پاییز
نه تابستان با هیچ شهریوری،
و نه زمستان با هیچ اسفندی،
اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نمی آید؛
پاییز مهری دارد که بر دل هر خیابانی می نشیند...
نه تابستان با هیچ شهریوری،
و نه زمستان با هیچ اسفندی،
اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نمی آید؛
پاییز مهری دارد که بر دل هر خیابانی می نشیند...
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه دل، بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت،
بزدایم دیگر، تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم،
شاید به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را دریابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری، ببرد این دل ما را با خود
و بدانم دیگر قهر چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست فردا
و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست پس از آن فردایی
خدایا فراموشیمان را بر آدمیتمان ببخشای
سیاهی بود و ستاره ای
هستی بود و زمزمه ای
لب بود و نیایشی
من بود و تویی
نماز و محرابی ....
نگو خدا با من قهر است;
او به تمام کاینات فرمان سکوت داده تا حرف دلت را بشنود،
پس حرف دلت را بگو ...
رمضان مبارک
عشق باشد و عشق باشد و عشق
من باشم و او...
خدایم
ساده هستم
ساده می بینم
ساده می پندارم زندگی را
نمی دانستم جرم می پندارند سادگی را
سادگی جرم است و من مجرم ترین مجرم شهر
ساده می مانم
ساده می بینم
اما ...
ترک نمی گویم پاکی این سادگی را