♥♥♥

دل شکسته

هر جا دلت شکست، خودت
 
شکسته هارا جمع کن

تا هر کسی منت دست
 
زخمی اش رابه رُخت نکشد.

امتحان عشق

مادر

سلام مامانی

این دفعه نتونستم واست کادو جز گل بیارم اخه بابا گفت گل  بگیر اما تو خودت گلی مامانی دلم واست تنگ شده مامان تنها موهام شونه میکنم سختمه اما چیکار کنم کسی رو ندارم موهامو شونه کنه..

مامانی من اینجا دراز کشیدم بابا گفت بلند شو کثیف میشی کسی نداری لباسات بشوره من گریه کردم گفتم مامان من اینجا خوابیده اگر کثیف بود مامانی نمیخوابید من یاد اون روزا که بودی تو حیاط اون خونه خوشکله یادت میاد؟

مامانی از هرکی میپرسم مامانم کی میاد هیچکس جواب نمیده میگن مامانت رفته پیش خدا من با خدا قهرم نمیذاره تو بیای مگه خدا خودش مامان نداره؟خوب مامانم بفرسته بیاد من تنهام تو خونه هیشکی ندارم تا کی اینجور تنها بشینم انقد تنهایی با کاغذ و قلمم ور رفتم که یه کتاب گنده واست نوشتم تا بیای بهت کادو میدم بدونی تو نبودی چقدر سختی کشیدم تا بدونی بازم محبتم کنی...

حرف های خودمونی

- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن

- نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن

- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود

- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود

- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم

- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست

- دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است

- تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد

- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد

- مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀ‌خود ، قلبي كودكانه داشته باشد

- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغ به آن نصب كنی

- يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها

- دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است

- هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد

- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد

- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد...

به سلامتی...

                   به سلامتی لرزش دست های پیر پدر 

به سلامتی سرنوشت! که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت

به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست

به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه

به سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه

به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست

به سلامتی مادر که وقتی غذا سر سفره کم میاد کسی که اون غذا رو دوست نداره مادره

باران پاییزی


 ای همیشه جاری!
ای بهار کوتاه!
ای ترنم باران وحی!
در شکوه مقام تو حیرانم که معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند. برهوت این دنیای خاکی شایستگی میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر، غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات با پهلویی بیمار، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...

بدون شرح

مکالمه جالب بین دختر و پسر عاشق

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …:
چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟
پسر گفت …:
نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …
دختر گفت …:
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
پسر گفت… :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …
دختر گفت …:
اثبات.!.!.؟
نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…
اما تو نمی توانی این کار را بکنی …
پسر گفت …:
خوب …
من تو رو دوست دارم …
چون …
زیبا هستی…
چون…
صدای تو گیراست …
چون…
جذاب و دوست داشتنی هستی…
چون …
باملاحظه و بافکر هستی …
چون …
به من توجه و محبت می کنی …
تو را به خاطر لبخندت …
دوست دارم …
به خاطر تمامی حرکاتت…
دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …
چند روز بعد …
دختر تصادف کرد و به کما رفت…
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…
نامه بدین شرح بود …:
عزیز دلم …
تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …
اکنون دیگر حرف نمی زنی …
پس نمی توانم دوستت داشته باشم …
دوستت دارم …
چون به من توجه و محبت می کنی …
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
نمی توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم …
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
در زمان هایی مثل الان…
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز داره…؟
نه هرگز…
و من هنوز دوستت دارم …

توصیف عشق

دبیر انگلیسی: عشق تنها کلمه ای است که ed نمی گیرد و به گذشته باز نمی گردد

دبیر ادبیات:
عشق آن نیرویی است بین دو انسان. مثل لیلی و مجنون

دبیر تاریخ:
عشق تنها قراردادی است که از کشورهای دیگر وارد نمی شود

دبیر دینی:
عشق نیرویی الهی و خدادادی است

دبیر ریاضی:
عشق رابطه ی دو انسان است و رابطه ی دو انسان مانند رابطه ی سینوس و کسینوس است

دبیر جغرافی:
تیرهای عشق از بلندایی به بلندی قله ی آلپ بر قلب وارد می شود

دبیر زمین شناسی:
عشق تنها فسیلی است که اثرش هیچگاه از بین نمی رود

دبیر ورزش:
عشق تنها توپی است که اوت نمی شود

دبیر فیزیک:
عشق همانند نیروی کشش آهن رباست که قلب انسان ها را به سمت خود می کشد

دبیر شیمی:
عشق تنها بازی است که بر روی قلب اثر می گذارد و آتشی که از این طریق بر قلب وارد می شود از اسید سوزناکتر است

