کودک 3 ساله

امسال به برکت بودن با بچه ها، محرم را جوری دیگر درک کردم. معصومیت و دل پاکشان را از نزدیک شاهد بودم. دانستم این کوذکان 3 ساله همه چیز دنیا را خوب میبینند و فکر می کنند همه ی آدم های دنیا مثل خودشان و دلشان خوب و پاک است. آدم های بد را فقط مال قصه ها می دانند دنیای کوچک و بی آلایش آنها را فقط پدر و مادرشان و خواهر و برادرشان بزرگ می کند. گاهی آنچنان از خواهر و برادر کوچکشان حرف می زنند که گویی دنیاست و همین خواهر برادرشان، گاهی آنقدر جانانه از علاقه شان به پدر و مادر حرف می زنند که غبطه می خورم به علاقه شان.

من تمام اینها را که میبینم ویاد کودک 3 ساله امام حسین (ع) می افتم غم غربت محرم دلم را بیشتر می فشارد. امسال کودک حسین(ع) را در کنار نوآموزان خودم بیشتر شناختم، به چهره تک تکشان که نگاه می کنم در ته چهره آنها رقیه 3 ساله را می بینم که دنیای پاک و سراسر خوبی اش را چنان آدم های بد و خبیث فرا گرفت، چه طور قلب مهربانش نامهربانی دید و چشمان معصومش را خون و شمشیر و تازیانه و اسارت تار کرد.

حالا می فهمم که چه قدر سخت است از تمام زندگی و دل خوشی ات فقط یک سر بی تن برایت بیاورند و بگویند این همان پدری است که از سر و کوله اش بالا می رفتی، این همان پدری است که وقتی روی پایش می نشستی آرام می گرفتی، این همان پدری است که وقتی کنارش بودی از شادی حضورش قهقه سر می دادی و فضای خانه را لبریز از لذت و سرمستی می کردی، این همان پدری است که وقتی غم داشتی و اشک می ریختی دستان پر محبتش را بر سرت می کشید و با ناز و نوازش هایش آرامت می کرد و بهترین هدیه تو به پدر در قبال این آرامش لبخند شیرین تو بود که تمام خستگی پدر را می گرفت. اما حالا میبینی هر چه اشک می ریزی و التماس می کنی نه دستی است که بر سرت کشیده شود و نه پایی که رویش سر بگذاری. حالا این تویی که سر پدر را بر دامن گرفته ای و خون را از روی چشمانش پاک می کنی.

رقیه جان زندگی ات را چه قبیحانه از تو گرفتند...

مهر مهربان

باز هم اول پاییز و شروع مدارس و بوی خوش ماه مهر...

مهر که می رسد دلها مهربانتر می شود و با محبت تر.اصلا این مهر با همه ی فصل ها فرق می کند. در دل خود هزاران خاطره دارد، خاطره ه ایی که هر وقت به یاد می آوری لبخندی از سر شوق بر لبانت مینشیند.

اما مهر امسال با همه ی مهرها فرق می کرد برای من. نه اشتباه نکنید هنوز هم همان بوی آشنا را برایم دارد همان بوی سرزندگی و تازگی و طراوت و شروعی دوباره. مهر های گذشته من روی نیمکتی جا داشتم و خیره به معلم و استادی بودم که به من درس می دهد اما امسال همین دو روز گذشته دیدم چندین نگاه به من خیره مانده. همین دو روز گدشته بود که مرا به دیروزهای گذشته ام به 18 سال قبل برد. روزی که برای اولین بار از مادرم جدا می شدم و به محلی که می گفتند کودکستان است می بردند، اما من اصلا احساس خوبی نداشتم فضایش برایم گنگ بود و غریب، در میان کودکانی بودم که هیچ کدامشان را نمی شناختم. فضای خانه امن تر و دلچسب تر بود.

دیروز و امروز با کودکانی بودم که بعضی هاشان مثل من اشک می ریختند و چادر مادر را رها نمی کردند و به هیچ طریقی حاظر نبودند از مادرشان جدا شوند. از میان همه ی 20 نفرشان که دنیای کودکانه قابل ستایشی دارند گاهی دختر و پسرانی هستند که باید نوشت تا به خاطر ماند.

