یلدا در خانه ی خودم و یک رباعی تازه

درود

اینجا شده مثل قبرستان شاعرانگی، از بس  که دیر به دیر می آییم و شعر می گذاریم... مهمان منید به یک رباعی که بعد چهارماه!(دقت کنید هر بیت یک ماه!!!) و در پراید هاچبکم و در طی مسیرهایی که پخش ماشین را خاموش کرده بودم سرودم...

 

ما جام مسیـــــنیم که زرانــــــدوده

آراســـــته ظـــــــــاهریم و دل آلوده

این جام شراب پر شد از زهر عذاب

ای مرگ بر این زندگی بیهـــــــــوده

 

تا رباعی دیگر بدرود

 

ماما آمد....

درود

 

نمی دانی وقتی بعد مدتها می آیی تا پستی بگزاری(چون نمازی!) و بروی چه حسی می شوی ... نمی دانی هر روز که در مسیر خانه تا کار قدم می زنی تا یک رباعی لعنتی که 6 ماه است سه قلش آمده است و پا نمی دهد و آن آخرین قلش به دنیا نیامده چه اعصابی از مامای کلماتش در می آورد ... و ناگهان صبح یک روز شهریوری که داری به شعبه میرسی ساعت راس ساعت 7 می ایستد و یک رباعی دیگر متولد می شود! و تو می گویی گور پدر آن رباعی که نیامده! بگذار تا بماند و جانش در بیاید تا بدمستی نکند :) ....

تقدیم با عشق به کسی که آمد و تمام این دوسال و چندماه رسمی و آن ماه و سالهای غیررسمی عاشقانه تر را تحمل کرد بر مردی که وقتی زلزله آمد! نفهمید!!! چون داشت این رباعی را می سرود:

آغــــوش تــو اندازه ی من جا دارد
هر بوســـــه ی تــو هزار معنا دارد
لب تر بکنی بساط قلیان جور است
طعم عسـل و دوسـیب و نعـنا دارد

بدرود تا پاسی دگر که در کنارت دود کنم قلیانی از چوب تابوت زمان را....

پی نوشت نخست: و من در تمامی لحظاتی که این چند بیت می آمد به سمت تو تماشاگر بودم... تو بودی من نیستم که تماشا کنم...

پی نوشت میانی: از قلیان میوه ای بدم می آید! ...بیزحمت چوب همین ها را ردیف کن قافیه اش با من! 
پی نوشت آخر: نبودنم را بد تعبیر نکن عزیزترم ....

 

***در ضمن ازینکه قسمت ثبت نظرات غیرفعال بوده(توسط بلاگفای ...) معذرت میخواهم...

 

به مناسبت، میلاد نیمه ی ما که از قضا گم نشد...

درود

به روز نشدیم و نشدیم تا جایی که زورمان نرسید به همسرمان که قول داده بودیم برای روز میلادش به روز شویم! خوب دیدیم بضاعتمان در این وانفسای انتهای خدمت مقدس همه غزلیات ناقص است و رباعی های تک بیت!!! پس به یکی از این غزل های ناتمام اکتفا کردیم که بدقول نشویم پیش عروس آرزوهایمان...


                   "عشــق یعنی نمی شود معـنی"


عشــق یعنی نمی شود معـنی؛ در پی قافیه نرو ای مرد

عشـق را با ســکوت فهمیدی؛پس همین کافیه؛ بیا برگـرد

عشـــق با یک نگـاه می آید؛ عشـق با هر نگــاه می رویــد

توی اخـــبارها نمی گویند: "باغــــــبانی برای گل تـب کرد"

شاعران مدعی عشق شدند؛کاش فرهاد شاعری می کرد

تا بفهمند شـــعر یعنی مرگ؛ تا بفهمند عشـــق یعنی درد!

ما الفبای عشـــــق را بلــدیم؛ غافــل از بار معنی جمـــلات

با حساب و کتاب دلبستیم؛ زوج هــایی که حاصلند از فرد!

.

.

.

امیدوارم ادامه داشته باشد :)

 

 

پانوشت نخست: این ها به حرمت حضورت سروده شد؛ در پی تاویلش مباش...

پانوشت دو: هنوز نمی دانم که شاعرم یا عاشق؛ هرچه که هستم دوستت دارم...

پانوشت سه: به این دنیا آمدن خوشامدگویی ندارد؛ این راه را برای من آمدی؛ پس خوشا به حال من بانو...

درود متاهّلی...بدرود مجرّدی

درود درود درود

این پست اگر چه دیر شد اما دلیلی داشت و آن هم اتفاقات زیادی بود که در این میانه افتاد... بله بلاخره این ماهی در تنگ شراب افتاده یک هم تُنگی برای خودش انتخاب کرد ؛ کسی را که از جنس خودش بود از جنس شعر و شعور.... یکی از بانوان شعر خراسان خانوم زهرا یعقوبی که وبلاگش بیش از صد برابر من یعنی حول و حوش یک میلیون بازدید داشته و از ما شناخته تر است...

آری در روز تولدم یعنی سی خردادماه 92 در حرم رضوی عقد کردیم و به یمن این پیوند مهمان منید به دو کار سپید  و یک رباعی :

   "چتر"

هوا آفتابیست 

   و تو به چتری که در دست منست، می خندی 

                       و با خودت می گویی: 

                                                    راستی، چرا؟

                         من با نگاهم می گویم: 

                                                    برای همین ها...

 

"انتخابات"

آقایان شورای نگهبان

من به صحّت این انتخابات هم معترضم!

زیرا تنها من می دانم

                    که نامزد من اصلح بود!

 

"رباعی"

آن چشـــــم که تیر بر دل آهو زد        شــش دانگ مــرا به نام آن بانو زد

من شعر ازو گفتم و او هم ازمـن       عشــــق آمد و پیش پایمان زانو زد   


پی نوشت نخست:دوستان منتظر، شاعر متاهلِ متعهدِ متاثر را ببخشایند بر این درنگ!

پی نوشت دو : هر وقت دلمان برای مجردی تنگ شد بیرون قرار بگذاریم تا یاد دغدغه های عاشقانه بیفتیم تا یادمان نرود ما دوست بودیم؛ که دوست هستیم؛ که عاشق و معشوقیم....

پی نوشت سه: تنها تو می دانی روزی که کبوترهای گنبد سبز، جایشان را به یاکریم خسته دادند؛ من عاشقت شدم...


یک رباعی یک سپید یک درود....

درود

مهمان منید به یک رباعی با قول قبلی و یک کار سپید با قول فعلی! نخست کار سپید:


از آغوش پدر به چاه برادرانت افتادی؛

    نجاتت دادم ،

                    تا خوابهایم را تعبیر کنی؛

                 نمی دانستم عــــــــزیـــــز می شوی!


و یک رباعی با نان اضافه:


در فصل بهار، ما دو تا بلبل مست     بر شاخه نشستیم ولی شاخه شکست!

بارید شکوفه ها بروی ســـــرمان      یعنی که میان غصّـه ها شــادی هست


پی نوشت نخست: یعنی که خدا کنارمان بوده و هست! این هم نان اضافش!!!

پی نوشت دو: سرم داد نزن فقط بگو دوستت دارم تا خلع سلاح شوم....

پی نوشت سه: هرجا بروی دور نیستی؛ خانه مان کوچک است...

سال نو مبارک...

