- خیلی مونده برسیم؟
- نمی دونم
- یعنی چی؟ اصلا معلومه داریم کجا میریم.
- [روی کیلومتر شمار را نشان می دهد] فعلا باید بریم پمپ بنزین.
- یعنی همین طوری راه افتادیم؟
- آره! [با لبخندی شیطانی] خیلی باحالم نه؟
some things happen back to back; like a light shows the way in darkness.
I think some of these lights blink in my way, now. So, if close your eyes, then you are a big idiot.
"open your eyes, say no to fears and doubts. go ahead and face with destiny", I say to myself from now until reach this goal.
|
۱۳۹۷/۰۳/۰۷ ساعت 20:4 | نوشته شده به دست
ماهان عمید
| ( )
|
آنان از تنهایی خود شکوه دارند
اما منِ بدون تو، از نبودن بخشی از وجودش مینالد
|
۱۳۹۷/۰۳/۰۵ ساعت 21:16 | نوشته شده به دست
ماهان عمید
| ( )
|
چندوقت دیگه یه هندی مقیم کانادا با خودش میگه این ایرانیا چرا اینقدر سربههوا و مشوشاند. ببین کی گفتم.
|
۱۳۹۷/۰۳/۰۵ ساعت 0:34 | نوشته شده به دست
ماهان عمید
| ( )
|
چه خواهد عاشق حیران به جز دیدار دلداران؟
|
۱۳۹۷/۰۳/۰۱ ساعت 23:40 | نوشته شده به دست
ماهان عمید
| ( )
|
دربانی تصمیم میگیرد عینکش را تمیز کند. از قضا زنی زیبا به در نزدیک میشود. دربان با دستش عینک را تمیز کرده و با چشمش زن را میپاید تا در یک زمانبندی درست بتواند او را از نزدیک دید بزند. دربان هُل شده، عینک از دستش میافتد؛ زن تصمیمش عوض شده از راه دیگری میرود.
|
۱۳۹۷/۰۳/۰۱ ساعت 19:31 | نوشته شده به دست
ماهان عمید
| ( )
|
ولی خدا رو شکر ما امروز سهممون رو از دنیا گرفتیم. نشان به آن نشان که پارک نهجالبلاغه.
|
۱۳۹۷/۰۲/۳۰ ساعت 17:1 | نوشته شده به دست
ماهان عمید
| ( )
|
اگه فامیلیم «مِیدوست» بود اسم بچهم رو میذاشتم «آرش» و به همه میسپردم ارشمیدوس صداش کنند.