


من تماشای تو می کردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
و چنان محو که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
هوشنگ ابتهاج(سایه)

مردن در این بادیه رویاست با حسین
راه طواف کعبه از اینجاست با حسین
گاهی عطش نشانه ی سیراب بودن است
وقتی دلی به وسعت دریاست با حسین
سرنیزه های لشکر شب را نگاه کن
سرهای این قافله بالاست با حسین
با خون خود به قله ی تاریخ رفته است
زخم تمام مردم دنیاست با حسین
آزادگی به قیمت خون می شود شبی
این آخرین وسوسه ی ماست باحسین...
روزبه بمانی
+فرارسیدن ماه محرم خدمت شما دوستان عزیز تسلیت عرض میکنم...
پ.ن:تصویر از بهرنگ نامداری عزیز؛طراح خوب کشورمون...
غزلی از هوشنگ ابتهاج(سایه)،غزلسرای ناب ،که بسیار زیبا و گیراست...امیدوارم لذت ببرید

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست
سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست
خیلی چیز ها باورش سخته اما بعضی چیز ها اصلا" باور کردنی نیست...
دبیر شیمی پایه ی دوم ،خانم براتی ،دیگه نیست...دیگه اینجا نیست...دیگه کنار ما نیست...

پ.ن:رفتن تو نمیتونه مرگ این خاطره ها شه...(روزبه بمانی)
جایزه "فیلدز" رو
به سرکار خانم مریم میرزاخانی تبریک میگم...مایه ی افتخار


خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دل تنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن
"فریدون مشیری"
دوستان عزیزم پیشاپیش نوروزتون مبارک.سال نیکویی رو براتون آرزو می کنم.
سلام.به نظرم شل سیلور استاین شاعر فوق العاده خوش ذوقیه که دنیا رو در شعر های کودکانه اش خلاصه می کنه...شاید اصلا" نشه نام کودکانه رو روی شعرهاش گذاشت.در ادامه برگردان فارسی یکی از شعر های شل سیلور استاین رو خواهید خوند.امیدوارم لذت ببرید.
از گورخر پرسیدم
آیا تو سیاه هستی با خط های سفید
یا که سفیدی با خط های سیاه ؟!
و گورخر از من پرسید
آیا تو خوبی با عادت های بد
یا بدی با عادت های خوب ؟!
آیا آرامی اما بعضی وقتها شلوغ می کنی
یا شلوغی بعضی وقتها آرام می شوی ؟!
آیا شادی بعضی روزها غمگین می شوی
یا غمگینی بعضی روزها شادی ؟!
آیا مرتبی بعضی روزها نامرتب
یا نامرتبی بعضی روزها مرتب ؟!
و همچنان پرسید و پرسید و پرسید...
دیگر هیچوقت
از گورخری درباره ی خط روی پوستش
نخواهم پرسید...
"شل سیلور استاین"
به تاراجم بیا
و نامم را در فهرست مستعمراتت ثبت کن
بیا که با هر آمدنت
زنبور ها
برای تصاحب تکه ای از پیراهنم
کندوهایشان را به حراج می گذارند
و بین عسل و چشم های تو مرددند...
+بخشی از شعر سپید"تاراج"سروده ی "نیلوفر لاری پور"از دفتر "اگر تا هفت بشماری..."