مثلا فاطمه که با آن چهره زیبا و دلربا می شود از چشمان عسلی اش، عسل نوشید و حلاوت نگاهش را چشید.

محمد امین کودک باهوش و پر شر و شور که گاهی همه ی بچه ها را به جنگ هم میاندازد.

زینب که با آن صورت ظریف و موهای طلایی گویی عروسکی بوده که جان گرفته.

علی اصغر موهای طلایی دارد و چشمان سبز با مژه های بلند و فردار که وقتی گریه می کند اشک هایش با مژه ها سرسره بازی می کنند.

الهه و معصومه دو دوست صمیمی و شیرین زبان همیشه هوای همدیگر را دارند و و از هم جدا نمی شوند وقتی این دو را در مانتو شلوار میبینی جذابیتی دو چندان دارند و نمک از سر و رویشان می بارد.

هستی همیشه خنده بر لب دارد و تنها کسی است که با رضایت کامل اسباب بازی هایش را در اختیار دیگران می گذارد.

از گریه های بی امان احمد رضا و حسین و میلاد که چه بگویم خب یک روز من هم مثل اینها بودم.

و در آخر چه شیرین است دنیای 3 ساله ها

دوست دوران کودکی

دوست دوران کودکی ام یادته چه شبها و روزهایی که تا صبج کنار هم بیدار می موندیم؟ از تمام گوشه کنار زندگی مون برای هم تعریف می کردیم. از آرزوها و آمالمون. از شادی و غم هامون. هر وقت خبر می دادی که قراره بیایی گراش از شور و شوق کودکانه سرشار می شدم. می دونستم همین که برسی یکراست سراغ من می آیی و چند روزی رو کنار هم خواهیم بود.

یادت هست قهر و آشتی هامون؟ درد و دلها و مشورتهامون؟

یادت هست بزرگتر که شدیم می گفتی عمه و دختر عمه ها و زن عمو ها گله می کنند که چرا همیشه مستقیم میری خونه خاله و به ما سر نمی زنی. می گفتی این گله ها رو از مامانت هم دارن که چرا اجازه می ده هر بار به خونه ما بیایی.

اما ما بی اعتنا به حرف این و اون باز هم مثل دوتا دوست صمیمی کنار هم می موندیم و به گله گذاری ها توجه نمی کردیم.

یادم نمی ره که همیشه دوستیت رو به من ثابت کردی و هر وقت هر کاری داشتم بی منت برام انجامش دادی و هیچ وقت بابت کارها و محبت هایی که بهم کردی ازم توقعی نداشتی.

یادم نمی ره زمستون دوسال قبل تو اون سرما چه طور باهام اومدی سر جلسه امتجان. حتی زمستون پارسال  تو اون باد و بارون شدید بیرون از سالن امتحان منتظرم شدی و خیلی کارهای دیگه که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

چه قدر زود گذشت...

چه زود بزرگ شدیم و تشکیل خانوده دادیم...

چه زود همه ی اون روزها خاطره شد...

دوست عزیزم نرگس جان 16 تیر اولین روز ازدواجت رو بهت صمیمانه تبریک می گم.

تا همیشه برات خوشبختی و سعادتمندی رو در کنار همسرت آرزو می کنم.

مادر

شنبه ولادت حضرت فاطمه بود که این روز رو روز زن و بزرگداشت مقام مادر نامگذاری کردند

همون روز به دلایل در دسترس نبودن اینترنت نشد پستی که می خوام رو بذارم

امروز فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم با تاخیر پستم رو بزنم


"مادر"
تو که نامت به طراوت باران
روحت جلوه گر آبی آسمان
ببال به خود
که شعله گیرد آفتاب از نگاه تو
رنگ گیرد رنگین کمان از کلام تو
ای پروراننده ی لؤلؤ و مروارید
مادر آسمان و دریا و خورشید
فروزاننده ی شمع و شاه راه امید
ببال به خود که بهشت را زیر پا داری
اگر پرچم زهرا را به پا داری

غم فراق


دلم گرفته است. می دانم که تو هم دل گرفته ای، آقا این روزها را چگونه تاب می آوردی؟ این روزها را چگونه جلو می بری؟ عزیزت را چگونه راهی کردی؟ این درد جانکاه را چه طور تسلا می دهی؟چگونه از خدا طلب صبر می کنی؟

آه که چه سخت است با دستان خودت جانت را راهی ابدیت کنی.

