نگفتی اینو عین آدم؟

گفت که:

- تو به این کارا کار نداشته باش، اینجا عرش الهیه، کسی نمیتونه فحش بده!

خلاصه که ما هم امروز با این سروشه داستانی داشتیم!


1- فکر کنم اصلش "خمیدگی" زمانه! ولی ما که به کشیدگیش رسیدیم!

3x1

+الان حسم نسبت به این تعطیلات اینه که . . . خوب که چی؟
نه کار مفیدی کردیم
نه این همه که خوابیدیم خستگیمون در رفت . . .
تعطیلات بودی الان تو یعنی؟
الان خیلی مفید و باحالی تو؟

+به کمک این یارو دوست قرمز جدیدمون فهمیدم که یک (یا چند) نفر میاد (میان) اینجا، یه نگاهی به دور و بر میندازه(میندازن) و میره(میرن)، خواستم از همینجا یه سلام عرض کنم بهش(ون)، بگم که باورت(ون) نمیشه از این که یادم میفتی(ن) چقد خوشحال میشم. دمت(ون) گرم!

+بعضی آدما تو زندگی آرامشو انتخاب میکنن، منم فکر کردم آرامش خوبه انتخاب کردم!
الان دیدم اون فقط پیام بازرگانی بوده! فقط بسته بندیش آرامشه، توش یه داستانیه که نگو!