مِن بابِ خودمان

پس از چندین روز، چندین روز پاییزی، بالاخره مجالی یافتیم برای چند خطی درد و دل، با چه کسی اش را نمیدانیم، اما همین که این دکمه ها محرم اسرارمان میشوند کافیست.
این مدتی که نبودیم، یعنی بودیم، در اینجا نبودیم، اتفاقات بسیاری افتاد.
زادروزمان بود، ضیافتی برپا کردیم و با بدی ها و خوبی هایش گذشت.
با افرادی جدید آشنا شدیم، چه ذکور و چه نسوان، نامردمی ها دیدیم از ایشان، چه بسا دوستی هایی که عمرشان کمتر از یک هفته بود، به هرحال آنها هم گذشتند.
استرس ها داشتیم، بی خانمانی ها کشیدیم، اما آنها هم تا حدودی گذشتند.
حال که فکر میکنیم میبینیم عجب طوفان هایی را پشت سر نهادیم! اما کمی دیگر تا ساحل امن آرامش فاصله داریم.
از جمع بندی این ماهها بگذریم.
احساس میکنیم قلممان خشکیده، ذهنمان به تته پته افتاده، روغن کاری میخواهد شدید، آلزایمرِ مزمنی فرا گرفته ما را، اینکه هیچکس را یادمان نمی ماند، آنهایی که از یک تاریخ به بعد پایشان به زندگیمان وارد شده را نمیتوانیم به خاطر بسپاریم، آن تاریخ را نیز یادمان نمی آید، که کی بود و کجا بود، اما مطمئنیم در حافظه یمان نقطه ی صفر مرزی ای ایجاد شده.
روزانه یک سری شخصیت در ذهنمان خط میخورند، خطهایی که برای پاک کردنشان هیچ راهی وجود ندارد، یعنی تا به حال راهی برایشان پیدا نشده.
از اینکه فکر میکنیم و مینویسیم خسته شدیم، بگذارید هرچه در ذهنمان هست را تایپ کنیم.
"فقط حال من نیست که غرق عذابه / ببین حال مردم مثه من خرابه"
این احسان خواجه امیری هم یکی دو روز است که مارا سرکار گذاشته، آن هم بدون حقوق!
عجب آلبومی ساخته.
راستی آن روز با همشیره یمان صحبت میکردیم درباره ی اینکه چرا هرچه سن آدم بالاتر میرود سلیقه ی موزیکش خزتر میشود؟ رو می آورد به یک سری آهنگ هایی که تا دیروز عجیب مسخره یشان میکرده.
یکیشان خود بنده، فوبیایمان شده اینکه یکروز در یک مکان عمومی سیم هندزفریمان در برود و ملت بفهمند عجب انسان خزی شده ایم با این موزیکهایی که گوش میدهیم.
البته خیلی وقت است که دیدمان هم نسبت به خیلی چیزها تغییر کرده، اینکه خون ما از بقیه رنگین تر نیست.
اینکه بقیه هم شاید یک روزی عاشق بوده اند و مانند من زخم خورده اند. روز به روز بیشتر به عادی بودن نزدیک میشویم.
از آنهایی میشویم که در دوران کهولت گوشه ای مینشینیم و میگوییم ما جرأت خطر نداشتیم، مانند بقیه مردم عادی زندگی کردیم، کودک بودیم، مدرسه، ادامه ی تحصیل، کار برای ادامه ی زندگی، احتمالا بعدش هم ازدواج، بعد هم پدری برای فرزندانمان و بعد هم تِپ کله یمان را میگذاریم زمین و خدانگهدار.
درست مثل بقیه ی مردم، برای اینکه کارمان پیش برود دروغ گفته ایم، خودخواهی پیشه کردیم و همه جا به نفع خودمان کار کردیم و تصمیم گرفتیم.
شاید باورتان نشود ولی همین الان در ذهنمان میگوییم در این روزگار اگر خودخواه نباشی کلاهت پس معرکه است.
اینهمه خودمان را به در و دیوار زدیم برای این و آن، آخرش چه شد؟ یک نفر را داری که نیمه شبی اگر دلت گرفت به وی تکستی بزنی که "آی فلانی بیداری؟ ما خوابمان نمیبرد!"
چقدر سنگ کسانی را به سینه یمان بزنیم که پشیزی برایمان ارزش قائل نیستند!
دلمان پر است، از تغییر رفتارمان راضی نیستیم، به هیچ وجه.
نمیخواهیم مانند بقیه عمدا دل کسی را به درد آوریم و پس فردا بگوییم انسان جایزالخطاست. این جمله را کثیف ترین آدمها به کار میبرند، کثیف ترین نوعشان!