درود

 این به روز شدن ما نیز قصه ای شده! شاید به فصل بگوییم بهتر است :)

با یک کار سپید سال جدید را می آغازم باشد که بختمان نیز سپید شود و کارمان به کام.... مهمان من باشید:


چشم هایت  

    هیئت غیرمنصفانه ای دارد و

    پلک هایت 

        گیــــــــــــوتین؛

  اختیار دلم را گردن مزن بانو....




پی نوشت اول: قول می دهم با یک رباعی یا غزل خیلی زود برگردم ...

پی نوشت دوم: دوستانی که در قالب نظر خصوصی و یا تماس تلفنی مرا ترغیب می کنند به کار مجازی سپاس گزارم و مدیون...

پی نوشت آخر: اول و آخر هر نوشته ی من برای تو سروده می شود پس مرا در میان بگیر ...

در احوال میوه ها و شب یلدا!!!

درود

بی هیچ مقدمه و حرف و سخنی، مهمان منید به یک رباعی از نوع مزاح آلود! البته به نظر من این شعر بی ربط به شب یلدا هم نیست!


من بودم و سیب های باغ تن تو            تسبیح گسسته گشت در دامن تو

   با مهریه ی دوسیــب یا گاز زدن            آدم؛ نشـــــود دوباره حــــــوّا زن تو!!!


پانوشت اول: با سپاس از دوستی که مصرع اول این شعر رو بهم گفت و گفت برو کاملش کن!

پانوشت دوم:من اهل این برنامه ها نیستم و اگر فکر میکنید هستم پس حافظم اینکاره بوده! شاهدم :

  "رشته ی تسبیح اگر بگستت معذورم بدار/ دستم اندر دامن ساقی سمیمن ساق بود"

پانوشت سوم:روایت است عارفی شبیه به من فرمود : من بچه ی خوبی بودم بخاطر تو بد شدم  :)

پانوشت آخر: اینها همه به خاطر توست؛ من بهانه ام....

........

تا پاسی دگر بدرود

مثل ابری که سایه دارد و بس...

درود بر همگنان و همه گان

با عرض معذرت بابت تاخیری که بیتر و پیشتر بنا به دلایلی رخ داد؛ و بنا به لطف مکرر و درخواست به روز شدن از سوی دوستان عزیزم و عزان دوستم!، با یک چندبیت ناقص آمدم تا فتح بابی شود برای آینده ای نزدیکتر...

درد دارم ولی نمی بارم       مثل ابری که سایه دارد و بس

باد تقدیــــر داده بر بادم       مثل طفلی که دایه دارد و بس

.

.

....

تا پاسی دگر که شاید شعر هم کامل ترش بیاید! بدرود...


پانوشت اول و آخر: اگر بهانه ام، تو نبودی، نمی گرفتمت؛ بهانه گیرم و لجباز مثل همیشه... دوست داشتن اما بهانه نمی خواهد... 


هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!

درود

بی هیچ مقدمه مهمان منید به یک رباعی ساده ی طنز و کمی عشقولانه و البته برره ای!


می بوسمت و تو باز می گویی، هــــــــــــا!        در پاســـــخ هر نیاز می گویی: هـــــــــــــــــا!

تا بوســـــــــه ی زوری ز تو می گیــــرم من        با عشوه ی سروناز می گویی: هـــــــــــــــــا!


پانوشت اول :گفتیم فقط چیزی بنویسیم که گفته باشیم هستیم فقط!

پانوشت آخر: به تو فکر هم که نمی کنم یادم می رود که هستم؛ یادم می آید دلم برایت تنگ شده؛ دوستت دارم....

تا پاسی دگر بدرود


سربسته از سربازی...

درود دوباره

بالاخره ما نیز سرباز شدیم و این افتخار به ما نائل آمد! اندرین حکایت ما نیز چون در با کلاس ترین پادگان ایران یعنی مرکز 01 شهدای وظیفه ی نزاجا که همه لیسانس به بالا بودند دوره ی آموزشی را سپری کردیم، بدین سبب و به عشق تمامی جوانان این آب و خاک و فرماندهان ارتش که به پاسداری از این مرزوبوم ، روزهای عمر خویش را نثار کرده اند، این رباعی را تقدیم می کنم :

سرباز وظیفه ایم و فرمانده خداست        و طبــــل بـــــزرگ زیر پای چــــپ ماست

محدوده ی پادگانمان خاک وطـــــــن        در خاطرمان همیشه این خاطره هاست



تا پاسی دگر بدرود...


پانوشت اول: بماند اینکه ما در مسابقات مختلف از مقاله نویسی تا شعر در پادگان رتبه ی برتر شده و به عنوان جوان برتر عقیدتی سیاسی نائل آمدیم!

پانوشت دوم: بماند اینکه گروهان ما در میان 18 گروهان به عنوان گروهان نمونه نائل آمد! از بس که ما داد زدیم "گروهان نمونه" و بچه ها جواب دادند " هفتصدو چهاردمونه"!

پانوشت سوم: باورم نمیشد دلم برای این دوران اینقدر زود تنگ شود؛ برای تک تک بچه های گروهان 714 و فرمانده هانم!

پانوشت چهارم: در تمامی لحظه ها از رژه تا نگهبانی و شب بیداری به یادت بودم؛ یادت باشد....

برای پدرم که

درود بر همه ی آنهایی مردانگی را دوست دارند و مردانه زیسته اند...

درود بر مقام پدر...

این رباعی را با آنکه معترفم به کوتاهی قصیده ها برای مقام او، در آستانه میلاد امام اول شیعیان که روز مرد و پدر نامگذاری شده است؛ به پدرم تقدیم می کنم که نخست آموزگار مردانگی بود برای پسری ناخلف!:

دستـــش همه پینه بود و خالی بابا       قربانی سیــل و خشـــکسالی بابا

انگشت ششم به جای لبخند به لب       نقشی که نشسته روی قالی بابا


تا پاسی دگر بدرود...

روز زن و مادر خجسته باد...

درود

 

بی هیچ مقدمه ای و بی ذکر آنکه کجا بودیم که نبودیم! مهمان یک رباعی از منید  و پساپس روز زن و مادر را بر مادر و خواهران عزیزم و همه ی مادران و زنان و دختران فهیم این مرزو بوم تبریک و خجسته باد عرض می کنم؛

تقدیم با نهایت دوست داشتن برای کسی که دوستش دارم:

آن دکمـــه ی پیــــراهـــن اگر وا بــشود       و غنـــچه ی لـــبهات شکوفا بشود

من دکمه به دکمه؛لب به لب می گویم       من گفـــتـنمان، فــدای یک ما بشود

 

تا پاسی دگر بدرود

نوروز 91 پیروز....

درود و شادباش نوروزی بر همه ی دوستان و دشمنان!
                            گل بی رخ یار خوش نباشد     بی باده بهار خوش نباشد
امروز که می خواستم برای نوروز به روز کنم این مُقام را؛ فیلمان یاد هندوستان کرد و در اوراق ماضی نظر فکنیدم و چه عجب بختی که به یکی از شعرهای دوران دبیرستانم برخوردم! 3 دقیقه به سال تحویل 1383 ساعت 10:14 !پس شعرهای جدید را غلاف کردیم به احترام آن روزها!

اول گفتم مدتی است ازین شعرها کمتر گذاشته ام و طبعم بر آن نبود؛ضمنا شاید کسانی باز پیدا شوند و بگویند شعر ضعیف است یا .... ؛هرچه نباشد بعد آن نقد تند و تیز عقل می گوید باید با شعری قوی به میدان آمد! اما به اینها التفاتمان نشد که نشد؛فیل است دیگر؛ یاد هندوستان کند کس را حریف نیست که پایان کار چیست حافظا!!!!