می دانم فقط چاه شنیدن درد بی زهرا بودن را تاب می آورد و بس. می دانم فقط دل شب می تواند سنگ صبورت باشد و بس. وگرنه چه طور می شود عاشق باشی و معشوفت را در کنار خودت نداشته باشی و آرام بگیری! سخت است من هم می دانم که سخت است.

اما علی جان بگو، بگو چه طور این درد را تاب می آوردی؟ به زهرایت قسم راهش را نشان دوستدارن زهرایت هم بده. اگر ما نه چاه داشته باشیم و نه دل شب سنگ صبورمان، باید چگونه تسلا دهیم دل دردکشیده و شکسته مان را؟

علی جان بگو چگونه از خدا طلب صبر کردی تا نه مثل تو اما کمی شبیه تو طلب صبر کنیم!

علی جان بگو از باعث و بانی این جدایی چگونه می خواهی تقاص بگیری تا ما هم همان گونه تقاص جدایی مان را بگیریم

علی جان تو خود درد کشیده ای و می دانی غم جدایی چه به روز آدم می آورد پس از تو می خواهم آن دنیا جلودارمان باشی تا با فرماندهی تو انتقام خدانشناسانی چون قاتلان فاطمه و دل داغ دیده ات را بگیریم

کتاب زندگی

اسفند امسال یه رنگ و بوی تازه برام داشت. یه احساس عجیب از بزرگ شدن، یه حس غریب از جدا شدن از دو فصل مجزا از کتاب زندگی. مجردی دنیای پر شور و شرّیه. یه دنیا که هر چه قدر هم سن داشته باشی یه احساس بچگانه تو وجودت هست که اذیت کنی، شوخی کنی، خودتو واسه مامان بابا لوس کنی، سر و صدا کنی، شیطنت کنی و ...

نمی گم دنیای متاهلی دارای محدودیت و تنگناست اما این احساس رو بهت القا می کنه که دیگه باید دست از خیلی از کارات برداری، مسولیت پذیرتر می شی، با نظم تر میشی، دغدغه هات فرق می کنه، مسیر زندگی ات عوض میشه، اهدافت و خیلی از آرزوهات تو یه مسیر دیگه جریان پیدا می کنه، احساس می کنی بزرگ شدی و باید بزرگونه رفتار کنی، عاقلانه تر فکر کنی، دنیات بزرگ تر میشه و با آدم های بیشتر

ناگفته نماند که گاهی از این بزرگ شدن و بزرگونه رفتار کردن و عاقلاته تر فکر کردن احساس غرور می کنی

البته با این اینکه جدا شدن از دنیای پر شور مجردی یه کم سخته اما تجربه کردن یه دنیای جدید هم باید شیرین باشه.

امسال آخرین سالیه که تولدم رو تو دنیای مجردی ام جشن می گیرم

امروز داشتم به این فکر می کردم که تو این 23 سال از بهار زندگی ایم چه قدر تونستم برای خودم، خانواده ام، دوستانم و جامعه ام مفید باشم. چه قدر تونستم همونی باشم که باید بودم، تو این 23 سال چه چیزهای با ارزشی رو بدست آوردم و چه چیزهای گرانبهایی رو از سر غفلت از دست دادم. تو کدوم برهه از زندگی ایم از فرصت های استثنایی ام استفاده کردم و کدوم فرصت های ناب رو از دست دادم.

اما چه قدر خوبه که وقتی سرت رو برمی گردونی تا به دوره های پشت سر گذاشته زندگی ات نگاه کنی لبخندی از سر رضایت بزنی و بگی خدایا شکرت که خوب گذشت، شکرت که با خیر و خوشی گذشت، شکرت که به صفا و صمیمیت گذشت

خدایا شکرت

قربان گاه

دیروز عید قربان بود.عید وحدت، عید تمام مسمانان جهان، عیدی که همه ی مسلمونا اونو با یک داستان قشنگ می شناسن، داستان حضرت ابراهیم و اسماعیل. ابراهیمی که ایمان و اعتقادش رو ثابت کرد و اسماعیلی که با شجاعت به خواست خدا و پدر جواب مثبت داد.در راه بارها و بارها شیطان به سراغ ابراهیم اومد و خواست قدم هاش رو سست کنه اما ابراهیم هر بار سنگی برداشت و شیطان رو دور کرد.