پ.ن: در این نوت چندین بار ژانرمان تغییر کرد، به دلیل خاطرات.
با عرض پوزش.

دنیای فلج

دیشب باران بارید و امروز صبح که از خانه به در میشدیم هنوز خنکای باران شب گذشته در هوا مانده بود امروز پس از یکسال بالاخره سحرخیز شدیم و ساعت هفت و ربع خانه را به قصد محل کار ترک کردیم در میانه ی راه بود که رطوبت باران دیشب را حس کردیم و موی تنمان از سرمایش سیخ شد. هنگام پیمودن مسیر از خانه تا شرکت طبق معمول هندزفریمان در گوشمان بود، پیوسته به موزیک گوش میدادیم، این شعر به گوشمان نشست، همچنین به دلمان.
"حال من بد بود ولی الان دیگه خوبم / دیگه سرمو توی دیوار نمیکوبم
یه چند روزی همچینی خوش نبود حالم / ولی حالا دورو دورو دورود بیخیالم"

بلی، بهتریم گوش شیطان کر.
دیگر نه قفل مطلبی هستیم که خدایا چرا اینقدر تنهاییم و از این خزعبلات (البته همچنان تنهاییم اما برایمان قابل تحمل شده)
نه دیگر بحرانی وجود دارد به نام سربازی و از اینجور داستانها.
مشکل تحصیلات عالیه ی مان هم تا حدودی رفع و رجوع گردید، حال تا ببینیم چه می شود. در محل کارمان هم به نظمی قابل اطمینان رسیدیم. حال فقط وقت این است که کمی به خودمان برسیم.

اول از همه یک عدد شامپو برای گیسوان کمندمان باید بخریم، از آن اعیانی ها. خسته شدیم از بس با شامپوی تخم مرغی موهایمان را شستیم. البته این را نذارید به پای تنگدستیمان زیرا در بین شامپو های معمولی تا سقف ده هزار چوق، فقط و فقط شامپوی تخم مرغی به سرمان میسازد و این به هیچ وجه تقصیر ما نیست.
حرکت دیگر خرید یک عدد ادکلن خوشبوست، که به شدت نیازمندش هستیم، این را هم به پای بوگندو بودنمان نگذارید. ما دوست داریم فقط بوی خوش ازمان ساطع گردد و نه هیچ بوی دیگری، حتی بی بویی

و دِ اسپشیال پارت داستان بازگشت غرور آمیز به باشگاه فیتنس است که به شدت نیازمندش هستیم، زیرا کم کم مانده انگ اعتیاد و عمل و بخیه بهمان بچسبانند در ضمن دیگر زده ایم به سیم آخر، میخواهیم از این پودر خفن ها هم بخوریم هیکلمان بشود عاه!
از اسکینیه مطلق بودن خسته شدیم، احساس میکنیم کمیم..
تا همینجایش حسابمان زد بالای دویست هزار چوق، تازه با دلار دوهزار چوق
خوشتیپ شدن هم خرج دارد.
بیایید یک گلریزانی بکنید منِ جوان، آرزو به دل بار سفر از این دنیا نبندم، یک عدد کت چرم میخواهیم در مایه های "دختری با خالکوبیه اژدها"
کفشهای وی نیز شیک بودند اما ما کاتر را ترجیح میدهیم...
بیایید و مرام بگذارید، ما به آرزوی خود برسیم. حداقل کمی دست به دعا بردارید، ما که دلمان سیاه است و خدا دوستمان ندارد
اگر واقعنی دی ماه دنیا تمام شود چه؟ آرزو به دل میمانیم؟ پس قدم زدن های بی تفاوت در خیابان جمهوری چه میشود؟ دستکش بی انگشت های نخریده یمان چه؟ همش میشود باد هوا؟

