امسال بعد از 17 سال، اولین ماه مهری هستش که نه شوق پوشیدن کیف و کفش و مانتو نو هست و نه انتظاری برای دور هم جمع شدن دوستا و نه کتابی که جلو جلو خونده بشه تا آماده سر کلاس بشینم، نه اضطراب اینکه الان صدام می زنن برای درس و نه ترس از اینکه هول بشم و نتونم جواب بدم.قرآنی که مادرم همیشه روز اول مهر من رو از زیرش رد می کرد دست نخورده سر جاش گذاشته.
امروز بوی ماه مهر رو نمی شنوم، همون بوی آشنایی که وقتی صبح زود بلند می شدی بهت امید و سرزندگی رو بشارت می داد. بویی که بهت یادآوری می کرد یه سال تحصیلی جدید شروع شد. یادمه همیشه روز اول مهر صبح که از خواب بلند می شدم از اعماق وجودم مهر رو نفس می کشیدم تا تمام وجود بیدار بشه و مهر رو لمس کنه
امروز تمام خاطرات این 17 سال برام زنده شد.
روز اول کودکستان که چه قدر جدا شدن از مادرم و دور از شدن از فضای بی دغدغه خونه برام سخت بود.
روز اول دبستان که وارد شدن به یه فضای بزرگتر و رو به رو شدن با آدم های بزرگتر برام ترسناک بود. دوم و سوم و چهارم و پنجم دبستان که چه شوقی برای پوشیدن همون لباس های نو کذایی و گرفتن کتابهای درسی سال جدید داشتیم.
اول راهنمایی، که رفتم ببینم اسمم رو تو چه کلاسی نوشتن مدیر مهربونش تا منو دید گفت: خانم جمالی پس بالاخره مدرسه رو پسندیدی؟ و من کلی خجالت کشیدم آخه تابستون که بود یه روز دیدم در مدرسه سلیمی بازه منم سرم و انداختن پایین و با اعتماد به نفس کامل وارد اتاقی شدم که بالاش نوشته بود دفتر، رو کردم به مدیرش و گفتم قراره بیام اینجا ثبت نام کنم اما قبلش می خوام مدرسه و کلاس ها رو ببینیم اگه پسندیدم بیام برای ثبت نام و مدیر دوست داشتنی که باهام اومد و تک تک کلاس ها رو نشونم داد. دوم و سوم راهنمایی که اوج نوجوونی و کله شقی مون بود، چه دنیایی داشتیم با دوستا و هم کلاسی هامون
اول دبیرستان بهمون گفتن باید شناسنامه هامون رو عکس دار کنیم یه جور احساس بزرگ شدن بهمون دست داده بود. دوم و سوم که انتخاب رشته کرده بودیم و مسیرمون تا حدودی مشخص شده بود. دوره دبیرستان از بهترین دوره های تحصیلم بود. خیلی شیطون و پر انرژی بودیم. یه گروه 6 نفره که همه جوره با هم پایه بودیم و هوا همو داشتیم.
اما پیش دانشگاهی یه فضای سنگین و جدی داشت. همه بهمون گوشزد می کردن که دیگه بزرگ شدیم و باید بزرگونه رفتار کنیم
تا اینکه روز اول مهر شروع تحصیلی دانشگاه رسید. تحصیل تو یه شهر دیگه با آدم هایی که اصلا نمی شناختم و باید باهاشون هم سفره می شدم. تو خونه ای که اسمش رو گذاشته بودن خونه دانشجویی یه قانون و مقرارتی بود که هم برام نا آشنا بود و هم جذاب. وقتی با هم خونه ای هامون آشنا تر شدیم، شده بودیم مثل چندتا خواهر دلسوز و غمخوار که اگه یکی غم داشت نمی ذاشتیم غمش رو تنهایی به دوش بکشه و اگه یکی شاد بود این شادی رو از همدیگه دریغ نمی کردیم. سال دوم و سوم چهارم دانشگاه هم سپری شد.
تا اینکه تیر همین سال کلاه فارغ التحصیلی رو گذاشتن سرمون و راهی خونه هامون کردن
و من امروز چه قدر احساس تهی بودن می کنم، و چه قدر دلم برای همه این 17 سال تنگ شده