این داستان رو بارها و بارها شنیدم. دیروز باز هم مرور کردم داستان رو، به این فکر می کردم که عید قربان فقط مختص ابراهیم بود؟ اگر این طور بود که لازم به گرفتن جشن هر ساله و جهانی نبود. لازم نبود هر سال این داستان رو مرور کنیم، فقط برای اینکه یادآوری بشه قرن ها قبل چه اتفاقی افتاد.

به این فکر می کردم که ما آدمها همیشه در معرض امتحان و آزمایش خدا هستیم. اما عید قربان یه تلنگر قویه. یه تلنگر به خاطر اینکه به خودمون برگردیم و ببینیم آیا حاضریم اون چیز های باارزشی که بدست آوردیم و برای رضای خدا بدیم؟ آیا حاضریم اون بدی هایی که خدا خوشش نمی آد رو کنار بذاریم، هر چند ممکنه برای خودمون سود و امتیازهایی داشته باشه؟ آیا حاضریم نفسمون رو به قربانگاه ببریم؟ آیا حاضریم پا روی دلمون بذاریم؟ آیا حاضریم چشممون رو از روی خیلی از رزق و برق های خواستنی دنیا ببندیم؟

ابراهیم تیغ رو روی گلوی فرزندش گذاشت اما تیغ به فرمان خدا نبرید چون ابراهیم امتحانش رو پس داده بود. خدا فرزند ابراهیم رو به عنوان قربانی نمی خواست بلکه از ابراهیم می خواست تا شیطان درونش رو قربانی کنه، می خواست نفس اماره اش رو قربانی کنه، می خواست قدرت اراده و اعتقادش رو مورد آزمایش قرار بده.

خداوند با این آزمایش بزرگ چیزی رو از ابراهیم نگرفت بلکه چیزهای با ارزشتری رو بهش داد، اول تقرب به خدا، دوم عشقی که شاید بیش از پیش در دل پدر و پسر جای گرفت، سوم امید به لطف و کرم خدا و خیلی چیزهای دیگه

خدا فقط برای ابراهیم مهربون نبود، خدا برای همه بنده هاش مهربونه. حالا به نظرتون اگه ما با اعتقاد قلبی و شعور کافی بخواهیم چیزی رو برای رضای خدا و خواست خدا قربانی کنیم، خدا چیز با ارزش تری به ما نمی ده؟

اگر نگاه هوس آلودمون رو از نامحرمان بگیریم بهمون چشم دل نمی ده؟ اگر قهقه های بلند رو از کوچه و خیابون بگیریم صفای دل نمی ده؟ اگر به نهیب های شیطان وجودمون سنگ بزنیم راه تقریب به خدا رو پیدا نمی کنیم؟

اما من چی به قربان گاه بردم؟ آیا تو این سالها چیزه با ارزشی بدست آوردم که ارزش قربانی کردن رو داشته باشه؟ آیا اونقدر شعور پیدا کردم که بدی هام رو با تیغ ایمان سر ببرم؟ آیا اونقدر خدا رو شناختم که تلنگرش رو احساس کنم؟

...

مهر بی مهر

امسال بعد از 17 سال، اولین ماه مهری هستش که نه شوق پوشیدن کیف و کفش و مانتو نو هست و نه انتظاری برای دور هم جمع شدن دوستا و نه کتابی که جلو جلو خونده بشه تا آماده سر کلاس بشینم، نه اضطراب اینکه الان صدام می زنن برای درس و نه ترس از اینکه هول بشم و نتونم جواب بدم.

قرآنی که مادرم همیشه روز اول مهر من رو از زیرش رد می کرد دست نخورده سر جاش گذاشته.