اینجور که نمیشود، شاید نصف دنیا تمام شود و نصفه ی دیگرش مثله بدنی فلج به کارش ادامه دهد، البته برای ما دنیای فلج هم قابل قبول است، زیرا آرزوهایم به فناوری و انرژی های هسته ای و تخمه ای احتیاجی ندارد ولی اسم جالبیست ها، دنیای فلج

خلاصه، وقتش رسیده دستی به سرو روی خودمان بکشیم :)

پ.ن: از کابوس ها و بیخوابی های نیمه شبمان فاکتور گرفتیم، *س ناله کافیست

نام آن موزیک باحال هم "Old Tape" است از "امیر دیوا"

بدون عنوان

خداوندا..
دیگر خسته شدیم، خداوکیلی، همه ی اینها زیر سر خودت است؟
همه ی این بی مصرفهایی که اسمشان را آدم گذاشته ای، خودت خلقشان کردی یا اینکه اینها شیطنت های جبرئیل و باقی فرشتگانت بوده و آنها فقط قصد خراب کردن تو را داشته اند؟
واقعا زندگی در این سرزمین غریب سخت است، به راستی که از فهمیدن قصد و نیت زندگیِ این جماعت مریض عاجز مانده ایم...
این آن چیزی نبود که قولش را داده بودی، چشممان خشک شد در انتظار دیدن یک روز خوب.
احساس میکنم تو نیز از مردمانت در عجبی.
خداوندا...
این رسمش نیست.

خودت را بگذار جای ما، اینکه دست روی هرکه بگذاری تبدیل به تخم مرغی تو زرد شود، حرصت را درنمی آورد؟
دو شب پیش را یادت هست؟اینکه زیر لب به تو حرفهایی از این دست زدیم، یادت هست؟
واقعا وقتی دلت میگیرد، چه میکنی؟
عذاب میفرستی بر این نامردمان؟ یا موزیک گوش میدهی؟ راستی خدایا چه گوش میدهی؟
خدایا، هندزفری مان هم خراب شده، دلخوشیمان همان موزیکها بودند که چند هفته ایست ما را تنها گذاشته اند.
بیا با یکدیگر انگشت وسطمان را به سمتشان نشانه برویم، بیا عقده هایمان را خالی کنیم، بیا با هم فریاد بزنیم، خداوندا.
یک برنامه هم بگذار با هم برویم یه دوری بزنیم، مطمئنا قدم زدن در غروب پاییز آن هم با دلی گرفته را تجربه نکرده ای.
با هم میرویم همان نیمکت کنار پارک، یک سری موزیک هم برایت سلکت میکنیم، حالش را ببری...
راستی به ابرهایت بگو بعد از ظهرها برای نیم ساعت هم که شده ببارند، باران هایت حال خوبی به ما میدهد.
خلاصه یک وقتی هم برای ما بگذاری بد نیست، تماس بگیر با ما.
قربانت،
یاعلی.

سالگرد

اولین سالگرد درگذشت خودمان را به خودمان تسلیت میگوییم.
سهیل.ص حدود ساعت 16:30 دقیقه روز سه شنبه ، بیست و نهم شهریور ماه سال یک هزارو سیصد و نود، به وسیله ی یک دستگاه تلفن همراه و در اثر شنیدن حقایق دار فانی را وداع گفت.
نامبرده از آنروز به بعد فقط نقش زندگان را ایفا میکرد.
ناگفته نماند، چندی از اطرافیان برای بازگرداندن وی تلاش های قابل تقدیری نمودند، از جمله عده ای از دوستان که با وارد نمودن شوک های الکتروعاطفی ثانیه هایی احساس زندگی را به وی تزریق نمودند، اما این شوکها بسیار ناپایدار بوده و علائم حیاتی پس از چند ثانیه محو گشته.
یک سالی میشود که جسممان، مزارمان به حساب می آید.

پ.ن: احتمال بازسازی صحنه جرم در سالگرد آن مرحوم وجود دارد.

