نمیدونم خدا چقد توان در من دیده که اینجوری یهو همه امتحاناشو داره
روم پیاده میکنه.
کمرم شکست بخدا خورد شدم.
الان که دارم برات مینویسم تنم
یخه سرتاپام داره میلرزه.
قلبم تیر میکشه درد میکنه نفسم بالا نمیاد.پاهام
دیگه توان ندارن....
این آخرین نامه ای یه که می خوام واست بنویسم:
نمی
دونم باید بگم سلام عزیزم یا باید بگم سلام آقای..../در هر صورت سلام.
حالا که این نامه رو می خوام بنویسم بازم نمی دونم از چی بنویسم و چطوری
شروع کنم!!!
نمی دونم باید بهت بگم نمی بخشمت یا باید بگم ازت متنفرم یا....
در هر صورت تو 5 سال با احساساتم و زندگیم بازی کردی... 5 سال منو داغون کردی....
یادته بهم می گفتی اگه یه زمانی بفهمم می خوای ازدواج کنی می میرم....آره حالا تو آوا رو خیلی راحت کشتی...
آقای محترم تو در حق من نامردی رو تمام و کمال به جا آوردی....
چند روز از شنیدن خبر ازدواج تو می گذره اما هنوز من توی کما هستم... باورم نمی شه تو، تویی که خدای ادعا بودی اینطوری کنی!!!
خیلی خسته هستم، نمی دونم خدای من کجاست؟؟؟ کجاست که منو ببینه....
خبر مرگ آوا هنوز توی شک گذاشته منو به این راحتی آوا رو کشتی و راحت رفتی پای زندگیت؟؟؟؟
ازت متنفرم، حتی با شنیدن اسمت حالت تهوع بهم دست می ده...
اما
علارغم اون چیزی که تو فکر می کنی که تونستی آوا رو بکشی اما زهرا هنوز
نفس می کشه.... با تمام اندوه و عشقی که توی سینه آوا بود زهرا سرپا
وایمیسه، زهرا به همه ثابت می کنه که اون لیاقت آوا رو نداشته...
آره من اگه در درون هم مرده باشم و داغون به کوری چشم های اطرافیانم باز سرپا وایمیسم... باز شروع می کنم....
بهت ثابت خواهد شد که مثل آوا نخواهی دید... تو لیاقت منو عشق منو نداشتی...
نمی
دونم چطوری باید سرپا وایسم نمی دونم؟ اما خوب می دونم باید زودی پاشم
زود... باید مراسم بزرگی واسه مرگ آوا بگیرم جوری که هیچ کس نفهمه نمی خوام
هیچ کس توی مراسم تشییع جنازش شرکت کنه خودم خاکش می کنم...
هنوز که هنوزه نمی تونم نفرینت کنم نمی تونم بگم خدایا زندگیشو خراب کن و به روز سیاه بشونش...
چطوری تونستی اون همه خاطره روزهای خوبی که با هم داشتیمو توی یک ماه با یه دختر دیگه داشته باشی...
یادت باشه توی این 5 سال تنها من کنارت بودم و تنهاییات رو با من گذروندی... من تحت هرشرایطی کنارت بودم و ازت حمایت کردم/ با همه چیزت ساختم و هیچ وقت جا نزدم... ممنون که دستمزدم و به این شکل دادی...
یه سوال ازت می پرسم راستشو بگو؟ من فقط واسه تو حکم عروسک خیمه شب بازی رو داشتم؟ یا فقط منو واسه روزای تنهاییت می خواستی؟
نمیدونم
چی باید بگم نمی دونم چیکار باید بکنم/فقط از خدا می خوام بهم صبر بده و
کمکم کنه که مبادا با این دل شکستم آهی بکشم و زندگیتو داغون کنه...نمی
دونم می تونم ببخشمت یا نه شاید نتونم چون منو کشتی....
با تمام بدی هایی که در حقم کردی فقط بهت می گم
مبارکت باشه... ایشالا خوشبخت بشی