یادآوری تر
ملت باز عید شده!
الان سال بعدتره!
اگه وقت کردید عیدتون مبارک!
ملت باز عید شده!
الان سال بعدتره!
اگه وقت کردید عیدتون مبارک!
ملت عید شده!
الان سال بعده!
اگه وقت کردید عیدتون مبارک!
كتاب "من يك گوسالهام" بزرگمهر حسينپور يه مجموعهي كميك استريپه كه طنز تلخي داره، تو يه بخشش بابابزرگ گاوه به نوهش داره نصيحت ميكنه كه هركس متفاوته الزاما برتري نداره، تعريف ميكنه كه يكي از اقوامشون- كه مثل خودشون گاو بوده!- ماسك آدما رو ميزنه و مياد شهر، ولي چون گياهخوار بوده، چون آروم راه ميرفته و ... همه حس ميكنن خيلي باحاله و ملت دورش جمع ميشن و گروه هوادارا رو تشكيل ميدن و طرف كلي مشهور ميشه... گوسالهي داستان هم عبرت ميگيره...
پينوشت: نياز نيست هميشه انقدر روشنفكر باشيم كه همهچي به نظرمون منطقي و تاثيرگذار برسه، لازم نيست هميشه سوارِ موج باشيم، حتي اگه مادام فيگارو نشريهي معروف و معتبري باشه، حتي اگه علفخواري ژستِ متفاوتي باشه...
نمیدونم چرا از همون وقت پیش خودم میگم این جاش تو وبلاگه!
یک قناری غزل می سرودم
من اگر باغبان تو بودم
تا خدا پر زدن را به عشقت
چون پرستو بغل می گشودم . . . .
بوی شوم امتحان آیدهمی/ یاد صفر مهربان آید همی
ما ز تعلیم و تعلم خسته ایم/ دل به امّیدِ تقلب بسته ایم
ما برای کسب مدرک آمدیم/ نی برای درک مطلب آمدیم
--------------------------------------------------------------
باز هم خواب ریاضی دیده ام
خواب خطهای موازی دیده ام
خواب دیدم میخوانم ایگرگ زگوند
خنجر دیفرانسیل هم گشته کند
از سر هر جایگشتی میپرم
... دامن هر اتحادی میدرم
شیب هر خط را به تندی میدوم
گوش هر ایگرگ وشی را میجوم
گاه در زندان قدر مطلقم
گاه اسیر زلف حد و مشتقم
گاه خط را موازی میکنم
با توان ها نقطه بازی میکنم
ناگهان دیدم توابع مرده اند
پاره خط و نقطه ها پژمرده اند
هیچکس را زین مصیبت غم نبود
صفر صفرم هم دگر مبهم نبود
آری آری خواب افسون میکند
عقده را از سینه بیرون میکند
مردم زین ایکس و ایگرگ داد داد
روزهای بی ریاضی یاد باد
--------------------------------------------------------------
تا چشم کار میکرد شن و ماسه و کاکتوس و اینا بود...
ناگهان در دور دست چیزی دید، به خانه ای می مانست! (اوهوو!!! چه ادبی! :-" نمیدونم اصلاً درست استفاده کردم یا آره!)...
*الآن داره راه میره برسه به خونه هه*
***
***
***
***
*خُب رسید!*
خانه متروکه بود...
قسمتی از خانه در زیر این تپه شن های روان (dune) آرمیده بود(!)...
به آرامی دستگیره ی در را گرفت تا آن را باز کند ولی دستگیره کنده شد و ضایع شد! :دی
با لَقَت در را باز کرد...
فیوزها را زد (فعل واسه فیوز همینه؟ :-؟) و سیستم های دیجیتال خانه به زندگی بازگشتند!! (solar panel داشته خونه هه!)
یک تابلوی چراغ نئون (Neon sign سرچ کنید ببینین چی میگم...!) در انتهای سالن پذیرایی (:دی) روشن شد که روی آن نوشته شده بود: http://utcomp89.blogfa.com
کتابچه ای بر روی زمین افتاده بود، پسرک خاک روی کتابچه را تکاند...
خاک روی کتابچه نمی رود...
هنوز دارد می تکاند...
و هنوز...
و هنوز...
و هنوز...
و هنوز...
آره هنوز هم...!
با جارو برقی رفت...!
کتابچه را باز کرد و شروع به خواندن کرد...
...
که چرا پست های پیج من لایک نداشت ...
---------------------------------------------------------
همه چي آرومه ...
من چقدر راحتم...
چشامو ميبندم چرتمو ميزنم....
تو داري درس ميدي...
از زِرات معلومه...
صداتم آرومه ،لالايي مي مونه!
تشنه ي نمرتـــــــــم...
من و تو شادم کن...
من و با چند نمره تو خودت پاسم کن
بگو اين آرامش تا ابد پابرجاست....
حالا که حضورم تو کلاست پيدااااااااااااااس
همه چي آرومه من تا الان خوابم....
به دفه ميبينم تو رو بالا سرم....
تو من و ميندازي از چشات معلومه ...
من چقدر بدبختم همه چي داغونه همه چي داغونه!!
خیلی دوس داشتم اطلاعات بیشتری بدم اینجا راجع به این نمایشنامه ای که چندین وقت پیش دیده بودمش ولی حتا اسم نویسنده ش یادم نمیاد!!
اینه که خودشو خالی بخونید بهتره!
کسوف:
صفحه خالیست.دوردست،ملتقای آب و افق را نشان می دهد.دو مرد پشت به یک دیگر،به فاصله ی دو متر نشسته اند.چشم یکی با دستمال سفید و چشم دیگری با دستمال سیاه بسته شده است.دستمال سیاه سرفه می کند.
دستمال سفید کسی اینجاس؟
دستمال سیاه صدایی اومد؟
دستمال سفید کی هستی؟
دستمال سیاه نمی بینی مگه؟
دستمال سفید مگه تو می بینی؟
فکر می کنین یه پست جدید میتونه دوباره اینجارو به محل عبور و مرور تبدیل کنه؟
به امتحانش می ارزه...
یه شعر از حسین پناهی میذارم که اسمش پروانه ها ست...
...
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هايند
مي داني ؟
از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
كودك
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه بي نهايت بار
درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
یکیش همین کولرِ خودمون!
اگه به ما بود الان یا می گفتیم مشیتِ خدا در اینه که هوا گرم باشه و حتما یه حکمتی هست، باید تحمل کرد و نباید تو کارِ خدا دخالت کرد!!
یا اینکه یه دعا ساخته بودیم و میگفتیم باید روزی 70 بار از روش خوند تا خنک شد...!
اگر هم می خوندیم و خنک نمی شدیم، می گفتن با اخلاص نخوندی و فقط بنده های واقعی و با تقوا خنک میشن ...!!!
از قل مراد! (برگی از چهره نگار!)
توی فرودگاه یکی بود که پشت سر هم سیگار میکشید.
یکی دیگه رفت جلو گفت:
- بخشید آقا...! شما روزی چند تا سیگار میکشین...؟!
طرف جواب داد:
- منظور؟
- منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع میکردین، به اضافهی پولی که به خاطر سلامتیتون خرج دوا و دکتر میکنین، الان اون هواپیمایی که اونجاست مال شما بود...!
طرف با خونسردی جواب داد:
اضافه شد! : پیمان!
یه زحمتی که رو دوش ادمین ایناس اینه که اینو اینور اونور شر کنن!