نفرین

یه دختری هم بود تو دانشگاهمون،همون ترم اول عاشقش شدم
خیلی دوستش داشتم.با هزار بدبختی دلشو بدست آوردم
تو مدتی هم که با هم بودیم روزی هزار دفعه واسش میمردم
همه ی حقوق تابستونمو دادم و کلی هم قرض کردمو و واسش یه ساعت خوشگل خریدم
نمیدونم چرا بعد یه سال و نیم یهو باهام بهم زد
بی دلیل رفت
ولی بدبخت زندگیش تباه شد
بیچاره تازه ترم شیش بود که با یه پسره ازدواج کرد که گرچه خیلی خوشتیپ بود،ولی بچه پولدار بود
از این یکی یه دونه ها که همه ثروت باباشون به اسمشونه
تازه دو سال هم از خودش بزرگتر بود
بعدشم پسره نذاشت درسشو تموم کنه.به زور با خودش بردش فرانسه و مجبورش کرد که توی یکی از دانشگاه های خوب اونجا ادامه تحصیل بده
الانم بدبختا درسشون تموم شده دارن تو پاریس زندگی میکنن و از جیب بابای پسره میخورن.زندگی که چه عرض کنم.
بیچاره ها تنها تفریحشون اینه که هرشب پاشن برن نمایشگاه و تئاتر و کنسرت و سینما و کافه نشینی
فوق فوقش سالی یکی دو دفعه هم پاشن برن دور دنیا رو بگردن و پولاشونو خرج کنن .
یه مشت دوست الکی خوش هم دورشونو گرفتن
هی هم ادای این آدمای خوشبختو در میارن.
فکرم میکنن ما نمیفهمیم
آدم دلش میسوزه آخه
فرضشو بکنید
پسره عکس دونفره سالگرد ازدواجشونو که تو نمیدونم کدوم کافه ی پاریس گرفتنو گذاشته تو فیسبوک و زیر عکس نوشته: «عشق جاودانه ی من،همسر مهربانم. تا ابد عاشقت خواهم ماند و فیلان...»

این چه زندگییه
واقعا واسش نگرانم
دلم میسوزه
فکر نمیکردم اینطوری تباه بشه.حیف اون بود.
میخوام از همین تریبون بهش اعلام کنم که همون روزی که باهام بهم زد، از ته دل واسش آرزوی خوشبختی کردم
اصلا هم دلم نشکست
اون آهی هم که کشیدم الکی بود
به خاطر اون هم نبود که سیگاری شدم
ترک تحصیلم هم هیچ ربطی بهش نداشت
تو دوران خدمت هم اسمشو با چاقو روی دستم نکندم
اون شبی هم که پست میدادم به یادش گریه نکردم
هیچوقت هم به یادش عرق نخوردم
الانم از زندگیم راضی راضیم
اینم که زندگیش تباه شده تقصیر من نیست
احتمالا شخص دیگه ای نفرینش کرده

پ.ن: واقعا دلمان نیامد تنها بخوانیمش.
از امیروف، گودر.