دبیر هندسه:
عشق همانند هاله ای از نور دایره ی قلب انسان را فرا می گیرد

دبیر علوم:
میکروب عشق از راه چشم وارد می شود

عشق


«بعضی اشخاص چنان به خود مغرورند که اگر عاشق بشوند به خود بیشتر عشق می‌ورزند تا به معشوق.»
فرانسوا لارشفوکو

عشق


«تا دوری نزدیک نتوانی بود. اگر همیشه دور بمانی، عشق خواهد مرد. اگر همیشه نزدیک بمانی، عشق خواهد مرد.»
اوشو

 

عشق


«ترجیح می‌دهم در آتش کین آن‌ها نابود گردم، تااین‌که بدون عشق تو تن به ذلت زندگی تسلیم کنم.»
ویلیام شکسپیر

بهترین راه

بهترين راه

همه انسانها تصور ميكنند بهترين‌راه كوتاهترين راه است . در نتيجه به درستي و يا نادرستي آن تفكر ندارند ، راهي را مي‌روند كه زودتر به خواسته‌هاي خود برسند . لذا مشقهايشان هميشه ناتمام و بي‌محتوا باقي مي‌ماند و مجبورند دوباره بنويسند . غذاي نيمه‌پخته و يا خام قابل خوردن نيست .

the best way

All the people assume that the shortest path is the best therefore they do not contemplate about the truth of it. They will choose a way to attain their desires quicker .Therefore their homeworks are always incompelte and meaningless and must redo them. Raw or half cooked food is not edible

کاش آدم فکر مخاطبش رو میدونست///چرا اینطور نشد؟چرا؟

داستان کوتاه(عاشقانه)

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!

داستان کوتاه ولی...

حتماً بخونید...
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...

ئە شق

قیمه تی ئه شق

ئازیزه که م نازانی بی تو ژینم چون ده چیته سه ر ..... بی تو جه رگم ناروخیت له جیگا نایته ده ر
ئازیزه که م هه مو دنیا ده لین ئه شق مردووه ئه شق نه ماوه ئه مرو کاتی پاره یه
به لام ولامی من بو ئه و که سانه ئه مه سه که هه مو چتی به پاره نایته ده س
بو من ئه مرو کاتی ئه شقه .......
کاتی بال گرتنه کاتی ئازادیه
ئازیزه که م باش ئاگا به که ئه شقی تو بو من ئه شقیکی بی هوده نیه
ئه شقی تو وه کو به زریک بو که من ئیستا دوزاومه سه وه
ئه شقی تو بو من گوشه یک له ئه شقی من به خودایه
تو بیژه چون ئه توانم ئه شقی تو به ژاره بفروشم
..................
چون ئه توانم تو بیژه

تنها شدم می روی؟!

حال که تنها شده ام می روی 
واله و رسـوا شده ام می روی 

حال کـه غیـر از تـو نـدارم کسی
این همـه تنها شده ام می روی
 

حال که چـون پیکر سوزان شمع
شعلــه سراپـاشــده ام می روی 

حـال کـه در بـزم خـرابـاتیـان
همـدم صهبا شده ام میروی
 

حال کـه در وادی عشق و جنون
لالــه صحــرا شـــده ام می روی
 

حـال که غیـر از تو ندارم کسی
دور ز تـن هـا شــده‌ام می‌روی 

حال که چون پیکر سوزان شمع
شعلـه سـراپا شـده‌ام می‌روی 

حـال کـه نادیده خریدار آن
گوهر یکتا شده ام میروی
 

حال که در بحـر تماشای تو
غرق تماشا شده ام میروی 

این همه تنها تو مرا خواستی
حال کـه تنهـا شـده ام میروی 

حـال کـه نادیـده خریـدار آن
گوهـر یکتـا شده ام میروی 

این همه رسوا تومراخواستی
حال که رسـوا شده ام میروی
 

برگرفته از ویلاگ سکوت سرشار از ناگفته هاست..

بۆ چی؟(چرا؟)

چرا انسان های خوب همیشه شکست می خورند؟؟چرا؟

این قانون است یا مقصر خود انسان ها هستند؟اگه مقصر هستند چرا؟

تنهایی

قهوه های صبح تنهایی . ناهار های فراموش شده. شام های یک نفره. بدون هیچ امیدی .
ویادم افتاد مردم چقدر از تنهایی میترسند. چقدر نگران تنها بودن خودشان هستند. و چقدر وحشت دارند که روزی مثل من زندگی کنند. گوشی را از کیفم دراوردم. به دوستی زنگ زدم تا صدای مهربانی بشنوم و فعلا صورت مسئله را پاک کنم.