خلاصه از حاشیه کم کنم و تنها از تمامی بزرگترها در آستانه ی سالی نو حلالیت میطلبم؛ علی الخصوص سر پست قبلی که بعضا دوستان پیشنهاد به حذف دادند و برخی به دوام. صلاح آن شد که در همین حد کفایت باشد که بوی اصلاح ز اوضاع جهان می شنویم! خدا آگاه بود که قصدمان تنها نقدی سازنده بود؛ باشد که رستگار شویم.

این شما و این غزلی از سالهای دور؛ از دانش آموز سال سوم دبیرستان شهید فرومندی اسفراین که آن روزها عاشق بود و البته بسی مذهبی! و این روزها فقط عاشق است و رند و نظرباز.....


آسیمه سرم روحم، تعمید نمی خواهد      ساعت سرطان دارد، تشدید نمی خواهد

دردم فوران کرده؛چشـمان تو می بیند      این جسم که می میرد، تجرید نمی خواهد

در سایه ی عــــزرائیل، آیینه نمی بیند       مـــــرگ آمده بالیـــنم تمـــدید نمی خواهد

در گســتره ی جانم زنجـــــیر فرو رفته        روحــــم خفــــــقان دارد،تبعید نمی خواهد

دست همه آغشته برخون چکاوک ها        خون گریه ی خورشید است،تردید نمی خواهد

دل منتــــظر و دیده بر جمعه نظر دارد        آخـــــر تو بگو آقا! دل عـــید نمی خواهد؟!!!


پانوشت نخست: عاشق و رند و نظربازم و می گویم فاش    تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام  "حافظ"

پانوشت دوم: در پاسخ به دوستی از همان دوران که به همان اندازه مذهبی مانده و گلایه می کرد از غیبت امام زمانی که به گفته ی خودش همواره به یادش است،گفتم که این شمایید که غیبت کردید و غایبید! او حاضر است و شما را میبیند؛ ازین سخن ما جمعی را حال خوشی دست داد البته بی آنکه نعره ای بزنند و جامه ای بدرند! امیدوارم روزی ما نیز ظهور کنیم که :

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی       مردی از خویش برون آید و کاری بکند   "حافظ"

پانوشت سوم:  تحويل نميگيرم سالي را كه بی حضور تو تحويل شود...

تا پاس دگر بدرود

از مافیای شعر تا تالار حافظ

 

برای اولین بار در عمر ادبی خویش می خواهم درباره جشنواره های شعری، فارغ از جغرافیای تحت سیطره اش سخن بگویم هرچند که اسلاف می گفتند در چهل سالگی طنبور بیاموزی! در گور استاد خواهی شد!

 اینجا سخن از نوع استانی آن است؛ تا یادمان می آید زمانی که خراسان بزرگ بود مشهد حق تمام شهرستان ها را تحت الشعاع خود نگاه داشته بود که طبیب بیمروت، خلق را رنجور میخواهد؛ همه ی دوستان در هر زمینه ای که فعالیت می کردند به یاد دارند بیدادها و ناداوری ها را؛

دلمان خوش بود خراسان شمالی که جدا شد با چند شهر اندکی که دارد و کم بیش قد هم هستند! اوضاع به سامان می شود نگو که راست گفتند قدما، هیچ بدی نرفت كه خوب جاش بیاد و نه قم خوبه نه كاشون لعنت به هر دوتاشون!

اخیرا جشنواره ای برگزار شد در این دیار به نام اولین جشنواره ی شعر آیینی خراسان شمالی؛ راست گفته اند که راه دزد زده فقط تا چهل روز امنه! آری هنوز چله ای نگذشته بود از اختتامیه جشنواره شعر خراسان شمالی که در بجنورد مدیریت! و در اسفراین به آخر رسانیده شد که سپهرآیینی ها از هیچ چیز کم نگذاشتند در آن زمان و جشنواره در کمال احترام به میهمانان به پایان رسانده ایم؛ نگذاشتیم آب در دل کسی تکان بخورد هرچند داوری را علی الرغم آنکه عادلانه نمی دانستیم سکوت کردیم مبادا توهین تلقی شود! غافل از آنکه درخت كج جز به آتش راست نمی گردد...

 

حالا بگویم از آنچه باید بگویم؛ دعوتمان کردند با واسطه! چون شماره مان را اشتباه به هماهنگ کننده در اسفراین داده بودند! آری سالی که نکوست... بعد دوستانمان گفتند ساعت 2 حرکت به سمت بجنورد است؛ بعد گفتند 2:30 حرکت از روبروی ساختمان تبلیغات اسلامی شهرستان؛ همینجا برایمان سوال شد آخر چرا از آنجا؟! اختتامیه شعر چه دخلی دارد به ... بماند؛با خود گفتیم سنگی را كه نتوان برداشت باید بوسید و گذشت!

آمدیم کلا 4 نفر شاعر دیدیم؛بقیه را نمیشناسم که اصلا چه شغل شریفی دارند! بله، ساعت  سه و نیم حرکت کردیم به سمت بجنورد؛مسیر در یک قسمتش به خاطر برف باد ترافیک شده بود و همشیره که از شب قبل به خاطر مراسم در بجنورد  مانده بود، تماس گرفتند که بخش اول شعرخوانی شروع گشته و  نام موسی الرضا بهنام فر را دوبار خوانده اند و نبوده؛ زودتر برسانید خود را! ما هم تا رسیدیم شد ساعت 5 و دمدمه های اذان مغرب؛ قسمت اول شعرخوانی تمام شده بود و ملت آمده بودند در سالن تالار به خودشان برسند و چایی بنوشند و خوش وبشی کنند اما به اشتهای مردم نمیشود نان خورد چه برسد چایی!

 خواستیم گلاب به رویتان برویم دستشویی! دیدیم صفی طویل را طویل تر از صف دریافت یارانه در پای خودپرداز! اوضاع را جویا آمدیم دیدیم از چهار سرویس بهداشتی آقایون 3 تا پر شده بود! و خراب است و دستشویی خانومها آب نداشت! خلاصه آنقدر سمن بود، كه یاسمن در آن میان گم بشود!

 بعد فراغت مختصر مزاج! وارد تالار شدیم و به نزد حسن روشان دوست دوران قدیم و کم و بیش گرمابه و نه! گلستان خویش رفتیم که در جلوی سالن خالی از حضار نشسته بود و داشت شرحی از برنده شدنش را در جشنواره فجر برای دوستی نقل می کرد؛ ما هم شنیدیم و مشعوف شدیم البته؛ خوب از اطناب بتابیم و بر ایجاز بیفزاییم...

از حسن آقا می پرسم: کی نوبت شعرخوانی ماست که دعوت شده ایم؛ ایشان فرمودند غزل شما برای خواندن انتخاب شده و جزو بیست و اندی شعر انتخابی برای قرائت بوده؛ بعد تاملی فرمودند و فرمودند: اگر شما نخوانید ناراحت می شوید؟!!! تصمیم گرفتیم آقای بهنام فر بخوانند!!! ماندم چه بگویم؛ پس ما را برای چه دعوت کردید بیاییم!ناخوانده بخانه خدا نتوان رفت آقا حسن! چه برسد به پاریس کوچولو آن هم در زمستان!دعوتمان کردید بیاییم بیانیه داورهای بجنوردی را بشنویم و جایزه هایی را که بین بجنورد و شیروان تقسیم شد! راست گفتن چنانچه گفته اند: ده برای که خوب است کدخدا و برارش!