احتمالا

قدم میزدیم، سمت ساندویچی، البته باز میگشتیم، از ساندویچی...
فکر میکردیم به اینکه اگر حال حاضر پارسال بود، اگر موقعیت دقیقا همان موقعیت پارسال بود...
بدون شک امروز را مرخصی بودیم و از وی دعوت کرده بودیم که به دیدارمان بیاید، به هر حال تنهایی و خانه همیشگی نیست!
احتمالا از سه هفته ی پیش که قرار شد برویم مسافرت و اینکه خانواده یمان بیش از ما بمانند برنامه اش را می ریختیم.
همانجا که اینها تصمیم گرفتند، احتمالا در طی یکی از مکالمات روزانه یمان به وی میگفتیم:"یه خبر تــــوپ!!"
و بازگو میکردیم شرح وقع را.
احتمالا تمام این سه هفته را با غر زدن هایش کنار می آمدیم، با گیرهایی که میداد، با بد و بیراه هایی که به اطرافیانم میداد، با بی تفاوتی هایش...
احتمالا سر از پا نمیشناختیم، هر روز پِلنی جدید برای روز موعود میچیدیم، فکر میکردیم درباره ی اینکه چه بپوشیم؟ چه کنیم که این بار از دیدنمان سورپرایز شود؟ یعنی چه میپوشد؟ و هزار دلهره ی دیگر...
احتمالا تمام روزهای سفرمان به همراه خانواده را ثانیه شماری میکردیم تا تمام شود فقط و فقط به خاطر چند ساعت، تمام ضررهایی که ممکن بود از جانب کارمان بهمان وارد شود را برای یک روز مرخصی بیشتر به جان میخریدیم..
احتمالا باز مثل همیشه قرار را به تعویق می انداخت به بهانه ی خانواده اش و کمی آزرده خاطر میشدیم از این بابت، اما تا اندکی لاولی سخن بر زبان جاری میکرد مخملهای پشت گوشمان نمایان میشد و باز میشدیم همان مشتاق همیشگی...
احتمالا شب قبلش در حال جمع کردن خانه بودیم، نگران از اینکه بگوید چه شلخته اند اینها...
تمام شب را درحال مکالمه با یکدیگر بودیم احتمالا و از یکدیگر با شیطنت خاصی میپرسیدیم فردا چه کار میخواهی انجام دهی؟ و حتم میداریم که با یک بار دیر پاسخ دادن تلفن در آن شب ازمان دلخور میشود و ساعتی را اختصاص میدادیم برای بیرون آوردن دنیای غم و غصه ها از دلش...
احتمالا آخر شب باز به وی تأکید میکردم که سر ساعت بیاید و باز مرا منتظر نگذارد که من طاقت ندارم و او باز هم دیر می آمد و من باز نادیده میگرفتم و آغوشش را به همه چیز ترجیح...
احتمالا تمام طول روز را در آغوش یکدیگر سپری میکردیم و باز هم از گرسنگی صدای قار و قوره شکممان ما را به خنده می انداخت و برای رفع کُتی کمی از غذاهای یخچال را به بدن میزدیم، آن هم با کلی اشتیاق...
احتمالا باز دم رفتن آغوشمان را رها نمیکرد و از "بریم، دیره" های ما عصبانی میشد و دلخور..
احتمالا باز هم دست در دست یکدیگر تا آژانس میرفتیم و در طول راه لبخند زنان دست یکدیگر را میفشردیم، لحظه ی خداحافظی نیز یا با بوسه های یواشکی بدرقه اش میکردیم یا با "مواظب خودت باش"های مکرر...
احتمالا "من رسیدم خونه" را که میدیدیم خیالمان راحت میشد و سریع شماره ی خانه یشان را میگرفتیم و اولین سوالمان این بود:"امروز خوش گذشت؟" که احتمالا با ناز و عشوه پاسخ "آری" میداد و در تمام طول مکالمه از امروز میگفتیم و از لحظه های تکرار نشدنی اش...
امّا...
امشب دلمان میخواست برویم به پارک همیشگی یمان، مثل همیشه، هندزفری به گوش، ژولیده، اما دلمان به حال خودمان سوخت...
ماندیم.

سینمای یک نفره

چند روزی را آمده ایم سفر، به اقامتگاه قدیممان، مشهد.

شهری که احساس میکنیم بعد از تهران است در همه چیز، البته فقط احساس میکنیم...

احساس سفر نداریم، حسی که هربار پس از سفر به اینجا بهمان دست میداد، این بار نمایان نشده، انگار فقط دو کوچه با خانه یمان فاصله داریم..

هیجانات در ما مرده، دیگر ذوق نمیکنیم، از هیچ چیز.

فردی آشنا در همین لحظه نشسته در کنارمان و تمام این خزعبلات را با نگاهش دنبال میکند، سه ثانیه یک بار هم اصطلاحاتمان را میبرد زیر سوال، ما هم فقط وی را به ادامه ی خواندن تشویق میکنیم، حوصله ی پاسخ به سوالات حاشیه ای نداریم..

همچنان دنبال میکند، اما این بار با سکوت.

خوب، برویم سراغ موضوع اصلی که نه در تاریکی شب رهایمان میکند و نه در روشنای روز...

ذهنمان شده بهترین تدوینگری که به عمرمان میشناسیم...

تا به حال تدوینگری به این ماهری ندیده ایم، استاد محو کردن لبخندها بر روی لبمان است، در اوج خوشحالیه فیلمی که در حال بازی کردنش هستیم..

