خداحافظ مادربزرگ

مادر بزرگ خوبم، مهربونیهات و خنده هات اون چایی همیشه دمت اون کرسی همیشه گرم زمستونات اون جیبای همیشه پر از نخودچی کشمشت هیچ وقت یادم نمیره . هرچند دیگه هیچ کدوم از اینا رو نمیبینیم :(( همیشه دوستت داشتم . دلم برات تنگ میشه :((  میگفتی دختر نباید بلند بلند بخنده حالا میزاری بلند بلند گریه کنیم؟؟ 

عید سعید فطر مبارک

خدیا شکرت بابت یک ماه سلامتی ...

خدایا شکرت که امسال هم زنده بودم و این ماه را زندگی کرذم...خدایا شکرت به خاظر برکت سفره افطار و سحرمان....

خدایا شکرت....

یادداشت کوتاه

سیاوش . ق گوش میدم گاهی لبی به لیوان گرم چای میزنم و چیزی درون دفترچه یادداشتم مینویسم. از پنجره آدمها را میبینم بله از جنس من اما نه از دیار من. 

میتونم ساده بگم؟ د ل م تنگ ش د ه!

سال 91

سال 91 هم تمام شد.

سالی پر از تغییر ! سالی پر از رسیدن ها و جدایی ها.

دل تنگش میشم اما بر نمیگرده! بر نمیگرده که جدایی ها رو خط بزنم !

از همین بهار زیبا برایت دست تکان میدهم و میسپارمت به خاطراتم.


ط.ج

قبل از تو صدا صدای تنهایی بود

غربت هم مرا گرفته بود هم تورا

رفیق تنهایی های من!

 تقدیم به دوست عزیزم.


روز زمستانی من!

قدم زدن زیر یه عالمه برف و به خونه موندن ترجیح دادم. به شوق بودن در کنارت!

آرام آرام قدم زدن به زیر آرزویی دوست داشتنی چقدر دل انگیزه. گاهی با چشمهایی بسته به آسمون خیره میشدم و گاهی با یه مشت گوله برفی در دست! خیلی آرام و با احتیاط قدم میزدم و گاه گاهی به سر انگشتانم هاایی میزدم و باز مسیر! دلم نه گرفته بود نه خوشحال! یه حس بی احساسی!!!

به گذشته فکر میکردم به روزهایی که خیلی هم دور نبود به برف بازیهای سال های گذشته به خانوادم! 

یه استکان چای در کنارت یعنی آرامشش! 

گرم گرم راه خانه رو پیش میگیرم قلبم گرم دستانم گرم !

من در کنار تویی که مردادی ذوب میشوم.......عشق را میگویم.

دختر زمستان!  13 دی

 تنها و ساکت گذشت, چقدر غریبانه چقدر آرام, سرد آمدی و سرد رفتی.... بزرگ شدم! تولدم رو میگویم. مبارک. به امید سالهایی دیگر.

من زمستانیم

شاید

سرد سرد

اما

با قلبی گرم گرم

دوستت دارم!


شروع زمستان..... یلدا مبارک

یلدا مبارک! 

ببین چقدر خوبه, با اومدنت ملت رو شاد کنار هم میاری!

آخ که چقدر خوبه زمستان!

یه شب عالی رو داشتیم . درسته از خانواده هامون دوریم اما قلب و فکر مون اونجاست....

اولین یلدای زندگی مشترکمون هم تمام شد, به امید سالهای خوب دیگه.

اینجا استانبول!

دلم واست تنگ شده بود!

از یک روز تلخ به یک روز شیرین! گذشت روزهای سخت و تلخ جدایی گذشت  تنها خدا میدانست که چه شد و چه گونه گدشت ...

ظهر بود که حرکت کردیم. چند روزی بود که برای این روز برنامه ریزی کرده بودیم تمام خانه را سکوت گرفته بود هیچ کس حرف نمیزد تنها یادآوری برای جا نگذاشتن وسایلم بود. نه میتوانستم خوشحال باشم نه میتوانستم ناراحت. دیدن یار مرا خوشحال میکرد اما از طرفی جدایی از جایی که  20 سال از عمرت را آنجا گذراندی سخت بود, جایی که معنای دوستی را فهمیدم جایی که درسهای زندگی را آموختم, آنجا بود که بزرگ شدم و  آنجا بود که عاشق شدم!  دلبستگی به جایی که بزرگ شدی به یک طرف جدا شدن از خانواده ای که همه زندگیت هستند, که دوستشان داری هم به کنار! هفته سرد و سخت گذشت و حالا وقت رفتن است!

بغض دارم انگار چیزی جلوی نفسم را گرفته بود. به پدر و مادرم نگاه میکنم به گذشته به روزهایی که مرا در غربت بزرگ کردن و چقدر سخت! مادرم, به تمام زحماتش دل نازکی هایش سخت گیریهایش برای زرنگتر شدن بچه ها. همیشه از تنبلی بیزار بودی و هستی روزی صد دفعه به ما گوش زد میکرد از من به شما نصیحت نگذارید هیچ بنی بشری حقتان را بخورد!  بزرگ شدم حالا برایش قد علم میکنم  و حرفهای خودش را بر زبان می آورم فکر میکنم عقل کل ام!  دوست ندارم چشم از تو بردارم اما قسمتمان این بود. امسال دو بار از تو جدا شدم 2 بار اشکت را درآوردم مادرم حلالم کن! از خدا میخوام به آرزوهای بلندت برسی! 

پدرم, به دست های قویش نگاه میکنم به چند خط موی سفیدش, دلم میلرزد! چقدر زحمت کشیدی برایمان ! هیچوقت یادم نمیرود وقتی به دوستانم میگفتم بابای من جمعه ها هم سر کار است آنها چقدر متعجب بودن! آن روزها جمعه سر کار رفتن پدرم برایم افتخار بود بعدها که بزرگتر شدم هم افتخار شد و هم شرمندگی! در زندگیمان هیچ چیز کم نگذاشتی همیشه رفیقمان بودی بعد پدر. این مدت عروسی که خیلی زحمت کشیدی! خسته بودی اما از یک روز کاری نمیگذشتی میگفتی عروسی داریم! پدرم حلالم کن!

3 خواهر و یک برادر: 5تا دوست! چقدر دوستتان دارم! چه شبهایی را گذرانیدم چقدر خوب چقدر صمیمی! درد و دل هایی از یک جنس! از اینکه هیچ چیز را از هم پنهان نمی کردیم , این را خیلی دوست داشتم و دارم! همیشه پشت هم بودیم و هستیم ! 

برای همه آدمها لحظه خدا حافظی تلخه برای من هم همینطور بود! با همه ناباوریم دل کندم از خانواده از جایی که بزرگ شدم از دوستانم و...و از کشورم! 

روزهای شیرین وصال

حالا من اینجام, استانبول!

روزها با دلتنگی میگذره اما بودن در کنار کسی که دوستش داری کسی که دوستت دارد آرامت میکند. اینجا با دلتنگی خوشحالیم!

عاشقانه

خسته ام

از این همه بی تو بودن!

هیچکس جای خالیت را پر نمیکند...