یا دعوت کردید بیاییم سخنان دوساعته ی دو روحانی معظم و دانای شعر را بشنویم و تلمذ کنیم! کسی نبود به این دانایان شعرشناس که می فرمودند: شعر اگر آیینی نباشد نمی ماند و خیام و حافظ و... در گور لرزانیدند، بگوید عزیزان دل برادر:گر تو قرآن بدین نمط خوانی... ببری رونق از مسلمانی!

ماشاا... از ساعت پنج و نیم تا هفت و نیم سخنرانی و خیر مقدم! بعد 30 دقیقه شعرخوانی و 15 دقیقه کلیپ ! آنوقت پنج دقیقه برای شعر شاعران اسفراینی وقت نبود! آن هم برای من! چرا؟! چون غزلم پاچه خواری نبود! و کمی تلنگر داشت و ممکن بود بعضی ها به مذاقشان خوش نیاید مانند سوم خرداد 86 در تالار گلشن بشود! آری اگر ما نیز شعر می خواندیم شاید برای همان افراد حاضر در جلسه نیز مشخص می شد ناداوری و حرکت شما عاقلانه بود؛ شما هم حسن آقا؟! نگو وقت نبود! که تنها چیزی که آنجا بود وقت بود و راست گفته اند که : حاکمان در زمان معزولی... همه شبلی و بايزيد شوند؛

روی سخنم اینجا با حسن روشان عزیز است؛ حسن عزیز دست اندر کار اصلی این جشنواره شما بودید؛ کار ندارم به جشنواره ی قبلی خراسان شمالی و خدا آگاه است که از شنیدن خبر برنده شدنتان در جشنواره فجر نیز بسی مسرور شدیم؛اما بدان و آگاه باش که واقعا متاسف شدم برای خودم و دست اندر کاران این جشنواره...

یعنی بجنوردی که نام مرکز استانی را به یدک می کشد یک تالار حسابی ندارد که توالت هایش پر نباشند و ملت نیم ساعت به صف نایستند؟!اسفراین اینگونه بود؟! شما که اسفراین آمدید ما با شما اینگونه رفتار کردیم؟! گفتیم بیایید و بعد تریبون را و جایزه ها را بین خودمان به گردش در آوردیم! انصاف داشته باشید و سبوی خالی خود را بسبوی پر ما مزنید عزیزان دل برادر...

 

عزیزان هیئت امنای شعر استان میشناسید و میشناسمتم؛ کم شعر می گویم که کم گویی و گزیده گویی را به فرمایشی سرودن و خشت زدن و حیف و میل کردن  این قیمتی لفظ دری در پای کسان و خسان ترجیح می دادم و میدهم؛ ولی شک نداشتم در این جشنواره با توجه به تفکیک سنّی ، اگر داوری عالمانه و بی طرفانه ای باشد جزو سه نفر اول شعر کلاسیک خواهم بود؛ شک دارید شعرهای کلاسیک را بدهید دست داورانی که اولا از همان شهر نباشند که جایزه میخواهند بدهند و در ثانی سطح شاعری و شعرشناسیشان  از سطح شعرهای جشنواره بالاتر باشد که : دو صد من استخوان باید كه صدمن بار بردارد؛آری بیایید این چنین کنیم تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد.

نمی خواهم و حوصله ای نمانده که بیش از این بنویسم؛ از شعر سپید و خواهرم هم بگذارید خودش دفاع کند که بیش از من دلخور بود ؛ تنها شعر خواند و بی تقدیری که شایسته تر از دیگران بود؛

 اما بدانید بجنورد و شعر بجنورد هیچ چیز بیشتر که از سپهرآیین ندارد که هیچ، باز هم قدما راست گفته اند که:  یك ده آباد بهتر از صد شهر خراب است... چه برسد به آنجا که که جشنواره ای برگزار شود و جایزه ای به اسفراین تعلق نگیرد هیچ؛ از بیست سی نفری که شعر بخوانند تنها وقت به دو نفر از اسفراینی ها مدعو برسد!

خودتان هم مرا میشناسید؛ هیچگاه پز شعر نداده ام که خود را شاعر نمیدانم و خیلی ها را بیشتر از خود! چرا که شاعری شیوه ی رندان بلاکشی است که روزی سیاهه ای میسرایند و برای هر کس نمی سرایند... قصدم از شرکت در این جشنواره شکی بود که به یقین انجامید!

 این سخن مولوی را هم شنیده ایم که: گنج بی مار و گل بی خار نیست ... شادی بی غم در این بازار نیست؛ اما آن هم اندازه دارد به خدا! ما که حرمت شکنی و بی احترامی و ناداوری را به شامی نفروختیم و نمیفروشیم  از همانجا راهی شهرمان شدیم؛ نمیدانم دوستانمان از اسفراین که همه جزو محترمین و مومنین بودند چرا ترک جلسه نکردند به اعتراض؟! مگر نه اینکه فقط از  سه پیرغلام و مداح بجنوردی تقدیر شد! و شهرهای دیگر کشک! بالاخره بجنورد دارالمونین است! و شهرهای دیگر که شاعر آیینی و پیرغلام و محب اهل بیت یا فرد شاخصی ندارند که یکی از سه تقدیر شده از آن شهرها باشند!

 فقط به خاطر شام! من چنین نمی اندیشم که این همه راه را عده ای برای یک شام! در زمستان از اسفراین بیایند و نشنیده باشند کلام سعدی را که : ای شکم خیره به نانی بساز.... که ظن من آنست که همشهریان من که رویشان نشد دعوت بعضی ها را رد کنند بالجبار ماندند و ما نیز حکایتمان شد این شعر که :دست بیچاره چون بجان نرسد ... چاره جز پیرهن دریدن نیست...

 

اما به عنوان حسن ختام به غزلی از آنهایی که در جشنواره بود مهمانتان میکنم و داوری را به اهلش میسپارم؛هرچند شعر مال 6 سال پیش است زمانی که من پیش دانشگاهی بودم! اما صیقل کاری شعری بر روی آن صورت گرفته بود.

 براداران و خوهران دست اندر کار بجنوردی اين سخن بوالفضل بيهقی را نشنيدید که گفته است: دولت افتان و خيزان بايد که پايدار باشد؛من هم شنیده ام که : در شهرِ نی سواران باید سوار نی شد، اما نی سواری تا به چند؟!بگذارید این مافیا را؛ بدانید این قافله تا به حشر لنگ است و این سفر که می روید به ترکستان ؛ نه نماز شبگیر کنید و نه آب توی شیر؛ بله عزیزان دست بالای دست بسیار است و به یاد داشته باشید چیزی که عوض خواهد داشت، گله گمان نکنم  که بعد اینهمه تکرار مکررات اگر خجالت شاخ بود باید شاختان به آسمان می رسید؛ هرچند از قدیمیان شنیده ایم که رند را بند و قحبه را پند سود نكند! هرچند ما شما را ازین قماش ندانستیم و نمیدانیم و از سر کم حافظگی و کمی توشه ی ادبی به این سخنان و ضرب المثل های عامیانه دست می یازیم و این سخنان را اگر بد است بر بی ادبی قدیمیان بگزارید نه بنده ی حقیر سراپا تقصیر....

پانوشت 1: پیرو سخن حضرت حافظ که :عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو؛ و عرض معذرت نخست از حضرت او که نام چنین تالار مفتضحی را حافظ نهاده اند! از تمامی عزیزانی که احترام میهمان دانستند و برای این جشنواره زحمت خالصانه کشیدند تشکر می کنیم ؛از منِ نوعی دلگیر نشوید که نقل است از شیخنا پرسیدند، یا شیخ چرا خیار تهش تلخ است؟! فرمود : چون راست است!