جنان سکانس های عاشقانه و غم انگیز را بین سکانس های شاد قرار میدهد که بیننده بی وقفه در فراز ونشیب به سر میبرد.

بیننده ای که خودش نقش اول تمام سکانس ها بوده.

خودش جنان تحت تأثیر بازی خویش قرار گرفته که مدام ایستاده و فقط کف میزند، البته اشک از چشمهایش دور نمی شود.

خواننده ی این مطلب به گوشه ای رفته، دیگر دنبال نمیکند، شاید خسته شده، شاید خسته کننده بوده ام، به هر حال، شاید در آخر از بنده درخواست کند تا مطلب نیمه خوانده اش را تکمیل کند.

راستش را بخواهید تا به حال خواننده ی لایو نداشته ایم، به این صورت که کسی در حین نوشتن مطلبمان را بخواند، اولین بارمان بود، در ابتدا مانند باقیِ نویسنده ها به وی تَشَر زدیم که برود و هر وقت که نوشته یمان به اتمام رسید بیاید، اما خواستیم یکبار این سبک نوشتن را هم تجربه کنیم..

لذت بخش بود.

اما روحیه یمان را عوض نکرد، همچنان هم در همان سالن سینمای یکنفره به سر میبریم، با بغضی نشکسته به تماشای فیلمی که تا به انتهایش را میدانیم نشسته ایم، هر بار آرزو میکنیم که پایانش خوش باشد، اما دریغ...


پ.ن: توقع داشتیم مسافرت حالمان را تغییر دهد.

از شما هم عذر میخواهیم اگر زیادی مطالبمان رو به سیاهی میرود، نمیخواهیم اسباب ناراحتیتان را فراهم کنیم، فریادمان همین دکمه های کیبوردند...

موضوع این مطلب هم بسیارغیرمنتظره بود، که به هیچ وجه فکرش را نمیکردیم اینگونه باشد، سیاه تر از این حرفها بود نوشته ی بدون خواننده یمان.

کلوچه های پاییزی

نمیتوانیم ننویسیم..
داریم به سالگرد فوتمان نزدیک میشویم، قول داده بودیم که دیگر در این باره سخنی بر زبان جاری نکنیم، اما نمیتوانیم!
مسیر هر روزمان همان مسیریست که برای دیدنش طی میکردیم...
هرروز به شکلی کاملا ناگهانی افراد را شبیه وی میبینیم، بی اختیار به سمتش میرویم و با نگاهی متعجب رو به رو میشویم؛
نگاهی که نمیفهمد منظورمان را...
حال که فکرش را میکنم میبینم اگر خودش هم باشد باز هم نگاهمان را نمیفهمد، عادت داشت به نفهمیدن..
طعم کلوچه ی زیر دندانمان طعم دلتنگی روزهای پاییز است، روزهایی که با خواندن کتاب حواس خودمان را پرت میکردیم، کد داوینچی، بوف کور...
روزهایی که در حسرت کوچکترین نشانی از سمت وی بودیم.
خیلی بد است که هرجا میروی باز هم وجودش را حس میکنی، خیلی بد است که چشمانت در به در دنبال نشانه هایی از وی باشد، این نشانه ها میتواند تکه کلام باشد یا حتی نوع نگاه..
مهم این است که با پیدا شدن هرکدام از این نشانه ها دلت میریزد و غرق میشوی در دنیایی از خاطره، غرق میشوی در دنیایی از فانتزی ها و دنیای "اگر بود"ها.
امیدواریم خداوندگار در این مدت یا صبری جزیل به ما عطا کند یا بیخیالی ای مدید...
زیرا در حال حاضر فکرش را که میکنیم باز آرزویمان میشود همان کُلت و همان ماشه ی زیر انگشت و همان...

