زیباست
می خواندش ، از بیداری صبحدم می خواندش
در سکوتِ تاراجِ لحظه ها...
لحظه هایی که از هجوم طوفانِ فراموشی زیر پانهاده غرور تورا خواندند.
بی مثالترین ترانه
درآهنگ گریه های من
خواندمش بیصدا...
دلتنگی کدام لحظه بود که تو را خواند
وناصبوری کدام حادثۀ ژرف
باختن را عادت کردبر پیشانی افروختۀ سیمایی که ناهمگونی درد ، نقش می زد درهم.
شبانه راه کوچه درمان بود
و اینک مالباختۀ خوابهای خیال
خواب کوچه بر هم زده و از یاد برده آرامگه جان
در سرابِ غربتِ دوران، غرق
باورم کن اگر بیاد داری هنوز
وگاهی لبِ پنجرۀ شب گوشه چشمی به ماه داری هنوز
رهگذران می آیند
کوچه ها می بارند
و دلِ نازکِ دانه اشکی
می ماند زیرِ بارانِ نگاه
و بی چتراز ترسِ هجوم
میرود در خاک
میرود درخاک
باورم کن....