پانوشت 2: ما انسان ها موجودات عجیبی هستیم : نه طاقت دروغ را داریم ؛ و نه تحمل حقیقت ... !!!

پانوشت 3: اینها گلایه هایی بود که فوران کرد و اگر گفته نمیشد غمباد میشد و امید اصلاح می رود، اما همچنان احترام حسن روشان عزیز و استاد مهرنیا و عزیزان دگر در دل ماست.
 

                                              « حجم سياهه »

در حجم اين سياهه گرفتار مي شـوند       با تــيك وتـاك ثـانـيه تكرار مي­ شوند
 
بدبخت هاي قصّـه نويســـندگان خود         مثــل تـناوبند؛ نـمــودار مي­ شوند  
ضحّاك هاي قصـّه به خونخواهي خدا        خـود با درفـش كاوه پديدار مي­ شوند
پيغمبران ابـرهه مبـــــــعوث مي­ شوند      وقـتي پرندگان بلا ســار مي­ شوند
سربازهاي خسته­ ي شطرنج زندگی      در كيش ومات حادثه احضار مي­ شوند
"این استخوان که هاون دوران روزگار  خاکش غبارکرد"(1)وسگان هارمي­ شوند
"ايمان بـياوريم به آغاز فصـلِ سرد"(2)   وقـتي كه صاحبان عصا مار مي­ شوند!
موسايِ سامرایی من،سـامري ســـتيز!  گوساله هاي توطئه پروار مي شــوند
"بردار نردبان جفا را که عاشــقان"(3)   تنها به جرم عشق تو بَر،دار مي­ شوند 
مايك مثلثّيم خدارﺃس سـوّم اســت   اين دو به سمت وسوي تو بُردار مي­ شوند
حالا خودت بيا غزلــت را تـمـــام كن      حـالا كه شــاعران تو انكار مـي­ شوند




1- اشاره به بیت حضرت سعدی : چند استخوان که هاون دوران روزگار .... خردش چنان بکوفت که خاکش غبار کرد

2- تضمین از شعر فروغ فرخ زاد

3- اشاره به بیت سنایی: شيرمردان دين در آخرِ کار ... نردباني بساختنداز دار

 

 

 

 

 

تقدیم به کسانی که دوست داشتن را دوست دارند...

مدتی است تنها در حوالی سپید پرسه می زنم که بعید است از ما کلاسیک کارها! اما هر چه آید خوش آید...

کاری از قبل ترها می گذارم که کلیپ تصویری آن هم در دست بچه های دانشگاه بجنورد هنوز دست به دست می چرخد و خاطره ی آن شب زیبای بدون من را در شب فارغ التحصیلی تداعی می کند... یاد همه دوستان به خیر...

این شعر منحصر به فرد نیست! بلکه منحصر به افرادی است که سیب را می­ فهمند...

 

بار اول که گره خورد نگاهم با او 

              سیب های دلمان ریخت زمین

                                  هیچکس آنجا بود؛      

 هردومان بی خبر از حادثه ی آینده

غافل از رسم غریبی که خدا دارد دوست       و همه باخبریم         

عاشقانه گفتم: سیبها را بردار ؛           

                                              ولی انگار                          

                                              سیب­ها را له کرد            

                                              و کشیدم بر دار!


بعد از آن فهمیدم                

سیب میوه تکراری یک فصل است

                            همچنان که پاییز                 میوه­اش بی برگی است                   

                            و تنهایی و برف                    میوه ی فصل زمستان

                            و بهار ،  میوه ­اش                  سرسبزی است...


این درخت است که باید بنشینم زیرش                 

                                             و بفهمم آن را؛

                                                            و بدانیم نیوتن

                                                                   تنها

                                              راز یک سیب خراب را فهمید


       خوب حالا نوبت ماست...




بودن مسئله ای نیست...

درود

بی هیچ مقدمه ای مهمان این سپید زمستانی هستید:



پاهایم را در می آورم

             و جفت می کنم

                         در مقابل کفش هایت

                              تا هر کجا که دوست داری، بروم...

 

بودن مسئله ای نیست

   اما نبودن...

      نمی دانم.

           می گویند؛

           تاریکی و سرمایی وجود ندارد؛

            تاریکی یعنی نبود نور،

            و سرما یعنی نبود گرما،

      می گویم من وجود ندارم؛

                      زیرا من یعنی نبود تو...



راستی

       کفش هایت برایم بزرگ شده اند

       بگذار پابرهنه برگردم

       تا عشق را

                     نبودِ نفرت معنا نکنند....

از غربت یک مرد...

درود درود و درود

جشنواره شعر اسفراین و خراسان شمالی هم برگزار شد و ما که بعد مدتها در این عالم شرکت کرده بودیم از مواهب مادی و البته معنوی آن بهره مند شدیم. رتبه سوم به همراه رخصت شعرخوانی در همایش بین المللی شیخ آذری در سپهرآیین شهر باستانی من. تشریح کامل جلسه را در جای دیگر به تفصیل آورده ام و صلاح نمیدانم اینجا هم بنویسم. فقط لینک خبر یکی از سایتها را لینکشان را کوتاه کرده ام برای دوستان می گذارم:

http://bit.ly/sC43VQ

یا

goo.gl/wOCqb

و ازین حرفها که بگذریم...

امشب بعد مدتها شهرم را که باران می گریست با دلم قدم زدم و باز سیگار، انگشت ششم مردی بود که وجودش را دود می کرد و اینچنین بود که سرود سپیدی را در تاریکی شب:


حیوان که باشی؛
چه در این جنگل؛
چه در آن باغ وحش؛
و چه حتی دست آموز اهلی خودم باشی!؛

حیوانی، حیوان...



تا پاسی دگر بدرود


سرایش شعر در حال گشت زنی در دنیای مجازی...

درود دوستان

چندیست که کم پیداتریم به علت مشغلات فارغ التحصیلیست. خوب اتفاقی چند لحظه ای در یکی از فضاهای اجتماعی! در حال گشت زنی بودیم که حالی آمد و بیتی به یک بیت در گذشته افزودیم و دو بیت پراکنده را برای دوستان گذاشتیم تا کمتر گلایه کنند! بفرمایید داغ داغ!!! :

لب بر لبم گذاشت و لبخند را مکید........دیدی به جای نمک؛آن،قند را مکید
 انگشـــــت پـــند به روی لـــبم نهاد......یک لحــــظه بعد دهان پــند را مکید
تا پاسی دگر بدرود دوستان....

برای آنها که بیمی از مین نداشتند،چون ندیده بودند امروز را....

درود

عنوان پست همه چیزو میرسونه، فقط خواننده ی این رباعی باشید:

سوگند به خاکت ای پدر، خــر هستیم        بی غیرت و بی خواهرومادر هستیم

دیـــروز به خاکـــــــمان تجــــــاوز کردند       امــــــروز دو کـــشور بــــرادر هستیم


تا پاسی دگر بدرود....

به یاد یک دوست که زود در خاک آرمید...

 

                                                           ***************

کسی خوابیده در اینجا که بیدار است چشمانش

                   و لبخندش به خاک افتاده

                                          اندوهش به دوش ما

به یادت روز و شب های پس از این را

                                             نمی خوابم

                                                      چرا که

                                                       خواب ها تعبیر یاد توست......