از وبلاگ نازلی

نسل ما

ما نسل بوسه های خیابانی , نسل خوابیدن با sms, نسل درد ودل با غریبه های مجازی , نسل جمله های کوروش شریعتی , نسل کادوهای یواشکی , نسل ترس از چراغ های گردان , نسل...........

 

هشت شهر عشق

هشت شهر عشق:



 شهر اول : نگاه و دل ربایی


 شهر دوم : دیدارو آشنایی


 شهر سوم : روز های شیرین وطلایی


 شهر چهارم : بهانه ، فکرو جدایی


 شهر پنجم : بی وفایی .....


 شهر ششم : دوری و بی اعتنایی


 شهر هفتم : اشک ، آه ،تنهایی 


 شهر هشتم : شکست

Love

Love is this
دختر و پسری با سرعت ۱۲۰ کیلومتر سوار بر موتور

دختر : یواشتر من میترسم .
پسر : نه خوش میگذره .
دختر : نه نمی گذره . خواهش میکنم خیلی وحشتناکه .
... پسر : پس بگو دوستم داری !
دختر : باشه باشه دوست دارم حالا خواهش میکنم آرومتر .
پسر : حالا محکم بغلم کن . (دختر بغلش کرد.)
پسر : میتونی کلاه ایمنی منو برداری بذاری سرت ؟ اذیتم میکنه .
روزنامه های روز بعد :
موتور سیکلتی با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت به ساختمانی اصابت کرد .
موتور ۲ نفر سر نشین داشت اما فقظ ۱ نفر نجات یافت .
حقیقت این بود که اول سر پایینی پسری که سوار موتور بود متوجه شد ترمز بریده
اما نخواست دختر بفهمد در عوض خواست که یک بار دیگر بشنود دوستش دارد .
وبتونه عزيزشو نجات بده...

Love

دووستت دارم
دوووستت دارم
دووووستت دارم
دوووووستت دارم
دوووووووستت دارم
دوووووووووستت دارم
دووووووووووووستت دارم
دوووووووووووووووستت دارم
دووووووووووووووووووووووستت دارم
دوووووووووووووووووووووووووووووستت دارم
دووووووووووووووووووووووستت دارم
دوووووووووووووووستت دارم
دووووووووووووستت دارم
دوووووووووستت دارم
دوووووستت دارم
دووووستت دارم
دوووستت دارم
دووستت دارم
دوستت دارم

 

یه سؤال

یه سؤال

                      خدایی راستشو بگید...

تنهایی خوبه؟

یادم آمد...

می دانی مهربانم!نوشته هایت را که می خوانم یاد حال و هوایی می افتم که فقط یادت بود که

حال و هوایم را عوض می کرد .یاد نوشته های پیزوری ام می افتم که تو پای ثابت

قهرمانش بودی.خم می شدم روی کاغذ و خودکار آبی ام را می گرفتم دستم و موهای بلند

مشکی ام را می ریختم دور کاغذ که فقط من باشم و تو باشی و رقص جمله ها و هیچ

نامحرمی جرات نکند سرک بکشد به خلوت عاشقانه مان.من بودم و فکر حضور ناپیدای تو،

که می شدی کبریت توکلی و به اشاره ای و بی هیچ ادا و اطواری روشن می شدی و آتش

میزدی به جان من بیچاره.آنقدر واقعی بودی که از دستم خودکار جدا می شد و حلقه می شد

به دور گردنت و باز شصت پایم که به دادم می رسید تا شاید قدری با تو هم قدّی کنم.و تو که

مثل همیشه سخاوتمندانه خودت را می کشیدی پایین و پیشانی منتظر و بوسه مهربان و من

که غرق در اوج بودنت.....و زنگ بی محل خانه که بی هوا آغوشم را از تو خالی می کرد.

پ.ن1:تو را همیشه با خودکار آبی می نوشتم.

پ.ن2:این بهانه ای بود که از این به بعد نامه هایی را که همسرم قبل از ازدواجمان برایم

نوشته بود را برایتان بنویسم که هم خانه آشوغم زیبا تر شود و هم خودمان دوباره

مرورشان کنیم و هم شما ...شاید دوستش داشته باشید