امروز بوی ماه مهر رو نمی شنوم، همون بوی آشنایی که وقتی صبح زود بلند می شدی بهت امید و سرزندگی رو بشارت می داد. بویی که بهت یادآوری می کرد یه سال تحصیلی جدید شروع شد. یادمه همیشه روز اول مهر صبح که از خواب بلند می شدم از اعماق وجودم مهر رو نفس می کشیدم تا تمام وجود بیدار بشه و مهر رو لمس کنه

امروز تمام خاطرات این 17 سال برام زنده شد.

روز اول کودکستان که چه قدر جدا شدن از مادرم و دور از شدن از فضای بی دغدغه خونه برام سخت بود.

روز اول دبستان که وارد شدن به یه فضای بزرگتر و رو به رو شدن با آدم های بزرگتر برام ترسناک بود. دوم و سوم و چهارم و پنجم دبستان که چه شوقی برای پوشیدن همون لباس های نو کذایی و گرفتن کتابهای درسی سال جدید داشتیم.

اول راهنمایی، که رفتم ببینم اسمم رو تو چه کلاسی نوشتن مدیر مهربونش تا منو دید گفت: خانم جمالی پس بالاخره مدرسه رو پسندیدی؟ و من کلی خجالت کشیدم آخه تابستون که بود یه روز دیدم در مدرسه سلیمی بازه منم سرم و انداختن پایین و با اعتماد به نفس کامل وارد اتاقی شدم که بالاش نوشته بود دفتر، رو کردم به مدیرش و گفتم قراره بیام اینجا ثبت نام کنم اما قبلش می خوام مدرسه و کلاس ها رو ببینیم اگه پسندیدم بیام برای ثبت نام و مدیر دوست داشتنی که باهام اومد و تک تک کلاس ها رو نشونم داد. دوم و سوم راهنمایی که اوج نوجوونی و کله شقی مون بود، چه دنیایی داشتیم با دوستا و هم کلاسی هامون

اول دبیرستان بهمون گفتن باید شناسنامه هامون رو عکس دار کنیم یه جور احساس بزرگ شدن بهمون دست داده بود. دوم و سوم که انتخاب رشته کرده بودیم و مسیرمون تا حدودی مشخص شده بود. دوره دبیرستان از بهترین دوره های تحصیلم بود. خیلی شیطون و پر انرژی بودیم. یه گروه 6 نفره که همه جوره با هم پایه بودیم و هوا همو داشتیم.

اما پیش دانشگاهی یه فضای سنگین و جدی داشت. همه بهمون گوشزد می کردن که دیگه بزرگ شدیم و باید بزرگونه رفتار کنیم

تا اینکه روز اول مهر شروع تحصیلی دانشگاه رسید. تحصیل تو یه شهر دیگه با آدم هایی که اصلا نمی شناختم و باید باهاشون هم سفره می شدم. تو خونه ای که اسمش رو گذاشته بودن خونه دانشجویی یه قانون و مقرارتی بود که هم برام نا آشنا بود و هم جذاب. وقتی با هم خونه ای هامون آشنا تر شدیم، شده بودیم مثل چندتا خواهر دلسوز و غمخوار که اگه یکی غم داشت نمی ذاشتیم غمش رو تنهایی به دوش بکشه و اگه یکی شاد بود این شادی رو از همدیگه دریغ نمی کردیم. سال دوم و سوم چهارم دانشگاه هم سپری شد.

تا اینکه تیر همین سال کلاه فارغ التحصیلی رو گذاشتن سرمون و راهی خونه هامون کردن

و من امروز چه قدر احساس تهی بودن می کنم، و چه قدر دلم برای همه این 17 سال تنگ شده

قدر را قدر بدانیم

کاش اونقدر بزرگ شده باشیم که شب های قدر رو قدر بدونیم. کاش اونقدر آگاه باشیم که به گناهنمون موقعی که الهی العفو رو زمزمه می کنیم، اعتراف کنیم. کاش اونقدر یا الله گفتنمون به گوش خدا آشنا باشه که میون این همه صدایی که تو تاریکی بلند میشه صدای ما شناخته بشه.