                                                      ******************

 

تا پاسی دگر بدرود

 

 

روز استاد و معلم خجسته باد....

بی هیچ مقدمه ای میخواهم روز معلم رو به همه ی کسانی که تاکنون برام زحمت کشیدن تبریک عرض کنم و بدین مناسبت و در یک حرکت انتحاری یک رباعی تازه رو که برای یکی از استادای خانوم! و بنا به شایعاتی مجرد!!!دانشگاه گفتم رو بزارم، چرا که رفتار ایشان همواره برای من و دیگر شاگردانش جالب و زیبا بوده....
تقدیم به باجنبه ترین استاد خانوم دانشگاه باهنر، بانو هدی جلال کمالی معروف به JK !

مردانه ولی شبیه زنهـا هستی       باجنـبه و با مــرام و تنـــــها هستی
   شاگــرد علامت خطـر در دستی       وقتـی که معلم حسن ها هستی!!!!


البته دوستان آگاه هستند که بنده حقیر شاعر هیچ قصد و غرضی ندارم و قصد تجدید فراش نداشته! و ندارم و میخواهم هنوز ادامه تحصیل بدهم!!!! پس برای ما حرف در نیاورید.......

تا پاسی دگر بدرود.....



نوروز ؛تخیلی نو مبارک ...

درود

باز هم نمی دانم چه بنویسم وقتی دست شعرم خالیست و مدتی غیبتم طولانی شده و این رباعی هم که کامل  نمی شود:

این دفعه هزار بار جستی ملخک       قانون همیشه را شکستی ملخک

در همین افکار بودم که فرشته شعر آمد و سخنی در گوشم نجوا کرد که: "برخیز و سخنی نو برگو و همین کفایت است تو را...."

و من اندیشیدم و با خویش گفتم: راستی چرا همیشه شعر باید بدهی به میهمان این مُقام، کنون معجونی نو مهمانشان کن که وقت نزول نثر است نه نظم...

برخاستم و اندیشه ها ریختند روی سرم و همین که نمی خواستم بیندیشم جمعیتشان رو به افزونی می نهاد و من به قلعه ی قلم پناه بردم! می گویی قلعه قلم؟!

می گویم آری، نمی دانم چرا در ازدحام افکار نو، همینکه دست به قلم می برم ، لشکر این نوعروسان عالم معنا به هزیمت می رود. انگار قایم باشکشان می گیرد! ولی شاعر شکارچی ماهریست و پیامبریست خدا و ناخدا...

و این آغاز منست:

خداوند فکر نمی کند و جهان بر این سخن گواهی می دهد. او انسان را به فکر دچار کرد تا انسان حماقت خویش را دریابد و به آن اعتراف کند؛ حال آنکه انسان خود را برتر خواند و تفکر را ستود، غافل از آنکه فکر سرسلسله حماقت بشر است.

چه به خواسته ات رسیدی و چه نرسیدی تفاوتی مگذار در رفتار؛ چرا که تفاوتی نمی کند.

انسان وقتی به چیزی که در نظر دارد می رسد یا آنچه را که می خواهد می یابد "گمان می کند لذت می برد " آری گمان می کند. حال آنکه این گمان هدیه ی تحمیلی محیط به ناخودآگاه اوست و این ناخودآگاه او را متظاهر به کاری می کند که انسان آن را "شادی" می نامد  .

و از آنسو زمانی که به چیزی که در نظر دارد نمی رسد یا آنچه را که می خواهد به دست نمی آورد، گمان می کند "شکست" را...

"شکست"  حماقت مضاعف تفکر و گمان انسانی است نه چیز دیگر.

حقیقت این است که حقیقتی نیست و وجود ندارد و آنچه که هست تخیلی خام است از آنچه می اندیشیم.

این تخیلیست که در نوع بشر نسل به نسل و سینه به سینه  دست به دست شده و هر نسل آن را پرورانده و در مزرعه ی ناخودآگاه نسل بعد کشت داده و این داستان ادامه دارد...

و حالا من این پیام آور خویش از خدای خویش چنین می خواهم:

ای خدای من،ای کسی که کسی نیست و من از حماقتم او را می خوانم و او را خدا می نامم...

 درود؛

هرآینه هر آنکسی که تو را بیندیشد و در پی شناخت و شناساندن تو باشد احمق تر است.

من تو را می خوانم و حماقتم را در همین سطح می دانم و نه بیش می خواهم...

از تو می خواهم در این نوروز و تازگی سال که باز هم از تخیلات بشری است به من یک چیز را عطا کنی و همین مرا بس است:

مرا موفق کن که آنچه هست و آنچه می رسد را بی آنکه بپذیرم دریابم؛ که پذیرفتن آغاز انتخاب حالات حماقت است یعنی خوشحالی و ناراحتی و غم و شادی . توفیقم ده که به خاک بسپارم این تخیلات را و و نهالی  نو برویان از آنان و میوه ای شیرین به من بنوشان که آن حالت نو باشد.

راستی مرگ چیست؟! مرا زندگانی ببخش...


 

 

یلدایتان مبارک و ناپاینده !

درود بر همه!

می دانم دیر آمده ام ، بدون هیچ مقدمه چینی تنها با تبریک این شب باستانی و فرخنده و با امید به این که مانند این شب که با تمامی طول و تفصیلش عاقبت رفتنی است؛ روزی بیاید که شاهد پایان یافتن شب طولانی ظلم و ستم باشیم در تمامی دنیای خاکی.

به یک  رباعی مهمانتان می کنم:


باید که خودم؛ خودم، خودم را بخرم     از شــــاعــر نارسیــــده ها دل ببرم

ای بلبـــل نورســــیده برگــــرد برو      من یک قفسم که دوست دارم بپرم


تا پاسی دیگر بدرود.

از کیش تا ریش!!!

درود و صد درود دیگر

بی هیچ سخن اضافه ای مهمان منید، به یک رباعی و داستان جالبش را می گذارم برای پست بعدی...این شما و این یک رباعی تازه:



بایـد که خـدا به داد این دین برســـد!     و ریش من از کمر به پایین برسد!!

وسواس شما مگر کمی کم بشود!!!      باشد که دعایتان به آمین برسد!!!!


برای پایان سخن عکسی مینمایشتان!(صورت خلاص شده ی عبارت "به شما نمایش میدهم") از سر مزاح و می گویم .... تا پاسی دیگر بدرود....



کنون لبخند را دریاب!

درود بر تمامی دوستان و دوستداران این مُقام...


دلم برای همه شما تنگ است و از به روز نکردن وبلاگ بیش از شما ناراحتم. اما چه کنم که دستم بند حوادثی است که ناگزیر دیر به دیر می آیم، باشد که به زودی بوی بهبود ز اوضای جهان بشنوم و آن گاه دست به کاری زنم که.... بماند!

این بار مهمانتان می کنم به یک شعر نیمایی که یک سالی می گذرد از آمدنش از عالم معنا به دنیای لفظ. این شعر را در آن زمان بیشتر برای معلولین در ذهن داشتم ، برای کسانی که توقعاتشان را زیباتر می بینم از به اصطلاح تندرستان ظاهری معلول ذهن که مست غرور سلامت ظاهرشانند و غافل از باطنی نادرست ....

این شما و این شعری نو و نو!

 

کماکان شب... سحر نزدیک...وساعت حول و حوش بازه ی تشویش می پلکید...

هوا گرگی و گرگش بیشتر از میش...و من بر پشت بام خانه خوابیده...

 

صدایی ناگهان افتاد در گوش مکان...گویی هوا چین خورد و...پرهای معلق خواب را از دیده ام پرداد...

