برای اولین بار در عمر ادبی خویش می خواهم درباره جشنواره های شعری، فارغ از جغرافیای تحت سیطره اش سخن بگویم هرچند که اسلاف می گفتند در چهل سالگی طنبور بیاموزی! در گور استاد خواهی شد!
اینجا سخن از نوع استانی آن است؛ تا یادمان می آید زمانی که خراسان بزرگ بود مشهد حق تمام شهرستان ها را تحت الشعاع خود نگاه داشته بود که طبیب بیمروت، خلق را رنجور میخواهد؛ همه ی دوستان در هر زمینه ای که فعالیت می کردند به یاد دارند بیدادها و ناداوری ها را؛
دلمان خوش بود خراسان شمالی که جدا شد با چند شهر اندکی که دارد و کم بیش قد هم هستند! اوضاع به سامان می شود نگو که راست گفتند قدما، هیچ بدی نرفت كه خوب جاش بیاد و نه قم خوبه نه كاشون لعنت به هر دوتاشون!
اخیرا جشنواره ای برگزار شد در این دیار به نام اولین جشنواره ی شعر آیینی خراسان شمالی؛ راست گفته اند که راه دزد زده فقط تا چهل روز امنه! آری هنوز چله ای نگذشته بود از اختتامیه جشنواره شعر خراسان شمالی که در بجنورد مدیریت! و در اسفراین به آخر رسانیده شد که سپهرآیینی ها از هیچ چیز کم نگذاشتند در آن زمان و جشنواره در کمال احترام به میهمانان به پایان رسانده ایم؛ نگذاشتیم آب در دل کسی تکان بخورد هرچند داوری را علی الرغم آنکه عادلانه نمی دانستیم سکوت کردیم مبادا توهین تلقی شود! غافل از آنکه درخت كج جز به آتش راست نمی گردد...
حالا بگویم از آنچه باید بگویم؛ دعوتمان کردند با واسطه! چون شماره مان را اشتباه به هماهنگ کننده در اسفراین داده بودند! آری سالی که نکوست... بعد دوستانمان گفتند ساعت 2 حرکت به سمت بجنورد است؛ بعد گفتند 2:30 حرکت از روبروی ساختمان تبلیغات اسلامی شهرستان؛ همینجا برایمان سوال شد آخر چرا از آنجا؟! اختتامیه شعر چه دخلی دارد به ... بماند؛با خود گفتیم سنگی را كه نتوان برداشت باید بوسید و گذشت!
آمدیم کلا 4 نفر شاعر دیدیم؛بقیه را نمیشناسم که اصلا چه شغل شریفی دارند! بله، ساعت سه و نیم حرکت کردیم به سمت بجنورد؛مسیر در یک قسمتش به خاطر برف باد ترافیک شده بود و همشیره که از شب قبل به خاطر مراسم در بجنورد مانده بود، تماس گرفتند که بخش اول شعرخوانی شروع گشته و نام موسی الرضا بهنام فر را دوبار خوانده اند و نبوده؛ زودتر برسانید خود را! ما هم تا رسیدیم شد ساعت 5 و دمدمه های اذان مغرب؛ قسمت اول شعرخوانی تمام شده بود و ملت آمده بودند در سالن تالار به خودشان برسند و چایی بنوشند و خوش وبشی کنند اما به اشتهای مردم نمیشود نان خورد چه برسد چایی!
خواستیم گلاب به رویتان برویم دستشویی! دیدیم صفی طویل را طویل تر از صف دریافت یارانه در پای خودپرداز! اوضاع را جویا آمدیم دیدیم از چهار سرویس بهداشتی آقایون 3 تا پر شده بود! و خراب است و دستشویی خانومها آب نداشت! خلاصه آنقدر سمن بود، كه یاسمن در آن میان گم بشود!
بعد فراغت مختصر مزاج! وارد تالار شدیم و به نزد حسن روشان دوست دوران قدیم و کم و بیش گرمابه و نه! گلستان خویش رفتیم که در جلوی سالن خالی از حضار نشسته بود و داشت شرحی از برنده شدنش را در جشنواره فجر برای دوستی نقل می کرد؛ ما هم شنیدیم و مشعوف شدیم البته؛ خوب از اطناب بتابیم و بر ایجاز بیفزاییم...
از حسن آقا می پرسم: کی نوبت شعرخوانی ماست که دعوت شده ایم؛ ایشان فرمودند غزل شما برای خواندن انتخاب شده و جزو بیست و اندی شعر انتخابی برای قرائت بوده؛ بعد تاملی فرمودند و فرمودند: اگر شما نخوانید ناراحت می شوید؟!!! تصمیم گرفتیم آقای بهنام فر بخوانند!!! ماندم چه بگویم؛ پس ما را برای چه دعوت کردید بیاییم!ناخوانده بخانه خدا نتوان رفت آقا حسن! چه برسد به پاریس کوچولو آن هم در زمستان!دعوتمان کردید بیاییم بیانیه داورهای بجنوردی را بشنویم و جایزه هایی را که بین بجنورد و شیروان تقسیم شد! راست گفتن چنانچه گفته اند: ده برای که خوب است کدخدا و برارش!
