ساده ام.........



ساده هستم
ساده می بینم
ساده می پندارم زندگی را
نمیدانستم جرم می دانند سادگی را
سادگی جرم است و من مجرم ترین مجرم شهرم
ساده می مانم…  ساده میمیرم…
اما...
ترک نمی گویم پاکی این سادگی را …ساده هستم
ساده می بینم
ساده می پندارم زندگی را
نمیدانستم جرم می دانند سادگی را
سادگی جرم است و من مجرم ترین مجرم شهرم
ساده می مانم…  ساده میمیرم…
اما...
ترک نمی گویم پاکی این سادگی را …
  

حرف دارم ......



ایـن روزهـا،

بـا تـو،

بـه وسـعـت تـمـام نـداشـتـه هـایـم،

حـرف دارم…

امـا مـجـالـی نـیـسـت تـا بـنـشـیـنـی بـه پـای ایـن هـمـه حـرف،

دلـم تـنـگ اسـت،

فـقـط بـرای حـرف زدن بـا تـو…

دیـگـر نـمـیـدانـم چـه کـنـم، یـا چـه بـگـویـم…

دلتـنــگـــم...........



گاه دلتنـــــــگ می شوم

دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم و باختن ها

وصدای شکستن را

نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم

آه انتظار......



در انتظارت ،
ثانیه های تاریک فراق را
برسپیدی چشم هایم دوختم
امّا چه بی رحمانه !
تیک تاک ساعت ؛
بر سرم پُتک می کوبید …
قلبم از ضربان ایستاد ؛
وقتی عقربه های ساعت ؛
بر من دهن کجی کردند و
از رفتن نماندند!
و چه زود،
دیر شد آمدنت!

برای تو می نویسم..............



برای تو می نویسم

که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را

نقش سرخ عشق می زند

در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم



من وتوی تنها......



وقتی به پایان "من و تو" فکرکردی

باورت نبود که پایان من و تو فقط پایان "ما" نیست

آغاز دنیایی است بی "ما"

و دنیا بدون "ما "

پر  از هزاران "من و تو" ی تنهاست!

بغض مدفون....

گاهی دلت از سن و سالت می گیره

میخواهی کودک باشی

کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می بره

و آسوده اشک می ریزه

بزرگ که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ..

واژه های خیس.....


نمی دانم

چرا امشب واژه هایم

خیس شده اند . . .

مثل  آسمانی که امشب

می بارد …

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم

می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد …

تا شاید از لحظه های دلتنگی

گذر کنم…

مهرپاییزی...........



نه بهار با هیچ اردیبهشتی
نه تابستان با هیچ شهریوری
و نه زمستان با هیچ اسفندی
اندازه پاییز به مذاق خیـابانها خوش نیامد ؛
پائیز مهری داشت که بر دل هر خیابان می نشست !

سکوت تلخ...............


نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد

ولی باران نمیدانند که من دریایی از دردم

به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم . . .

آغوش باز ................



آسمـان هـم کـه بـاشی بـغلت خـواهــم کـرد …
فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش 
هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد … 
پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو
دیـگراز خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟…

آسمانی خالی ازرنگین کمان......


تو نیستی و مـن خوب می دانم


ایـن دلِ گرفتـه هر چقدر هم ببارَد


نـه خزان تنهایی ام می شود بهــار


و نـه کویـر سینـه ام


لالـه زار


و نـه یاس واژه های ذهنم یاسِ سپید !


امـا بُغض می شوم تا ببارَم


شاید بـه کُنج آسمان دلم پیدا شَوی


رنگیـن کــَمـان !

چشمان یک عاشق..................



نازنینم

عشقم را نه از روی جملات نامه هایم بلکه از چشمانم بخوان .

کلمات ، عشق باشکوه مرا حقیرو کوچک می کنند.

برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتاب ها نرو

جوابش را در قلبت خواهی یافت .

فاطمه فاطمه است....................




خواستم بگویم ، فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است .
دیدم که فاطمه نیست .
خواستم بگویم که، فاطمه دختر محمد (ص) است .
دیدم که فاطمه نیست .
خواستم بگویم که، فاطمه همسر علی است .
دیدم که فاطمه نیست .
خواستم بگویم که، فاطمه مادر حسنین است .
دیدم که فاطمه نیست .
خواستم بگویم که، فاطمه مادر زینب است .
باز دیدم که فاطمه نیست .
نه ، این ها همه هست و این همه فاطمه نیست .
فاطمه ، فاطمه است.

خط فاصله ........



هر روز نبودنت را بر دیوار خط کشیدم
ببین این دیوار لامروت دیگر جایی برای خط زدن ندارد
خوش به حال تو که خودت را راحت کردی
یک خط کشیدی تنها ، آن هم روی من

عاشق سپرده شده به فراموشی.....



چه سخت است ، تشیع عشق بر روی شانه های فراموشی و دل سپردن به قبرستان جدایی

وقتی میدانی پنج شنبه ای نیست ، تا رهگذری ، بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند . . .

غزل پرواز



می خواهم غزلی را برای پرواز بهانه کنم
و پرواز را برای رسیدن به تو
و تو را بهانه ی زندگی

تنهای افسرده


یاد گرفتـــه ام
انسان مدرنـــی باشــــم
و هــر بار که دلتنـــــــگ میشــــوم
بـه جای بغـــــض و اشــــک
تنهـــا به این جملـــه اکتفــا کنـــم کــه
هوای بـــد ایــن روزهــا
آدم را افســــــــرده میکنـد ..!

نگاه نهفته درقلب





چــقدر دزدیــدنِ نگــاه ِ تــو
از چشــمان ِ تــو
لــذت بخــش اســت!
گــویــی تیــله ای
از چشــمم بــه دلــم مــی افتــد!
بـــانـــو!
بــا مــردی کــه تیــله هــای
بسیــار دارد،
مــی آیــی؟

درگیرنگاه توام



تو چه با صلابت حکم میدهى که،
حواست را جمع کن،
و من میمانم،
که چگونه جمعش کنم،
وقتى تمامش پیش توست …!