سرم بی خواب و سرسام و نگاهم سرد و سرگردان ولی آرام...حواسم جمع سرمای سرصبح و سکوتی که مبادا بشکند...آرام چرخیدم؛

عجب بختی!

به روی پشتِ بام خانه ی شاعر... دو قطبِ آسمان یعنی عقاب و دیگری شاهین...دمی اتراق فرمودند.

عقابی روی خندان و از آن سو غرق غم شاهین...

ندانستم چرا، امّا، پس از احوال پرسی ها... سخن ها نو شد و گلچین.

عقاب شادمان پرسید:

      -         ای شاهین دل غمگین، کمال آرزویت چیست؟

-         کمال وآرزوی من؟! اگر گویم نمی رنجی؟

-         نه ای آزاده ، رنجی نیست جز بی پاسخی دیدن.

دل شاهین پر از غم بود...نفس هایش پر از آهِ دمادم بود...دو بالش را تواضع کرد و با حالی حقارت گفت:

-         کمال آرزوی من، پریدن در مقام توست...در آن اوجی که که کس را هم نوردت نیست...دردی نیست...هوا لبریز آزادی است!...دلم آنجاست...اگر چه بالهایم را توان آنچنانی نیست!

سکوتی در میان افتاد...عقاب اندیشه آلودِ سخن ها بود و بادی سرد چون روح فضا بر گونه های شاعرِ راوی به گردش بود...

کماکم گرگهای آسمان تحلیل می رفتند...

عقاب اینگونه آوازید:  

-تو ای شاهین،  رفیق هم سرشت آشنا...لختی تحمل کن...سخن هایت شنودم،اندکی ما را تحمل کن؛

من و تو هردومان از جنس پروازیم...بی پروای عشقیم و هم آوازیم...هم دردیم... هنرمندیم...

 ولی این اوجها واهی است...و باور کن هنر در اوج ماندن نیست... 

هنر در اوج راندن هاست...

کنون لبخند را دریاب که اوج راستین در ماست...

که آغاز جهان را انفجاری نیست...که لبخندی است بس زیبا...

سکوتی نو میان آمد...هم آغوشی شاهین و عقاب و من...که در حالی دگر بودند...

هوا دیگر پر از میش است...کماکم گیسوان دختر چوپان به سبز آسمان پاشیده شد، 

 ناگاه دو قطب آسمان در بی کران ها محو و یکتا شد....

 

نکته: از آنجا که محیط بلاگفا انسجام و انعطاف متنی لازم را دارا نیست مجبور شدم برای فاصله اندازی زمانی در خواندن شعر از سه نقطه ی متوالی استفاده کنم که از ابتکارات یکی از دوستان به وام گرفته شده است.

 پایان سخن اینکه :

در پناه دعای مادر باشید و تا پاسی دیگر بدرود.

چوپان و گرگ و گوسپندان...

درود؛ درودی دوباره؛ درودی با درد....

 اول رباعی را می نویسم که کسانی که فرصت دردنامه را ندارند رنجشی نکشند:


         چوپان شده گرگ و گوسپندان مسئول      این دهکده جز ملخ ندارد محصول

         من معتـــقدم به آنــــچه می بــــینم یا،        لا حـــَــــولَ وَ لا قُــوَّة الّا با پــــول 

                            

 شاید برایتان عادی شده باشد که دیر به دیر بیایم، ولی اینبار دلیلی بود که نتوانستم تاکنون حتی وبلاگم را به روز کنم چه رسد که سرم را هم بخارانم! و آن دلیلش بگذریم...

خلاصه سرتان را بیش از این به درد نمی آورم خوش باشید و باده به پنهانی بنوشید که تعزیر می کنند. همان رباعی یک ماه پیش را در این پست آوردم که بضاعتم همین بود؛  قول می دهم درآینده ی نزدیک تر با یک شعر بلندتر به سراغتان آیم!

 تا آن روز بدرود...


با یک رباعی آمدم....

"خُوَتای نامَک"

درود و دو صد درود و به به!!!

این بار برایتان داستان واره نمی گویم و سرتان را درد نمی آورم . میهمان من باشید با یک رباعی که بوی پول می دهد و بماند...:

چوپان شده گرگ و گوسپندان مسئول    این مزرعه جز ملخ ندارد محصول

من معتقــــدم به آنچه می بــــینم یا       لا حـــول و لا قــــّو‌ة الّا با پــــــول

 

تا پاسی دیگر بدرود.

این نیز بگذرد...


"خوتای نامک"

همه ساله بخت پیروز باد    همه روزگار تو نوروز باد

حکیم فردوسی طوسی

درود و صد درود و نوروزتان پیروز و فرخنده. چند روزی است که عزم کار کرده ایم که مطلبی بایسته بپیراییم و هدیه کنیم دوستان را به عنوان عیدی. و امروز که می نویسم خلوتم و غربت بیابان دانشکده را رها کرده ام و آمده ام به دیار خویش و در باغستانی که به بهشت می ماند شهریار خویشم؛ آری این روزها در روستا بهار را می بینی چشم در چشم! و اندیشه در من جوانه می زند گویی نوبهار مهربان آمده سوی چمنِ من و مرا نیز نو،روز می کند. خوب به قول یکی از آشنایان که چندی برطبل محبت ما می کوفت:"این نیز بگذرد" ؛آری ، ولی هرچند حافظ می فرماید: دور فلک درنگ ندارد شتاب کن...، من سخنی دیگر دارم. قصد آن کردم که زین پس مستِ مست و کوزه در دست متولد شوم و شدم. و حالا مهمانتان می کنم به یک رباعی و یک غزل، رباعی را به خودم تقدیم می کنم به حسنی که دوستش دارم.

و اما غزلی که دوستان گرمابه و گلستان مدتهاست انتظار پایانش را می کشیدند را به همانان تقدیم می کنم :

"رباعی"

 برخـــــیز که آب از آســــیــاب افتاده          بـرگرد که آسـیاب از آب افتاده

تو سفره ی هفت سین و نوروز بشو      من ماهی در تنگ شراب افتاده

 

"غزل"

با آه های ملتهب از سینه ای جذام      سیگار عمر تو پک می خورد مدام

رویت سیاه تر شود از شام عاشقان      برچـیده باد از این صحـنه دانه دام

شب را به دوش می کشی و روز را به روی        قلبـت به سنگی تاریکی رخام

معصـوم زاده ی دل شــاهد منست       حاشـا نکن به قسم کی کجا کدام

دور فلــک درنگ ندارد شـــتاب کن       پیکی بزن و مشت پری هم دیازپام

عــلّامـــه دروغ که فـــتوا نمی دهد       آری خـــواص کجا و غـم عــوام!

آغــــوش آنکه تو را می خرد حلال     دسـتـــان خـالی شـــاعر ولی حرام

عشـق زمـینی اگر آســـمان رود     بازم زمینی است مجاز است و کم دوام

دیگر بس است از تو سرودن برو، برو    این شعر هم به سر آمد؛همین،تمام.

 

خوب تا پاسی دگر بدرود ای عزیزان و

حرف آخر این که: "این نیز گذشت!" ....

 

آزاد باش و رهاای پسر!