یا دعوت کردید بیاییم سخنان دوساعته ی دو روحانی معظم و دانای شعر را بشنویم و تلمذ کنیم! کسی نبود به این دانایان شعرشناس که می فرمودند: شعر اگر آیینی نباشد نمی ماند و خیام و حافظ و... در گور لرزانیدند، بگوید عزیزان دل برادر:گر تو قرآن بدین نمط خوانی... ببری رونق از مسلمانی!
ماشاا... از ساعت پنج و نیم تا هفت و نیم سخنرانی و خیر مقدم! بعد 30 دقیقه شعرخوانی و 15 دقیقه کلیپ ! آنوقت پنج دقیقه برای شعر شاعران اسفراینی وقت نبود! آن هم برای من! چرا؟! چون غزلم پاچه خواری نبود! و کمی تلنگر داشت و ممکن بود بعضی ها به مذاقشان خوش نیاید مانند سوم خرداد 86 در تالار گلشن بشود! آری اگر ما نیز شعر می خواندیم شاید برای همان افراد حاضر در جلسه نیز مشخص می شد ناداوری و حرکت شما عاقلانه بود؛ شما هم حسن آقا؟! نگو وقت نبود! که تنها چیزی که آنجا بود وقت بود و راست گفته اند که : حاکمان در زمان معزولی... همه شبلی و بايزيد شوند؛
روی سخنم اینجا با حسن روشان عزیز است؛ حسن عزیز دست اندر کار اصلی این جشنواره شما بودید؛ کار ندارم به جشنواره ی قبلی خراسان شمالی و خدا آگاه است که از شنیدن خبر برنده شدنتان در جشنواره فجر نیز بسی مسرور شدیم؛اما بدان و آگاه باش که واقعا متاسف شدم برای خودم و دست اندر کاران این جشنواره...
یعنی بجنوردی که نام مرکز استانی را به یدک می کشد یک تالار حسابی ندارد که توالت هایش پر نباشند و ملت نیم ساعت به صف نایستند؟!اسفراین اینگونه بود؟! شما که اسفراین آمدید ما با شما اینگونه رفتار کردیم؟! گفتیم بیایید و بعد تریبون را و جایزه ها را بین خودمان به گردش در آوردیم! انصاف داشته باشید و سبوی خالی خود را بسبوی پر ما مزنید عزیزان دل برادر...
عزیزان هیئت امنای شعر استان میشناسید و میشناسمتم؛ کم شعر می گویم که کم گویی و گزیده گویی را به فرمایشی سرودن و خشت زدن و حیف و میل کردن این قیمتی لفظ دری در پای کسان و خسان ترجیح می دادم و میدهم؛ ولی شک نداشتم در این جشنواره با توجه به تفکیک سنّی ، اگر داوری عالمانه و بی طرفانه ای باشد جزو سه نفر اول شعر کلاسیک خواهم بود؛ شک دارید شعرهای کلاسیک را بدهید دست داورانی که اولا از همان شهر نباشند که جایزه میخواهند بدهند و در ثانی سطح شاعری و شعرشناسیشان از سطح شعرهای جشنواره بالاتر باشد که : دو صد من استخوان باید كه صدمن بار بردارد؛آری بیایید این چنین کنیم تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد.
نمی خواهم و حوصله ای نمانده که بیش از این بنویسم؛ از شعر سپید و خواهرم هم بگذارید خودش دفاع کند که بیش از من دلخور بود ؛ تنها شعر خواند و بی تقدیری که شایسته تر از دیگران بود؛
اما بدانید بجنورد و شعر بجنورد هیچ چیز بیشتر که از سپهرآیین ندارد که هیچ، باز هم قدما راست گفته اند که: یك ده آباد بهتر از صد شهر خراب است... چه برسد به آنجا که که جشنواره ای برگزار شود و جایزه ای به اسفراین تعلق نگیرد هیچ؛ از بیست سی نفری که شعر بخوانند تنها وقت به دو نفر از اسفراینی ها مدعو برسد!
خودتان هم مرا میشناسید؛ هیچگاه پز شعر نداده ام که خود را شاعر نمیدانم و خیلی ها را بیشتر از خود! چرا که شاعری شیوه ی رندان بلاکشی است که روزی سیاهه ای میسرایند و برای هر کس نمی سرایند... قصدم از شرکت در این جشنواره شکی بود که به یقین انجامید!
این سخن مولوی را هم شنیده ایم که: گنج بی مار و گل بی خار نیست ... شادی بی غم در این بازار نیست؛ اما آن هم اندازه دارد به خدا! ما که حرمت شکنی و بی احترامی و ناداوری را به شامی نفروختیم و نمیفروشیم از همانجا راهی شهرمان شدیم؛ نمیدانم دوستانمان از اسفراین که همه جزو محترمین و مومنین بودند چرا ترک جلسه نکردند به اعتراض؟! مگر نه اینکه فقط از سه پیرغلام و مداح بجنوردی تقدیر شد! و شهرهای دیگر کشک! بالاخره بجنورد دارالمونین است! و شهرهای دیگر که شاعر آیینی و پیرغلام و محب اهل بیت یا فرد شاخصی ندارند که یکی از سه تقدیر شده از آن شهرها باشند!