به خودم که رجوع می کنم کنم میبینم هیچ وقت همان طور که باید این شبها رو نشناختم. هیچ وقت نفهمیدم عمق غربت علی(ع) به حدی رسیده که دردهاش رو به چاه میگه. هیچ وقت درک نکردم دردی که از نشنیدن جواب سلام ها به دلش می رفت تا چه اندازه بود. هیچ وقت نتونستم تصور کنم یتیمان کوفه بعد از شهادت آقا چه طور شب ها رو به روز می رسوندن و روزها رو به امید چه کسی به شب.
هیچ وقت همون طور که باید قرآن رو نشناختم و آیه آیه هاش رو درک نکردم و تو زندگی ایم همون طور که باید و سفارش شده به کارش نگرفتم
همه ی اینا رو گفتم تا بگم خیلی عقبم از قافله ای که این روز ها داره از کوچه ها و شهر ها و خونه ها و مساجد رد میشه، برام دعا کنید برسم به این قافله. خیلی مونده تا ریخته بشم به اقیانوس معرفت، خیلی مونده تا بشناسم و بفهمم و درک کنم چی گذشت بر امامان مظلوممون و خدا چی فرستاد برای ارشاد و رهنمودمون. هنوز مونده تا از عمق جان و دل قدر رو قدر بدونم

 خیلی ها مثل من شبهای قدر رو فقط برای رسیدن با آمال و آرزوهای کوچیک و دنیوی شون قدر می دونن و اونقدر غرق می شن تو دریای آرزوها که غافل میشن و از شناخت و معرفت.

ملتمسانه از شما دوستان می خوام که برای من و امثال من دعا کنید تا از دریای امیال و آرزوها به اقیانوس شناخت و معرفت ریخته بشیم

یا حق

باز مرداد آمد

باز مرداد آمد.

روزهایی که یادآور خاطراتی است دردناک و جانگداز. باز این مرداد خبر از داغی می دهد در داغی تابستان. روزهایی که دل آسمان گرفته بود و هوای باران داشت. شاید می دانست این دو گوهری که خاک بی صبرانه منتظرشان هست نه اهل زمین اند و نه اهل خاک. شاید این همان تکه آسمانی بود که شاهد شهادتشان بوده و حالا در روز خاکسپاریشان خاطرات آن روز سخت را برایش تداعی می کرد.شاید این آسمانی بود که مثل ما تاب ندیدنش را نداشت و عادت کرده بود به اینکه هر صبح چهره ی شاد و بشاشش را ببیند.

خوب به یاد دارم آن عصر، آسمان لباس ابری سیاه به تن کرده بود، مثل من، مثل خواهرانم، مثل برادرانم،مادرم و پدرم، او هم با من و خانواده ام اشک می ریخت و تسلایمان می داد اما یک کودک 7 ساله چه می داند تسلای آسمان چیست. دلش کوچک است و بی تاب، فقط می خواست جدایش نکنند از برادری که جانش بود، عزیزش بود.

یک دخترک 7 ساله چه می دانست مرگ یعنی چه؟ تازه بابا آب داد یاد گرفته بود و از زندگی و رویش خوانده بود. هر چه کتابش را ورق می زد نه کسی در آن مرده بود تا بداند مرگ یعنی چه؟  نه کلمه ای از آن نوشته شده بود تا بداند چگونه می نویسند این کلمه را.

از هر که می پرسید برادرم چه شد؟ می گفتند به آسمانها رفته، اما کدام گوشه از آسمان؟ می گفتند به کربلا رفته، اما کربلا کدام سو بود؟ قانع نمی شد این دخترک بی قرار. گفتند زیر این خروار خاک آرمیده، باورش نمی شد برادری که تا چند وقت قبل برای استقبال خواهرش در چهار چوب در ایستاده بود ، حالا چرا خوابیده و این همه خاک رویش را پوشانده.

دخترک دلتنگ بردار است و می خواهد رویش را ببیند، التماس می کند خاک را از رویش بردارید، بگذارید ببینم روی برادرم را، بگذارید از او بپرسم چرا اینجا آرمیده؟ بگذارید بپرسم از چه مردم این گونه به سر و جان خود می زنند؟ ولی التماس هایم را نادیده انگاشتند و بازگرداندنم خانه، خانه ای که دیگر بهنام زنگش را به صدا در نمی آورد، خانه ای که به هر گوشه اش می نگرم خاطراتی از خندیدنش، مهربانی اش و بودنش را به یادم می آورد، خانه ای که حالا هر گاه دور هم جمع می شویم جای بهنام مان خالی است.