سرگیجه

حرفی برای گفتن نداریم، هیچ حرفی.
ولی دلمان میخواهد بنویسیم، تخلیه شویم، از مملکتمان بنویسیم، از بی درو پیکریِ جامعه یمان بنویسیم، از عقده هایی که روز به روز بر حجمشان افزوده میشود و راهی برای تخلیه اش وجود ندارد!
از کمبودهایمان، از دلخوشی هایی که به زور چنگ و دندان نگاهشان داشتیم، تمام زندگیمان شده "شتر دیدی ندیدی".
میبینیم اما جرأت بازگو کردنشان را نداریم، تنها دلیلش هم نگاه داشتن همان دلخوشی هاست، زندگی ایده آلمان را گم کرده ایم، همچنان همان غمگین بودن را ترجیح میدهیم، اما برزخی که در آن گیر افتاده ایم نه مجال شاد بودن را بهمان میدهد و نه مجال غمگین بودن.
برزخی همانند سرگیجه های پس از مستی، که نمیدانی مست هستی یا خیر، که نفهمیدنت را میفهمی یا خیر، به قول جوانک های امروزی قفل کرده ای و شاه کلید هم از باز کردنت عاجز مانده...
نه دلتنگی هایت شکل آدمیزادی دارند نه خوشی هایت و نه غمگین بودنت..
نمیدانی به حرف مردم باید اهمیت داد یا خیر، دورمان پر شده از کسانی که میگویند حرف مردم باد هواست ولی همچنان برای حفظ آبرو دست به هر کاری میزنند، هر کاری!
وقتی آرزوهایت حالتی ویترینی به خود گرفته، وقتی آن نور امیدی که تا چندی پیش چشمت را میزد فقط و فقط به سایه ای از تاریکی تبدیل شده و وقتی خوب و بدت گم شده...
باید فاتحه ی زندگی را خواند، خواند و بر پدرش صلوات فرستاد.

پ.ن: یادمان نمی آید بی موضوع تر از این سخن گفته باشیم، این چند سطر از زمزمه های زیر لبمان هم بی محتوا تر بودند...

از روی علاقه...

چندیست مواردی درباره ی جنس مخالف در مغزمان دور دور میکنند...
درست است جمع آوریه افکار پراکنده از سه بار متوالی جمع کردن کمد و اتاق سخت تر است، اما چه کنیم، کار ما جمع کردن افکار پراکنده است دیگر...
بله، میگفتیم، یک سری تصمیمات مهم است در زندگی شخصی که تحت تأثیر نظر اسپشیال وان (Special One) که در جوامع امروزی به آن مخاطب خاص نیز میگویند، می باشد، که ما به شدت خلأ آن را احساس میکنیم...
از جمله ی این تصمیمات می توان به مدل مو، مدل تلفن همراه جدید، لباس پوشیدن برای یک مراسم خاص یا هر کجای دیگر، ممــــــم، دیگـــــر، انتخاب عکس برای پروفایل پیکچر و حتی انتخاب فیلم برای دیدن، اشاره کرد.
این اشپشیال وانِ محترم یکی از بزرگترین نقش هایش همین نظر دادن است و اگر به جای این شخصیت در زندگی یک جای خالی گذاشته شود باید فاتحه ی آن سبک زندگی را خواند...!

البته از این مطلب هم نمی توان چشم پوشی کرد، که گاهی اوقات یک مخاطب خاص چنان تأثیری بر روی شما می گذارد که تا عمر دارید فرد دیگری نمی تواند شما و آن فِیوُریت ها را تغییر دهد، البته این قضیه فقط برای افراد رمانتیکی شبیه من اتفاق می افتد، که می توان آن را کنار گذاشت..

خواستیم اطلاع رسانی کرده باشیم که ما جای خالی آن نظر را حس میکنیم...

جای خالی را با فرد مناسب پُر کنید...

پ.ن:
دو نکته ی قابل عرض:
نکته اول در باره ی همان جای خالیه نظر است، که شاید پیش خودتان بگویید خانواده و دوستان هم که درباره ی اینجور چیزها نظر میدهند، بله درست است، اما نظرات اسپشیال وانِ عزیز از روی علاقه است...

نکته دوم هم اینکه سوء تفاهم پیش نیاید، ما از آن دسته پسرها نیستیم که روزانه سه بار عاشق میشوند و چهار بار فارغ!
خیر!
ما فقط کمی جوگیر هستیم و به کوچکترین احساسِ ابرازاتی دل میبندیم، با تچکّر.