خوتای نامک

 

دل فراخان را بود دست فراخ    چشم کورانرا عثار سنگلاخ

هرکه را دندان صدقی رسته شد   از دروغ و از خیانت رسته شد

مثنوی معنوی

 

درود بر همگان و همگنان! به قول برادر مولوی بلخی، مدتی باز این مثنوی تاخیر شد و ... بماند مثل همیشه؛ بگذارید این بار را اینگونه بیاغازم:  

عاقبت آمدم،بازگشتم به اصلم، به دیار آبای اجدادیم به خراسان بزرگ و سپهرآیین خویش که اسفراینش گویند چندی. اولین باری بود که دوری قریب پنج ماه را از خانه و خانواده می درکیدم(همان درک کردیم) که:

بسی رنج بردم در این پنج ماه           که از دوری و غم شدم راه راه!!!

دلم برای تمامیت این خاک می تپیده و می تپد خاکی که همواره بزرگ پرور بوده و هست از فردوسی حکیم تا اخوان و شریعتی و شجریان و... بزرگانی که در راهند و روزی اثبات گر خویش خواهند شد و آن روز نزدیک است...

واین ترم شاید سخت ترین ترم تحصیلیم بود که از سرگذرانیدم. درس ها به شدت سنگین و ما که مسئولیت دبیری انجمن علمی بردوش و  پند پیرمی فروش در گوش و سینه از غم و درد زمانه پرخروش تا کجا رسد به ماسروش و عجب سجعی شد، به به!

الان هم که دارم وبلاگ را تازه مي کنم ساعتي نمي شود که از زير دستگاه نوار قلب بيرون آمدم و بناست اکو بدهم. دريغ که دير فهميدم که بيخيالي ودر عمق انديشه نرفتن گاهي بهتر است و مگر چه شد آنانکه چنين نبودند و چنان بودندو... و خوشحالم علي رغم اينکه سلامتيم دوباره به تحليل رفت، دلم از خويشتنم راضي است. زمانه ی بدی شده نازنینان دوستان و امیدوارم دلتان همچنان برای خودتان بتپد حالا آخر می گویم چرا!

 

خلاصه  سرتان را به درد نیاورم، درست است نرسیدم وبلاگ را به روز کنم اما نتیجه اش شاگرد اولی و معدل الف شدن در کلاس شد که می ارزید به تمام بدوبیراه شنیدن ها و... .

 اما چندی است احساس نیکی دارم و هرچه این مدت شعر تازه نگفتم فکرتازه کردم و غم زمانه را به شراب تفکر ناب و پندهای رندانه پیری چون عبیدزاکانی و مولانا به فراموشی سپردم و چه حس دلپذیری است آزاد شدن از بند تعلقات و آزادانه زیستن. همین که وجدانت بیدارباشد و راحت بس است و وای برکسي  اگر وجدانش به خواب زده باشد.

سخن را کوتاه می کنم و به دو رباعی بسنده می کنم و یک غزل طنز که در دانشگاه سر کلاس یکی از استادان مجرد و مونث! و بنا به اصرار دوستان و همکلاسیها ساختیم و خواندیم وبیت اولش شد پس زمینه لپتابمان! پس بنیوشید و لذت ببرید و مارا با نظری شاد ویاد ....!

 

نخست رباعي

 

در غربت این گوشه از عالم مادر    تنها شده ام دوباره با غم مادر

در طالع من خیانتی رفته ببین       ای کاش حسن نبود نامم مادر

 

 و غزل

 

حسن، کسی که همیشه تورا بخواهد نیست

دلت برای خودت می تپد همین کافیست!

بدون پول حسن عاشقی خطر دارد!

همین که گفتم و دیگر نگو خیانت چیست

نگو کسی که ...(سه نقطه)نگو نگو بس کن

بدون فحش و کنایه برو به آخر لیست

بگو که پول کجا و من خراب کجا

و شاعران که فقیرند و نیستند آرتیست

بگو که حرف زیاد است و قافیه تنگ است

و چوب اسکی شعرم شکسته شد در پیست

آهای حضرت استاد jk محبوب

به پاس شعر قشنگم به من بده یک بیست!

 

 

 توضیح: عبارت jk یک نوع فلیپ فلاپ است که در درس مدار و معماری کامپیوتر استفاده می شود و از جهتی مخفف "جلال کمالی" یا فامیلی این خانم مهندس  و استاد ماست که شعر را در کلاسشان خوانده شده.

 

تا پاسی دیگر که همین نزدیکی است بدرود

آن شب که شهاب سنگ می بارید!

"خوتای نامک"

 

بازهم تعلل و کوتاهی و گلایه دوستان و...و  چه کنم و به قول مرضیه چی بگم وقتی که ...

بماند آقا قبول! ما بدقولیم، حالا راضی شدید به این اعتراف...

مخصوصا شرمنده كساني كه نظرات خصوصي مي گذارند هستم. خداییش هر کار می کنم زود به زود به روز شوم نمی شود و نمی گذارد این دغدغه های نان و درس و درد و... و بماند که اینترنت باهنر یک هفته است قطع شده و ... که این قصه سر دراز داردو سرتان را درد نمی آورم. اما حالا بگذارید خاطره ی سرایش یک شعر را که در این اواخر رخ داده، برایتان تعریف کنم:

چند هفته پیش یعنی بامداد روزی که آسمان پر شده بود از شهاب سنگ(همان نیمه شب!ساعت 1 بامداد) و انجمن علمی معدن همه را برای این رصد زیبا دعوت به بیداری کرده بود. ماهم -که اصلا خوابمان به آدمها شبیه نیست-دعوتشان را اجابت کردیم و در تاریکی شب رفتیم به وسط بیابان دانشکده و دیدیم به به! دوستان همه جمعند و دری نیست که فراز کنند و کسی نیست که "ان یکاد" بخواند! پس دیدیم جماعتی افزون، همه بر ستون های سیمانی برق که از دوران های پیش از میلاد باستان! بر زمین فرش شده اند به پشت خوابیده و با هر رصد ستاره ای دادی از "فیها خالدون" خویش بر می آورند که یعنی ما دیدیم و در همین نزدیکی دور از پسرها , دخترها به حیاط خوابگاه محصورشان آمده و آنها نیز باهر رصدی(گاهی هم برای اینکه کم نیاورند!)از ته تهشان!جیغشان را به گوش پسرها در آنسوی دانشکده می رساندند و این یعنی اینکه "ما هم دیدیم"!(به نوع تشبه جمله بندی با درس حسنک و حیوانات در کتاب فارسی ابتدایی توجه کنید!).

خلاصه داستان بالا از ساعت 30 دقیقه بامداد آغاز و تا یک ساعت بیش، ادامه داشت. اما من در کجای این داستان بودم!!!

5 دقیقه بیشتر نتوانستم در میان جمع بمانم وقتی که صدای همنوازي گروه دستان و صداي همای از گوشي يكي از دوستان به گوشم رسید که:

 بوی باران تازه می آید       نکند بوی چشم تر باشد

سخنی از وفا شنیده نشد   نکند گوش خلق کر باشد...

 

دیوانه ام کرد و تاریکی بیابان را با مشعل کوچکی از سیگار شکافتم و چنین مترنم بر لبم شد یک رباعی تازه:

آن شب که دلت شبیه من حیران بود     چشمت پی یک شهاب سرگردان بود

سیگار به لب داشت خدا و من هم!        خاکستر و اشک و آه  در جریان بود!

 

که چه غریب است شاعر در این روزگار و یک رباعی از قدیم ترها برای پایان:

 

ديگر اثـــری نمانده بود از جانـــش         لبــها گره خــورده بود با دندانش

بايد بچـــشی عــــذاب تنــهايی را         تا پی ببری به رقـص انگشتانش

 

 

تا پاسی دیگر بدرود.