فقط به خاطر شام! من چنین نمی اندیشم که این همه راه را عده ای برای یک شام! در زمستان از اسفراین بیایند و نشنیده باشند کلام سعدی را که : ای شکم خیره به نانی بساز.... که ظن من آنست که همشهریان من که رویشان نشد دعوت بعضی ها را رد کنند بالجبار ماندند و ما نیز حکایتمان شد این شعر که :دست بیچاره چون بجان نرسد ... چاره جز پیرهن دریدن نیست...
اما به عنوان حسن ختام به غزلی از آنهایی که در جشنواره بود مهمانتان میکنم و داوری را به اهلش میسپارم؛هرچند شعر مال 6 سال پیش است زمانی که من پیش دانشگاهی بودم! اما صیقل کاری شعری بر روی آن صورت گرفته بود.
براداران و خوهران دست اندر کار بجنوردی اين سخن بوالفضل بيهقی را نشنيدید که گفته است: دولت افتان و خيزان بايد که پايدار باشد؛من هم شنیده ام که : در شهرِ نی سواران باید سوار نی شد، اما نی سواری تا به چند؟!بگذارید این مافیا را؛ بدانید این قافله تا به حشر لنگ است و این سفر که می روید به ترکستان ؛ نه نماز شبگیر کنید و نه آب توی شیر؛ بله عزیزان دست بالای دست بسیار است و به یاد داشته باشید چیزی که عوض خواهد داشت، گله گمان نکنم که بعد اینهمه تکرار مکررات اگر خجالت شاخ بود باید شاختان به آسمان می رسید؛ هرچند از قدیمیان شنیده ایم که رند را بند و قحبه را پند سود نكند! هرچند ما شما را ازین قماش ندانستیم و نمیدانیم و از سر کم حافظگی و کمی توشه ی ادبی به این سخنان و ضرب المثل های عامیانه دست می یازیم و این سخنان را اگر بد است بر بی ادبی قدیمیان بگزارید نه بنده ی حقیر سراپا تقصیر....
پانوشت 1: پیرو سخن حضرت حافظ که :عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو؛ و عرض معذرت نخست از حضرت او که نام چنین تالار مفتضحی را حافظ نهاده اند! از تمامی عزیزانی که احترام میهمان دانستند و برای این جشنواره زحمت خالصانه کشیدند تشکر می کنیم ؛از منِ نوعی دلگیر نشوید که نقل است از شیخنا پرسیدند، یا شیخ چرا خیار تهش تلخ است؟! فرمود : چون راست است!
پانوشت 2: ما انسان ها موجودات عجیبی هستیم : نه طاقت دروغ را داریم ؛ و نه تحمل حقیقت ... !!!
پانوشت 3: اینها گلایه هایی بود که فوران کرد و اگر گفته نمیشد غمباد میشد و امید اصلاح می رود، اما همچنان احترام حسن روشان عزیز و استاد مهرنیا و عزیزان دگر در دل ماست.
« حجم سياهه »
در حجم اين سياهه گرفتار مي شـوند با تــيك وتـاك ثـانـيه تكرار مي شوند
بدبخت هاي قصّـه نويســـندگان خود مثــل تـناوبند؛ نـمــودار مي شوند
ضحّاك هاي قصـّه به خونخواهي خدا خـود با درفـش كاوه پديدار مي شوند
پيغمبران ابـرهه مبـــــــعوث مي شوند وقـتي پرندگان بلا ســار مي شوند
سربازهاي خسته ي شطرنج زندگی در كيش ومات حادثه احضار مي شوند
"این استخوان که هاون دوران روزگار خاکش غبارکرد"(1)وسگان هارمي شوند
"ايمان بـياوريم به آغاز فصـلِ سرد"(2) وقـتي كه صاحبان عصا مار مي شوند!
موسايِ سامرایی من،سـامري ســـتيز! گوساله هاي توطئه پروار مي شــوند
"بردار نردبان جفا را که عاشــقان"(3) تنها به جرم عشق تو بَر،دار مي شوند
مايك مثلثّيم خدارﺃس سـوّم اســت اين دو به سمت وسوي تو بُردار مي شوند
حالا خودت بيا غزلــت را تـمـــام كن حـالا كه شــاعران تو انكار مـي شوند
1- اشاره به بیت حضرت سعدی : چند استخوان که هاون دوران روزگار .... خردش چنان بکوفت که خاکش غبار کرد
2- تضمین از شعر فروغ فرخ زاد
3- اشاره به بیت سنایی: شيرمردان دين در آخرِ کار ... نردباني بساختنداز دار