مِن بابِ خودمان
این مدتی که نبودیم، یعنی بودیم، در اینجا نبودیم، اتفاقات بسیاری افتاد.
زادروزمان بود، ضیافتی برپا کردیم و با بدی ها و خوبی هایش گذشت.
با افرادی جدید آشنا شدیم، چه ذکور و چه نسوان، نامردمی ها دیدیم از ایشان، چه بسا دوستی هایی که عمرشان کمتر از یک هفته بود، به هرحال آنها هم گذشتند.
استرس ها داشتیم، بی خانمانی ها کشیدیم، اما آنها هم تا حدودی گذشتند.
حال که فکر میکنیم میبینیم عجب طوفان هایی را پشت سر نهادیم! اما کمی دیگر تا ساحل امن آرامش فاصله داریم.
از جمع بندی این ماهها بگذریم.
احساس میکنیم قلممان خشکیده، ذهنمان به تته پته افتاده، روغن کاری میخواهد شدید، آلزایمرِ مزمنی فرا گرفته ما را، اینکه هیچکس را یادمان نمی ماند، آنهایی که از یک تاریخ به بعد پایشان به زندگیمان وارد شده را نمیتوانیم به خاطر بسپاریم، آن تاریخ را نیز یادمان نمی آید، که کی بود و کجا بود، اما مطمئنیم در حافظه یمان نقطه ی صفر مرزی ای ایجاد شده.
روزانه یک سری شخصیت در ذهنمان خط میخورند، خطهایی که برای پاک کردنشان هیچ راهی وجود ندارد، یعنی تا به حال راهی برایشان پیدا نشده.
از اینکه فکر میکنیم و مینویسیم خسته شدیم، بگذارید هرچه در ذهنمان هست را تایپ کنیم.
"فقط حال من نیست که غرق عذابه / ببین حال مردم مثه من خرابه"
این احسان خواجه امیری هم یکی دو روز است که مارا سرکار گذاشته، آن هم بدون حقوق!
عجب آلبومی ساخته.
راستی آن روز با همشیره یمان صحبت میکردیم درباره ی اینکه چرا هرچه سن آدم بالاتر میرود سلیقه ی موزیکش خزتر میشود؟ رو می آورد به یک سری آهنگ هایی که تا دیروز عجیب مسخره یشان میکرده.
یکیشان خود بنده، فوبیایمان شده اینکه یکروز در یک مکان عمومی سیم هندزفریمان در برود و ملت بفهمند عجب انسان خزی شده ایم با این موزیکهایی که گوش میدهیم.
البته خیلی وقت است که دیدمان هم نسبت به خیلی چیزها تغییر کرده، اینکه خون ما از بقیه رنگین تر نیست.
اینکه بقیه هم شاید یک روزی عاشق بوده اند و مانند من زخم خورده اند. روز به روز بیشتر به عادی بودن نزدیک میشویم.
از آنهایی میشویم که در دوران کهولت گوشه ای مینشینیم و میگوییم ما جرأت خطر نداشتیم، مانند بقیه مردم عادی زندگی کردیم، کودک بودیم، مدرسه، ادامه ی تحصیل، کار برای ادامه ی زندگی، احتمالا بعدش هم ازدواج، بعد هم پدری برای فرزندانمان و بعد هم تِپ کله یمان را میگذاریم زمین و خدانگهدار.
درست مثل بقیه ی مردم، برای اینکه کارمان پیش برود دروغ گفته ایم، خودخواهی پیشه کردیم و همه جا به نفع خودمان کار کردیم و تصمیم گرفتیم.
شاید باورتان نشود ولی همین الان در ذهنمان میگوییم در این روزگار اگر خودخواه نباشی کلاهت پس معرکه است.
اینهمه خودمان را به در و دیوار زدیم برای این و آن، آخرش چه شد؟ یک نفر را داری که نیمه شبی اگر دلت گرفت به وی تکستی بزنی که "آی فلانی بیداری؟ ما خوابمان نمیبرد!"
چقدر سنگ کسانی را به سینه یمان بزنیم که پشیزی برایمان ارزش قائل نیستند!
دلمان پر است، از تغییر رفتارمان راضی نیستیم، به هیچ وجه.
نمیخواهیم مانند بقیه عمدا دل کسی را به درد آوریم و پس فردا بگوییم انسان جایزالخطاست. این جمله را کثیف ترین آدمها به کار میبرند، کثیف ترین نوعشان!
پ.ن: در این نوت چندین بار ژانرمان تغییر کرد، به دلیل خاطرات.
با عرض پوزش.