بر خویش به پا خیز، در خویش بمیر
هر لحظه به جای زندگی، بیش بمیر
این بود تمام حرف دنیا با من
قبل از آن که تو را ... خود از پیش بمیر
بر خویش به پا خیز، در خویش بمیر
هر لحظه به جای زندگی، بیش بمیر
این بود تمام حرف دنیا با من
قبل از آن که تو را ... خود از پیش بمیر
از هر چه که بگذریم، غم خواهد بود
این جنس خراب بیش و کم خواهد بود
من بی تو و تو بدون من، این یعنی
پایان شب سیه عدم خواهد بود
با حوصله و قدم قدم می میریم
پایان بدی است در عدم می میریم
هر لحظه ما چقدر وحشتناک است
دم می آییم، بازدم می میریم
هر لحظه درون خویش وهمی دارم
از بدبختی همیشه سهمی دارم
من راه خودم گرفتم او راه خودش
انسانیت زبان نفهمی دارم
باریست که روی دست دنیا مانده است
دیریست که از سهم خودش جا مانده است
مظلومیتی چنین ندیدم هرگز
تنهایی من چقدر تنها مانده است
در قالب تنهایی خود جا نشدیم
همرنگ جماعتیم، رسوا نشدیم
این قصه دردناک حال من و توست
آن روز که گم شدیم، پیدا نشدیم
از حوصله زمانه سر خواهد رفت
با چشم تر و خون جگر خواهد رفت
در زندگی تو بی خبر آید عشق
از زندگی تو بی خبر خواهد رفت
این ساعت و این لحظه و این دم هیچ است
با این تن نانجیب، آدم هیچ است
ای مرگ، به ناکامی خود خوب بخند
این عمر که تحویل تو دادم، هیچ است
در چشم همیشه مهربانی داری
لطفی هستی کنار عمرم جاری
خوشحالم از اینکه دوستت می دارم
خوشحالم از اینکه دوستم می داری
دیریست که چشم انتظارم خون است
پاییز و زمستان و بهارم خون است
بادم اما اگر بپیچم درد است
ابرم اما اگر ببارم خون است
من : پشت سر گناه پنهان شده ای
من : عاقبت شوم پریشان شده ای
تقدیر به هم ریخته ی من این است:
"حیران شده ای" که نیست " انسان شده ای"